<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک عاشقانه ی ارام</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/</link>
<description>زندگی دو نفره من و شوشو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 09:33:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دوستشان بداریم !</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خوب جشن ما هم خیلی مختصر و مفید و ساده برگزار شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارشنبه که رفتم خونه اونقدر خسته بودم که نای هیچ کاری رو نداشتم اما دیدم اینجوری نمیشه فردا هم کلی کار دارم .هم اینکه کلی سبزی سفارش داده بودم برام بزران کنار . اول سر راهم رفتم سبزی ها رو گرفتم و رفتم خونه . بعد از 10 دقیقه ایی که روز تخت ول شدم بعدش بلند شدم و به کارا رسیدم . اول یه سری لباس ریختم توی ماشین . بعدشم خونه رو مرتب کردم . جارو برقی و تی کشیدن و گردگیری و از این حرفا دیگه . من دقیقا از ساعت 4 و ربع شروع بکار کردم و ساعت شش و نیم کارم تموم شد . حالا مونده بودم با یه تپه سبزی چکار کنم . اونقدر تند سبزی ها رو پاک کردم که خودمم باورم نمیشد . از طرفی به آقاهه گفته بودم که نره تا من سبزیهامو بدم برام خورد کنه . بالاخره ساعت 8 و ده دقیقه سبزی های من خورد شد . بعدش سبزی های خورشتی رو سرخ کردم . اسفناج هامو پاک کردم و سبزی خوردنم رو هم پاک کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شوشو اومد دیگه حال نداشتم و یه کشک بادمجون درستیدم و شام خوردیم و من اسفناج ها رو خورد کردم و بسته بندیشون کردم و بعدش خوابیدیم . 5شنبه صبح زود شوشو بیدارم کرد که قبل از رفتنش به شرکت بریم خرید کنیم . با هم رفتیم و ساعت نه و نیم برگشتیم شوشو رفت و من موندم با دنیایی از کار اول خورشتم رو درست کردم بعدشم سس مرغ رو درستیدم و مرغا رو خوابوندم توش . با مامی یکمی تلفنی صحبتیدیم . با شوشو نیز ایضا . میوه ها رو شستیدم و جابجا کردم . کاهو خرد کردم . سالاد درست کردم . سس درستیدم . و نزدیکای ساعت 2 بود که کارام تقریبا تموم شد . یه دوش گرفتم و نماز خوندم . ناهارم میل نداشتم بخورم . یکمی دراز کشیدم و مشغول دیدن برنامه گلبرگ شدم  . شوشو اومدم و برام شنیسل مرغ گرفته بود . با کلی میل و اشتها خوردیم .بعد از ظهرم زود آرایش کردم و میوه ها رو چیدم . توی شکلات خوری گز ریختم . پولکی ها رو ریختم توی یه شکلات خوری دیگه . سوهان ها رو گذاشتم توی ظرف . نقل های محبوبم رو هم ریختم توی یه شکلات خوری دیگه و کلی از این چیزای خوشمزه برا مهمونامون اماده کردم . ظرف ها رو هم حاضر کردم و لباسمو عوض کردم .یادم افتاد که وای ژله درست نکردم . سریع بستنی رو از فریزر در آوردم و دو تا ژله بستنی خوشمزه درستیدم .  بعد از نماز مغرب و فوتبال بود که اومدن . مادر شوشو اینا میز گرامافونمون رو خریده بودن و یک دبه بزرگ شور برامون آوردن و مامی اینای خودمم بهمون چک پول دادن و شیرینی آوردن .مادرشوشو ظرفا رو شست و مامی غذاها رو جابجا میکرد ناناز و خواهرشوشو !هم ظرفها رو جمع میکرد و منم جابجا میکردم . نزدیکای ساعت 12 بود که رفتن . وقتی رفتن من کلی خسته بودم دراز کشیدم ولی از خستگی خوابم نمیبرد . یه کلو*ناز*پام خوردم و خوابیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه صبح هم با شوشو یه املت مشتی زدیم به بدن ولی من نمیدونم چرا اصلا بهم نمیچسبید . از شب قبلشم خیلی کم غذا خورده بودم . ناهارم که مرغ خوردیم . بعد از ظهرم رفتیم خونه یکی از فامیلای شوشو اینا دیدن خونشون . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور از جونتون از اونجا که برگشتیم من گلاب به روت شدم . وای وای اصلا نمیدونین چه حالیم که . از صبح تا حالا دستشویی شرکت غرغ ( قرغ ؟ غرق ؟ .. ای بابا نمیدونم ) منه . سیستمو بردم اونجا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه گیری : مهمونی رو خیلی ساده برگزار کردم . با دو نوع غذا ! که اصلا سابقه نداشته تا حالا . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلخوری : همیشه فکر میکردم که اینجا دنیای مجازیه و من میتونم اینجا راحت باشم . اما بعد از اون پست قبلیم چند تا از دوستایی که خیلی هم باهاشون صمیمی ام اومدن اینجا و با پوزخند بهم فهموندن که بالاخره تو هم مشکل داری ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این کارشون متنفرم . واسه همینم امروز برای هیچ کسی نظر نزاشتم . اصلا مردد شدم به موندنم و رفتنم . مگه میشه کسی مشکل نداشته باشه ؟ شخصیت ایکس تو فقط منتظر بودی من با مادرشوهرم مشکل پیدا کنم بعد خوشحال بشی ؟ بیای بگی دیدی گفتم ؟ بیای بهم بخندی و هزار تا چیز دیگه بارم کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برات متاسفم عزیزم و دوست خوب قدیمی من ! اصلا دلم نمیخواد اینجا رو رمز دار کنم چون اینجا مجازیه و کسی منو نمیشناسه ولی انگاری میخوان مجبورم کنن ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;·         کامنتش رو تائید نکردم چون نمیخوام کسی بفهمه که اون کیه ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای خدا نوشت : خدایا یعنی داری جواب راز و نیاز هامون رو میدی . یعنی میشه که بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا الرحم الراحمین . ارحمتک الضعیف .   خدایا امیدمون به تو و رحمت و قدرتته . میدونم که نا امیدمون نمیکنی . میام امروز که بازم بهم ثابت بشه هیچ وقت تنهام نمیزاری . خدایا اشک شوقه توی چشام . اشک برای اینکه بهم ثابت شد هنوزم منو دوست داری . من نه من و ایمان . ما رو دوست داری . خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشقولانه نوشت : به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم خاطره انگیرترین خاطره هاست .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست . مهم آن است که کسانی را که دوستمان ندارند دوست داشته باشیم&lt;/EM&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجره کثیف !</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتایی که هوا ابری و بارونیه من حالم خیلی خوبه  همیشه توی هوای ابری حالم خوبه . شادم . عاشقم . روی پاهام بند نمیشم و هزارتا چیز خوب دیگه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصمیم من برای جشن دو نفره سرجای خودشه . جشن دو نفره ما میمونه برای همون شب رویایی که به وصال هم رسیدیم .یعنی 19 آبان . اما این 5شنبه میخواییم خانواده هامونو دعوت کنیم که شاید یه جورایی ازشون تشکر کنیم برای اینکه بهمون کمک کردن ! که بتونیم بهم برسیم و توی این یکسالی که داره از تولد زندگی دونفره ما میگذره پشتمون رو خالی نکردن ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس و حال نداشتنم چیزی جز دلخوری از خانواده شوشو نبود و نیست . با ایمان مشکل دارن سر من بیچاره خالی میکنن . برام مهم نیست اصلا چون پریشبا با ایمان قرار گذاشتیم فقط خودمون دوتا مهم باشیم و نه هیچ کس دیگه . اونا چه خانواده من و چه خانواده ایمان هرکاری دوست دارن بکنن اصلا ربطی بهمون نداره . در راستای همین قول و قرارمون دیشب که خونه مادرشوشو اینا بودیم و اونا سرسنگین برخورد کردن ! و من از یکسری حرفا و رفتاراشون ناراحت شدم چیزی نگفتم به ایمان . فقط گفتم که ناراحت شدم ولی برام مهم نیست . ولی شماهایادم بندازین که دیگه خونشون ظرف نشورم . اصلا من یکی آدم بشو نیستم . انگار شعور ندارم . دیشب داشتم ظرف میشستم دیدم مادرشوشو داره یواشکی به خواهرشوشو میگه هی بهش میگم بیا برو کنارا نمیره اه اه ...... . منو میگی همون جا خواستم بگم به  ... . ولی گفتم ولش کن . بقیه اشو شستم و اومدم کنار . گفتن دستت درد نکنه . جوابشونو ندادم . اینا همه برمیگرده به اینکه الان ایمان باههاشون قهره . به خدا دیشبم نمیخواستیم بریم فقط چون خاله شوشو اونجا بود و زنگ زدن و خواهش کردن ما رفتیم وگرنه من که از جمعه حتی زنگم بهشون نزدم .مادرشوشو دیده موهای منوها ولی انگاری یه جوری که ندیده میگه موهات مبارک باشه با اخم و نگاشو برمیگردونه . حالا انگاری اینابرای من مهمه که تو بهم بگی مبارکه یا نه ! مثلا اگه تو نگی مبارکه موهای من رنگش خراب میشه یا من بدبخت میشم ؟ اونقدر باید بخیل و تنگ نذر باشین ؟ متاسفم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میبینین مادرشوهر من گاهی اونقدر خوبه که هیچ کس باورش نمیشه . مثلا همیشه برامون سبزی میگیره خرد میکنه بسته بندی شده میده بهمون . یا گوشت . یا ترشی و شور و از این چیزا . یا وقتی مهمونی داشته باشم بهم کمک میکنه ولی گاهی هم اینطوری میشه . من چون بهشون تا حالا بی احترامی نکردم توقع ندارم باهام اینطوری رفتار کنن . به من چه که اونا با بچشون مشکل دارن ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همین دلایل بود که اصلا حوصله مهمونی نداشتم و ندارم . حالا بگم بیان خونمون و اونجا بخوان سرسنگین باشن که چی ؟ جلوی مامانم اینا اونم ! من هیچ چیزی از رفتارای خانواده شوهرمو به خانواده خودم نمیگم . اونقدر که من مورد توجه همه بودم همه فکر میکنن که توی فامیل شوهرمم منو باید بزارن لای پر قو . حالا میخوان یه شب بیان خونه ما که یاد یه شب قشنگ زندگیمون بیافتیم ولی کلی اخم و تخم کنن ؟ بابای خودمم همینه هااا اگه ناراحت باشه همینطوریه . کلا اخلاقش بده . واسه همین دعوت کردن خانواده شوشو رو گذاشتم به عهده خود شوشو . چون حوصله نداشتم بهشون بگم بیاین و ناز کنن و من اصرار کنم . خود ایمان بهتر میدونه چه جوری باید باهاشون رفتار کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه شبی به ایمان گفتم تا موقعی که خونه بابام اینا بودم از سایه بابام میترسیدم چون یه تهدید بود برای زندگیم . حالا از سایه مامان تو فراری ام چون سایه مامان تو تهدید بزرگتری برای زندگیمه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم اینا که همش شد غیبت . تصمیم گرفتم دعوتشون کنم تا ببینن و بفهمن که رفتاراشون توی زندگی من تاثیری نداره و من و شوهرم همچنان عاشق همیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بیاین کمک کنین بگین چی چی خوبه برای اون شب درست کنم ؟! این چیزایی که توی ذهن خودمه ایناست : زرشک پلو با مرغ ، یه مدل خورش که نمیدونم چی باید باشه ! شایدم ماهی ! گراتن مرغ البته شاید جاشو بده به لازانیا و یا کیک مرغ . سالاد الوان یا فصل یا کاهوشایدم سالاد ماکارانی .خیلی دلم میخواد دلمه هم درست کنم . ژله بستی و پودینگ . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیک رو هم خودم درست میکنم . اینبار میخوام یکمی کمتر غذا درست کنم . همیشه سر این موضوع با بابام مشکل دارم .وقتی میاد خونمون همش هی میگه چرا اینهمه غذا درست کردی ؟ اسراااااااااااااااااااافه . ولی بخدا من حتی یه قاشق از اون غذاها رو بیرون نمیریزم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای خدا نوشت : خدایا میدونم که تو عادلترینی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشقولانه نوشت : اونقدر حال میده ایمان جونم وقتی که محکم ماچ ماچیت میکنم و تو قیافه ات میره تو هم و میخوای تلافی کنی ....&lt;STRONG&gt;میدونی که توی هوای بیشتر عاشق میشم مخصوصا وقتیکه مثل صبح صورت مخملیت رو محکم میچسبونی به ل*بای منو و بو*ست میکنم . یا اینکه وقتی بهم میگی خانومم برو بخو*اب من خودم میرم ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عاشق با تو بدونم عزیزدلم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;یکی قشنگی منظره رو میبینه ُ یکی کثیفی پنجره رو . این تویی که تصمیم میگیری چی ببینی . امیدوارم همیشه زیبا ببینی حتی از پشت یک پنجره کثیف !&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست ....</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون پستی که گذاشتم هیچ چیز خاصی نبود ولی چون انرژی منفی داشت حذفش کردم سریع . عکس هم نبود دوستای گلم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حوصله مهمونی برای ۵شنبه رو ندارم . چون سالگرد ازدواجمون میشه سه شنبه نمیتونم وسط هفته خانواده ها رو دعوت کنم . برای سه شنبه برنامه دو نفری شاید بریزم . حالا من اصلا دلم نمیخواد برای اولین بار مهمون بیاد خونمون و حوصله هیچ کسی رو ندارم ولی ایمان شوشو اصرار میکنه که نه فقط سالی یه باره که سالگردمون میشه . دعوتشون کنیم . حالا موندم چکار کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خاصی هم نیست . فقط موهام رو رنگ کردم . عسلی ش کردم . کلی تغییر کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای سالگرد هم نمی تونم بگم که چی میخوام بخرم برای ایمان چون شاید اینجا بیاد و بخونه و اونوقت لو میرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا برنامه خاصی ندارم برای مهمونیه . نمیدونم شام چی درست کنم . انگار ایندفعه اصلا دست و دلم به کار نمیره . .... نمیدونم چرا اینجوری شدم . من همیشه عاشق مهمون بودم ولی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله هیچ کسی رو ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : خدا کند بدانی چقدر محتاج است قلب من بر نگاه مهربانانه تو ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : نوازش های گرم دست هات منو به زندگی برمیگردونه عزیزم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:48:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار زندگی ام </title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز که گفتم بدجوری رفتم تو مود درست کردن شیرینی .رفتم خونه شیرینی درستیدم ولی فر بازی در آورد و از اون طرفم شیرینی ها رو اندازه کله ام گلوله کرده بودم دیگه بعد از پخت شده بودن کیک . آی حرص خوردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بادمجونم خریدم و رفتم خونه بعد از خوردن ناهارم یه خورشت قیمه بادمجون درستیدم اساسی باحال ها . عاشق زودپزم شدم .قبلن ها اصلا به مغزم خطور هم نمیکرد که یه روزی با زودپز کار کنم چون به شدددددددددددددددت میترسیدم ازش . جدی میگم .ولی همین چن وقت پیش گفتم هرچه بادا باد بزار باهاش کار کنم ببینم چی میشه جان خودم از همون موقع به اینوره که ما عاشقش شدیم شدید . حالا فک نکنین بی جنبه ام همه غذاهام زودپزیه ها نه فقط وقتی وقت ندارم ازش مستفیذ میشم . پریشبم با همین زودپز جونمون قیمه درستیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم نشستم برای شوشوی عزیزکردمون میوه پوست کندم و سالادی بس خوشمزه براش درستیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ربط نوشت ۱:این مدیر عامل یه ادمیه که کلی سرحاله . بزنین به تخته حالا چشم نخوره بدبخت بشم . والله . دیروز برای اولین بار سرماخورده ! اصلا یه ادمیه عجیب غریب .۷۰ سن داره ها ولی محاله یه شب نره جمشید*یه . کوهنورد ماهریه . کلا یه جوریه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بی ربط نوشت ۲: این فیلم شمس*العماره رو میبینین ؟ از شکور خوشتون میاد ؟ خوب بازی میکنه ؟ من اصلا برام جذابیتی نداره . نمیدونم چرا ها . شاید چون وقتی امیرحسین توی شرکته از این بهتره . یعنی شاید چون ما با خودش در ارتباطیم فیلمش برامون جذابیتی نداره . وقتی که میاد شرکت اونقدر از دستش میخندیم که حد نداره . البته باید با یکی مچ بشه . کلا ادم باحالیه بیرون فیلم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بی ربط نوشت ۳: قراره شرکتمون یه تغییراتی ایجاد کنه . اگه این تغییرات حاصل بشه ساعت کاریمون تغییر میکنه و باید صبح زود بیایم شرکت . منم عاشق کار صبح زودم . اصلا انگار ادم صبح که زود بیدار میشه سرحال تره . حالا امیدوارم که این تغییرات انجام بشه . من کلا ادمیم که از بیکاری حوصله ام سر میره و از حجم کاری خیلی زیاد هم خسته میشم شدید و سر درد میگیرم در حد انفجاررررررررررررررر . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزه همش تو فکر اینم که برم یه باشگاهی ثبت نام کنم یکمی ورزش کنم انگار دارم چاق میشم بخدا جدی میگم . ولی هر باشگاه یکه میرم ساعت ۷ صبح نداره همه از ۸ شروع میشن . ای خداااااااااااااااااااااااااااااا . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام موهام رو رنگ کنم حالا مرددم . نمیدونم رنگ خالی کنم یا اینکه زمینه موهامو روشن کنم بعد روش مش دربیارم . کمک پلیز میسیز های عزیزززززززززززززززز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم دارم اِن ریکه گوش میدم شدیدا یاد روز عروسیمون می افتم اونم توی ماشین با آهنگ بایلاموس این خواننده محبوب من . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کاری که شبا میکنیم اینه که بعد از فیلم دیدن و شام خوردن شوشو میشینه بازی میکنه و منم هی تشویقش میکنم . نمیدونم چرا ولی اصلا کششی به بازی ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد امروز برم یه کفش خوشگل بخرم . آرزو بر جوانان عیب نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید برای سالگرد برای شووش یه چیز هیجان انگیز بخرم . ای جاننننننننننننننننننننننننم که میتونم سوپرازیت کنم عزیزدلم . عاشقتم بصورت خیلی خفن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : میگن خدا خیلی بزرگه . بزرگتر از اونی که فکرش رو بکنی . حتی بزرگتر از اونی که مامان بزرگا از توی قصه ها برامون میخوندن ! ..... وقتیکه خوب فکر میکنم میبینم راست میگن . خدای من خیلی بزرگه .خیلی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : &lt;STRONG&gt;وقتی قرار شد من بی قرار تو باشم  ناگهان تو قرار زندگی ام شدی....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;کسی میتونه در مورد خرید یه دوربین دیجیتال عکاسی خوب بهم کمک کنه ؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بدهکار مهربونی هاتم </title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چهارشنبه که داشتم میرفتم خونه مادرشوشو زنگ زد که شب بیاین خونه ما . عزیزخانوم اومده شما هم بیاین منم گفتم باشه میایم . بعدش زنگیدم به شوشو و گفتم من میرم خونه تا شوما بیای دنبالم . خلاصه از اونجاییکه قصد داشتم خونه رو تمیز کنم با این دعوت به شدت خورد تو پرم و تمیزکاری رو گذاشتم برای 5 شنبه . یکمی کتاب خوندم و تی وی دیدم و نماز خوندم تا بالاخره جناب شوشو اومد دنبالم . بعدشم که خونه مادر شوشو اینا و آخر شبم اومدیم برگردیم که سر یه مسئله بسیور کوچیک با شوشو جنگ اعصاب راه انداختم و پاچه گیری رو شروع کردم . من اگه روی مود موج منفی باشم واقعا منفی میشم و حتی میتونم بگم که میتونم کلی از چیزا رو خراب کنم . مثل روابط حسنه و دلچسب من و همسری . خلاصه شووش منت کشی کرد و من بیجواب گذاشتمش . صبح هم بیدار نشدم و اوشون بدون صبحونه راهی شرکتشون شد . منم دیگه خوابم نبرد و بیدار شدم و افتادم به جون خونه و رسما عین این کوزت  ، کوزت که نه صد رحمت به کوزت ، بختک ، بختک بهتره . عین بختک افتادم به جون خونه و خونه تکونی ایی کردم که نگو و نپرس . کل ملحفه ها رو هم شستیدم . بعدش هی خدا خدا میکردم که شوشو دیرتر بیاد تا کار من تموم شده باشه ولی بخت یاری نکرد و شوشو رسید حالا کی ؟ درست آخرای کار من . شانسم نداریم که اگه زودت رمیرسید یه کمکی شامل حالمون میشد . تقریبا کارای پذیرایی تموم شده بود که شوشو رسید و از اونجاییکه مستحضرید که قهر بیدیم بدون سلام وارد خونه شد و مستقیم رفت توی اشپزخونه منم عین سایه رفتم دنبالش همراه با یه لبخند از این ور تا اونور و نیشی باز از پشت بخلش کردم شدید . یهویی بچم اونقدر ذوقید که اونم پشت و رو شد و بخل تو بخل آشتی کردیم . گرفتین چی شد دیگه ؟ دیگه منم به بقیه کارام رسیدم و دستشویی و حمام رو هم با رافو*نه کل یتمز کردم که شوشو عصبانی شد و دعوام کرد که بسه دیگه چقدر میشوری و میسابی و تمیز میکنی من خسته شدم جای تو ! حالا نه اینکه فک کنین شووش شد شبیه این ادمای خشمگین و اژدها مانند ها نه کلی با لطافت این حرفا رو زد و توی عمق جمله اش میشد نهایت عشقولانگی رو فهمید . شوشو دلش برای من سوخته بیددددددددددددددددد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خولاصه بعد از کلی تمیزکاری و تغییر دکوراسیون مستقیم رفتم توی حم*ام . بعدشم شوشو یکمی فوتبال دید یکمی که دوروغه دو تا نیمه رو کامل دید . بدشم من تازه ساعت 5 یادم افتاد نه ناهار خوردم نه صبحونه . مدیونین که اگه فک کنین من خنگم یا اینکه به قول ایمان اصلا شبیه آدمیزادها نیستم . دیگه غذا خوردن فایده ایی نداشت . یکمی آرایش کردم و رفتیم خونه مادرشوشو اینا . دیگه از کارایی که کرده بودم براشون توضیح دادم و تفسیر کردم که چقدر خونه رو با رافو*نه و وایتک*س و رایت و از این چیزا شستم و تمیز کردم و نتیجه اش اینه که الان یه خونه تمیز داریم و من بیچاره کلی پا درد دارم و خسته ام و گشنه موندم . که اینبار با خشم مادرشوشو و مادربزرگ شوشو روبرو شدم که ای دختر خودتو از بین میبری که همین وسط پدر شوشو کلی نیز مواخذه ام کرد که فردا نه پس فردا هم نه اصلا یکمی ا زهمین روزا زخم معده میگری و ..... منم به سان یک عروس خوب گفتم حق با شوماس ولی من یادم رفته بید . خلاصه شام که خوردیم در حد انفجار بعدشم رفتیم خونمون . منم روی بالشتا رو دوختم و دراز کشیدیم و بعدش خوابیدیم . ناناز هم مس مس داد که فردا میاد خونمون البته قرار بود با داداشی بیان که داداشی نیومد . جمعه هم که اول صبحونه و بعدش پختن ناهار و خوردن ناهار و خوابیدیم شدیددددددددددددددد تا اینکه داداشی اومد دنبال ناناز و رفتن . بعدشم من و شوشو میخواستیم بریم بیرون که مادرشوشو هم زنگید بیاین بریم بیرون . رفتیم اب اوشون ها یعنی مادرو خواهرشوشو رفتیم شی*ان و کلی خاطرات روز و شب ازدواجمون زنده شد . آخر شبم که خونه و لالا . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوس بادمجون کردم شدید یادم باشه برم امروز بخرم یه  غذای مشتی درست کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سالگرد عروسیمون نزدیکه ولی من هیچ برنامه ایی ندارم . یعنی میخوام فقط خونواده هامون رو 5 شنبه شب ش دعوت کنم و سه شنبه که همون 19 ابان میشه خودمون دوتایی تهنا باشیم . در مورد کادو هم اصلا فک نکردم . جان خودم اصرار نکنین که من توقع هیچ کادویی از کسی ندارم و لاغیر ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این ولا غیره این بالا چه ربطی داشت خودمم موندم ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز رفتم تو مود تهیه شیرینی . حالا برم خونه ببینم حس و حالشو دارم یا نه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;دیشب رفترچه قسطامو ورق زدم . تمومی نداره ! تا آخر عمر بدهکار مهربونی هاتم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : بزرگترین امید من ممنونم که هوای مارو داری .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : از بازی هفت سنگ بدم میاد . میترسم اونقدر سنگ بندازیم که بینمون یه دیوار سنگی درست بشه .... بیا لی لی بازی کنیم  تا با هر رفتنی دوباره برگردیم !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 10:23:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشبختی همین نزدیکی هاست فقط باید صدایش بزنی !</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اونقدر حرفای گفتنی دارم توی این کله ام اما نمیدونم چه جوری به هم ربطشون بدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا دلم نمیخواد از تمیز کردن خونه بگم از شام پختن بگم از اینکه چه کارایی کردم بگم .انگاری شدم شبیه این زنهای قدیمی که شوهراشون حاجی بودن و حجره داشتن و شب به شب که میشد می اومدن خونه حاج خانوما با دستای حنا زده پاهای شوهرشون رو توی یه ظرف مسی با یه پارچ خوشگل کوچیک میشتن و زودی بهشون حوله میدادن . انگاری شدم شبیه همون زنایی که هیچ دغدغه ایی جز شستن و پختن و تمیز کردن ندارن . انگار همیشه باید به فکر این باشم که چه غذایی درست کنم . انگاری یادم رفت من تا همین چن وقت پیش کلی به خودم میرسیدم و خودمو ژیگولانس میکردم .کلی برای تک تک کارهام وقت میزاشتم . با کلی حوصله موهامو سشوار میکردم گاهی اتو میکردم . و هی مدلای مختلف درستشون میکردم . واقعا برام مهم بود که رنگ لاکم با خیلی چیزام ست باشه مخصوصا وقتی قرار بود برم پیش ایمان . برام خوشایند بود وقتیکه اب روی پوست همیشه سفید و تمیزم لیز میخورد و حس خوبی بهم میداد و هزاران چیز دیگه ..... از اینکه از اون روزا دور شدم یکمی دلخورم . نمیخوام انرژی منفی بدم باور کنین دلخوری یه جور ناراحتی نیست بلکه یه جورایی لبخند روی لبام نشونده . که چرا من اینهمه غافل شدم از خودم تازه در آستانه یکسالگی ازدواجم ؟! چرا این روزا به اندازه اون روزا سرحا نیستم و بیشتر خستگی برام میمونه ؟ حالا تصورتون از من نشه یه ملیحه کلا حپلوی چرک و چولی کثیف مثیف که همش داره به شام شب فک میکنه ها . ولی جدی میگم از روزای شنگولیم فاصله گرفتم . دلیلشم میدونم . مشغله زندگی کار و حساب و کتاب و هماهنگی دخل و خرج و کرایه خونه و پول شارژماهیانه ساختمون و خرید از هزار ور مغازه و هزاران مورد دیگه . خندم میگیره بخدا وقتیکه همیشه ادعام میشد که من ادمی نیستم که به این چیزا فک کنم همیشه به مامانم میگفتم من برام اول خوشیم مهمه نه زندگی و بقیه چیزا . ولی حالا دغدغه هام چیزای دیگه ایی شدن دغدغه هایی که شیرینن برام حتی اگه باعث بشن من از خودم کمی فاصله بگیرم . حالا انگاری طوری شدم که زن های فامیل بزرگ و کوچیک نگاه به زندگیم میکنن . نه اینکه بگم کلی خوب و خانومم ها نه . ولی یه جاهایی حواسم به چیزایی هست که شاید برای دیگران خیلی مهم نباشه ولی مهم اینه که من توی اون لحظه یادمه . مثلا وقتی میرم جایی خیلی برام مهمه همونطوری که من بهم خوش میگذره به ایمان هم خوش بگذره واسه همین براش سنگ تموم میزارم و نمیزارم که تنها بمونه . یا وقتی میریم توی یه جمع یکه ایمان احساس غریبی میکنه سعی میکنم کاری کنم که شوهرم در اولویت باشه و ناراحت نشه .  یا مثلا ممکنه بدونم ایمان ا زچیزی بدش میاد ولی من عاشق اون چیزم مثل خرید کردن (ایمان از خرید کردن بدش میاد نهاینکه بگم خسیسه ها نه ولی دوست نداره زیاد یخرید کنه همیشه میره از جایی خرید میکنه که قیمتش مناسب تر باشه فرق نمیکنه چی باشه . ولی من اینطوری نیستم تا یه چیزی میبینم و خوشم میاد میخرم البته الان دیگه درس شدم . ) سعی میکنم کمتر ازش بخوام که توی این مورد همراهیم کنه یا اینکه وقتی میبینم میتونم با فاکتور گرفتن از یه مسئله  کوچیک میتونم لبخند رضایت شوهرمو بارها و بارها ببینم حاضرم از خیلی چیزای دیگه ام فاکتور بگیرم . یا مثلا وقتی میبینم میتونم یه غذایی مثل قورمه سبزی درست کنم که ایمان اینقدر دوستش داره سعی میکنم تموم فوت و فن هاش رو یاد بگیرم که به بهترین شکل اون غذا رو برای همسرم درست کنم . وقتی میبینم ایمان از رفتار خوب من با خانواده اش و محبوبیت من در فامیلش خوشحال میشه سعی میکنم همیشه همین رفتار خوب رو داشته باشم و سعی کنم همشه محبوب بمونم . وقتی میبینم که طرز احترام گذاشتن من به همسرم توی جمع بعضی ها رو وادار میکنه که رعایت احترام و ادب رو بکنند و گاها رفتارهای منو تقلید میکنن لبخند رضایت روی لبهم نقش میبنده .وقتی میبینم ایمان خوشحال میشه که من لباساشو اتو کرده میزارم توی کمد لباساش و هیچوقت هم نمیزارم بدون لباس اتو کرده بمونه ، غرق لذت میشم از اتو کردن لباسای همسرم . وقتی میبینم که من عصبانی میشم و ایمان چیزی نمیگه و سکوت اختیار میکنه و یا اینکه میاد و منو بخلم میکنه و هی ماچ ماچیم میکنه تا از اون حالت در بیام احساس خوشبختی میکنم . وقتی میبینم که میتونم روی ایمان بعنوان یه دوست خوب یه رازدار همیشه قبل ا زهمسر حساب کنم خوشحال میشم چرا که همیشه درد دلهای من توی سینه ایمان محفوظ مونده و هیچوقت به روم نیاورده که چی گفتم . وقتی میبینم ایمان منطقی داره که هیچ وقت حاضر نیست طرف ناحق رو بگیره خوشحالم چراکه هیچوقت توی مسائل و دلخوری های پیش اومده از کسی جانبداری نکرده . خوشحالم از اینکه وقتی حقوق ناچیزم رو برای یکسری پس انداز ها و شاید خرج ها تقدیمش میکنم با متانت خودش ازم تشکر میکنه  و من غرق لذت میشم چراکه تونستم کمکی در حد توانم به شوهرم کنم . خوشحالم از اینکه مثل خیلی از زن و شوهرای دیگه یواشکی هایی برای خودمون نداریم یعنی بی مشورت هم کاری نمیکنیم .خوشحالم از اینکه حریم خصوصی های همو محترم میدونیم خوشحالم از اینکه چیزی بیشتر از اعتماد بین ماست چیزی که باعث میشه حتی اگه گوشی ایمان دستم باشه هیچوقت بی اجازه به محتویاتش نگاه نمیکنم . خوشحالم از اینکه ایمان حتی اگه منو نارحتمم کنه اونقدر براش مهم هستم که سریع در پی جبرانش میاد . خوشحالم ا زاینکه وقتی شوهرم با تموم خستگی از کار روزانه اش سعی میکنه منو توی کارای خونه کمک کنه حتی در حد یه جابجایی لیوان منو خوشحال میکنه چون نشون دهنده اینه که شوهرم منو درک میکنه .......و هزاران مسئله دیگه که اگه بخوام بگم طوماری میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه اینکه بگم ما همیشه مهربونیم ها نه گاهی هم عصبانیت و قهر ضمیمه زندگیمونه . این یه اصله که نمیشه ازش جدا شد . مثل همین قهر یکی دو روز پیش . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من فهمیدم الکی قهر کردم . چون شب وقتی داشتم گریه میکردم ایمان خوابش میبره قبل از اینکه بخوابه گفت برو اونجا تنهایی بشین ولی الان سوسک میاد اونجا ها . منم ترسو رفتم خوابیدم روی تخت . نصفه شب هی سعی میکرد بخلم کنه کهمن د رمیرفتم . ولی صبح که میخواست بره منو غرق بو*سه کرد . حتی دست هام رو هی ماچ ماچی میکرد . وقتی بهم زنگ زد کلی عذرخواهی کرد که دیشب خوابش برده از خستگی و نتونسته منت کشی منو کنه . نتیجه اش این شد که شب کلی منت کشی کرد . این اخر عاقبت دعواها ی ماست .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و همین مسائل کوچیک و پیش پا افتاده ماهارو وادار میکنه که گاهی که اون یکی حواسش نیست لبخند عاشقانه ایی از نگاه کردن به طرفمون بهمون دست بده . و نگاه های عاشقانه ایی که برامون تمومی نداره و همیشه تازگی داشته و داره . و اصلا برام مهم نیست که دیگران چه فکری میکنند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید دغدغه هام با قبل کلی فرق کرده اما من همون ملیحه ام . همیشه مرتب و شیک پوش تر از بقیه . همیشه با یه رنگ مو و مدل . و .... شاید بعضی هاش به چشم نیاد مثل مدل ارایش ولی من هنوزم به این چیزا اهمیت میدم و توی مهمونی ها نگاه های تحسین برانگیز دیگران رو میبینم . (نه اینکه بخوام ا زخودم تعریف کنم نه بخدا اصلا اینجور ینیست من قیافه خوشگلی ندارم ولی بانمکم . ) شاید به نسبت قبل یکمی کمتر شده باشن ولی هنوزم برام مهم هستن ولی در اولویت اول رضایت شوهرمه که برام از همه چیز مهم تره . حتی حاضرم مثل همون زن حاجی پاهای ایمان رو بعد از کارای روزانه بشورم . میدونم این کارا از نظر خیلی هاتون چندش آوره تهوع برانگیزه ولی من واقعا برای شوهرم  هرکاری حاضرم بکنم . قبل از ازدواج ایمان همیشه میگفت یکمی که با هم زندگی کنیم عادت میکنیم بهم و شور و حال اولیه رو نداری در صورتیکه من برعکس شدم . روز به روز عاشق ترش میشم . و از هر مجالی برای عشق ورزیدن به ایمان استفاده میکنم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امیدوارم همیشه همین جوری عاشق بمونم و بمونی ایمان عزیزم . امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم حرفامو پس بگیرم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;توی ویترین زندگی به عروسکی که مال تو نیست نگاه نکنچون اون فقط وسوسه ات میکنه که اونی رو که داری از دست بدی !  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای خدا نوشت : خدایا شکرت برای همه داده های بی منتت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشقولانه نوشت : عاشقانه ترین عاشقانه ام عاشقانه با من و برای من بمان .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 10:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اتل متل سپیده شب به سحر رسیده </title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-281.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه از شرکت که رفتم خونه کلی خوابم می اومد از طرف یهم میخواستم خونه رو تمیز کنم بعد از اینکه ناهارمو خوردم یکمی دراز کشیدم که خوابم برد . تازه خوابم برده بود که صدای گوشیم بیدارم کرد بابایی بود که میگفت خیاطم لباسمو اماده نکرده و منم میخواستم اون لباسمو برای فردا شب بپوشم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که اومدم دوباره دراز بکشم و بخوابم دیدم نه نمیشه خوابم نمیبره . بلند شدم ویه قورمه سبزی تپل درستیدم به کارام رسیدم خونه رو  مرتب کردم . شام هم درست کردم که شوشو اومد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردا صبحش شوشو رفت بیرون که کارش رو انجام بده منم رفتم حم*ام یه دوشی بگیرم . به شوشو هم گفتم داشتی میرفتی برنج رو خاموش کن . اونم یادش رفته بود و وقتی اومدم بیرون دیدم بوی برنج سوخته میاد . بعله برنجمون کمی سوخته بود . خلاصه ناهارمونو خوردیم . یکمی دراز کشیدیم و کارامونو کردیم و اماده شدیم برای رفتن . مهمون ی خوبی بود کلی با دایی شوشو خندیدیم و شاد شدیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵شنبه صبح زود هم مامی اینا نون بر بری به دست اومدن خونمون تا صبحونه بخوریم و بریم خرید . بعد زا خوردن صبحونه رفتیم خرید و نزدیکای ساعت ۳ و ۴بود که برگشتیم خونه زود ناهار خوردیم و آماده شدیم رفتیم خونه مامی اینا . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا رسیدیم من مشغول تزئین و درست کردن هدایای روشنک بودم و مامی هم مشغول اماده کردن شام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من چون کار داشتم نرسیدم شام بخورم زود آماده شدم و راهی خونه روشنک اینا شدیم . اونجا هم خوش گذشت بد نبود . ولی یکسری کارای روشنک بود که منو عذاب میداد ولی هیچی نگفتم چون اسمم خواهرشوهر بود . اصلا به روی خودمم نیاوردم . بی خیالش . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر شبم که برگشتیم کلی با ایماان و مامی و ناناز و بقیه خندیدیم .جمعه هم بعد از ناهار برگشتیم خونمون و من کلی خسته بودم . انشاالله برای سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه عقد میکنن داداشی اینا و بابایی مهمونی میگیره براشون . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب هم با ایمان دعوامون شد . البته ایمان چیزی نمیگفت و من فقط گریه کردم بعدشم با قهر خوابیدم . این اولین بار توی این یکساله که قهرمون طولانی شده یعنی از دیشب تا حالا ! دیشب کلی سعی کرد باهام اشتی کنه ولی من لجبازی کردم برای اولین بار خیلی از دستش ناراحت شده بودم . نصفه شب مدام هی منو بخل میکرد منم از توی بخلش در میرفتم . نمیدونم این یه حس لجبازیه بچگانه است . دلم برای ایمانم تنگ شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای خدا نوشت : خدایا من حاضرم نمیخوام غیبت بخورم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت  : دلم میخواد بدونی تموم لحظه هایی هم که باهات قهرم و حرف نمیزنم دارم بهت فکر میکنم و دوستت دارم . این یه حس نابه . حس عاشقی با تموم وجود . تموم سلول های بدنم عاشقتن عزیزم .  باهات قهرم هنوز عشق من . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان نوشت ( ۱۲ ظهر ): اشتی کردیم هوراااااااااااااااااااااااا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 08:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=281</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-281.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسمونا زیر پامه اگه با تو رو زمینم .....</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>هوس کردم امروزم یه پست دیگه بزارم چون به چند روز تعطیلی بر میخوریم و اینجا سوت و کور میشه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز دقیقا بعد از اتمام پست پری خانوم  قدم رنجه کردن و بسی منو خشمگین .خیلی اعصابم ریخت بهم . بالاخره دیروز با هر جون کندنی بود کاتالوگ ها تموم شد و سی دی کاتالوگ ها تحویل مدیر عامل ...... شد . ( جای اون نقطه چین ها هرچی دوست دارین بزارین ) دیگه تا کارم تموم بشه وقتی برای ناهار نموند برام و راهی خونه شدم . توی راه برگشت بود که شوشو زنگ زد من دارم میرم ماشینو بگیرم تو برو خونه مامانم اینا من میام اونجا دنبالت . واییییییییییییی با یان حالم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارد میزدی خونم در نمیاومد . توی مترو که همه گوشاشون چسبیده بود به گوشی و چشاشون خیره به لب من که بفهمن قضیه چیه بالاخره یه جوری بهش فهموندم که حالم بده و دارم با پری خانوم میام ! شوشو هم گفت پس برو خونه خودمون منم زود میام . حالا این گل پسر کلید درب ساختمونو نداره و کلید منو برداشته منم باید برم بیرون خونه جلوی ساختمون وایستم تا ایشون تشریف بیارند . خلاصه رسیدم خونمون و ۵ دقیقه ایی منتظر شدم تا ایشون بیان . بعدشم شوشو یه چای تحویلمون داد و کلی کار کرده بود تو خونه . دستش درد نکنه شوشوی مهربونم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من رفتم یه دوش بگیرم و شوشو هم رفت بیرون برای انجام کاری و قرار شد بعدش بریم خرید کنیم . تا از حم*ام اومدم بیرون اومدم یکمی ماکاران یگرم کنم بخورم دیدم شوشو میگه بیا پایین من منتظرتم . زودی حاضر شدم و رفتیم خریدامونو کردیم و برگشتیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم تندی یه زرشک پلو با مرغ گذاشتم چون خیلی هوس کرده بودم . و میوه ها رو شستم و توی یخچال جابجا کردم . سالاد هم درست کردم . سس هم درست کردم . برای شوشو میوه هم آوردم . و بالاخره کار خودمم تموم شد و اومدم یکمی نشستم . اولش با مامی هماهنگ کردیم برای ۵ شنبه بریم خرید کنیم برای روشنک  ( از این واژه بدم میاد زن داداش ) بعدش من زنگیدم خونه مادرشوشو اینا حالشونو پرسیدم . بعدش یکمی ژله هلو درستیدم .که یهویی شوهرخاله شوشو زنگید و برای فردا شب مهمونی دعوتمون کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برا ی اولین بار تو ی تموم این مدت بود که من حالم بد بود و شوشو درکم نمیکرد . نزدیک بود دیگه منفجر بشم که بهش گفتم چرا ایندفعه اینجوری شدی ؟ تازه بیچاره یادش افتاده بود من مثل هرشب نیستم و نمیتونم پا به پاش مسخره بازی در بیارم . کلی رعایت حالمو کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از شامم که یکمی فیلم دیدیم و من خوابیدم و شوشو نشست نود دید . بعدش نمیدونم کی اومده بود خوابیده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن دارد : دلم میخواد سر این مدیر عاملمون رو بکوبم به دیوار تا چشاش گرد بشه . اهههههههه . حالم از مردای این مدلی بهم میخوره . ناگفته نمونه مرد مهربونیه ها ولی یه مدلیه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن ۲دارد : ایمان شوشو دلم میخواد یهویی همچین گازت بگیرم که اشکات در بیاد . اینمال وقتایی که لجمو در میاری . ولی باز یادت نره که من دوست میدارم عزیزم . ممنونم که بخاطر حال من سفر یکشبه ات رو که میدونم خیلی هم دلت میخواست بری کنسل کردی . واسه همین کاراته که عاچقت شدم دیگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:15:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از من فاصله بگیر شاید مثری باشد ویروس دلتنگی هایم ....!</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه بعد از نوشتن اون پست گردن درد شدیدی گرفتم دوباره اما چون باید سه تا کاتالوگ رو آماده میکردم نمیتونستم برم خونه . حالا فکر کنین من عجله دارم و باید کاتالوگ ها رو برای جلسه ایی که داشتیم آماده میکردم که یهویی برق نوسان پیدا کرد و ویندوز من پرید . حالا هرچی ویندوزم رو ریپیر میکنم نمیشه که نمیشه  . واقعا نمیتونستم هیچکاری براش کنم . چون تموم ترجمه هام و اطلاعاتم میپرید اگه ویندوزمو عوض میکردم . هیچ بک آپی هم نمیشد بگیرم . خلاصه دچار سردرد شدید هم شدم . از طرفی هم مدیر عاملمونم نیومده بود و کارای اونم گردن من بیچاره بود . خلاصه مخم داشت سوت میکشید کیس رو برداشتم بردم دادم برام درستش کنن . تنها راه حلش این بود که هار به هارد بشه تا اطلاعاتم نپره . سرتونو درد نیارم که تا ساعت ۵.۳۰ توی جلسه بودیم و برای دوشنبه یعنی امروز جلسه نهایی گذاشته شد . بعد از جلسه داشتم میرفتم شوشو زنگ زد که دارن میان از نمایندگی گازمون رو درست کنن . میتونی زود بری خونه . تا جاییکه تونستم زود رفتم و دقیقا ۵ دقیقه قبل از آقاها رسیدم خونه که شوشو خودشم بلافاصله رسید . اونقدر خسته بودم که دلم هیچی نمیخواست هم سردرد و هم گردن درد شدیدی داشتم . شوشو یه چای داد بهم خوردم یکمی بهتر شدم دیگه آقاها که رفتن منم یکمی آشپزخونه رو که ریخته بودن بهم مرتب کردم و برای شام سبزی پلو گذاشتم و نماز خوندم و تندی سالاد درستیدم . چای دم کردم و شام خوردیم . بعدشم که من از خستگی بیهوش شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود من یکشنبه ساعت ۱۰ سیستمم رو تحویل بگیرم . که ساعت ۱۰ شد ۱۱.۳۰ . حالا فک کنین من باید برای امروز این سه تا کاتالوگ رو آماده میکردم . از همون ساعت ۱۱.۳۰ که نشستم پای سیستم جز نیم ساعت که برای نماز و ناهار بلند شدم دیگه پای سیستم بودم تا ساعت ۶.۳۰ که آخرشم تموم نشد . تنها شانسی که آوردم این بود که جلسه منتفی شد .آی حال کردم که نگو . دیگه نزدیکای ۸ بود رسیدم خونه . قربون این مترو که هر وقت میری باید له بشی دیشب رسما من یکی داشتم میمردم اونقدر که شلوغ بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای شام هم شوشو زنگید برامون پیتزا آوردن بعد از نماز و شام من چون خیلی خسته بودم رفتم تو یتخت دراز کشیدم یکمی کتاب خوندم که شوشو اومد نشست پای سیستم . حالا فک کنین یه آرشیوی از آهنگهای قدیمی داره که فک کنم خود پی ام سی هم کم میاره پیشش . آهنگایی رو میزاشت و کلی خاطره برامون زنده شد . دیگه من خوابیدم و شوشو رفت فوتبال ببینه . نفهمیدم که کی اومده بود توی تخت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز و امروز شوشو چون ماشینش رو برده بود نمایندگی خونه مونده بود . دیشب مثل مامانا رفتار میکرد . گازو تمیز کرده بود . کلی لباس تا کرده بود . امروزم صبح که من داشتم می اومدم لباسا رو ریخت توی ماشین . حالا زنگ زده میگه عزیزم شام چی میخوری برات درست کنم ؟ اینقدر از دستش خندیدم که نگو .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنان با دل درد و کمر درد منتظر تشریف فرمایی پری خانوم هستیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تبرک گونه نوشت : هانا جان چشیدن طعم شیرین مادر شدن رو بهت از صمصم قلب تبریک میگم امیدوارم یه نی نی گولوی ناناز و سالم و صالح خدا بهتون هدیه کرده باشه  عزیزم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : منت خدای عزوجل که طاعتش موجب قرب است و به شکر اندرش مزید نعمت . &lt;BR&gt;( من که واقعا به این جمله اعتقاد دارم . ) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : &lt;STRONG&gt;همه شب شعله صفت رقص کنم  تا که مدهوش شده از پا افتم ....چو مرا تنگ در آغوش کشد    مست آن گرمی آغوش شوم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 03:38:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح الوقایع </title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>کلی نوشتم همش پرید . اونم با این حالم .مجبورم این بار خلاصه بنویسم چون نمیتونم .
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه برای شام چون مادرشوشو نبود منم خواهرشوشو رو گفتم بیاد خونمون . از شرکت هم زد رفتم و شام قیمه درست کردم سالاد و چای هم درست کردم و رفتم یه دوش گرفتم تا خواهرشوشو اومد . بعد کلی حرف زدن برنجم رو هم درست کردم و نماز خوندیم و شوشو اومد . بعد از شام  من توی آشپزخونه داشتم ظرفا رو مرتب میکردم که  یهویی شیشیه فر گاز ریخت پایین و پودر شد و من هاج وو اج مونده بودم که چی شده . خلاصه با شوشو همه شیشه ها رو جمع کردیم و  رفتیم واسه خواب . صبح که بیدار شدم نماز خوندم و برای شوشو و خواهرشوشو ساندویچ درستیدم . اونا که رفتن رفتم روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد . با صدای الارم گوشیم بیدار شدم  که صدای زنگ در هم اومد . ( اغلب اوقات توی ساختمون زنگ ایفون ها رو اشتباهی میزنن چون یکمی جای زنگا جابجا شده ) منم اومدم یهویی بلند شم که رگ گردنم گرفت . اومدم ماساژش بدم که بدتر شد و دیگه گریه امونمو بردید . به شوشو زنگ زدم  و گفتم حالم بده اما نمیتونستم صبر کنم تا شووش بیاد از درد داشتم به خودم میپیچیدم . شوشو زنگید به مامانش اینا که بیان منو ببرن دکتر . اونا هم بنده خداها زود خودشون ر رسوندن . من به سختی بلند شدم درو باز کردم و حاضر شدم تا بریم . از دکتر که برگشتیم  خونه مادرشوشو توی رختخوابی که برای پهن کردن خوابیدم . . تا شب همون جوری بودم . درد عجیبی بود که با یه حرکت حتی دستم بیشتر میشد . داداشی هم عصر که فهمید اومد دیدنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخر شب رفتیم خونه خودمون و با اب گرم یکمی گردنم رو ماساژ دادم . ۵شنبه کلی بهتر شده بودم که به تمیزکاری خونه و خرید با شوشو گذشت . و دردم باز شروع شد . عصرش هم رفتیم خونه مامی اینا و جمعه صبح برگشتیم . ناهار یه ماکارانی تپل درستیدم . عصر جمعه هم مادرو خواهرشوشو اومدن خونمون و فیلم عروسیمونو دیدن و رفتن . شب بود که یه استکانمون شکست ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماهم بخاطر پرخوریهامون دیگه چیزی نخوردیم . وفقط یه قل*یون چاق کردیم و کشیدیم . بعدشم کلی با هم توی تخت حرف زدیم  و خوابمون برد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم کلی گردنم درد میکنه و نمیتونم بیشتر بنویسم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : خدایا میدونم توی هرکاریت یه حکمتی هست . راضی ام به رضای تو . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : اون دلهره ها و دلتنگی ها و نگران یهات رو دوست دارم عزیزم . با تو بودن برای من قشنگه . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 03:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
