<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یک عاشقانه ی ارام</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/</link>
<description>زندگی دو نفره من و شوشو</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 10:56:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اکنون با سکوت با نگاه تو را میخواهم ....</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-296.aspx</link>
<description>مثل اینکه خیلی وقته نیومدم اینجا و چیزی بنویسم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلیل نیومدن یه م ریضی ساده بود . یادتونه یه بار عضلات گردنم گرفت ؟ اینبارم همونطور شدم اما به مراتب بدتر . یعنی دردش طوری شده که توی تموم گردنم میپیچه و میزنه به ستون فقراتم . طوریکه چند روزی رو فقط اه وناله میکردم . میگن عضلات گردنم ضعیف شده و تا مدتی نشستن پشت سیستم برام خوب نیست . الانم که نشستم گردنم درد گرفته . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به هر حال باید بگم شرمنده ام و امیدوارم ببخشینم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا مثل اینکه امسال برای خیلی ها خوش نبوده . درسته ؟ برای منم همینطور . ما طبق سنت دیریلدا رو جز یکی از مهم ترین شبای سنتی سال میدونیم و هرسال هم رسمش رو به جا میاریم . اما شوشو اینا در قید و بند این چیزا نیستن . یعنی اجیل شب یلدا نمیخرن و از این حرفا .... در صورتیکه ما دوسال پیش که شب بله برونمون با شب یلدا یکی بود برای تموم مهمونا هم اجیل و هندوانه هم انار و هم کلیه مخلفات شب یلدا رو تدارک دیده بودیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه امسال ما توی خونمون موندیم بماند که با شوشو دعوا ی مفصلی کردیم و تفکیک شده خوابیدیم . مامی دعوتمون کرده بود ولی شوشو چون سرکار بود و هم اینکه محرم بود و نمیخواست توی مراسم شب یلدا باشه از رفتن صرف نظر کرد . بماند که ساعت ۸ شب گفت بریم که نشد بریم . خلاصه من اونقدر تلاشم رو میکنم تا بالاخره رسم شب یلدا رو توی خونه دونفرمون جا بندازم . حالا کی باشه خدا میدونه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوشو صبح رفت ولایتشون . برای مراسم عزا داری محرم . منم پارسال باهاش رفتم ولی امسال نرفتم دیگه . اونجا که میرفتم شوشو اذیت میشد همش باید حواسش به من میبود که بهم بد نگذره و از این حرفا امسال نرفتم تا یکمی نفس بکشه شوشوی عزیزم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از صبح که رفت بیخوابی عجیبی به سرم زد با اینکه دیا*زپام خوردم ولی انگار هیچ فایده ایی نداشت . دیشبم تا نیمه های شب بیدار بودم و نگاش میکردم . دلم از همین الان براش تنگ شده نمیدونم چه جوری باید دوری اش رو تحمل کنم . سخته خیلی سخت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این روزای حزن انگیز انگاری دل منم بدجوری گرفته نمیدونم تا به حال هیچ سالی با اومدن محرم اینطوری نشده بودم اما امسال با هر روزه ایی که از تی وی پخش میشه اشکام سرازیرن ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ملتماسه ازتون میخوام توی این شبا اگه دلتون لرزید یاد منم باشید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب میرم خونه مامی اینا . قراره فردا آش بپزن . خواهرشوهری هم میاد اونجا عصری برمیگردیم خونه ما و با هم میریم خونه عمه شوشو چون هیئت دارن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر دلم برای شوشو تنگ شده که شلوارکش رو پام کردم و بلوزش توی بخلمه . خیلی لوسم ؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صفحات همه رو میخونم ولی نمیتونم براتون کامنتی بزارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانومی سفر به خیر باشه انشاالله . ممنون بابت تلفنت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزل جون نگرانی و ناراحتی و مشکل توی زندگی همه هست . نباید سر اون موضوع زیادی سخت میگرفتی . این یعنی نشون دادن یه نقطه ضعف . مردا اول زندگی جبهه میگیرن که نکنه مردونگیشون بره زیر سوال . این در مورد موضوع دوم بودا . یادت نره عزیزم توکل به خدا حلال خیلی از مشکلاته . توکل کن توکل واقعی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هلیا جون مدل لباسایی که گذاشتی خیلی ناز بودن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شهرزاد خانومی ما هنوزم منتظر عکس هستیما . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشا جونم خیلی دلم برات تگ شده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عسلی خانوم کمتر برو زیر بارون سرما میخوری هااااااااااااااااا . ممنون بابت تلفنت عزیزم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربانو جون حساسیت نشون دادن فقط خودت رو اذیت میکنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانوم خونه من هنوزم میام اون ورا ولی نمیتونم کامنت بزارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردونه جان برای سفر من پایه ام ها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیمو جون خیلی مهربونی میدونستی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا جون شرمندتم خانومی . امیدوارم همه چیز  خوب باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم برای تک تکتون تنگ شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : خدایا کمکم کن تا بتونم همونی بشم که تو میخوای . خدای مهربونم مسافرم رو سالم نگه دار. شکرت پروردگارا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : هنوز هیچی نشده کلی دلتنگتم . تو چه کردی با دل من که مرا دیوانه دیوانه دیوانه کردی ... مواظب خودت باش عشقم .منتظرتم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=296</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-296.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امشب پر و بال دارم شور دارم حال دارم ...</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-295.aspx</link>
<description>مهمونی مامی به خوبی برگزار شد بعد از ظهر رفتم خونشون . قرار بود از ناهار بریم دیدم اصرری ندارن حوصله کل کل با بابایی رو هم نداشتم بعد از ظهر رفتیم . تا رسیدم مشغول کار شدم و تا اومدن مهمونا داشتم کار میکردم . پذیرایی رو هم من و داداشی به عهده گرفتیم . اخر شب هم بعد از رفتن مهمونا روشنک با داداشی رفتن بیرون . بعد سر از شمال در اوردن . روز شنبه هم دوستای بابایی همونایی که ساز و اوازی بودن پایه ی همیشگی دوره همی ها با سازهاشون قرار بود بیان خونه بابایی اینا تجدید خاطره . ولی چون ایمان شوشو دوست نداشت نموندیم و اومدیم خونه . همون شب بعد از رفتن مهمونا ناناز موهای منو داشت فر میکرد . فر موقت . خیلی خوشگل شد اما صبح که بیدار شدم دیدیم خراب شد ناناز بهم بیگودی هاشو داد تا خونه درستشون کنم یکمی هم ابروهامو روشن کرد . اومدیم خونه و ناهار خوردیم و یه دوش گرفتیم  بعد من مشغول درست کردن موهام شدم بعدشم صورتمو اصلا-ح کردم و یکمی ناخن هامو درست کردم لباسامو آماده کردم و خونه رو مرتب کردم و بعدش دیگه آرایشمو تکمیل کردم و نگین دندونمو هم گذاشتم  وقتی از توی اتاق اومدم بیرون شوشو کلی خوشش اومده بود . خیلی خوب شده بود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم خونه عموی شوشو همه خوششون اومده بود الا ... . حالا دیگه .... . کلی هم اونجا بعضی ها برام دلخوری ایجاد کردن که بی تفاوت از کنارشون رد شدم و اهمیت ندادم . ولی به ایمان گفتم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسافرت هم قرار بود بریم دب*ی که فهمیدیم توی محر*مه و شوشو به هیچ وجهی نمیاد . میگه تو میخوای برو با دخی عموش اینا ولی من هیچ جای بی ایمان بهم خوش نمیگذره . حالا قراره بعد از محر*م اگه جور شد بریم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرشووش فردا شب مهمونی داره قراره ژله و کیک مرغشو من بدرستم و فردا هم برم برای تزئینات خونشون کمکش ! دیروز یه عالمه سبزی پلویی گرفته بودم . و در حین کار مدام به روح خودم درود میفرستادم که این چه کاری بود کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی شنبه هم قراره دوستای دانشگاهم همون شادونه و نفیسه رو دعوت کنم بیان خونمون . کپک زدم بابا . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جوجو جون اصلا با اون چیزی که توی ذهنم بود یکی نبودی . خیلی ناز بود قیافه ات خانومی . خوشبخت بشین . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهربانوی عزیزم ممنونم ازت برای همه چیز خانومی مهربون . تبریک به خانواده ات برای داشتن گلی مثل تو . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یلدا جونم کاش میشد یه جوری باهات تماس برقرار کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لیمو جونم این مشکل معمولا یه عفونته که با یه دوره درمان برطرف میشه . منم همین مشکلو داشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنونم از خواننده های خاموشم که خودشونو بالاخره معرفی کردن . خوشحالم از اشنایی با شما . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزل و شهرزاد عزیزم یکی شدنتون رو تبریک میگم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همتون ممنونم . واقعا ممنونم . هیچوقت دوستایی مثل شماها نداشتم . خوشحالم از داشتنتون . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* عجیب دلم هوای فیلم عروسیمونو کرده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : خدایا ممنونم که لیاقتش رو بهم میدی . لیاقت بنده بودنت را . ممنونم خدای مهربونم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : طعم خوش داشتنت را باهیچ چیز عوض نخواهم کرد بهترینم . به خدم میبالم از داشتن چون توئی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این اهنگه ام*ید غرقم ... امشب میخوام مس*ت بشم عاشق یکدست بشم بدون تو نیست بودم ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 12:43:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=295</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-295.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو به من دل بستی از چشات معلومه ....</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-294.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;سه یا چهار روزی میشه که چیزی ننوشتم . از تموم مهربونی ها و محبت های شما دوستای گلم ممنونم . مهربانو جونم ممنونم که منو به خودم اوردی و بهم فهموندی اون چیزی رو که من ازش غافل شده بودم . از همتون ممنونم و امیدوارم لایق اینهمه خوبی باشم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روز فقط توی خونه بودم و شرکت هم که هنوز نمیرم . اتفاق خاصی هم نیفتاده . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان جمعه روشنک رو دعوت کرده . شنبه هم خونه عموی شوشو دعوتیم گفته بودم ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم برمیگردم به حالت عادیم و زندگی روزانه ام فقط تنها مشکلم خوابمه که هنوزم خواب به چشام نمیاد . دارم سعی میکنم دز قرص هام رو بیارم پایین . شبا حتی با قرص های خواب و ارامبخشم خوابم نمیبره . نمیخوام از این قرصا استفاده کنم چون بعدها برای نی نی دار شدنم مشکل ایجاد میکنه و شاید حتی خدایی نکرده برای نی نی اینده ام ( به کلمه اینده لطفا توجه شود ) مشکل ایجاد کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا با اهنگ همه چی *ارومه از حمید *طالب*زاده  خودمو خفه کردم . حس قشنگی بهم میده این اهنگه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول چند تا چیز مهمو بگم برای خواننده های خاموش وبلاگم . نمیدونم چرا تا وبلاگ یکی رمز دار مییشه همه درخواست رمز میکنن و بعدشم میگن که خیلی وقته وبلاگتو میخونم و از این حرفا و .... من اصلا اعتقادی به رمز دار کردن وبلاگم نداشتم الانم ندارم و اصلا هم دوست ندارم وبلاگم رمز دار باشه چون اینجا مجازیه و کسی منو نمیشناسه که بخوام ازش چیزی رو پنهون کنم ولی احساس کردم باید اون چندتا پستمو رمزدار میزاشتم چون میخواستم با اونایی که همیشه برام وقت میزارن و دوستم محسوب میشن و براشون اهمیت دارم درد دل کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که برای نماز بیدار شدیم دیگه خوابم نبرد البته دیشبم خیلی سخت خوابم برد . ایمان خوابید دوباره بیدار شد و یه چای خوردیم با همو و بعدشم خوابیدیم . البته من خوابم نبرد . صبح صبحونه رو که یه عدسی مشتی بود آماده کردم و صبحونمونو خوردیم و یه چایی نبات هم زدیم به بدن و شوشو رو فرستادیم رفت . این رفتن های شوشو هم کلی ماجرا داره واسه خودش . یه بار که داشت میرفت همین جوری هی توی پله ها داشت برای من دست تکون میداد و منم بالعکس و هی مسخره بازی در می اوردم یهو دیدم شوشو از جلوی چشام محو شد و صدای بلندی اومد دیدم شوشو از روی پله های سر خورده و افتاده اونقدر خندیدم که نگو . میخواستم برم تا ۷ حوض ولی دیدم حسش نیست همچین حال میده الان نشستم روی صندلی چرخ دار شوشو و کیبوردشم گرفتم توی بغلم . یه لیست از میوزیک های جینگولی هم انتخاب کردم و دارم گوش میدم و قر میدم . حال میده هاااااااااااااااااا .  حال فکر کن من این جای نرم و گرمو ول کنم برم بیرون چه کنم ؟ الانم زنگیدم به ایمان گفت بعد از ظهر خودش منو میاد میبره بیرون . اینم از این . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوهفته است خونه مادرشوشو اینا نرفتیم . درخواستی از طرف ما نبوده و اونا هم چیزی نگفتن . ولی همیشه در پس این ارامش های لذتبخش ما طوفان ! پنهان شده . حتما وقتی بریمخونشون کلی گله و شکایت میکنن . ولی کلا بی خیالشوننننننننننننننننننننن همه رو بی خیال . میخوام یه مدتی رو هم توی بی خیالی طی کنم ببینم اونایی که بی خیال دنیان چه جوری با زندگی حال میکنن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در مورد روشنک فکر میکنم هیچوقت نظرم نسبت بهش عوض نمیشه . یعنی هیچوقت نمیتونه توی قلب من جایی داشته باشه . فکر کن یه دو ساعتی میشینی پیشش هیچ حرفی نمیزنه . تو هم که باهاش حرف میزنی تائید میکنه . کلا همینه . هیچ حرکت خاصی هم انجام نمیده . یه چند وقتی بود سعی میکردم که دوستش داشته باشم . الانم همینطورم ها به خدا ولی نمیدونم چرا نمیتونم بعنوان همسر داداشم قبولش کنم . برای داداشی کیس های خیلی بهتری وجود داشت نمیدونم والله . علف باید به دهن بزی شیرین بیاد . ( باور کنین داداشی اصلا شیه بزی نیستاااااااااااا ) . امیدوارم خوشبخت بشن و تا آخر عمر عاشق هم باشن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا با مامان اینا که میحرفم کلی انرژی منفی میگیرم . نمیدونم چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامان کلا به من زنگ نمیزنه . چند روز پیش زنگیدم بهش صحبت مهمونی اش شد گفت کی میای برای کمک ؟!!!!!!!!!! موندم . مادر من تو حتی به من نفتی که داری میری خونه . حتی منو تا فردا شبش در جریان نزاشتی . در حالیکه من توی خونه منتظر بودم تا تو بیای . در حالیکه من برنامه بیرونمون رو کنسل کرده بودم . بعد حالا تو ..... . شده تا حالا یه بار که من مهمونی دارم تو بیای کمکم ؟ شده تا حالا یه بارم بیای بگی دخترم تو کمک نمیخوای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم کلی عصبی شدم ولی با خونسردی جواب دادم که سعی میکنم بعد از ظهرش زودتر بیام ولی کاری نیست که من انجام بدم هست ؟؟؟؟؟ بهم خرده نگیرین که اون مادرته و از این حرفا . مامان من جوونه و میتونه خودش کاراشو بکنه . سنین داره فکر کنم نزدیکه ۴۰ باید باشه . کلا خانواده من اینطورین تا وقتیکه براشون سود داشته باشی مدام طرفتن ولی خدا نکنه یه بار باهاشون ساز مخالف بزنی دیگه هیچی میشی دشمن خونیشون . واسه همینه که من همیشه احساس تنهایی میکنم . ( البته ایمانم همیشه هست و نمیزاره تنها باشم ) ولی خوب خانواده یه چیزی دیگه است که من نمیتونم و نتونستم درکش کنم . خدا شاهده که هربار که اونا مشکل داشتن من از همه چیزم زدم و اونا رو توی اولویت قرار دادم ولی دیدم یکی از دوستای گلم خوب گفت که  شوهرم و زندگی باید در اولویت باشه . وقتی فکر میکنم میبینم اگه خدایی نکرده من توی زندگی دچار مشکل بشم هیچوقت خونه خانواده ام جایی ندارم .نه تنها حمایتم نمیکنن بلکه سرزنشم میکنن که انتخاب خودت بود !!!!!!! پافشاری کردی . خودت خواستی ! وقتیکه بابام بهم میگه وقتی رفتی دیگه نباید بگشتی داشته باشی خودتی و زندگیت . روی ما حساب نکن . دیگه اینجا جایی نداری باید بدونم که تنهام و باید روی پاهام بایستم و محکم باشم و هیچوقت خسته نشم هیچوقت نبرم .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بی خیال همشون . برم یکمی قر بدم شدیدا قرم گیر کرده . راستی یه خبر تاثر انگیز . تی هفته پیش بود که شادی زنگ زد و گفت یکی از استادامون که خیلی هم جوون بود برای تحصیل رفته بوده ال*مان وقتی اومده اینجا برای تعطیلات میره دکتر و امپول اشتباهی میزنن بهش و میمره !!!!!!!! خدا رحمتش کنه خیلی دختر محجبه و موقر و متینی بود . من خیلی دوستش داشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با برو بچززززززززززززززززز دنبال یه فرصت مناسبیم که با تور بریم صفااااااااااااااااا سیتی . کلی حال میده . امیدوارم برنامه جور بشه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای یه دوست خوب : توی کامنتت نوشته بودی سعی کن نقش قربانی رو بازی نکنی . عزیزم من هیچ وقت نقش بازی کردن رو دوست نداشتم . و هیچ نقشی رو بازی نمیکنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : خدایا مثل همیشه هوامونو داشته باش . ممنونتیم شدیددددددددد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت :عاشق نوازش های گرم رنگ سیاه چشماتم عزیزم . با تو خوشبخترینم .برای همه چیز ازت ممنونم دوست داشترینم  (این چقدرخوبه که تو کنارم هستی . همه چی ارومه من چقدر خوشحالم . پیشم هستی به خودم میبالم . بگو این ارامش تا ابد پا برجاست .)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه &lt;STRONG&gt;دیروز است نه فردا . فقط همین امروز . همین حالای حالا ... من و تو ... و با هم بودنمان ... برای هم بودنمان ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پُرم از عطر خوش داشتنت عزیز من ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=294</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-294.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تنها تو یار من باش ....</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-293.aspx</link>
<description>دوستای گلم رمز همون قبلیه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;شیرینی تلخی هایت را به هیچ جان شیرینی نخواهم فروخت .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 17:36:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=293</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-293.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خیلی وقته تو سکوت غم اسیرم !</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-292.aspx</link>
<description>دوستای گلم رمز همون قبلی اس . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;آنقدر دنیای این روزهایم از برق نگاهت نور گرفته که دلم میخواهد تمام دنیا را نور نقاشی کنم . &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 08:37:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=292</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-292.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو که تنها نمیمونی من تنها رو دعا کن </title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 07:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستشان بداریم !</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خوب جشن ما هم خیلی مختصر و مفید و ساده برگزار شد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چهارشنبه که رفتم خونه اونقدر خسته بودم که نای هیچ کاری رو نداشتم اما دیدم اینجوری نمیشه فردا هم کلی کار دارم .هم اینکه کلی سبزی سفارش داده بودم برام بزران کنار . اول سر راهم رفتم سبزی ها رو گرفتم و رفتم خونه . بعد از 10 دقیقه ایی که روز تخت ول شدم بعدش بلند شدم و به کارا رسیدم . اول یه سری لباس ریختم توی ماشین . بعدشم خونه رو مرتب کردم . جارو برقی و تی کشیدن و گردگیری و از این حرفا دیگه . من دقیقا از ساعت 4 و ربع شروع بکار کردم و ساعت شش و نیم کارم تموم شد . حالا مونده بودم با یه تپه سبزی چکار کنم . اونقدر تند سبزی ها رو پاک کردم که خودمم باورم نمیشد . از طرفی به آقاهه گفته بودم که نره تا من سبزیهامو بدم برام خورد کنه . بالاخره ساعت 8 و ده دقیقه سبزی های من خورد شد . بعدش سبزی های خورشتی رو سرخ کردم . اسفناج هامو پاک کردم و سبزی خوردنم رو هم پاک کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شوشو اومد دیگه حال نداشتم و یه کشک بادمجون درستیدم و شام خوردیم و من اسفناج ها رو خورد کردم و بسته بندیشون کردم و بعدش خوابیدیم . 5شنبه صبح زود شوشو بیدارم کرد که قبل از رفتنش به شرکت بریم خرید کنیم . با هم رفتیم و ساعت نه و نیم برگشتیم شوشو رفت و من موندم با دنیایی از کار اول خورشتم رو درست کردم بعدشم سس مرغ رو درستیدم و مرغا رو خوابوندم توش . با مامی یکمی تلفنی صحبتیدیم . با شوشو نیز ایضا . میوه ها رو شستیدم و جابجا کردم . کاهو خرد کردم . سالاد درست کردم . سس درستیدم . و نزدیکای ساعت 2 بود که کارام تقریبا تموم شد . یه دوش گرفتم و نماز خوندم . ناهارم میل نداشتم بخورم . یکمی دراز کشیدم و مشغول دیدن برنامه گلبرگ شدم  . شوشو اومدم و برام شنیسل مرغ گرفته بود . با کلی میل و اشتها خوردیم .بعد از ظهرم زود آرایش کردم و میوه ها رو چیدم . توی شکلات خوری گز ریختم . پولکی ها رو ریختم توی یه شکلات خوری دیگه . سوهان ها رو گذاشتم توی ظرف . نقل های محبوبم رو هم ریختم توی یه شکلات خوری دیگه و کلی از این چیزای خوشمزه برا مهمونامون اماده کردم . ظرف ها رو هم حاضر کردم و لباسمو عوض کردم .یادم افتاد که وای ژله درست نکردم . سریع بستنی رو از فریزر در آوردم و دو تا ژله بستنی خوشمزه درستیدم .  بعد از نماز مغرب و فوتبال بود که اومدن . مادر شوشو اینا میز گرامافونمون رو خریده بودن و یک دبه بزرگ شور برامون آوردن و مامی اینای خودمم بهمون چک پول دادن و شیرینی آوردن .مادرشوشو ظرفا رو شست و مامی غذاها رو جابجا میکرد ناناز و خواهرشوشو !هم ظرفها رو جمع میکرد و منم جابجا میکردم . نزدیکای ساعت 12 بود که رفتن . وقتی رفتن من کلی خسته بودم دراز کشیدم ولی از خستگی خوابم نمیبرد . یه کلو*ناز*پام خوردم و خوابیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جمعه صبح هم با شوشو یه املت مشتی زدیم به بدن ولی من نمیدونم چرا اصلا بهم نمیچسبید . از شب قبلشم خیلی کم غذا خورده بودم . ناهارم که مرغ خوردیم . بعد از ظهرم رفتیم خونه یکی از فامیلای شوشو اینا دیدن خونشون . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دور از جونتون از اونجا که برگشتیم من گلاب به روت شدم . وای وای اصلا نمیدونین چه حالیم که . از صبح تا حالا دستشویی شرکت غرغ ( قرغ ؟ غرق ؟ .. ای بابا نمیدونم ) منه . سیستمو بردم اونجا ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتیجه گیری : مهمونی رو خیلی ساده برگزار کردم . با دو نوع غذا ! که اصلا سابقه نداشته تا حالا . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلخوری : همیشه فکر میکردم که اینجا دنیای مجازیه و من میتونم اینجا راحت باشم . اما بعد از اون پست قبلیم چند تا از دوستایی که خیلی هم باهاشون صمیمی ام اومدن اینجا و با پوزخند بهم فهموندن که بالاخره تو هم مشکل داری ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از این کارشون متنفرم . واسه همینم امروز برای هیچ کسی نظر نزاشتم . اصلا مردد شدم به موندنم و رفتنم . مگه میشه کسی مشکل نداشته باشه ؟ شخصیت ایکس تو فقط منتظر بودی من با مادرشوهرم مشکل پیدا کنم بعد خوشحال بشی ؟ بیای بگی دیدی گفتم ؟ بیای بهم بخندی و هزار تا چیز دیگه بارم کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برات متاسفم عزیزم و دوست خوب قدیمی من ! اصلا دلم نمیخواد اینجا رو رمز دار کنم چون اینجا مجازیه و کسی منو نمیشناسه ولی انگاری میخوان مجبورم کنن ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;·         کامنتش رو تائید نکردم چون نمیخوام کسی بفهمه که اون کیه ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای خدا نوشت : خدایا یعنی داری جواب راز و نیاز هامون رو میدی . یعنی میشه که بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا الرحم الراحمین . ارحمتک الضعیف .   خدایا امیدمون به تو و رحمت و قدرتته . میدونم که نا امیدمون نمیکنی . میام امروز که بازم بهم ثابت بشه هیچ وقت تنهام نمیزاری . خدایا اشک شوقه توی چشام . اشک برای اینکه بهم ثابت شد هنوزم منو دوست داری . من نه من و ایمان . ما رو دوست داری . خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشقولانه نوشت : به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم خاطره انگیرترین خاطره هاست .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست . مهم آن است که کسانی را که دوستمان ندارند دوست داشته باشیم&lt;/EM&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 09:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجره کثیف !</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;وقتایی که هوا ابری و بارونیه من حالم خیلی خوبه  همیشه توی هوای ابری حالم خوبه . شادم . عاشقم . روی پاهام بند نمیشم و هزارتا چیز خوب دیگه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصمیم من برای جشن دو نفره سرجای خودشه . جشن دو نفره ما میمونه برای همون شب رویایی که به وصال هم رسیدیم .یعنی 19 آبان . اما این 5شنبه میخواییم خانواده هامونو دعوت کنیم که شاید یه جورایی ازشون تشکر کنیم برای اینکه بهمون کمک کردن ! که بتونیم بهم برسیم و توی این یکسالی که داره از تولد زندگی دونفره ما میگذره پشتمون رو خالی نکردن ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس و حال نداشتنم چیزی جز دلخوری از خانواده شوشو نبود و نیست . با ایمان مشکل دارن سر من بیچاره خالی میکنن . برام مهم نیست اصلا چون پریشبا با ایمان قرار گذاشتیم فقط خودمون دوتا مهم باشیم و نه هیچ کس دیگه . اونا چه خانواده من و چه خانواده ایمان هرکاری دوست دارن بکنن اصلا ربطی بهمون نداره . در راستای همین قول و قرارمون دیشب که خونه مادرشوشو اینا بودیم و اونا سرسنگین برخورد کردن ! و من از یکسری حرفا و رفتاراشون ناراحت شدم چیزی نگفتم به ایمان . فقط گفتم که ناراحت شدم ولی برام مهم نیست . ولی شماهایادم بندازین که دیگه خونشون ظرف نشورم . اصلا من یکی آدم بشو نیستم . انگار شعور ندارم . دیشب داشتم ظرف میشستم دیدم مادرشوشو داره یواشکی به خواهرشوشو میگه هی بهش میگم بیا برو کنارا نمیره اه اه ...... . منو میگی همون جا خواستم بگم به  ... . ولی گفتم ولش کن . بقیه اشو شستم و اومدم کنار . گفتن دستت درد نکنه . جوابشونو ندادم . اینا همه برمیگرده به اینکه الان ایمان باههاشون قهره . به خدا دیشبم نمیخواستیم بریم فقط چون خاله شوشو اونجا بود و زنگ زدن و خواهش کردن ما رفتیم وگرنه من که از جمعه حتی زنگم بهشون نزدم .مادرشوشو دیده موهای منوها ولی انگاری یه جوری که ندیده میگه موهات مبارک باشه با اخم و نگاشو برمیگردونه . حالا انگاری اینابرای من مهمه که تو بهم بگی مبارکه یا نه ! مثلا اگه تو نگی مبارکه موهای من رنگش خراب میشه یا من بدبخت میشم ؟ اونقدر باید بخیل و تنگ نذر باشین ؟ متاسفم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;میبینین مادرشوهر من گاهی اونقدر خوبه که هیچ کس باورش نمیشه . مثلا همیشه برامون سبزی میگیره خرد میکنه بسته بندی شده میده بهمون . یا گوشت . یا ترشی و شور و از این چیزا . یا وقتی مهمونی داشته باشم بهم کمک میکنه ولی گاهی هم اینطوری میشه . من چون بهشون تا حالا بی احترامی نکردم توقع ندارم باهام اینطوری رفتار کنن . به من چه که اونا با بچشون مشکل دارن ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همین دلایل بود که اصلا حوصله مهمونی نداشتم و ندارم . حالا بگم بیان خونمون و اونجا بخوان سرسنگین باشن که چی ؟ جلوی مامانم اینا اونم ! من هیچ چیزی از رفتارای خانواده شوهرمو به خانواده خودم نمیگم . اونقدر که من مورد توجه همه بودم همه فکر میکنن که توی فامیل شوهرمم منو باید بزارن لای پر قو . حالا میخوان یه شب بیان خونه ما که یاد یه شب قشنگ زندگیمون بیافتیم ولی کلی اخم و تخم کنن ؟ بابای خودمم همینه هااا اگه ناراحت باشه همینطوریه . کلا اخلاقش بده . واسه همین دعوت کردن خانواده شوشو رو گذاشتم به عهده خود شوشو . چون حوصله نداشتم بهشون بگم بیاین و ناز کنن و من اصرار کنم . خود ایمان بهتر میدونه چه جوری باید باهاشون رفتار کنه . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یه شبی به ایمان گفتم تا موقعی که خونه بابام اینا بودم از سایه بابام میترسیدم چون یه تهدید بود برای زندگیم . حالا از سایه مامان تو فراری ام چون سایه مامان تو تهدید بزرگتری برای زندگیمه !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم اینا که همش شد غیبت . تصمیم گرفتم دعوتشون کنم تا ببینن و بفهمن که رفتاراشون توی زندگی من تاثیری نداره و من و شوهرم همچنان عاشق همیم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا بیاین کمک کنین بگین چی چی خوبه برای اون شب درست کنم ؟! این چیزایی که توی ذهن خودمه ایناست : زرشک پلو با مرغ ، یه مدل خورش که نمیدونم چی باید باشه ! شایدم ماهی ! گراتن مرغ البته شاید جاشو بده به لازانیا و یا کیک مرغ . سالاد الوان یا فصل یا کاهوشایدم سالاد ماکارانی .خیلی دلم میخواد دلمه هم درست کنم . ژله بستی و پودینگ . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیک رو هم خودم درست میکنم . اینبار میخوام یکمی کمتر غذا درست کنم . همیشه سر این موضوع با بابام مشکل دارم .وقتی میاد خونمون همش هی میگه چرا اینهمه غذا درست کردی ؟ اسراااااااااااااااااااافه . ولی بخدا من حتی یه قاشق از اون غذاها رو بیرون نمیریزم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای خدا نوشت : خدایا میدونم که تو عادلترینی . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عشقولانه نوشت : اونقدر حال میده ایمان جونم وقتی که محکم ماچ ماچیت میکنم و تو قیافه ات میره تو هم و میخوای تلافی کنی ....&lt;STRONG&gt;میدونی که توی هوای بیشتر عاشق میشم مخصوصا وقتیکه مثل صبح صورت مخملیت رو محکم میچسبونی به ل*بای منو و بو*ست میکنم . یا اینکه وقتی بهم میگی خانومم برو بخو*اب من خودم میرم ....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عاشق با تو بدونم عزیزدلم .&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;یکی قشنگی منظره رو میبینه ُ یکی کثیفی پنجره رو . این تویی که تصمیم میگیری چی ببینی . امیدوارم همیشه زیبا ببینی حتی از پشت یک پنجره کثیف !&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 07:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست ....</title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون پستی که گذاشتم هیچ چیز خاصی نبود ولی چون انرژی منفی داشت حذفش کردم سریع . عکس هم نبود دوستای گلم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا حوصله مهمونی برای ۵شنبه رو ندارم . چون سالگرد ازدواجمون میشه سه شنبه نمیتونم وسط هفته خانواده ها رو دعوت کنم . برای سه شنبه برنامه دو نفری شاید بریزم . حالا من اصلا دلم نمیخواد برای اولین بار مهمون بیاد خونمون و حوصله هیچ کسی رو ندارم ولی ایمان شوشو اصرار میکنه که نه فقط سالی یه باره که سالگردمون میشه . دعوتشون کنیم . حالا موندم چکار کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر خاصی هم نیست . فقط موهام رو رنگ کردم . عسلی ش کردم . کلی تغییر کردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای سالگرد هم نمی تونم بگم که چی میخوام بخرم برای ایمان چون شاید اینجا بیاد و بخونه و اونوقت لو میرم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا برنامه خاصی ندارم برای مهمونیه . نمیدونم شام چی درست کنم . انگار ایندفعه اصلا دست و دلم به کار نمیره . .... نمیدونم چرا اینجوری شدم . من همیشه عاشق مهمون بودم ولی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله هیچ کسی رو ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : خدا کند بدانی چقدر محتاج است قلب من بر نگاه مهربانانه تو ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : نوازش های گرم دست هات منو به زندگی برمیگردونه عزیزم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:48:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قرار زندگی ام </title>
<link>http://shabkook.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز که گفتم بدجوری رفتم تو مود درست کردن شیرینی .رفتم خونه شیرینی درستیدم ولی فر بازی در آورد و از اون طرفم شیرینی ها رو اندازه کله ام گلوله کرده بودم دیگه بعد از پخت شده بودن کیک . آی حرص خوردم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بادمجونم خریدم و رفتم خونه بعد از خوردن ناهارم یه خورشت قیمه بادمجون درستیدم اساسی باحال ها . عاشق زودپزم شدم .قبلن ها اصلا به مغزم خطور هم نمیکرد که یه روزی با زودپز کار کنم چون به شدددددددددددددددت میترسیدم ازش . جدی میگم .ولی همین چن وقت پیش گفتم هرچه بادا باد بزار باهاش کار کنم ببینم چی میشه جان خودم از همون موقع به اینوره که ما عاشقش شدیم شدید . حالا فک نکنین بی جنبه ام همه غذاهام زودپزیه ها نه فقط وقتی وقت ندارم ازش مستفیذ میشم . پریشبم با همین زودپز جونمون قیمه درستیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم نشستم برای شوشوی عزیزکردمون میوه پوست کندم و سالادی بس خوشمزه براش درستیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی ربط نوشت ۱:این مدیر عامل یه ادمیه که کلی سرحاله . بزنین به تخته حالا چشم نخوره بدبخت بشم . والله . دیروز برای اولین بار سرماخورده ! اصلا یه ادمیه عجیب غریب .۷۰ سن داره ها ولی محاله یه شب نره جمشید*یه . کوهنورد ماهریه . کلا یه جوریه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بی ربط نوشت ۲: این فیلم شمس*العماره رو میبینین ؟ از شکور خوشتون میاد ؟ خوب بازی میکنه ؟ من اصلا برام جذابیتی نداره . نمیدونم چرا ها . شاید چون وقتی امیرحسین توی شرکته از این بهتره . یعنی شاید چون ما با خودش در ارتباطیم فیلمش برامون جذابیتی نداره . وقتی که میاد شرکت اونقدر از دستش میخندیم که حد نداره . البته باید با یکی مچ بشه . کلا ادم باحالیه بیرون فیلم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بی ربط نوشت ۳: قراره شرکتمون یه تغییراتی ایجاد کنه . اگه این تغییرات حاصل بشه ساعت کاریمون تغییر میکنه و باید صبح زود بیایم شرکت . منم عاشق کار صبح زودم . اصلا انگار ادم صبح که زود بیدار میشه سرحال تره . حالا امیدوارم که این تغییرات انجام بشه . من کلا ادمیم که از بیکاری حوصله ام سر میره و از حجم کاری خیلی زیاد هم خسته میشم شدید و سر درد میگیرم در حد انفجاررررررررررررررر . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزه همش تو فکر اینم که برم یه باشگاهی ثبت نام کنم یکمی ورزش کنم انگار دارم چاق میشم بخدا جدی میگم . ولی هر باشگاه یکه میرم ساعت ۷ صبح نداره همه از ۸ شروع میشن . ای خداااااااااااااااااااااااااااااا . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام موهام رو رنگ کنم حالا مرددم . نمیدونم رنگ خالی کنم یا اینکه زمینه موهامو روشن کنم بعد روش مش دربیارم . کمک پلیز میسیز های عزیزززززززززززززززز.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم دارم اِن ریکه گوش میدم شدیدا یاد روز عروسیمون می افتم اونم توی ماشین با آهنگ بایلاموس این خواننده محبوب من . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه کاری که شبا میکنیم اینه که بعد از فیلم دیدن و شام خوردن شوشو میشینه بازی میکنه و منم هی تشویقش میکنم . نمیدونم چرا ولی اصلا کششی به بازی ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد امروز برم یه کفش خوشگل بخرم . آرزو بر جوانان عیب نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید برای سالگرد برای شووش یه چیز هیجان انگیز بخرم . ای جاننننننننننننننننننننننننم که میتونم سوپرازیت کنم عزیزدلم . عاشقتم بصورت خیلی خفن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خدا نوشت : میگن خدا خیلی بزرگه . بزرگتر از اونی که فکرش رو بکنی . حتی بزرگتر از اونی که مامان بزرگا از توی قصه ها برامون میخوندن ! ..... وقتیکه خوب فکر میکنم میبینم راست میگن . خدای من خیلی بزرگه .خیلی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشقولانه نوشت : &lt;STRONG&gt;وقتی قرار شد من بی قرار تو باشم  ناگهان تو قرار زندگی ام شدی....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;کسی میتونه در مورد خرید یه دوربین دیجیتال عکاسی خوب بهم کمک کنه ؟&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=shabkook&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>shabkook</dc:creator>
<guid>http://shabkook.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
