چندتا از دوستای گلم خواسته بودن نحوه آشناییم با شوشو رو بگم . مدرسه میرفتم اون موقع ها هنوز . کلاس زبان و موسیقی و نقاشی، کلاسایی بودن که ازم جدا نمیشدن .دوستی داشتم به اسم زهرا که همیشه و همه جا همراهم بود . مثل دوقلوها بودیم . زهرا فقط توی کلاسای زبان باهام بود بقیه کلاسا رو نمی اومد . همیشه قبل از اینکه بریم کلاس زبان یه سر میرفتیم کتابخونه یا کافی نت ! اون روز هم با هم رفتیم کافی نت . مشغول بودیم که من بی منظور به یکی پی ام دادم . بعد از چند دقیقه چت کردن شماره داد ! دو روز بعدش بهش زنگ زدم . مغرور بود خیلی . صحبت کردیم . ( من خیلی مغرور و لجباز بودم و همیشه هم همه رو سرکار میزاشتم غافل از اینکه ... ) این صحبت های تلفنی ما ادامه پیدا کرد . من فقط یه عکس ازش دیدم . همین و اون هیچی ! چند ماهی گذشت بی اونکه همو ببینیم . یه روزی برای پیست آب*علی قرار گذاشتیم . ساعت 3 بعد از ظهر . من شناختمش ولی اوشون منو نشناخت . رفتیم ناهار بخوریم ! بردمش یه رستورانی که از گرونی توی اون منطقه معروف بود اون موقع الان رو نمیدونم چون خیلی وقته نرفتم ! یه ناهار ناقابل ! تا مدت ها سایه همو با تیر میزدیم . ازش متنفر بودم . اونم همینطور بود . همش سعی میکردیم همو ضایع کنیم . خنده ام میگرفت از خیلی از تفکراتش چون توی خونه ما از این چیزا نبود . مثلا ماه رمضون نیومد منو ببینه برای همین ما تا چند وقت همو ندیدیم . نمازش سر وقت بود . دیر نمیشد ! ولی من نه هر وقت شد میخوندم . و ..... آشنا شدیم با هم . دوران روحی مناسب نداشتم . بخاطر جو خونه ! مامی مدام مشغول خودش و دوستاش توی سالن بود . داداشی که همیشه با هم بودیم مشغول درس و کنکور . بابایی هم مهمون یهای شبانه خودش رو داشت و روزها هم که نبود . ناناز هم میدونین دیگه وصله به مامان . تنها بودم خیلی . تنهاییمو پر کرد . دوستم شد . با اینکه میدونستم خیلی از لحاظ فرهنگ فرق میکنیم ولی بهش وابسته شدم. مامان میدونست .مدت ها گذشت شد دوست صمیمی من . شد تنها کسی که توی همه شرایط باهام بود . دوسش داشتم . بعدها بزرگترین راز زندگیم رو بهش گفتم . کمکم کرد . راهنماییم کرد. اگه نبود شاید الان من توی ته جهنم خونه داشتم . از خودکشی نجاتم داد با حرفاش با مهربونی هاش . برای دیدنش لحظه شماری میکردم . مامان میزاشت برم پیشش . لحظه های خوشی رو توی شرکتش میگذروندیم . عاشق اون روزام ! وقتی از خونواده اش تعریف میکرد میدونستم راست میگه . همه محجبه بودن . ولی ما ! وقتی مهمونی داشتیمهمه قاطی بودن زندایی های بابام با همه روبوسی میکردن . ما با همه مردای فامیل دست میدادیم . و همه آزاد بودیم . وقتی بیرون میرفتیم با داداشی من شلوار کوتاه میپوشیدم . من موهامو مش میکردم. من همیشه ناخن هام لاک داشت . من همیشه در گشت و گذار بودم . من با داداشی و دوستاش خیلی بیرون میرفتیم . من خیلی شیطنت ها میکردم ! و ..... ولی اونا اینطور نبودن. تنها وجه مشترک من با اونا میتونست نماز خوندن و روزه گرفتنم باشه . اونقدر بهش وابسته شده بودم که طاقت دیدن هیچ خواستگاری رو نداشتم . دوست داشتم فقط اونو توی زندگیم ببینم . خیلی سخت جلوی همه وایستادم . یه روزی بهش گفتم بیا با هم ازدواج کنیم . قبول نکرد ! اصرار کردم ولی فایده ایی نداشت. سه روز غذا نخوردم . ولی فایده ایی نداشت ! دیدمش . باهام حرف زد . منم حرف خودم رو میزدم . ازدواج ! موقع برگشتن دفتر خاطراتم رو جا گذاشتم روی میز . زنگ زد بهم . کلی حرف زد و خیلی چیزایی رو که دوست داشتم بشنوم ازش شنیدم . توی تموم این مدت فکر میکرد من دوستش ندارم وفقط یه حس وابستگیه همین و بس ! غافل بود از اینکه من عاشق شدم . فرداش ساعت 7 صبح زنگ زد و ازم خواستگاری کرد . قرار شد یکمی صبر کنیم تا من و اون خونواده هامون راضی کنیم . توی همین روزا بود که داداشی فهمید ! باهاش رفت سر قرار . باهم حرف زدن . داداشی دوسش داشت . خواستگارای من زیاد شده بودن نه بخاطر خوشگلی چون من خوشگل نیستم . البته با نمکم . ولی بخاطر زبونی که داشتم اکثر اطافیانم عاشقم میشدن . جلوی همه وایستادم . بخاطرش از همه چیز محروم شدم . همه چیز حتی تلفن ! تنبیه شدم . حبس شدم . کتک خوردم ! ولی من عاشق بودم . عاشق ایمان . بالاخره بابا فقط راضی شد اجازه بدن بیان . مامانش و خواهرش اومدن . اونقدر به بابا اصرار کردیم که قبول کرد بره تحقیق ! بعد از تحقیق نظرش انگاری عوض شد تقریبا . اومدن خواستگاری ! بابا میخواست سنگ بندازه ولی من با قاطعیت اعلام کردم که فقط همین ! بابا میگفت باید 10 باری بیان و برن تا ببینم چی میشه ! نزاشتم . التماس کردم . قبول کردن به زور . خلاصه با هر ترفندی که میشد همه رو راضی کردم . من عاشق بودم . من عاشق هستم . و میخواهم عاشق بمان . عاشق ایمان . توی مراسمم هم بابام خیلی اذیتم کرد . خیلی برای یه دقیقه اشه . همه اذیتم کردن همه فامیل . عموهام زن عموهام ..... کم کم توی لباسام و رفتارام تغییر دادم . با هرلباسی توی جمع نمیاومدم . خلاصه یکمی مثلا مومن تر شدم . تا اینکه یه روزی دیگه تصمیم گرفته بودم چادر سرم کنم . اون روز قیافه همه دیدنی بود . حتی خونواده شوشو ! بابایی میخواست خفه ام کنه . هیچ کس باورش نمیشد . نوشتنش خیلی اسون بود ولی توی تموم اون 4 سال من طعم همه سختی ها رو چشیدم . و توی مدتیکه دنبال برنامه های عروسی بودیم دیگه همه سختی ها برام کاملا معنی شدن . منو تحریم کردن همه حتی مامانم ! فقط خدا کمکم کرد تا بتونم با همه سختی ها مقابله کنم . پ.ن : من عاشق شدم و با عشقم به خیلی چیزا رسیدم . ایمان جونم عاشقتم عزیزم. زیاد . و خدای خوبم از تو ممنونم که کسی رو سر راهم قرار دادی که منو به اوج انسانیت برد .
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:49 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |