چهارشنبه که رفتم خونه بدون استراحت مشغول کار شدم . تقریبا کارام تموم شده بود که شوشو اومد . یه دوش گرفتم و شام خوردیم و خوابیدیم اتفاق خاصی نیفتاد . 5 شنبه هم شوشو رفت شرکت . منم بیکار بودم یکمی خوابیدم بعدش یه دوش گرفتم و نشستم پای فیلم دیدن . نزدیکای ظهر بود که شوشو زنگید من ناهار نخوردم صبر کن تا باهم بخوریم . گفتم چشم . دیدم بیکارم یکمی توی فریزیر رو تمیز کردم . بعدشم یه قورمه سبزی درست کردم تپل . به شوشو گفتم زنگ بزن بابات اینا شام بیان اینجا . شوشو زنگید و اونا هم قبول کردن . بعد از نماز مشغول کار شدم . شوشو هم رفت شیر بخره تا برای مهمونا شیرموز درست کنیم . کاهو خرد کردم شستم و سالادمو درست کردم . شوشو اومد و مشغول درست کردن شیر موز شد نمیدونم سر چی چی یکمی خلقمون تنگ شد . شوشو داشت ظرفا رو میشست که من رفتم روی تخت یکمی گریه کردم . بعدش که به خودم اومدم هیچ دلیل برای گریه ام پیدا نکردم جز حالت های عصبی که مواقع اومدن خاله پری دچارش میشم . دیدم شوشو همه ظرفا رو شسته و شیرموز رو هم درست کرده ریخته توی پارچ و گذاشته توی یخچال تا خنک بشه . بعد که دید چشمای من قرمزه منو محکم بغلید و ماچماچیم کرد که چرا گریه کردی . منم گفتم نمیدونم ! شوشو که دراز کشید خوابش برد منم مشغول درست ماست و خیار بودم . میخواستم مخلوط کن رو جابجا کنم که درش افتاد و شوشو از خواب پرید . ولی ابزم خوابید بچم خیلی خسته بود انگاری . پدرشوشو زنگید که ما داریم میریم خونه عزیز یه سری بهش بزنی میاین شما هم ؟ گفتم من که نه ایمانم خوابیده . شما عزیز رو برای شام بیارین اینجا . بعد 5 مین مادرشوشو زنگید که عزیز رو بیاریم ؟ گفتم بله منم الان خودم زنگ میزنم بهشون . گفت باشه گفتم پس به اون یکی عزیز هم زنگ میزنم شما بی زحمت برید دنبال هر دوتاییشون . مادرشوشو گفت باشه . دیدم شوشو بیدار شده میگه خودم میرم دنبالشون . دیگه زنگید و رفت دنبالشون . منم زودی یکمی مرغ گذاشتم و فسنجونم اماده کردم و میوه هامو درست کردم و شیرموزا رو ریختم توی لیوان و تزئین کردم که خواهرشوشو اومد . بعدشم یکمی ارایش کردم و اماده شدم دیگه مهمونا اومدن . پذیرایی خوبی بود من که خودم راضی بودم . نزدیکای شام بود که ایمان گفت ملی کاشکی یکمی ژله هم درست میکردی . مادرشوشو که داشت با من میحرفید دعواش کرد گفت ولش کن دیگه خسته شده . گفتم نه الان درست میکنم . و چه ژله ایی شدالحق که خیلی خوشمزه بود . و مادرشوشو اینا کلی هی تعریف میکردن . جمعه هم ناهار و شام خونه مادرشوشو اینا بودیم و خاله پری ظهر قدم رنجه کردن . دستور تهیه ماست و خیار به روش ملی : من یکمی پیاز رنده میکنم با رنده درشت . چند حبه سیر با رنده ریز و خیار رو با رنده درشت رنده میکنم . یکمی نعنا اگه دوست داشتین میتونین پونه هم کمی خیلی کم بریزین . یکمی هم خامه برای شیرین شدن ماست اگه خامه دوست ندارین ماست خامه ایی . گردوهم ریز ریز میکنیم و میریزیم .برای تزئین هم از گل محمدی و نعنا و خامه و خیار استفاده میکنیم . خیلی خوشمزه میشه . اما در مورد ژله . اون روز من هندوانه برای مهمونا توی ظرف چیدم . دیدین وقتی هندوانه رو برش میزنین یکمی ته پوستش میمونه ؟ همون گوشت هندوانه که به پوستش میمونه رو با قاشق ازش جدا کنین ( میتونین از خود گوشت هندوانه هم استفاده کنین ) و لهش کنین به طوریکه بافت هاش ریز بشه . بعد توی یه ظرف دیگه پودر ژله (من توت فرنگی ریختم که خیلی خوب شد ) رو با آب جوش حل کنین و یک الی دو قاشق شکر بهش اضافه کنین تا شیرین بشه . بزارین یکمی خنک بشه و بعد هندوانه له شده رو بهش اضافه کنین و به جای آب سرد یخ بریزین توش .( من یخ ریختم که زودتر بگیره خودش رو . ظرف 7 دقیقه ژله کاملا آماده میشه ) و مخلوطش کنین متوجه میشین که موقع هم زدن ژله داره خودش رو میگیره . نکته : اگه برای درست کردن از هندوانه تخمه دار استفاده کنین خیلی خوشگل تر میشه چون همون تخمه های هندوانه تزئین خاصی به ژله میده . اینم از این . برای خدا نوشت : خدایا بنده تو بودن لیاقت میخواد که من این لیاقت رو دارم . ممنونم که تو به من لیاقتش رو دادی . عشقولانه نوشت : شوشو جونم عاچقتممممممممممممممممم به هزار شکل مختلف . فقط بیا و یه لطفی کن موقع تی وی دیدن این فرکانس صدای منو بشنو پلیز . پ.ن : دل شکسته رو دیدم خیلی به حال هوای من و شوشو نزدیک بود . خونواده من مثل نفس ! و شوشو اینا مومن نه مثل برادر خیلی شدیدتر ! بابایی من شدیدا سخت گیر و شوشو کاملا مغرور . وقتی که برای زندگیم داشتم تصمیم میگرفتم خیلی ها سعی کردن منصرفم کنن . ولی نشد . روزایی بود که شلوارام به قول بچه ها از استین سه ربی در اومده بود و بلند شده بود . دیگه برمودایی درکار نبود . روسری هام بلندتر شده بود و موهای رنگ و وارنگ مش شده ام تقریبا میرفت زیر روسری . استین های مانتوهام و همچنین قداشون بلندتر شدن . تا جاییکه یه روزی چادر سرم کردم و همه با تعجب دیدن منو ! و بابایی که هیچ وقت باور نکرد من عاشق شدم ! و شوشویی که بیشتر و بیشتر عاشقم میشد . و از عشق به جایی رسیدم که میباید میرسیدم . و خوشحالم !
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |