تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام - جز ساغر و میخانه و ساقی نشناسم ...

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

این روزا همه جا سخن از چیزاییه که باب میل بعضی ها نیست !

اول بزارین از تولد بگم . چهارشنبه صبح که شوشو رفت من مشغول تهیه ژله دریایی شدم . بعدشم آماده شدم و رفتم خونه مامان بزرگم که مهمونی بود اونجا . بعد از ناهار هم با مامی رفتیم خیاطی لباسامو پرو کردم خوب شده بودن . بعد از اونم رفتیم من پیازچه خریدم و بستنی خوردیم و با ناناز اومدیم خونمون . سر راه یکمی خرید کردیم با ناناز که شوشو زنگید پس کجایی ؟ خلاصه رفتیم خریدا رو جابجا کردیم و دیدم بازم یه چیزایی توی لیستم کمه با ناناز دوباره راهی شدیم و خرید کردیم . اومدیم خونه و من سبزی پلو درست کردم و نمازمو خوندم و خریدا رو جابجا کردم . با ناناز نشستیم دلمه ها رو آماده کردیم . کلم ها رو خرد کردیم . سالاد شب رو هم درست کردیم و شام خوردیم . شوشو پای تی وی بود و ما هم توی آشپزخونه مشغول کار . دیگه من ظرفا رو جابجا کردم . شوشو هم رفت خوابید .با ناناز پودینگ رو آماده کردیم و ما هم خوابیدیم . صبح بعد از اینکه دوش گرفتم بازم مشغول کار شدم . شوشو هم بعد از صبحانه رفت شرکت . بهش گفتم که دوستام اینجان ناهار نیا خونه . با ناناز مشغول کار شدیم هرکی یه کاری میکرد . اولش بقیه ژله دریایی رو درست کردم . بعد ژله روی پودینگ رو آماده کردم ( اینم بگم که پودینگم خراب شد یکمی ) . مرغ رو درست کردم . مواد لازانیا رو پختم و سالادا رو آماده کردم . مواد کیک مرغ رو درست کردم و خلاصه هرچی خرده ریز بود رو انجام دادم . نزدیکای 12 بود که خواهرشوشو اومد برای کمک . مادر شوشو هم اومد که یکسری چیزا رو بده بهمون و بره . خواهرشوشو نشست مشغول تزیین الویه ها شد . منم مشغول تزیین بقیه چیزا . نانز هم مشغول بادکنکها . داداشی هم رسید . ناهار خوردیم و بازم من مشغول کار شدم . خواهرشوشو هم با ناناز رفتن مشغول خوشگل سازی شدن . دیگه اشپزخونه رو تمیز کردم و همه چیز رو مرتب کردم و مبلارو با داداشی جابجا کردیم . دستشویی رو شستم و نمازمو خوندم ومیوه ها و شیرینیها رو چیدم. مشغول خوشگل سازی بودم که مادرشوشو اینا اومدن با یکسری از غذاها . قورمه سبزی و فسنجون و برنج رو مادرشوشو زحمت کشید درست کرد . دیگه کم کم آماده شده بودیم و کارا هم تموم شده بود و ساعت 6.30 بود که داداشی رفت کیک رو از قنادی گرفت . حالا مونده بودیم چکار کنیم ؟! توی یخچال جا نبود ! کم کم مهمونامون رسیدن ولی شوشو لج کرده بود که خونه نمیام ! ( اخه هی صبحش میگفت من میدونم تو برام میخوای تولد بگیری ! ولی بیچاره فک میکرد فقط بابامامانامونن نمیدونست که چه خبره ) ! دیگه کلی اصرار کردم که بیا خونه . تا شوشو اومد ساعت نزدیکای 8 شده بود . وقتی شوشو اومد تو همه دست زدیم و تولدت مبارک رو خوندیم . یهویی همه بعد از روبوسی ریختن وسط و حالا نانای نانای .....

خلاصه همه چیز به نحو احسن برگزار شد . شوشو هم خیلی قشنگ جلوی همه از من تشکر کرد و ماچیدم.

فردا ناهارش هم خونواده هامون خونمون بودن . بعد از ظهر همه رفتن برای را*ی دادن . من هم خسته بودم و کار داشتم نرفتم و هم اینکه اصلا نمیخواستم شرکت کنم .چون میدونستم چی میشه !


برای خدا نوشت : خدایا تو خودت به صلاح ما بیشتر آگاهی . برای همه چیز ممنونتم خدا

راستی هنوز کادو برای مامی و مادرشوشو نخریدم وایییییییییییییییی .

عشقولانه نوشت : تولدت مبارک بهترینم . امروز یعنی امشب ساعت ۱۰ خدا نیمه گمشده منو بهم بخشید تا بتونم همیشه حس خوشبختی رو با اون بچشم . من از با تو بودنم لذت میبرم عزیزم . دوستت دارم نه مثل شیرین که فرهادو . نه مثل لیلی که مجنون رو .فقط و فقط مثل ملی که ایمان رو . فقط مثل خودم دوستت دارم ایمانم . بهونه خوبی برای زندگی کردنم هستی مهربونم . ۲۸ سالگیت مبارک نفس من .

روز زن رو به تمومی دوستای گلم تبریک میگم و همچنین به مادرای مهربون . امیدوارم هرکسی که آرزوی مادرشدن رو داره سال دیگه روز مادر رو هم بهش تبریک بگیم . و طعم خوب مادری رو بچشه .

یادمون نره که نظر هرکسی قابل احترامه و ما حق توهین و یا تمسخر دیگران را نداریم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:48 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com