تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام - طاقت نداره دلم بی تو چه کنم ؟ + بعدا نوشت مهم

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

هی تو فکر این بودم که پست بلند بالا بنویسم . حالا مینویسم تا ببینم چقدر طولانی میشه .

چهارشنبه از شرکت که رفتم خونه ناهارمو خوردم و یکمی استراحت کردم بعدش دیدم خونه خیلی گردو خاک گرفته به همین دلیل مشغول امور کوزتینگ شدم و افتادم به جون خونه . همه جارو تمیز کردم . به شوشو زنگ زدم گفت بنگاهم .( شوشو میخواست ماشینش رو عوض کنه ) یکمی دراز کشیدم دیدم اینجوری نمیشه مشغول کتاب خوندن شدم . بعد یهویی یادم افتاد که ای وای شام نداریم زودی سبزی پلو درست کردم و وضو گرفتم و مشغول نماز شدم بعدشم یکمی تی وی دیدم و دفتر خاطراتم رو سیاه کردم تا اینکه بالاخره ساعت 10 بود که شوشو اومد خونه . از صدای ماشینش همیشه میفهمیدم که این شوشوهه الان اومده . ولی اون شب صدای ماشینش نیومد ! خلاصه فهمیدم جی جی جی جین بعله شوشوخان ماشین رو عوض کرده . هی هم به من اصرار کرد برو تو پارکینگ ببینش گفتم باشه فردا صبح میرم اصلن حالشو نداشتم . دیگه شوشو نمازشو خوند و شام خوردیم ومن رفتم خوابیدم و شوشو هم مشغول تی وی بود . دیگه 5 شنبه صبح بود که بیدار شدم دیدم ساعت 7 صبحه . دوباره خوابیدم ولی دیگه ساعت 8 بود و خوابم نمیبرد . ای حرص خوردم دیدن میخوای بیای سرکار هی صبحه و تو هم خوابت میاد ؟ اونوقت یه روز تعطیل که میخوای بخوابی خوابت نمیبره ! دیگه دیدم نمیشه یه دوش گرفتم و به مامی زنگ زدم . بعدشم با شوشو راهی خونه مامی اینا شدیم . میخواستیم بعد از ناهار برگردیم که ناناز اونقدر اصرار کرد که بمونیم و اشک ریخت ما هم مجبور شدیم بمونیم . بعد از ظهرش هم رفتیم سرخاک آقا جونم و توی راه برگشت داداشی زنگ زد به یکی از دوستاش که برای شام بریم بیرون . مامی هم زودی شام لوبیا پلو درستید و رفتیم بیرون . خوش گذشت . جالب بود اونجا من و دوست داداشی و بابایی و شوشو داشتیم یه بحث داغ سی یا سی میکردیم ، اونوقت شوشو و مامی و زن دوست داداشی و ناناز ساکت بودن . همه با تعجب به من و داداشی نگاه میکردن و شوشو یه بار دیگه تاکید کرد که مثل اینکه جای شما خواهر برادر اشتباه شده ! ( من همیشه خیلی از داداشی شر و شیطون تر بودم طوریکه بچه بودیم یه بار سر داداشی رو شکوندم چون اسباب بازیهامون جومع نمیکرد . یه بار نشوندمش و یه چنگ خیلی خوشکل از صورتش انداختم هنوزم جاش هست . همیشه باهاش دعوا میکردم و کتکش میزدم . البته اونم منو میزدا ول یمن گریه نمیکردم . همیشه سر جوجه های داداشی رو با چاقو میبریدم . داداشی میخوا لباس عوض کنه حتما باید بره یه جایی که کسی نباشه ولی من اینطوری نیست خیلی راحتم ! کلا من خصلت های پسرونه بیشتری دارم نسبت به داداشی . واسه همین همیشه شوشو میگه جای شما دوتا عوض شده !!!!!!!!!!) دیگه اخر شب که از بیرون برگشتیم من و شوشو راهی خونه شدیم و خوابیدیم . چیه ؟ منتظر چی هستی ؟ خوب خوابیدیم دیگه همین .

صبح جمعه مادرشوشو زنگید که بیاین اینجا ناهار . داشتم آماده میشدم که مادرشوشو اینا زنگیدن که همه فامیل دارن میان اینجا ملی جان حواست باشه . این یعنی اینکه اگه میخوای ارایشت خاص باشه یا لباس مناسبتری بپوشی و یا غیره  حواست باشه خدایی مادرشوشو از این لحاظا خیلی خوبه همیشه به من آمار میده که چی بپوشم تا از همه بهتر باشم . خلاصه رفتیم اونجا و هنوز مهموناشون نیومده بودن منم سبزی خوردن پاک کردم و کم کم دیگه مهموناشون اومدن . دیگه کمک مادرشوشو کردم و ناهار خوردیم و من و دخی عمه شوشو ظرفا رو شستیم .و نشستیم به حرفیدن . که تصمیم بر آن شد که شام بریم بیرون . دیگه کم کم وسیله های شام رو محیا کردن و رفتیم بریون . شوشو با پسر عمو و عموش رفته بودن باشگاه بی لی یارد . من با پدر شوشو اینا رفتم . شوشو هم اونجا بهمون محول شد . اصلا دوست نداشتم بریم چون یک عالمه لباس برای اتو کشی داشتم ولی بالاخره مجبورمون کردن دیگه . خوش گذشت بد نبود ! ول یمن اصلا یه چیزاییشو دوست نداشتم بگذریم کلا .

حالا اخر شب شوشو اومده ماشین رو از توی پارک دربیاره که بریم زن عموی شوشو رو برسونیم خونشون و خودمونم بیاییم خونه میبینم که پشت ماشین به طرز ناشیانه ایی یه ماشین دیگه پارک شده و از جلو هم راه رو با یه زنجیر بستن و زنجیر رو قفل کردن حال فک کنین ساعت 10و نیمه . هرچی در اون خونهه که ماشین مال اونا بود رو میزنیم اونا درو باز نمیکنن . از اون طرفم رفتیم در خونه اون آقاهه میگیم بیا این قفل رو باز کن میگه کلیدش دست پسرمه و اونم نیست . حالا فک کنین دیگه ما تو یهمون حالت تا ساعت 11و نیم موندیم . بعدش دیدم همون اقاهه که گفت من کلیدش رو ندارم ! اومد قفل و باز کرد . اقای .... از اول هم کلید داشته و نیومده اونو باز کنه . اقای ... میگه پیاده رو مال منه . ملک منه . احمق ! ( جای اون نقطه چینا هرچی دوست داشتین بزارین )

دیشب توی پارک بحث مسافرت شد دخی عمه شوشو گفت بیاین با هم بریم . خیلی دلم میخواست که بریم ولی برای تعویض ماشین یه چیزی نزدیک 3 تومن پیاده شدیم و فکر نمیکنم انصاف باشه توی این موقعیت از شوشو توقع مسافرت داشته باشم . هنوز برای تولد شوشو و داداشی هیچ برنامه ای نریختم و هیچ کادویی هم نخریدم . به همون دلیل بلا ( تعویض ماشین ) هرچی پس انداز داشتم رفت . الان بسی فقیرم . چه کنم ؟ خودمم نمیدونم !

پ.ن : دیدن اون منا*ظره* قشنگ !!!!!!!!!رو ؟!  من که کلا اهل طرفداری از هیچ کدومشون نبودم  چرا که تا قبلش هم ر*ا*ی* ندادم . ولی این دیگه افتضاح بود . یعن یتوی این مدت نمیشد اون رموز رو برملا کرد فقط دم این شور ان*خا*با*تی** باید این چیزا رو میگفت ؟! کلی اون شب با شوشو بحث کردیم در موردشون !

پ.ن : خدا جون برای همه نعمتای بی دریغت ممنونم ازت  خودت بهمون کمک کن. ممنونم که هوامونو داری خدای مهربونم .

عشقولانه نوشت : عاشق اون نگاهتم میدونی که کدومو میگم ؟!

********************************************************************

بعدا نوشت : تولد شوشو جونم ۲۵ خرداده ولی چون وسط هفته میشه و نمیشه مهمونی بازی کرد من همین پنج شنبه براش تولد گرفتم . البته خودش خبر نداره ها . مهمونامونم کم و بیش از صبح دعوت کردم  فقط مونده چند نفر که اونا هم گوشی هاشونو بر نمیدارن . میخوام سوپرایزش کنم عزیزمو . هرگونه راهنمایی در این زمینه پذیرافته میشود دوستان . موندم شام چی درست کنم !

حالا میام یه پست درست  و حساب یاز همون پستای طولانی که خیلی دوست میدارین  براتون میزارم تا قبل از تولد .

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:17 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com