تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام - ازم نخواه با تو بمونم ...میون این همه ستاره من یه شهاب بی نشونم !

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

هی مینویسم و هی پاک میکنم . خودمم نمیدونم چرا ! پست قبلی رو پاک کردم چون همش انرژی منفی بهم القا میکرد .

نمیدونم برای شوشو چی بخرم  تولدش ۲۵ خرداده . تولد داداشی هم ۲۱ خرداده . اصلا دودل موندم بگم خونواده هامون بیان خونمون یا نه ؟ اصلا دوست ندارم شب تولد شوشو خسته باشم مهمونی گرفتن هم یعنی خستگی مفرط .

انگاری چیزی برای گفتن ندارم .

دیروز رفتم داروخونه نزدیک شرکت میگم یه ویتامینه بنا*ول میخوام لطفا هلو باشه . روی اتیکتی که بهش زدن رو نگاه میکنم نوشته ۶۵۰۰ . میگم من ماه پیش خریدم ۴۵۰۰ . میگه اون خرید قبل بوده الان قیمت این شده ! نمیدونم چرا خانومه فکر کرد من گوشام مخملیه . گفتم خوب پس میرم همون داروخونهه میخرم که قیمت قبلی باهام حساب کنه ! حرصش گرفت و گفت  فکر نمیکنم داشته باشه . منم اومدم نزدیک خونمون رفتم داروخونه میبینم همون قیمت ۴۵۰۰ میده .خوشحال شدم از اینکه اونجا گوشام دراز نشد .

دلم به شدت کلاس میخواد نمیدونم چکار کنم . به بابایی میگم ساز منو بهم بدین میخوام برم کلاس بعدشم به  آقای .... سفارش منو بکنین میخوام برم آموزشگاه اوشون . بابایی چیزی نمیگه ! نمیدونم بالاخره تکلیف اون ساز من چی میشه ؟!

دلم به شدت کلاس نقاشی هامو میخواد . بوی رنگ و روغن . پالت هزاررنگ و مانتوی نقاشی شده . دلم یه باشگاه میخواد که برم تا خنکی هواش نوازشم کنه .

میشه تا جاییکه میتونین برام انرژی مثبت بفرستین ؟ ممنونم

برای شماها نوشت : اگه اینجا از روابطم با خونواده شوشو  چیزی نمینویسم دلیلش اینه که نمیخوام اگه یه وقتی ناراحتی هم پیش میاد ثبتش کنم . دوست ندارم انرژی های منفی بهم حس بدی رو انتقال بده. وقتی که بیش از اندازه روی یه مسئله حساس میشم دیگه از ذهنم خارج نمیشه . پس همیشه سعی میکنم اگه یه وقتی دلخوری از خونواده شوشو  برام پیش میاد سریع توی دلم دفنش میکنم  که توی ذهنم نمونه . چون در این صورت نمیتونم ببخشم و رابطه هامون به هم میخوره ! مثل همین هفته که رفتم خونه مامی اینا موهامو رنگ مردم چون عروسی دخی عمه شوشو نزدیکه منم میخواستم موهام از رنگ مشکی دربیاد مامی گفت باید کم کم روشنش کنی چون موهات دمیج میشه . منم موهام یکمی روشن تر کردم یعنی به حالت قهوه ایی سوخته در اومد . وقتی خواهرشوشو دید منو گفت وای ملی تو که دوباره موهاتو رنگ کردی اون جوری بهتر بود اون رنگه خیلی بهت بیشتر میاومد ! بعد رفته به مادرشوشو گفته اونم میگه مگه تو موهاتو رنگ کردی ملی ؟ میگم بعله ! وقتی دیده میگه خیلی بد شده خیلی بده ملی اینجوری ! و ....... به جای اینکه بگن مبارک باشه این حرفا رو میزنن . خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم . بعدش سر سفره عصرونه میگن که ما اگه میدونستیم ایمان آش نمیخوره خودمون میخوردیم ! یعنی تو هم هیچ ! حالا مادرشوشو میدونه که شوشوی من آش نمیخوره و بخاطر من زنگ زده بود که بیاین آش درست کردم ولی نمیدونم چرا یهویی اونجوری گفت . شوشو متوجه ناراحتی من شد ! بعد نوبت پدرشوشوشده اومده یه نگاهی میندازه به پای من که لاک داره و تاسف میخوره !  نمیدونم به من چه که اونا  اونطورین . بهمن چه که مادرشوشو سال به سال و عروسی به عروسی موهاشو رنگ میکنه و آرایش میکنه در صورتیکه مامی من هر  هفته موهاشو رنگ میکنه اگه هفته ایی نباشه حداقل توی هر ماه موهاش یه رنگه . هیچ وقتم بدون آرایش نیست . شب که رفتیم خونه خودمون  دیگه نتونستم تحمل کنم و گریه کردم خیلی زیاد . ایمان با صبوری به حرفام گوش داده  میگه بهشون تذکر میدم که اونجوری حرف نزنن . اونوقت من  میگم نه شوشو جون خونواده اتن ناراحت میشن ولشون کن !  زیاد پیش نمیاد که اینجوری بشه ولی اگه بشه هم من دوستندارم بهش فکر کنم چون میرزیم بهم .چون خیلی حساس شدم و زودرنج دوست ندارم به این مسائل فکر کنم. همین مسئله ایی که نوشتم اینجا الان چند روزه که فکرمو درگیر خودش کرده و اعصاب مصاب واسم نزاشته . برسونین اون انرژی های مثبتتون رو دوستان خواهشن .

برای خدا نوشت :خداجونم بهم کمک کن . دوباره بهم مهربونی رو یاد بده نمیخوام این کینه لعنتی که توی دلمه جا خوش کنه میخوام جاشو بدم به مهربونی ها به خوبی ها .

میخوام سرمو بزارم روی شونه هات  خدا اجازه میدی ؟

برای شوشو نوشت : میدونی وقتی که لجبازی میکنی دیگه منطق برات معنی نداره ؟ ممنونم از اینکه وقتی از مامانت و یا خواهرت گله و شکایت میکنم ناراحت نمیشی . ممنونم که توی رابطه ماها فقط و فقط منطقت حکمرانه . ممنونم از حمایت هات عزیزم .

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:24 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com