برام جالب بود وقتی که با همه دلتنگی باهاش که حرف میزدم انگاری تموم دنیا جمع میشدن برای شاد کردن من ! وقتی که از بدی های زندگیم براش میگفتم اونقدر آروم و صبور دلداریم میداد که همه غصه هام فراموشم میشد . وقتی که برای اولین بار بزرگترین راز زندگیمو بهش میگفتم و نالیدم از زندگی بارون می اومد چشمای منم بارونی شده بودن و یه بغض سنگین توی گلوم پا فشاری میکرد . وقتی واقعیتی رو بهش گفتم که فکر میکردم همیشه بخاطر این واقعیت ترکم میکنه با صلابت و سنگینی خودش ازم خواست که در موردش حرف نزنم . وقتی که با تموم افکار بچگونه خودم میخواستم یه جورایی اذیتش کنم لبخند کوچیکی میزد و تظاهر میکرد . و من غرق در خوشی های خودم میشدم . وقتی قدم به قدم باهاش زیر درختای بلند راه میرفتم توی رویاهام گم میشدم و او بود که با لبخند فقط و فقط منو نظاره میکرد . فقط او بود که با لبخند به من فهموند سختی های زندگی در گذره . بهم فهموند که باید به زندگی لبخند زد . بهم فهموند نمیشه از سختی ها فرار کرد باید باهاشون مدارا کرد باید همیشه مقاوم بود . و خیلی چیزای دیگه ... و هنوزم همون اوست که صبورانه کنار من تموم دلتنگی هامو التیام میبخشه و مرهمیه روی زخم های دلم . زخم هایی که از غریبه ها نیست از .... هنوزم اوست که شانه هایش تکیه گاه تموم خستگی ها و دلهره های منه . و آغوش گرمش مامن بغض های بی پایان من .... . برای تمام مهربانی هایت صبوری هایت و همدردی هایت بی نهایت سپاس همسر عزیزم . -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دیشب بدجوری دلم گرفته بود هوای خنک بعد از ظهر منو یاد خیلی از چیزایی انداخت که نباید و شایدهم باید می انداخت . بیشتر از هرچیزی یاد آقا جونی که مونس شبهای سر و ساکتم بود . یاد آقا جونی که توی همین بعد از ظهرهای خنک کنار تختش میشستم و اصراری شیرین ازش میخواستم بریم توی حیاط . حیاطی که پر بود از درختای سبز و رنگی . دیرزو وقتی که مادرشوشو سبزی های باغچه اشونو برام آورد دقیق یاد همون لحظه ها افتادم .رو به خواهرشوشو و شوشو میگم بابابزرگ منم توی باغچه اش سبزی میکاشت ! و انگاری همه میخوان از یه چیزی فرار کنن که مسلما اون چیز یاد اقاجون من و گریه هامه بحث رو عوض میکنن . دلم برای خنکای باد پنجره ماشین تنگ شده . --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- توی همین هفته بود که برای خواهرشوشو کیک پختم و بردیم خونشون البته با سالاد الویه و بقیه چیزا . گفتیم فقط میخواهیم یه سر بهتون بزنیم و بریم وقتی که مارو با دستای پر دیدن اونقدر خوشحال شدن که خوشحالیشون برام غیر قابل هضم بود ! با شوشو رفته بودیم . یه شب قبل از تولد خواهرشوشو که شب بعدش با همون کیکی که من پخته بودم یه تولد گرفتن . که فقط دخترای ساختمونشون بودن واسه همین شوشو تنها موند خونه ! عکس کیک رو هم در اسرع وقت میزارم . تولد خواهرشوشو اصلا بهم نچسبید چون شوشو جونم خونه تنها بود ساعت 11 بود که پدرشوشو منو برد خونمون و دیدم شوشو بی شام خوابیده تا صبح کابوس میدیدم . فعلا که هیچ خبری نیست . چرا اینجا اینقدر سوت و کور شده راستی ؟ پ.ن : از نوشته هام که خسته نمیشین ؟ نمیدونم میدونید یا نه دلتنگی درد عجیب بدیه . گاهی اونقدر هوا هم برام کم میشه که قدرت نفس کشیدن رو هم ندارم ! پ.ن : یه وقتایی عجیب غریب یاد فداکاری های تو میافتم عزیزم . ببخش که برات من یه خورده کمم ! پ.ن برای خدا : خدایا بگم شکر کم نیست ؟ نمیدونم چی باید به زبون بیارم که از همه نعمت های تشکر کنم ! من بنده تو ام . پس زبونم غاصره توی گفتن سپاست . پ.ن : ......................
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |