تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام - اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو


 

سال ها پرسيدم از خود کيستم؟

آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟

ديدمش امروز و دانستم کنون

او به جز من ، من به جز او نيستم


 

 **************************************************************

سه شنبه شب بود که بسیار اتفاقی  تصمیم گرفتیم راهی جم*کران بشیم . با مادرو خواهرشوشو و مامی و ناناز هماهنگ کردیم و شب ساعت 7 راه افتادیم . همه چیز خوب بود الا یه چیز 1 اینکه مادرشوشو زمین خورد و هنوز همچنان حالش بد میباشد .

اونقدر اونجا قشنگ بود که واقعا زبان از گفتنش قاصره ( غاسره ؟ نمیدونم بابا ) . شب که نزدیکا ی ساعت 2 بود رسیدیم و شوشو سریع خوابید چون باید فرداش میرفت سرکار . مامی اینا هم صبحش خیلی زود رفتن و من اومدم شرکت . شوشو تماس گرفت که شب یکی از اقوام که بسی با ایشان در گرم گرفتن  ماهریم میخواهن منزل ما رو به قدوم مبارکشون مزین کنند .  و مابسی در خستگی غرولند کردیم در دلمان . چرا که با دینا خانومی گلمان هم قرار وبلاگی داشتیم . ختم کلوم چون توی شرکت کاری نداشتم و تعداد مگس ها هم اندک بود و همکارم میتونست اونا رو بپرونه من راهی خونه شدم و مگس پروندن رو به همکارم محول کردم . زود شامم رو درست کردم . کاهو خرد کردم . جارو برقی کشیدم . گردگیری نمودم و الباقی داستان که معرف حضورتان هست دیگه . یک کلام به امور کوزتی مشغول بودم . بعدشم که وقت دکتر ! داشتم .

هی چرا فکر بد میکنی ؟ به جون خودم که نه به جون شماها هم که نمیشه به جون این همکارم باید زودتر تکلیفم رو بایان مسئله روشن کنم دیگه .

خلاصه یه دوشم گرفتم و حالا بارون بود که می ا ومد . خدا رو شکر دیگه فک کنم امسال شعا*ر کم آبی به یه شعا*ر دیگه تبدیل میشه ! کم کم آماده شدم از خونه زدم بیرون . بعدشم که رفتم سر قرار با دینا خانومی گل و بسی مشعوف شدم از دیدنش . اونقدر که این دختر گله و خانوم . کلی مهربون بود . همین جا از دینا جونم تشکر میکنم برای وقتی که در اختیارم گذاشت . کلی بهم خوش گذشت دینا جون از بودن در کنارت لذت بردم . ساعت خوبی بود .

اومدم خونه و سالادم رو تزیین کردم . و منتظر شوشو اینا شدم . آق اسی مهمون جونمون هم کلی از دستپخت این جانب کوزت ملیحه کلی تعریف نمود و من از این بعد اسمم رو از کوزت ملیحه به سر آشپز ملیحه تغییر میدم . به جون سامان فقط واسه خاطر حرف آق اسی . نکنه یه وقت دلش بشکنه .

بعد اینکه آق اسی رفت شوشو که بهش خوش گذشته بود گفت فردا دختر عموم اینا رو دعوت کنیم . منم که شوهر ذلیل . گفتم چشششششششششششششششششششششم عزیزمممممممممممممممممممممممممممممممم .

دیگه جونم براتون بگه که 5 شنبه از صبح زود که بیدار شدم یعنی ساعت 9.30 مشغول آشپزی شدم . اول خورشت قورمه سبزی درست کردم . تا شب دقیقا شونصد و شصت و شیش بار بهش سر زدم تا خوب جا افتاد . خانومای محترم حواسشون باشه اگه بشه شونصد و شصت و هفت بار خورشتشون میسوزه . بعدشم فسنجون . مرغ و برنجم رو هم دم گذاشتم . کاهو رو هم شستم و بعد از ناهار یه چرتکی زدیم آی چسبید ای چسبید .بعد هم که بیدار شدیم با شوشو به سان کارد و پنیر صحبت نمودیم . و شوشو رو از خونه محترمانه بیرون کردیم . البته شوشو صبح هم بیرون رفته بودا اما برای خرید . شوشو که رفت منم مشغول درست کردن ژله شدم بعدش سالادم رو تزیین نمودم میوه ها رو شستم و اماده کردم . که خواهرشوشو رسید. با کمک خواهرشوشو میز شام رو چیدم البته بدون غذاهاش هاااااااااااا . بعدشم زرشکم رو آماده کردم . و لباسامو عوض کردم و منتظر مهمونا شدیم . شوشو هم اومدو یه دوش گرفت و مهمونا اومدن . بشی خو ش خوشانمون بود اون شب . یکی از این همسایه های از خدا بیخبرمان توی شب وف*ات جشن تولد گرفته بود اون هم از نوی درهمش ! وای بلا به دور مادر . یهو ساکت میشدن و یکباره صدای جیغ و هوراشون میرفت هوا . ما هم که یه وقت فکر نکنی گوش میدادیم ببینیم چه خبره ها اصلا . استغفرا...

خلاصه موقع شام از اونجایی که ما هنوز کولرمون رو درست نکردیم و هوا هم گرم بود و این واحد بغلیمون هم هنوز خالیه درب واحد رو باز گذاشتیم . و بسیور از شنیدن صداهای شاد مشعوف شدیم . دیگه همه کلا ریتمیک غذا میخوردن .و صدای خنده هامون سر به فلک گذاشته بود . موقع خوردن ژله ( از این ژله آکواریمی ها درستیده بودم ) شوشو به شوشوی دختر عموش میگفت آق --- از این تمساح ها بخور اینقدر خوشمزه اس . خواهر شوهری میگفت از این سنگاش نخوریدا دل درد میگیرید. منم میگفتم قوراغه اشم خوردنیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی به خودمون اومدیم اونقدر خندیدم که نگو . واقعا ما فکر اینو نکردیم که اگه یه وقتی کی از تو پله ها رد بشه و حرف ها ی مارو بشنوه چه فکری میکنه ؟! تمساح و سنگ و قورباغه !

جمعه صبح هم رفتیم خونه مامی اینا البته خواهرشوشو هم با ما اومد . و بعداز ناهار نیم ساعتی تمرین کردیم و داداشی رو دور از جونش تا سرحد مرگ رسوندیم بسکه حرصش دادیم . بعد از ظهر هم اومدیم خونه مادرششو اینا یکمی آش خوردیم . شوشو و خواهرشوشو و پدر شوشو یکمی فوتبال بازی کردن . و با مادرشوشو یکمی غیبت کردیم وبسیور مشعوف و خرسند شدیم از اینکه مادرشوشو جانمان جواب دندان شکنی به یه بنده خدایی که پشت سر من حرف زده بودن دادند . پر واضح که حرف مادرشوشو جانمان الهی درد و بلایش نازل شود بر سر دشمن ! مشت محکمی بود بر دهان اون بنده خدا.

پ.ن : واقعا ما بنده ها چرا هیچ وقت قانع نمیشیم ؟ خود من یه روزی بزرگتری آرزو و خواسته ام از خدا شوشوم بود . حالا چی ؟ هزار تا آرزوی دیگه پشت سر هم ردیف کردیم و خیلی راحت قبلی ها رو فراموش ! و اصلا هم به خودمون زحمت شکر گذاری رو نمیدیم . دلم میخواد داد بزنم خدای من شکرت برای همه چیز .

پ.ن : این روزا با قانون جذب خیلی حال میکنم .

پ.ن : من همچنان منتظر  وقوع حادثه ماهانه میباشم .

پ.ن : برای تولد خواهر شوشو به داداشی سپردم ادکلن بگیره بیاره برام . اگه بشه براش کیک درست میکنم و میبرم براش . ببینین چه عروس خوبی ام من .

پ.ن : شوشو جونم ممنونم از اینکه وقتی مهمون داریم کلی بهم کمک میکنی و نمیزاری خسته بشم . 6 ماهگیمون مبارک عزیزم . دلم یه بخل تنگ با بوی عطر ت*ن ات رو میخواد عزیزم . هیچ میدونستی وقتی لجبازی میکنی چقدر قیافه ات خواستنی میشه ؟

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:34 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com