دوستای گلم رمز همون قبلی اس .
آنقدر دنیای این روزهایم از برق نگاهت نور گرفته که دلم میخواهد تمام دنیا را نور نقاشی کنم .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:7 توسط ملیحه
|

+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:24 توسط ملیحه
|

خوب جشن ما هم خیلی مختصر و مفید و ساده برگزار شد . چهارشنبه که رفتم خونه اونقدر خسته بودم که نای هیچ کاری رو نداشتم اما دیدم اینجوری نمیشه فردا هم کلی کار دارم .هم اینکه کلی سبزی سفارش داده بودم برام بزران کنار . اول سر راهم رفتم سبزی ها رو گرفتم و رفتم خونه . بعد از 10 دقیقه ایی که روز تخت ول شدم بعدش بلند شدم و به کارا رسیدم . اول یه سری لباس ریختم توی ماشین . بعدشم خونه رو مرتب کردم . جارو برقی و تی کشیدن و گردگیری و از این حرفا دیگه . من دقیقا از ساعت 4 و ربع شروع بکار کردم و ساعت شش و نیم کارم تموم شد . حالا مونده بودم با یه تپه سبزی چکار کنم . اونقدر تند سبزی ها رو پاک کردم که خودمم باورم نمیشد . از طرفی به آقاهه گفته بودم که نره تا من سبزیهامو بدم برام خورد کنه . بالاخره ساعت 8 و ده دقیقه سبزی های من خورد شد . بعدش سبزی های خورشتی رو سرخ کردم . اسفناج هامو پاک کردم و سبزی خوردنم رو هم پاک کردم . شوشو اومد دیگه حال نداشتم و یه کشک بادمجون درستیدم و شام خوردیم و من اسفناج ها رو خورد کردم و بسته بندیشون کردم و بعدش خوابیدیم . 5شنبه صبح زود شوشو بیدارم کرد که قبل از رفتنش به شرکت بریم خرید کنیم . با هم رفتیم و ساعت نه و نیم برگشتیم شوشو رفت و من موندم با دنیایی از کار اول خورشتم رو درست کردم بعدشم سس مرغ رو درستیدم و مرغا رو خوابوندم توش . با مامی یکمی تلفنی صحبتیدیم . با شوشو نیز ایضا . میوه ها رو شستیدم و جابجا کردم . کاهو خرد کردم . سالاد درست کردم . سس درستیدم . و نزدیکای ساعت 2 بود که کارام تقریبا تموم شد . یه دوش گرفتم و نماز خوندم . ناهارم میل نداشتم بخورم . یکمی دراز کشیدم و مشغول دیدن برنامه گلبرگ شدم . شوشو اومدم و برام شنیسل مرغ گرفته بود . با کلی میل و اشتها خوردیم .بعد از ظهرم زود آرایش کردم و میوه ها رو چیدم . توی شکلات خوری گز ریختم . پولکی ها رو ریختم توی یه شکلات خوری دیگه . سوهان ها رو گذاشتم توی ظرف . نقل های محبوبم رو هم ریختم توی یه شکلات خوری دیگه و کلی از این چیزای خوشمزه برا مهمونامون اماده کردم . ظرف ها رو هم حاضر کردم و لباسمو عوض کردم .یادم افتاد که وای ژله درست نکردم . سریع بستنی رو از فریزر در آوردم و دو تا ژله بستنی خوشمزه درستیدم . بعد از نماز مغرب و فوتبال بود که اومدن . مادر شوشو اینا میز گرامافونمون رو خریده بودن و یک دبه بزرگ شور برامون آوردن و مامی اینای خودمم بهمون چک پول دادن و شیرینی آوردن .مادرشوشو ظرفا رو شست و مامی غذاها رو جابجا میکرد ناناز و خواهرشوشو !هم ظرفها رو جمع میکرد و منم جابجا میکردم . نزدیکای ساعت 12 بود که رفتن . وقتی رفتن من کلی خسته بودم دراز کشیدم ولی از خستگی خوابم نمیبرد . یه کلو*ناز*پام خوردم و خوابیدم . جمعه صبح هم با شوشو یه املت مشتی زدیم به بدن ولی من نمیدونم چرا اصلا بهم نمیچسبید . از شب قبلشم خیلی کم غذا خورده بودم . ناهارم که مرغ خوردیم . بعد از ظهرم رفتیم خونه یکی از فامیلای شوشو اینا دیدن خونشون . دور از جونتون از اونجا که برگشتیم من گلاب به روت شدم . وای وای اصلا نمیدونین چه حالیم که . از صبح تا حالا دستشویی شرکت غرغ ( قرغ ؟ غرق ؟ .. ای بابا نمیدونم ) منه . سیستمو بردم اونجا ... نتیجه گیری : مهمونی رو خیلی ساده برگزار کردم . با دو نوع غذا ! که اصلا سابقه نداشته تا حالا . دلخوری : همیشه فکر میکردم که اینجا دنیای مجازیه و من میتونم اینجا راحت باشم . اما بعد از اون پست قبلیم چند تا از دوستایی که خیلی هم باهاشون صمیمی ام اومدن اینجا و با پوزخند بهم فهموندن که بالاخره تو هم مشکل داری ! از این کارشون متنفرم . واسه همینم امروز برای هیچ کسی نظر نزاشتم . اصلا مردد شدم به موندنم و رفتنم . مگه میشه کسی مشکل نداشته باشه ؟ شخصیت ایکس تو فقط منتظر بودی من با مادرشوهرم مشکل پیدا کنم بعد خوشحال بشی ؟ بیای بگی دیدی گفتم ؟ بیای بهم بخندی و هزار تا چیز دیگه بارم کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ برات متاسفم عزیزم و دوست خوب قدیمی من ! اصلا دلم نمیخواد اینجا رو رمز دار کنم چون اینجا مجازیه و کسی منو نمیشناسه ولی انگاری میخوان مجبورم کنن .... · کامنتش رو تائید نکردم چون نمیخوام کسی بفهمه که اون کیه ! برای خدا نوشت : خدایا یعنی داری جواب راز و نیاز هامون رو میدی . یعنی میشه که بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا الرحم الراحمین . ارحمتک الضعیف . خدایا امیدمون به تو و رحمت و قدرتته . میدونم که نا امیدمون نمیکنی . میام امروز که بازم بهم ثابت بشه هیچ وقت تنهام نمیزاری . خدایا اشک شوقه توی چشام . اشک برای اینکه بهم ثابت شد هنوزم منو دوست داری . من نه من و ایمان . ما رو دوست داری . خدایا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عشقولانه نوشت : به خاطر خاطره هایت ، خاطرت در خاطرم خاطره انگیرترین خاطره هاست ..... دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست . مهم آن است که کسانی را که دوستمان ندارند دوست داشته باشیم
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 13:4 توسط ملیحه
|

وقتایی که هوا ابری و بارونیه من حالم خیلی خوبه همیشه توی هوای ابری حالم خوبه . شادم . عاشقم . روی پاهام بند نمیشم و هزارتا چیز خوب دیگه ... تصمیم من برای جشن دو نفره سرجای خودشه . جشن دو نفره ما میمونه برای همون شب رویایی که به وصال هم رسیدیم .یعنی 19 آبان . اما این 5شنبه میخواییم خانواده هامونو دعوت کنیم که شاید یه جورایی ازشون تشکر کنیم برای اینکه بهمون کمک کردن ! که بتونیم بهم برسیم و توی این یکسالی که داره از تولد زندگی دونفره ما میگذره پشتمون رو خالی نکردن ! حس و حال نداشتنم چیزی جز دلخوری از خانواده شوشو نبود و نیست . با ایمان مشکل دارن سر من بیچاره خالی میکنن . برام مهم نیست اصلا چون پریشبا با ایمان قرار گذاشتیم فقط خودمون دوتا مهم باشیم و نه هیچ کس دیگه . اونا چه خانواده من و چه خانواده ایمان هرکاری دوست دارن بکنن اصلا ربطی بهمون نداره . در راستای همین قول و قرارمون دیشب که خونه مادرشوشو اینا بودیم و اونا سرسنگین برخورد کردن ! و من از یکسری حرفا و رفتاراشون ناراحت شدم چیزی نگفتم به ایمان . فقط گفتم که ناراحت شدم ولی برام مهم نیست . ولی شماهایادم بندازین که دیگه خونشون ظرف نشورم . اصلا من یکی آدم بشو نیستم . انگار شعور ندارم . دیشب داشتم ظرف میشستم دیدم مادرشوشو داره یواشکی به خواهرشوشو میگه هی بهش میگم بیا برو کنارا نمیره اه اه ...... . منو میگی همون جا خواستم بگم به ... . ولی گفتم ولش کن . بقیه اشو شستم و اومدم کنار . گفتن دستت درد نکنه . جوابشونو ندادم . اینا همه برمیگرده به اینکه الان ایمان باههاشون قهره . به خدا دیشبم نمیخواستیم بریم فقط چون خاله شوشو اونجا بود و زنگ زدن و خواهش کردن ما رفتیم وگرنه من که از جمعه حتی زنگم بهشون نزدم .مادرشوشو دیده موهای منوها ولی انگاری یه جوری که ندیده میگه موهات مبارک باشه با اخم و نگاشو برمیگردونه . حالا انگاری اینابرای من مهمه که تو بهم بگی مبارکه یا نه ! مثلا اگه تو نگی مبارکه موهای من رنگش خراب میشه یا من بدبخت میشم ؟ اونقدر باید بخیل و تنگ نذر باشین ؟ متاسفم . میبینین مادرشوهر من گاهی اونقدر خوبه که هیچ کس باورش نمیشه . مثلا همیشه برامون سبزی میگیره خرد میکنه بسته بندی شده میده بهمون . یا گوشت . یا ترشی و شور و از این چیزا . یا وقتی مهمونی داشته باشم بهم کمک میکنه ولی گاهی هم اینطوری میشه . من چون بهشون تا حالا بی احترامی نکردم توقع ندارم باهام اینطوری رفتار کنن . به من چه که اونا با بچشون مشکل دارن ؟ به همین دلایل بود که اصلا حوصله مهمونی نداشتم و ندارم . حالا بگم بیان خونمون و اونجا بخوان سرسنگین باشن که چی ؟ جلوی مامانم اینا اونم ! من هیچ چیزی از رفتارای خانواده شوهرمو به خانواده خودم نمیگم . اونقدر که من مورد توجه همه بودم همه فکر میکنن که توی فامیل شوهرمم منو باید بزارن لای پر قو . حالا میخوان یه شب بیان خونه ما که یاد یه شب قشنگ زندگیمون بیافتیم ولی کلی اخم و تخم کنن ؟ بابای خودمم همینه هااا اگه ناراحت باشه همینطوریه . کلا اخلاقش بده . واسه همین دعوت کردن خانواده شوشو رو گذاشتم به عهده خود شوشو . چون حوصله نداشتم بهشون بگم بیاین و ناز کنن و من اصرار کنم . خود ایمان بهتر میدونه چه جوری باید باهاشون رفتار کنه . یه شبی به ایمان گفتم تا موقعی که خونه بابام اینا بودم از سایه بابام میترسیدم چون یه تهدید بود برای زندگیم . حالا از سایه مامان تو فراری ام چون سایه مامان تو تهدید بزرگتری برای زندگیمه ! بگذریم اینا که همش شد غیبت . تصمیم گرفتم دعوتشون کنم تا ببینن و بفهمن که رفتاراشون توی زندگی من تاثیری نداره و من و شوهرم همچنان عاشق همیم . حالا بیاین کمک کنین بگین چی چی خوبه برای اون شب درست کنم ؟! این چیزایی که توی ذهن خودمه ایناست : زرشک پلو با مرغ ، یه مدل خورش که نمیدونم چی باید باشه ! شایدم ماهی ! گراتن مرغ البته شاید جاشو بده به لازانیا و یا کیک مرغ . سالاد الوان یا فصل یا کاهوشایدم سالاد ماکارانی .خیلی دلم میخواد دلمه هم درست کنم . ژله بستی و پودینگ . کیک رو هم خودم درست میکنم . اینبار میخوام یکمی کمتر غذا درست کنم . همیشه سر این موضوع با بابام مشکل دارم .وقتی میاد خونمون همش هی میگه چرا اینهمه غذا درست کردی ؟ اسراااااااااااااااااااافه . ولی بخدا من حتی یه قاشق از اون غذاها رو بیرون نمیریزم . برای خدا نوشت : خدایا میدونم که تو عادلترینی . عشقولانه نوشت : اونقدر حال میده ایمان جونم وقتی که محکم ماچ ماچیت میکنم و تو قیافه ات میره تو هم و میخوای تلافی کنی ....میدونی که توی هوای بیشتر عاشق میشم مخصوصا وقتیکه مثل صبح صورت مخملیت رو محکم میچسبونی به ل*بای منو و بو*ست میکنم . یا اینکه وقتی بهم میگی خانومم برو بخو*اب من خودم میرم .... عاشق با تو بدونم عزیزدلم . یکی قشنگی منظره رو میبینه ُ یکی کثیفی پنجره رو . این تویی که تصمیم میگیری چی ببینی . امیدوارم همیشه زیبا ببینی حتی از پشت یک پنجره کثیف !
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:49 توسط ملیحه
|

اون پستی که گذاشتم هیچ چیز خاصی نبود ولی چون انرژی منفی داشت حذفش کردم سریع . عکس هم نبود دوستای گلم .
اصلا حوصله مهمونی برای ۵شنبه رو ندارم . چون سالگرد ازدواجمون میشه سه شنبه نمیتونم وسط هفته خانواده ها رو دعوت کنم . برای سه شنبه برنامه دو نفری شاید بریزم . حالا من اصلا دلم نمیخواد برای اولین بار مهمون بیاد خونمون و حوصله هیچ کسی رو ندارم ولی ایمان شوشو اصرار میکنه که نه فقط سالی یه باره که سالگردمون میشه . دعوتشون کنیم . حالا موندم چکار کنم .
خبر خاصی هم نیست . فقط موهام رو رنگ کردم . عسلی ش کردم . کلی تغییر کردم .
برای سالگرد هم نمی تونم بگم که چی میخوام بخرم برای ایمان چون شاید اینجا بیاد و بخونه و اونوقت لو میرم .
اصلا برنامه خاصی ندارم برای مهمونیه . نمیدونم شام چی درست کنم . انگار ایندفعه اصلا دست و دلم به کار نمیره . .... نمیدونم چرا اینجوری شدم . من همیشه عاشق مهمون بودم ولی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حوصله هیچ کسی رو ندارم .
برای خدا نوشت : خدا کند بدانی چقدر محتاج است قلب من بر نگاه مهربانانه تو ....
عشقولانه نوشت : نوازش های گرم دست هات منو به زندگی برمیگردونه عزیزم .
+
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:19 توسط ملیحه
|

اون روز که گفتم بدجوری رفتم تو مود درست کردن شیرینی .رفتم خونه شیرینی درستیدم ولی فر بازی در آورد و از اون طرفم شیرینی ها رو اندازه کله ام گلوله کرده بودم دیگه بعد از پخت شده بودن کیک . آی حرص خوردم . بادمجونم خریدم و رفتم خونه بعد از خوردن ناهارم یه خورشت قیمه بادمجون درستیدم اساسی باحال ها . عاشق زودپزم شدم .قبلن ها اصلا به مغزم خطور هم نمیکرد که یه روزی با زودپز کار کنم چون به شدددددددددددددددت میترسیدم ازش . جدی میگم .ولی همین چن وقت پیش گفتم هرچه بادا باد بزار باهاش کار کنم ببینم چی میشه جان خودم از همون موقع به اینوره که ما عاشقش شدیم شدید . حالا فک نکنین بی جنبه ام همه غذاهام زودپزیه ها نه فقط وقتی وقت ندارم ازش مستفیذ میشم . پریشبم با همین زودپز جونمون قیمه درستیدم . بعدشم نشستم برای شوشوی عزیزکردمون میوه پوست کندم و سالادی بس خوشمزه براش درستیدم . بی ربط نوشت ۱:این مدیر عامل یه ادمیه که کلی سرحاله . بزنین به تخته حالا چشم نخوره بدبخت بشم . والله . دیروز برای اولین بار سرماخورده ! اصلا یه ادمیه عجیب غریب .۷۰ سن داره ها ولی محاله یه شب نره جمشید*یه . کوهنورد ماهریه . کلا یه جوریه . بی ربط نوشت ۲: این فیلم شمس*العماره رو میبینین ؟ از شکور خوشتون میاد ؟ خوب بازی میکنه ؟ من اصلا برام جذابیتی نداره . نمیدونم چرا ها . شاید چون وقتی امیرحسین توی شرکته از این بهتره . یعنی شاید چون ما با خودش در ارتباطیم فیلمش برامون جذابیتی نداره . وقتی که میاد شرکت اونقدر از دستش میخندیم که حد نداره . البته باید با یکی مچ بشه . کلا ادم باحالیه بیرون فیلم . بی ربط نوشت ۳: قراره شرکتمون یه تغییراتی ایجاد کنه . اگه این تغییرات حاصل بشه ساعت کاریمون تغییر میکنه و باید صبح زود بیایم شرکت . منم عاشق کار صبح زودم . اصلا انگار ادم صبح که زود بیدار میشه سرحال تره . حالا امیدوارم که این تغییرات انجام بشه . من کلا ادمیم که از بیکاری حوصله ام سر میره و از حجم کاری خیلی زیاد هم خسته میشم شدید و سر درد میگیرم در حد انفجاررررررررررررررر . این چند روزه همش تو فکر اینم که برم یه باشگاهی ثبت نام کنم یکمی ورزش کنم انگار دارم چاق میشم بخدا جدی میگم . ولی هر باشگاه یکه میرم ساعت ۷ صبح نداره همه از ۸ شروع میشن . ای خداااااااااااااااااااااااااااااا . میخوام موهام رو رنگ کنم حالا مرددم . نمیدونم رنگ خالی کنم یا اینکه زمینه موهامو روشن کنم بعد روش مش دربیارم . کمک پلیز میسیز های عزیزززززززززززززززز. الانم دارم اِن ریکه گوش میدم شدیدا یاد روز عروسیمون می افتم اونم توی ماشین با آهنگ بایلاموس این خواننده محبوب من . یه کاری که شبا میکنیم اینه که بعد از فیلم دیدن و شام خوردن شوشو میشینه بازی میکنه و منم هی تشویقش میکنم . نمیدونم چرا ولی اصلا کششی به بازی ندارم . دلم میخواد امروز برم یه کفش خوشگل بخرم . آرزو بر جوانان عیب نیست . شاید برای سالگرد برای شووش یه چیز هیجان انگیز بخرم . ای جاننننننننننننننننننننننننم که میتونم سوپرازیت کنم عزیزدلم . عاشقتم بصورت خیلی خفن. برای خدا نوشت : میگن خدا خیلی بزرگه . بزرگتر از اونی که فکرش رو بکنی . حتی بزرگتر از اونی که مامان بزرگا از توی قصه ها برامون میخوندن ! ..... وقتیکه خوب فکر میکنم میبینم راست میگن . خدای من خیلی بزرگه .خیلی . عشقولانه نوشت : وقتی قرار شد من بی قرار تو باشم ناگهان تو قرار زندگی ام شدی.... کسی میتونه در مورد خرید یه دوربین دیجیتال عکاسی خوب بهم کمک کنه ؟
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:45 توسط ملیحه
|

چهارشنبه که داشتم میرفتم خونه مادرشوشو زنگ زد که شب بیاین خونه ما . عزیزخانوم اومده شما هم بیاین منم گفتم باشه میایم . بعدش زنگیدم به شوشو و گفتم من میرم خونه تا شوما بیای دنبالم . خلاصه از اونجاییکه قصد داشتم خونه رو تمیز کنم با این دعوت به شدت خورد تو پرم و تمیزکاری رو گذاشتم برای 5 شنبه . یکمی کتاب خوندم و تی وی دیدم و نماز خوندم تا بالاخره جناب شوشو اومد دنبالم . بعدشم که خونه مادر شوشو اینا و آخر شبم اومدیم برگردیم که سر یه مسئله بسیور کوچیک با شوشو جنگ اعصاب راه انداختم و پاچه گیری رو شروع کردم . من اگه روی مود موج منفی باشم واقعا منفی میشم و حتی میتونم بگم که میتونم کلی از چیزا رو خراب کنم . مثل روابط حسنه و دلچسب من و همسری . خلاصه شووش منت کشی کرد و من بیجواب گذاشتمش . صبح هم بیدار نشدم و اوشون بدون صبحونه راهی شرکتشون شد . منم دیگه خوابم نبرد و بیدار شدم و افتادم به جون خونه و رسما عین این کوزت ، کوزت که نه صد رحمت به کوزت ، بختک ، بختک بهتره . عین بختک افتادم به جون خونه و خونه تکونی ایی کردم که نگو و نپرس . کل ملحفه ها رو هم شستیدم . بعدش هی خدا خدا میکردم که شوشو دیرتر بیاد تا کار من تموم شده باشه ولی بخت یاری نکرد و شوشو رسید حالا کی ؟ درست آخرای کار من . شانسم نداریم که اگه زودت رمیرسید یه کمکی شامل حالمون میشد . تقریبا کارای پذیرایی تموم شده بود که شوشو رسید و از اونجاییکه مستحضرید که قهر بیدیم بدون سلام وارد خونه شد و مستقیم رفت توی اشپزخونه منم عین سایه رفتم دنبالش همراه با یه لبخند از این ور تا اونور و نیشی باز از پشت بخلش کردم شدید . یهویی بچم اونقدر ذوقید که اونم پشت و رو شد و بخل تو بخل آشتی کردیم . گرفتین چی شد دیگه ؟ دیگه منم به بقیه کارام رسیدم و دستشویی و حمام رو هم با رافو*نه کل یتمز کردم که شوشو عصبانی شد و دعوام کرد که بسه دیگه چقدر میشوری و میسابی و تمیز میکنی من خسته شدم جای تو ! حالا نه اینکه فک کنین شووش شد شبیه این ادمای خشمگین و اژدها مانند ها نه کلی با لطافت این حرفا رو زد و توی عمق جمله اش میشد نهایت عشقولانگی رو فهمید . شوشو دلش برای من سوخته بیددددددددددددددددد . خولاصه بعد از کلی تمیزکاری و تغییر دکوراسیون مستقیم رفتم توی حم*ام . بعدشم شوشو یکمی فوتبال دید یکمی که دوروغه دو تا نیمه رو کامل دید . بدشم من تازه ساعت 5 یادم افتاد نه ناهار خوردم نه صبحونه . مدیونین که اگه فک کنین من خنگم یا اینکه به قول ایمان اصلا شبیه آدمیزادها نیستم . دیگه غذا خوردن فایده ایی نداشت . یکمی آرایش کردم و رفتیم خونه مادرشوشو اینا . دیگه از کارایی که کرده بودم براشون توضیح دادم و تفسیر کردم که چقدر خونه رو با رافو*نه و وایتک*س و رایت و از این چیزا شستم و تمیز کردم و نتیجه اش اینه که الان یه خونه تمیز داریم و من بیچاره کلی پا درد دارم و خسته ام و گشنه موندم . که اینبار با خشم مادرشوشو و مادربزرگ شوشو روبرو شدم که ای دختر خودتو از بین میبری که همین وسط پدر شوشو کلی نیز مواخذه ام کرد که فردا نه پس فردا هم نه اصلا یکمی ا زهمین روزا زخم معده میگری و ..... منم به سان یک عروس خوب گفتم حق با شوماس ولی من یادم رفته بید . خلاصه شام که خوردیم در حد انفجار بعدشم رفتیم خونمون . منم روی بالشتا رو دوختم و دراز کشیدیم و بعدش خوابیدیم . ناناز هم مس مس داد که فردا میاد خونمون البته قرار بود با داداشی بیان که داداشی نیومد . جمعه هم که اول صبحونه و بعدش پختن ناهار و خوردن ناهار و خوابیدیم شدیددددددددددددددد تا اینکه داداشی اومد دنبال ناناز و رفتن . بعدشم من و شوشو میخواستیم بریم بیرون که مادرشوشو هم زنگید بیاین بریم بیرون . رفتیم اب اوشون ها یعنی مادرو خواهرشوشو رفتیم شی*ان و کلی خاطرات روز و شب ازدواجمون زنده شد . آخر شبم که خونه و لالا . هوس بادمجون کردم شدید یادم باشه برم امروز بخرم یه غذای مشتی درست کنم . سالگرد عروسیمون نزدیکه ولی من هیچ برنامه ایی ندارم . یعنی میخوام فقط خونواده هامون رو 5 شنبه شب ش دعوت کنم و سه شنبه که همون 19 ابان میشه خودمون دوتایی تهنا باشیم . در مورد کادو هم اصلا فک نکردم . جان خودم اصرار نکنین که من توقع هیچ کادویی از کسی ندارم و لاغیر ! این ولا غیره این بالا چه ربطی داشت خودمم موندم ! امروز رفتم تو مود تهیه شیرینی . حالا برم خونه ببینم حس و حالشو دارم یا نه . دیشب رفترچه قسطامو ورق زدم . تمومی نداره ! تا آخر عمر بدهکار مهربونی هاتم ... برای خدا نوشت : بزرگترین امید من ممنونم که هوای مارو داری . عشقولانه نوشت : از بازی هفت سنگ بدم میاد . میترسم اونقدر سنگ بندازیم که بینمون یه دیوار سنگی درست بشه .... بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم !
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:54 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |