اونقدر حرفای گفتنی دارم توی این کله ام اما نمیدونم چه جوری به هم ربطشون بدم . اصلا دلم نمیخواد از تمیز کردن خونه بگم از شام پختن بگم از اینکه چه کارایی کردم بگم .انگاری شدم شبیه این زنهای قدیمی که شوهراشون حاجی بودن و حجره داشتن و شب به شب که میشد می اومدن خونه حاج خانوما با دستای حنا زده پاهای شوهرشون رو توی یه ظرف مسی با یه پارچ خوشگل کوچیک میشتن و زودی بهشون حوله میدادن . انگاری شدم شبیه همون زنایی که هیچ دغدغه ایی جز شستن و پختن و تمیز کردن ندارن . انگار همیشه باید به فکر این باشم که چه غذایی درست کنم . انگاری یادم رفت من تا همین چن وقت پیش کلی به خودم میرسیدم و خودمو ژیگولانس میکردم .کلی برای تک تک کارهام وقت میزاشتم . با کلی حوصله موهامو سشوار میکردم گاهی اتو میکردم . و هی مدلای مختلف درستشون میکردم . واقعا برام مهم بود که رنگ لاکم با خیلی چیزام ست باشه مخصوصا وقتی قرار بود برم پیش ایمان . برام خوشایند بود وقتیکه اب روی پوست همیشه سفید و تمیزم لیز میخورد و حس خوبی بهم میداد و هزاران چیز دیگه ..... از اینکه از اون روزا دور شدم یکمی دلخورم . نمیخوام انرژی منفی بدم باور کنین دلخوری یه جور ناراحتی نیست بلکه یه جورایی لبخند روی لبام نشونده . که چرا من اینهمه غافل شدم از خودم تازه در آستانه یکسالگی ازدواجم ؟! چرا این روزا به اندازه اون روزا سرحا نیستم و بیشتر خستگی برام میمونه ؟ حالا تصورتون از من نشه یه ملیحه کلا حپلوی چرک و چولی کثیف مثیف که همش داره به شام شب فک میکنه ها . ولی جدی میگم از روزای شنگولیم فاصله گرفتم . دلیلشم میدونم . مشغله زندگی کار و حساب و کتاب و هماهنگی دخل و خرج و کرایه خونه و پول شارژماهیانه ساختمون و خرید از هزار ور مغازه و هزاران مورد دیگه . خندم میگیره بخدا وقتیکه همیشه ادعام میشد که من ادمی نیستم که به این چیزا فک کنم همیشه به مامانم میگفتم من برام اول خوشیم مهمه نه زندگی و بقیه چیزا . ولی حالا دغدغه هام چیزای دیگه ایی شدن دغدغه هایی که شیرینن برام حتی اگه باعث بشن من از خودم کمی فاصله بگیرم . حالا انگاری طوری شدم که زن های فامیل بزرگ و کوچیک نگاه به زندگیم میکنن . نه اینکه بگم کلی خوب و خانومم ها نه . ولی یه جاهایی حواسم به چیزایی هست که شاید برای دیگران خیلی مهم نباشه ولی مهم اینه که من توی اون لحظه یادمه . مثلا وقتی میرم جایی خیلی برام مهمه همونطوری که من بهم خوش میگذره به ایمان هم خوش بگذره واسه همین براش سنگ تموم میزارم و نمیزارم که تنها بمونه . یا وقتی میریم توی یه جمع یکه ایمان احساس غریبی میکنه سعی میکنم کاری کنم که شوهرم در اولویت باشه و ناراحت نشه . یا مثلا ممکنه بدونم ایمان ا زچیزی بدش میاد ولی من عاشق اون چیزم مثل خرید کردن (ایمان از خرید کردن بدش میاد نهاینکه بگم خسیسه ها نه ولی دوست نداره زیاد یخرید کنه همیشه میره از جایی خرید میکنه که قیمتش مناسب تر باشه فرق نمیکنه چی باشه . ولی من اینطوری نیستم تا یه چیزی میبینم و خوشم میاد میخرم البته الان دیگه درس شدم . ) سعی میکنم کمتر ازش بخوام که توی این مورد همراهیم کنه یا اینکه وقتی میبینم میتونم با فاکتور گرفتن از یه مسئله کوچیک میتونم لبخند رضایت شوهرمو بارها و بارها ببینم حاضرم از خیلی چیزای دیگه ام فاکتور بگیرم . یا مثلا وقتی میبینم میتونم یه غذایی مثل قورمه سبزی درست کنم که ایمان اینقدر دوستش داره سعی میکنم تموم فوت و فن هاش رو یاد بگیرم که به بهترین شکل اون غذا رو برای همسرم درست کنم . وقتی میبینم ایمان از رفتار خوب من با خانواده اش و محبوبیت من در فامیلش خوشحال میشه سعی میکنم همیشه همین رفتار خوب رو داشته باشم و سعی کنم همشه محبوب بمونم . وقتی میبینم که طرز احترام گذاشتن من به همسرم توی جمع بعضی ها رو وادار میکنه که رعایت احترام و ادب رو بکنند و گاها رفتارهای منو تقلید میکنن لبخند رضایت روی لبهم نقش میبنده .وقتی میبینم ایمان خوشحال میشه که من لباساشو اتو کرده میزارم توی کمد لباساش و هیچوقت هم نمیزارم بدون لباس اتو کرده بمونه ، غرق لذت میشم از اتو کردن لباسای همسرم . وقتی میبینم که من عصبانی میشم و ایمان چیزی نمیگه و سکوت اختیار میکنه و یا اینکه میاد و منو بخلم میکنه و هی ماچ ماچیم میکنه تا از اون حالت در بیام احساس خوشبختی میکنم . وقتی میبینم که میتونم روی ایمان بعنوان یه دوست خوب یه رازدار همیشه قبل ا زهمسر حساب کنم خوشحال میشم چرا که همیشه درد دلهای من توی سینه ایمان محفوظ مونده و هیچوقت به روم نیاورده که چی گفتم . وقتی میبینم ایمان منطقی داره که هیچ وقت حاضر نیست طرف ناحق رو بگیره خوشحالم چراکه هیچوقت توی مسائل و دلخوری های پیش اومده از کسی جانبداری نکرده . خوشحالم از اینکه وقتی حقوق ناچیزم رو برای یکسری پس انداز ها و شاید خرج ها تقدیمش میکنم با متانت خودش ازم تشکر میکنه و من غرق لذت میشم چراکه تونستم کمکی در حد توانم به شوهرم کنم . خوشحالم از اینکه مثل خیلی از زن و شوهرای دیگه یواشکی هایی برای خودمون نداریم یعنی بی مشورت هم کاری نمیکنیم .خوشحالم از اینکه حریم خصوصی های همو محترم میدونیم خوشحالم از اینکه چیزی بیشتر از اعتماد بین ماست چیزی که باعث میشه حتی اگه گوشی ایمان دستم باشه هیچوقت بی اجازه به محتویاتش نگاه نمیکنم . خوشحالم از اینکه ایمان حتی اگه منو نارحتمم کنه اونقدر براش مهم هستم که سریع در پی جبرانش میاد . خوشحالم ا زاینکه وقتی شوهرم با تموم خستگی از کار روزانه اش سعی میکنه منو توی کارای خونه کمک کنه حتی در حد یه جابجایی لیوان منو خوشحال میکنه چون نشون دهنده اینه که شوهرم منو درک میکنه .......و هزاران مسئله دیگه که اگه بخوام بگم طوماری میشه . نه اینکه بگم ما همیشه مهربونیم ها نه گاهی هم عصبانیت و قهر ضمیمه زندگیمونه . این یه اصله که نمیشه ازش جدا شد . مثل همین قهر یکی دو روز پیش . من فهمیدم الکی قهر کردم . چون شب وقتی داشتم گریه میکردم ایمان خوابش میبره قبل از اینکه بخوابه گفت برو اونجا تنهایی بشین ولی الان سوسک میاد اونجا ها . منم ترسو رفتم خوابیدم روی تخت . نصفه شب هی سعی میکرد بخلم کنه کهمن د رمیرفتم . ولی صبح که میخواست بره منو غرق بو*سه کرد . حتی دست هام رو هی ماچ ماچی میکرد . وقتی بهم زنگ زد کلی عذرخواهی کرد که دیشب خوابش برده از خستگی و نتونسته منت کشی منو کنه . نتیجه اش این شد که شب کلی منت کشی کرد . این اخر عاقبت دعواها ی ماست . و همین مسائل کوچیک و پیش پا افتاده ماهارو وادار میکنه که گاهی که اون یکی حواسش نیست لبخند عاشقانه ایی از نگاه کردن به طرفمون بهمون دست بده . و نگاه های عاشقانه ایی که برامون تمومی نداره و همیشه تازگی داشته و داره . و اصلا برام مهم نیست که دیگران چه فکری میکنند . شاید دغدغه هام با قبل کلی فرق کرده اما من همون ملیحه ام . همیشه مرتب و شیک پوش تر از بقیه . همیشه با یه رنگ مو و مدل . و .... شاید بعضی هاش به چشم نیاد مثل مدل ارایش ولی من هنوزم به این چیزا اهمیت میدم و توی مهمونی ها نگاه های تحسین برانگیز دیگران رو میبینم . (نه اینکه بخوام ا زخودم تعریف کنم نه بخدا اصلا اینجور ینیست من قیافه خوشگلی ندارم ولی بانمکم . ) شاید به نسبت قبل یکمی کمتر شده باشن ولی هنوزم برام مهم هستن ولی در اولویت اول رضایت شوهرمه که برام از همه چیز مهم تره . حتی حاضرم مثل همون زن حاجی پاهای ایمان رو بعد از کارای روزانه بشورم . میدونم این کارا از نظر خیلی هاتون چندش آوره تهوع برانگیزه ولی من واقعا برای شوهرم هرکاری حاضرم بکنم . قبل از ازدواج ایمان همیشه میگفت یکمی که با هم زندگی کنیم عادت میکنیم بهم و شور و حال اولیه رو نداری در صورتیکه من برعکس شدم . روز به روز عاشق ترش میشم . و از هر مجالی برای عشق ورزیدن به ایمان استفاده میکنم . امیدوارم همیشه همین جوری عاشق بمونم و بمونی ایمان عزیزم . امیدوارم هیچ وقت مجبور نشم حرفامو پس بگیرم . توی ویترین زندگی به عروسکی که مال تو نیست نگاه نکنچون اون فقط وسوسه ات میکنه که اونی رو که داری از دست بدی ! برای خدا نوشت : خدایا شکرت برای همه داده های بی منتت . عشقولانه نوشت : عاشقانه ترین عاشقانه ام عاشقانه با من و برای من بمان .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 13:38 توسط ملیحه
|

سه شنبه از شرکت که رفتم خونه کلی خوابم می اومد از طرف یهم میخواستم خونه رو تمیز کنم بعد از اینکه ناهارمو خوردم یکمی دراز کشیدم که خوابم برد . تازه خوابم برده بود که صدای گوشیم بیدارم کرد بابایی بود که میگفت خیاطم لباسمو اماده نکرده و منم میخواستم اون لباسمو برای فردا شب بپوشم . خلاصه که اومدم دوباره دراز بکشم و بخوابم دیدم نه نمیشه خوابم نمیبره . بلند شدم ویه قورمه سبزی تپل درستیدم به کارام رسیدم خونه رو مرتب کردم . شام هم درست کردم که شوشو اومد . فردا صبحش شوشو رفت بیرون که کارش رو انجام بده منم رفتم حم*ام یه دوشی بگیرم . به شوشو هم گفتم داشتی میرفتی برنج رو خاموش کن . اونم یادش رفته بود و وقتی اومدم بیرون دیدم بوی برنج سوخته میاد . بعله برنجمون کمی سوخته بود . خلاصه ناهارمونو خوردیم . یکمی دراز کشیدیم و کارامونو کردیم و اماده شدیم برای رفتن . مهمون ی خوبی بود کلی با دایی شوشو خندیدیم و شاد شدیم . ۵شنبه صبح زود هم مامی اینا نون بر بری به دست اومدن خونمون تا صبحونه بخوریم و بریم خرید . بعد زا خوردن صبحونه رفتیم خرید و نزدیکای ساعت ۳ و ۴بود که برگشتیم خونه زود ناهار خوردیم و آماده شدیم رفتیم خونه مامی اینا . تا رسیدیم من مشغول تزئین و درست کردن هدایای روشنک بودم و مامی هم مشغول اماده کردن شام . من چون کار داشتم نرسیدم شام بخورم زود آماده شدم و راهی خونه روشنک اینا شدیم . اونجا هم خوش گذشت بد نبود . ولی یکسری کارای روشنک بود که منو عذاب میداد ولی هیچی نگفتم چون اسمم خواهرشوهر بود . اصلا به روی خودمم نیاوردم . بی خیالش . آخر شبم که برگشتیم کلی با ایماان و مامی و ناناز و بقیه خندیدیم .جمعه هم بعد از ناهار برگشتیم خونمون و من کلی خسته بودم . انشاالله برای سالروز ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه عقد میکنن داداشی اینا و بابایی مهمونی میگیره براشون . دیشب هم با ایمان دعوامون شد . البته ایمان چیزی نمیگفت و من فقط گریه کردم بعدشم با قهر خوابیدم . این اولین بار توی این یکساله که قهرمون طولانی شده یعنی از دیشب تا حالا ! دیشب کلی سعی کرد باهام اشتی کنه ولی من لجبازی کردم برای اولین بار خیلی از دستش ناراحت شده بودم . نصفه شب مدام هی منو بخل میکرد منم از توی بخلش در میرفتم . نمیدونم این یه حس لجبازیه بچگانه است . دلم برای ایمانم تنگ شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! برای خدا نوشت : خدایا من حاضرم نمیخوام غیبت بخورم . عشقولانه نوشت : دلم میخواد بدونی تموم لحظه هایی هم که باهات قهرم و حرف نمیزنم دارم بهت فکر میکنم و دوستت دارم . این یه حس نابه . حس عاشقی با تموم وجود . تموم سلول های بدنم عاشقتن عزیزم . باهات قهرم هنوز عشق من . الان نوشت ( ۱۲ ظهر ): اشتی کردیم هوراااااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 12:20 توسط ملیحه
|

هوس کردم امروزم یه پست دیگه بزارم چون به چند روز تعطیلی بر میخوریم و اینجا سوت و کور میشه .
دیروز دقیقا بعد از اتمام پست پری خانوم قدم رنجه کردن و بسی منو خشمگین .خیلی اعصابم ریخت بهم . بالاخره دیروز با هر جون کندنی بود کاتالوگ ها تموم شد و سی دی کاتالوگ ها تحویل مدیر عامل ...... شد . ( جای اون نقطه چین ها هرچی دوست دارین بزارین ) دیگه تا کارم تموم بشه وقتی برای ناهار نموند برام و راهی خونه شدم . توی راه برگشت بود که شوشو زنگ زد من دارم میرم ماشینو بگیرم تو برو خونه مامانم اینا من میام اونجا دنبالت . واییییییییییییی با یان حالم .
کارد میزدی خونم در نمیاومد . توی مترو که همه گوشاشون چسبیده بود به گوشی و چشاشون خیره به لب من که بفهمن قضیه چیه بالاخره یه جوری بهش فهموندم که حالم بده و دارم با پری خانوم میام ! شوشو هم گفت پس برو خونه خودمون منم زود میام . حالا این گل پسر کلید درب ساختمونو نداره و کلید منو برداشته منم باید برم بیرون خونه جلوی ساختمون وایستم تا ایشون تشریف بیارند . خلاصه رسیدم خونمون و ۵ دقیقه ایی منتظر شدم تا ایشون بیان . بعدشم شوشو یه چای تحویلمون داد و کلی کار کرده بود تو خونه . دستش درد نکنه شوشوی مهربونم .
من رفتم یه دوش بگیرم و شوشو هم رفت بیرون برای انجام کاری و قرار شد بعدش بریم خرید کنیم . تا از حم*ام اومدم بیرون اومدم یکمی ماکاران یگرم کنم بخورم دیدم شوشو میگه بیا پایین من منتظرتم . زودی حاضر شدم و رفتیم خریدامونو کردیم و برگشتیم .
منم تندی یه زرشک پلو با مرغ گذاشتم چون خیلی هوس کرده بودم . و میوه ها رو شستم و توی یخچال جابجا کردم . سالاد هم درست کردم . سس هم درست کردم . برای شوشو میوه هم آوردم . و بالاخره کار خودمم تموم شد و اومدم یکمی نشستم . اولش با مامی هماهنگ کردیم برای ۵ شنبه بریم خرید کنیم برای روشنک ( از این واژه بدم میاد زن داداش ) بعدش من زنگیدم خونه مادرشوشو اینا حالشونو پرسیدم . بعدش یکمی ژله هلو درستیدم .که یهویی شوهرخاله شوشو زنگید و برای فردا شب مهمونی دعوتمون کرد .
برا ی اولین بار تو ی تموم این مدت بود که من حالم بد بود و شوشو درکم نمیکرد . نزدیک بود دیگه منفجر بشم که بهش گفتم چرا ایندفعه اینجوری شدی ؟ تازه بیچاره یادش افتاده بود من مثل هرشب نیستم و نمیتونم پا به پاش مسخره بازی در بیارم . کلی رعایت حالمو کرد .
بعد از شامم که یکمی فیلم دیدیم و من خوابیدم و شوشو نشست نود دید . بعدش نمیدونم کی اومده بود خوابیده بود .
پ.ن دارد : دلم میخواد سر این مدیر عاملمون رو بکوبم به دیوار تا چشاش گرد بشه . اهههههههه . حالم از مردای این مدلی بهم میخوره . ناگفته نمونه مرد مهربونیه ها ولی یه مدلیه .
پ.ن ۲دارد : ایمان شوشو دلم میخواد یهویی همچین گازت بگیرم که اشکات در بیاد . اینمال وقتایی که لجمو در میاری . ولی باز یادت نره که من دوست میدارم عزیزم . ممنونم که بخاطر حال من سفر یکشبه ات رو که میدونم خیلی هم دلت میخواست بری کنسل کردی . واسه همین کاراته که عاچقت شدم دیگه .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:45 توسط ملیحه
|

شنبه بعد از نوشتن اون پست گردن درد شدیدی گرفتم دوباره اما چون باید سه تا کاتالوگ رو آماده میکردم نمیتونستم برم خونه . حالا فکر کنین من عجله دارم و باید کاتالوگ ها رو برای جلسه ایی که داشتیم آماده میکردم که یهویی برق نوسان پیدا کرد و ویندوز من پرید . حالا هرچی ویندوزم رو ریپیر میکنم نمیشه که نمیشه . واقعا نمیتونستم هیچکاری براش کنم . چون تموم ترجمه هام و اطلاعاتم میپرید اگه ویندوزمو عوض میکردم . هیچ بک آپی هم نمیشد بگیرم . خلاصه دچار سردرد شدید هم شدم . از طرفی هم مدیر عاملمونم نیومده بود و کارای اونم گردن من بیچاره بود . خلاصه مخم داشت سوت میکشید کیس رو برداشتم بردم دادم برام درستش کنن . تنها راه حلش این بود که هار به هارد بشه تا اطلاعاتم نپره . سرتونو درد نیارم که تا ساعت ۵.۳۰ توی جلسه بودیم و برای دوشنبه یعنی امروز جلسه نهایی گذاشته شد . بعد از جلسه داشتم میرفتم شوشو زنگ زد که دارن میان از نمایندگی گازمون رو درست کنن . میتونی زود بری خونه . تا جاییکه تونستم زود رفتم و دقیقا ۵ دقیقه قبل از آقاها رسیدم خونه که شوشو خودشم بلافاصله رسید . اونقدر خسته بودم که دلم هیچی نمیخواست هم سردرد و هم گردن درد شدیدی داشتم . شوشو یه چای داد بهم خوردم یکمی بهتر شدم دیگه آقاها که رفتن منم یکمی آشپزخونه رو که ریخته بودن بهم مرتب کردم و برای شام سبزی پلو گذاشتم و نماز خوندم و تندی سالاد درستیدم . چای دم کردم و شام خوردیم . بعدشم که من از خستگی بیهوش شدم .
قرار بود من یکشنبه ساعت ۱۰ سیستمم رو تحویل بگیرم . که ساعت ۱۰ شد ۱۱.۳۰ . حالا فک کنین من باید برای امروز این سه تا کاتالوگ رو آماده میکردم . از همون ساعت ۱۱.۳۰ که نشستم پای سیستم جز نیم ساعت که برای نماز و ناهار بلند شدم دیگه پای سیستم بودم تا ساعت ۶.۳۰ که آخرشم تموم نشد . تنها شانسی که آوردم این بود که جلسه منتفی شد .آی حال کردم که نگو . دیگه نزدیکای ۸ بود رسیدم خونه . قربون این مترو که هر وقت میری باید له بشی دیشب رسما من یکی داشتم میمردم اونقدر که شلوغ بود .
برای شام هم شوشو زنگید برامون پیتزا آوردن بعد از نماز و شام من چون خیلی خسته بودم رفتم تو یتخت دراز کشیدم یکمی کتاب خوندم که شوشو اومد نشست پای سیستم . حالا فک کنین یه آرشیوی از آهنگهای قدیمی داره که فک کنم خود پی ام سی هم کم میاره پیشش . آهنگایی رو میزاشت و کلی خاطره برامون زنده شد . دیگه من خوابیدم و شوشو رفت فوتبال ببینه . نفهمیدم که کی اومده بود توی تخت .
دیروز و امروز شوشو چون ماشینش رو برده بود نمایندگی خونه مونده بود . دیشب مثل مامانا رفتار میکرد . گازو تمیز کرده بود . کلی لباس تا کرده بود . امروزم صبح که من داشتم می اومدم لباسا رو ریخت توی ماشین . حالا زنگ زده میگه عزیزم شام چی میخوری برات درست کنم ؟ اینقدر از دستش خندیدم که نگو .
همچنان با دل درد و کمر درد منتظر تشریف فرمایی پری خانوم هستیم .
تبرک گونه نوشت : هانا جان چشیدن طعم شیرین مادر شدن رو بهت از صمصم قلب تبریک میگم امیدوارم یه نی نی گولوی ناناز و سالم و صالح خدا بهتون هدیه کرده باشه عزیزم .
برای خدا نوشت : منت خدای عزوجل که طاعتش موجب قرب است و به شکر اندرش مزید نعمت .
( من که واقعا به این جمله اعتقاد دارم . )
عشقولانه نوشت : همه شب شعله صفت رقص کنم تا که مدهوش شده از پا افتم ....چو مرا تنگ در آغوش کشد مست آن گرمی آغوش شوم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:8 توسط ملیحه
|

کلی نوشتم همش پرید . اونم با این حالم .مجبورم این بار خلاصه بنویسم چون نمیتونم .
سه شنبه برای شام چون مادرشوشو نبود منم خواهرشوشو رو گفتم بیاد خونمون . از شرکت هم زد رفتم و شام قیمه درست کردم سالاد و چای هم درست کردم و رفتم یه دوش گرفتم تا خواهرشوشو اومد . بعد کلی حرف زدن برنجم رو هم درست کردم و نماز خوندیم و شوشو اومد . بعد از شام من توی آشپزخونه داشتم ظرفا رو مرتب میکردم که یهویی شیشیه فر گاز ریخت پایین و پودر شد و من هاج وو اج مونده بودم که چی شده . خلاصه با شوشو همه شیشه ها رو جمع کردیم و رفتیم واسه خواب . صبح که بیدار شدم نماز خوندم و برای شوشو و خواهرشوشو ساندویچ درستیدم . اونا که رفتن رفتم روی تخت دراز کشیدم که خوابم برد . با صدای الارم گوشیم بیدار شدم که صدای زنگ در هم اومد . ( اغلب اوقات توی ساختمون زنگ ایفون ها رو اشتباهی میزنن چون یکمی جای زنگا جابجا شده ) منم اومدم یهویی بلند شم که رگ گردنم گرفت . اومدم ماساژش بدم که بدتر شد و دیگه گریه امونمو بردید . به شوشو زنگ زدم و گفتم حالم بده اما نمیتونستم صبر کنم تا شووش بیاد از درد داشتم به خودم میپیچیدم . شوشو زنگید به مامانش اینا که بیان منو ببرن دکتر . اونا هم بنده خداها زود خودشون ر رسوندن . من به سختی بلند شدم درو باز کردم و حاضر شدم تا بریم . از دکتر که برگشتیم خونه مادرشوشو توی رختخوابی که برای پهن کردن خوابیدم . . تا شب همون جوری بودم . درد عجیبی بود که با یه حرکت حتی دستم بیشتر میشد . داداشی هم عصر که فهمید اومد دیدنم . اخر شب رفتیم خونه خودمون و با اب گرم یکمی گردنم رو ماساژ دادم . ۵شنبه کلی بهتر شده بودم که به تمیزکاری خونه و خرید با شوشو گذشت . و دردم باز شروع شد . عصرش هم رفتیم خونه مامی اینا و جمعه صبح برگشتیم . ناهار یه ماکارانی تپل درستیدم . عصر جمعه هم مادرو خواهرشوشو اومدن خونمون و فیلم عروسیمونو دیدن و رفتن . شب بود که یه استکانمون شکست ! ماهم بخاطر پرخوریهامون دیگه چیزی نخوردیم . وفقط یه قل*یون چاق کردیم و کشیدیم . بعدشم کلی با هم توی تخت حرف زدیم و خوابمون برد . الانم کلی گردنم درد میکنه و نمیتونم بیشتر بنویسم . برای خدا نوشت : خدایا میدونم توی هرکاریت یه حکمتی هست . راضی ام به رضای تو . عشقولانه نوشت : اون دلهره ها و دلتنگی ها و نگران یهات رو دوست دارم عزیزم . با تو بودن برای من قشنگه .
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:51 توسط ملیحه
|

سلام به همه وبلاگستانی های عزیزتر از جان . انا شرمنده شدید که اینهمه بهتون سر نزده بودم . حالا براتون تعریف میکنم چه خبرا بود . اون هفته ایی که رفته بودم نگین بکارم که دو روز بعدش با ساندویچم قرچ خوردمش ( قرچ صدای نگینه بود ) رفتم توی یکی از این دنیای سی دی ها برای شوشو سی دی بخرم . حالا سی دی چی ؟ عصر *یخ بندان !!!!!!!!!!! یه مادره و دختره اومده بودن . فروشندهه میگفت خانوم عصر یخ بندان 3 خیلی قشنگه زنه میگفت نه بابا دخترم از اینا دوست نداره هیجان نداره اینا اقا !!!!!!!!!!!! من با تعجب گفتم خانوم من دارم برای شوهرم میخرم این کارتونه رو هاااااااااااا که دیدم هم فروشندهه و هم خانومه همچین با تعجب نگام کردن که منم به روی خودم نیاوردم و سوت زدم !!!!!!!!!!!!!!!!! هانا جون من نگین رو 45 تومن کاشتم . آقا ما چهارشنبه شب یه حرکتی کردیم که مثل دور از جونتون توی گل موندیم و تا ساعت 1 شب دنبال قرص دی*ان بودیم که میگن اکثر داروخانه ها فروشش رو ممنوع کردن . بالاخره ساعت 1 و نمیدونم چند دقیقه بود پیداش کردیم و من بیچاره نمیدونم چندتاشو با عجله خوردم که هنوزم دلم درد میکنه و حالت تحول دارم ! جان خودم بمیرم اگه یه بار دیگه این حرکت رو بکنم . چهارشنبه اونقدر کارم توی شرکت زیاد بود که تا ساعت 6 و خودره ایی هنوز من توی شرکت بودم خدا خیر بده داداشی رو که داشت از کلای تی کی تی برمیگشت و اومد دنبالم با اینهمه من بازم ساعت 7 و خورده اییی خونه بودم و اونقدر سرم درد میکرد که نای کار کردن نداشتم . خونه هم که برای اولین بار انگار توش بمب ترکیده بود . تا حالا سابقه نداشت خونمون اینقدر بهم ریخته باشه . شام هم فکر کنم نیمرو خوردیم اره . صبح 5 شنبه که شوشو رفت شرکت من موندم و کلی کار اولش مثل خانومای خوب یه صبحانه مشتی خوردم و بعدش شروع کردم به کار کردن و تا ساعت 2 که شوشو رسید خونه و منم داشتم هن و هن کنان جارو برقی رو جمع میکردم کار داشتم . تازه بعد از اومدن شوشو دستشویی رو شستم و بعدم نماز خوندم و یکمی دراز کشیدم . بعدش هم ابروهام رو یکمی مرتب کردم . عصر هم رفتیم یه د*وش گرفتیم و اماده شدیم بریم خونه مامی اینا برای اینکه قرار بود شب بریم خونه عروس خانومی برای صحبت های مهریه و اینا . خلاصه شب هم که بد نبود مهریه عروس خانومی دقیقا عین مال من ! 514 عدد سکه و یک سفر حج و 14 شاخه گل که اینو داداشی بهش اضافه کرد و بعدش همه صلوات فرستادن . · نمیدونم این عروس خانوم خیلی کم رو بود که اصلا حرف نمیزد یا من که توی مراسمم همش لبخند به لب بودم و حرف هم میزدم . ؟! جمعه هم بعد از خوردن ناهار و دیدن فوت*بال اومدیم خونه . توی راه برگشت پسر عمه شوشو و خانومش رو هم سوار کردیم و رسوندیم . جالبه که این خانوم از اولش که میرن خواستگاری چادری سفت و سخت بوده ! ولی الان دیگه چادری سرش نمیکنه ! اکثرا فامیلای شوشو اینا اینجوری شدن همه اونایی که چادری بودن دیگه چادر سرشون نمیکنن . به شوشو میگم جالبه ها منی که هیچ وقت فکرش نمیکردم چادری بشم الان اینقدر قشنگ چادر سر میکنم ! اونوقت اینهمه پز فامیلاتو میدادی میبینی ؟ شوشو میگه همیشه میگن خدا عاقبت یکی رو بخیر کنه یعنی یکی رو عاقبت بخیر کنه . تو جز همون دسته ایی ملی خانومم ! دیشب خیلی شیک زنگ زدم به مادرشوشو اینا با پدر شوشو صحبت کردم بعد با مادرشوشو خیلی شیک گفتم فردا شب میایم خونتون . برای اولین بار خودمون رو دعوت کردم ! · تازگی ها خواهرشوشو میره سرکار معلم شدم . همه هی میگن وای بیچاره سختشه خسته میشه .... شوشو هم که دیگه قربونش برم داره غش میکنه برای خواهرشوهری . البته حق داره خواهرشه باید به فکرش باشه . اما من بیچاره که همین مسر رو بدون سرویس 4 یا 5 سال تموم می اومدم و میرفتم تازه هم دانشجو بودم و هم سرکار میرفتم چی باید بگم ؟ البته شووش خداییش کلی هوای منو داشت و الان هم داره ها ولی من خیلی بدجننسم .ایشون که هم سرویس داره و هم اینکه کارش ساعت 12 تمومه . من بیچاره گاهی میشد که ساعت 11 شب میرسیدم خونه و دوباره باید صبح زود ساعت 6 میرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!! · گاه ی اوقات مثل یه دختر بچه 5 ساله حسود میشم . نمیدونم این حسم درسته یا غلط ولی گاهی اوقات دلم میخواد منم مثل خیلی های دیگه اینطوری بودم . .... دوست ندارم حسود باشم پس جور دیگه به قضیه نگاه میکنم و این میشه برداشت من : چون من خودم روی پای خودم وایستادم باید خیلی محکم باشم در نتیجه غرور زیاد من به هیچکی از سختی هام گله نکردم پس کسی هم لی لی به لالای من نزاشت ! الان هم همه باید لی لی به لالی خواهرشوشو بزارن چون تازه میخواد بعد از 25/6 سال مستقل بشه و کار کنه . هوووووووووووووووم . این طرز فکر بهتره . مثبت می اندیشیم هوراااااااااااااااااااااا . برای خدا نوشت : فاصله دست هایت با دستانم کم است . دریاب مرا که محتاج توام من ! عشقولانه نوشت : من با تو فهمیدم زیبایی ام خوبه یک مرد مغرور رویایی ام خوبه من با تو فهمیدم دل بستگی بد نیست گاهی به یه اغوش وابستگی بد نیست
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:10 توسط ملیحه
|

سلام
میدونم بی معرفتم تو رو خدا شماها دعوام نکنین . خودم همین جوری دارم خجالت میکشم .
۵شنبه صبح شوشو ساعت ۵ صبح اولین تبریک تولد رو بهم گفت چون من همون ساعت ۵ بدنیا اومدم
بعد از خوردن صبحوونه شوشو رفت شرکت و منم رفتم ارایشگاه مامی چون عروس داشتم . بعد از اینکه کارم تموم شد اومدم خونه .کلی هم با اون هوای بارونی حال کردم و شارژ شدم . صبح که بیدار شدم به شوشو گفتم هوا بارونیه ؟ شوشو هم گفت نه ! گفتم چی میشد خدا امروز یه روز بارونی بهم کادو میدادی . و باورم نمیشد وقتی که بارون خدا روی سرم میریخت .... هزاران بار شکرت خدای مهربونم .
۵شنبه شب هم با شوشو رفتیم بیرون و کلی حالی به هولی .خیلی خوش گذشت . اخر شب من خیلی خوابم می اومد رفتم روی تخ*ت خوابیدم شوشو هم جلوی تی وی خوابش برده بود . صبح فهمیدیم که دیشب رو جدا خوا*بیدیم !!!!!!!!!!!!!!!!! اونقدر که خسته بودیم .
جمعه شب رفتیم خواستگاری . خدا رو شکر همه چیز به خوبی پیش رفت . اخر شبم برگشتیم خونمون .
درسته تا اینجای ماجرا من کادویی نگرفتم ! صبح شنبه شوشو گفت مامانم گفته شب بیاین اینجا حدس زدم باید خبرایی باشه . گفتم باشه . همون شنبه وقت دندونپزشکی داشتم برای کاشت نگین روی دندونم . رفتم دندون پزشکی و دکترم منصرفم کرد از ایمپلنت نگین ! گفت برام میچسبوندش ! که امروز به گمونم با ساندویچ ناهارم خوردم نگین رو !!!!!!!!!!!!!!!! حالا باید برم دوباره بکارم . خلاصه شوشو اومد یه جایی دنبالم و گفت بریم خونه من مدارکم رو بردارم اومدیم خونه نماز خوند منم کلی وا رفتم مگه نمیخوایم بریم گفت چرا میریم حالا ! وقتی رفتیم دیدم مامی اینا هم اونجان . بعدشم دیگه تولد و کیکی و شمعی و ایناااااااااااااااااا . و اما کادوهای تولدم . شوشوی عزیزمممممممممممممم برام یه گرامافون خریده که من عاچقشممممممممممممممممم . مادرشوشو اینا یه تلفن از این مدلای قدیمی که عاچق اونم هستم . مامی اینا یه کتری قوری سفید و مشکی . داداشی یه ادکلن مگنولیا و ناناز یه بلوز خوچل و خواهرشوشو یه کیف هدیه دادن . کلی ذوقیدممممممممممممممممممممم واسه کادوهام مخصوصا کادوی شوشو ایمان .
از خواستگاری بگم که جواب مثبته البته ما که میدونستیم چون با همیدگه دوست بودن داداشی اینا . ولی مامان دختره مخالف بود . حالا قراره انشاالله ۵ شنبه برای مراحل بعدی بریم .
....باید که عطر بو*سه خاموشش
با ناله های شوق بیامیزد
در گیسوان ان زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد .....
این روزا درگیر خوندن کتاب فروغم . روزایی رو یاد دارم که همه این اشعار رو حفظ بودم . دارم به همون روزا برمیگردم .
برای خدا نوشت : خدایا شرمنده میشم از درخواست هایی که دارم نه به خاطر اینکه درخواستم کوچیکه برای اینکه تو اینهمه بزرگی . شکر و سپاس فقط شایسته توست .
عشقولانه نوشت : عاشق با تو بودنم . گرمی اغ*وشت طعم عشق میده عزیزم .
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:34 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |