بایدبگم شرمنده همه هستم . تا اومدم عکس ها رو بزارم اینترنت شرکت خراب شد و هنوزم که هنوزه درست نشده . الانم از خونه کانکتم . البته دایل آپم و به زور کار میکنه .
حال و احوالاتمون خوبه الحمدلله . شماها خوبین ؟ اینقد دلم برای همتون تنگ شده که نگوووووووووووو.
راستی پنج شنبه هم تفلدمه . بالا خره منم باید بزرگ بشم دیگه .
اونقدر سختمه با این ناخن هام با کیبور کامی شوشو کار کنم . گفته بودم آوردیمش خونمون ؟
هیچ خبری هم نیست . ماه رمضونم تموم شد و دوباره روال عادی همیشگی شروع شد .جمعه هم افطاری خونواده شوشو رو دعوت کرده بودم و واقعا خسته بودم . صبح شنبه مدیرعاملمون زنگید که نمیخواد امروز بیای شرکت . منم حالشو بردم . ولی از ذوق هوای ابری باروونی خوابم نبرد . روی تخت دراز کشیده بودم و خیره به اسمون و اشکاش بودم .
راستی تنها خبری که دارم اینه که احتمالا خواهرشوشو میشویممممممممممممم . بزنین اون کف قشنگه رو .....
یه دونه از بلوزای شوشو رو پوشیدم چون خیلی سردم بود باهاش کلی حال میکنم . شوشو هم داره مارواره میبینه .
هوای بارونی رو داشتین . من عاچقققققققققققققق این هوای ابری و بارونی ام .
به همه سر میزنم ولی اگه کامنت نزاشتمم بدونین که اکانتم تمومه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:1 توسط ملیحه
|

میشه یکی به من یه سایت آپلود عکس معرفی کنه ؟ میخوام عکس بزارم .
بعدش یکمی هم لطفا راهنماییم کنه ؟
ممنونم . تا فردا
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 13:2 توسط ملیحه
|

توی این روزا بیشتر از اون چیزی که فکر کنین به کارام فکر کردم . به این فکر کردم که چطوری میشه یه انسان کینه نداشته باشه یا اینکه داشته باشه ! این یه ارث خیلی بده که ماها داریم هممون کینه ایی هستیم . و این یعنی نقطه ضعف . بعد از این چند روز فهمیدم که نقطه ضعف و ایراد های بزرگی دارم . اولین و از همه مهمترش همین کینه ایی بودنمه . دومیش اینه که اگه یه اتفاقی بیفته من دیگه خودمو رها نمیکنم . یعنی اونقدر خودمو میخورم تا مریض بشم . هی میگم وای چرا فلانی اونجوری گفت یا مثلا چرا فلانی اونکارو کرد؟ و و و و ..... و خیلی ایرادهای دیگه که اگه بگم خودم شرمنده میشم . ولی یه خوبی خیلی بزرگی که دارم اینه که خیلی احترام بزرگترمو نگه میدارم و این باعث میشه اگه خداییی نکرده با بزرگی دعوام بشه توی دعوا چیزی نگم که بعدا پشیمون بشم ! به خودمم فکر کردم . دیدم اگه بخوام بشینم هی فکر کنم چرا اینجوری شد دیگه سالم نمیمونم که دیوونه میشم . دیدم اگه بخوام کینه داشته باشم دیگه نمیتونم زندگی کنم . اگه نتونم ببخشم دیگه بخشیده نمیشم . و هزاران اگه دیگه . تصمیم گرفتم دستامو بزنم به زانو و بگم یا علی و زندگیم رو دوباره شروع کنم . واقعا دوباره شروع کردم چراکه اونقدر توی غم و غصه بودم که نمیفهمیدم کی شبه و کی روز ! حالا الان یه ملی در خدمت شماست که حالش شکر خدا بهتره . یه ملیحه ایی اینجاست که دستاشو به سوی خدایی دراز کرده که هیچ وقت تنهاش نزاشته . همون خدایی که دوباره اجازه داد ملی بندگیش رو بکنه . همون خدایی که اجازه داد شکرگذارش باشم . جمعه رفتیم خونه مامی اینا چون خونه خودمون کوچیک بود ( یه خونه فینگیلی 75 متری جای سفره نداره که ) مجبور شدم سفره رو خونه مامی اینا بندازم . مامی همه کارا رو کرده بود . من پارسال نذر کرده بودم که اگه حاجتمو بگیرم همین سفره رو میندازم . و به جد میگم ندیدم کسی تا حالا جاجتش رو از این سفره سبز نگیره . پارسال به ماه نکشیده من جاجتمو گرفتم . و امسال سفره سبز رو پهن کردم . به امید اینکه قبول باشه . همه چیز خوب بود . خدا کمک کرد و همه چیز در حد عالی برگزار شد . فقط یه چیزی اونم اینکه آخر سفره یادم افتاد که هیچ عکسی نگرفتم ! آخر شبم برگشتیم. روز شنبه هم توی ساختمونمون آش پخش کردم . کلی کدبانو شده بودم واسه خودم . دیشبم شوشو خونه نبود . یعنی من رفتم خونه که شوشو زنگ زد اجازه هست من شب برم خونه عموم اینا (پسرا جمع بودن که فوت*بال ببینن ) گفتم برو . گفت پس دیگه نمیام خوه مستقیم میرم همون جا . گفتم باشه . منم خوابیدم . نزدیکای ساعت 6 بود که دیدم صدای زنگ میاد انگار فکر کردم خواب میبینم . ولی نه بعد چند دقیقه رفتم دیدم شوشو دم در نشسته عزیزم . دستاشم زده بود زیر چونش . اونقده ناز شده بود که نگو . اومده بود به من سر بزنه بعد بره . منم دیشب تنهایی افطار کردم . میگن شبای قدر خدا دست هیچ کسی رو پس نمیزنه . پس توی این شبای عزیز نه تنها یاد خودمون بلکه یاد همه اونایی باشیم که یه جورایی گرفتارن و مشکل دارن . همه اونایی که نیاز به دعا دارن . بیایین دعاهایی بکنیم که اگه بعدها یادشون افتادیم خودمون شرمنده نشیم . *کسی از خانوم جون سراغی نداره ؟ کلی نگرانشم . دیشب خوابش رو دیدم . برای خدا نوشت : خدایا ممنونم که اجازه دادی دوباره بنده ات بشم . ممنونم که دست نوازشت رو روی سرم کشیدی . تنهام نزار خدا جونم . کعبه را گفتم تو از خاک ی و من از خاکم . چرا باید به دور تو بگردم ؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی . برو با دل بیا تا من بگردم ! عشقولانه نوشت : تا کوچه های ساکت مهتاب، میبرد هرشب چه عاشقانه مرا رد پای تو ..... هوا که ابری میشه من دوباره عاشق تو میشم .
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:1 توسط ملیحه
|

نمیدونم بعد از این مدتی که نبودم میتونم سلام کنم یا نه ؟! مدتیکه نبودم حال خوبی نداشتم همه چیز تعطیل شده بود . زندگی ! کار ! شادی ! و همه و همه چیز . دوباره درگیر احساس بیماری افسردگی شده بودم . هنوزم دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم اما میخوام از زندگیم بندازمش بیرون . نپرسین که چی بود و چی شد که دوباره برمیگردم توی همون مود و ..... . فقط بدوینن که توی این مدت همین چند روزیکه نبودم با بابام دعوای بسیار بدی کردم بدون بی احترامی البته . با مادرشوهرم دعوای شدیدی کردم . که همین چیزها باعث شد من برم توی حالت افسردگی و مریضی . برای اینکه من خیلی کسل بودم تصمیم گرفتیم با شوشو و داداشی بریم همد*ان که خیلی هم خوش گذشت . اما درست وقتیکه اومدیم دو روز بعدش مادرشوشو اون دعوای کذایی رو راه انداخت که من بچمو ندیدم چرا نمیزاری بیاد ببینمش ! چرا به من نگفتین رفتین مسافرت ؟ به اون کسی که داره به تو درس میده و یاد میده با ماها چطوری رفتار کن بگو خوب داره بهت درس میده ! .................و هزارتا نقطه که اگه بخوام بگم اشکهام دوباره سرازیر میشن . و جواب من در برابر همه این حرفا این بود که به خدا نمیگذرم ازتون . به ارواح خاک آقاجونم حلالتون نمیکنم بخاطر حرفایی که بهم زدین ! و این شوشو بود که طرفدار من بود و من روانی رو تحمل میکرد . اگه بگم که چه حالی داشتم باورتون نمیشه فقط جیغ میکشیدم . پدرشوشو زنگ زد عذرخواهی کرد خواهرشوشو زنگ زد عذرخواهی کرد ولی فایده ایی نداشت . دل من بدجوری شکسته بود . فردا شبش دعوتمون کردن خونشون بخاطر شوشو رفتم .و اونجا فقط گریه کردم و گذاشتم اون دل پرش رو سبک کنه . نمیخواستم آه یه مادر پشت سرم باشه . این وسط مقصر ایمان بود ولی همه کاسه کوزه ها سر من شکست ! نزاشتم ایمان بفهمه مامانش بهم چی گفت و فقط سپردمش دست خدا . خدا اونی که اون بالاهاست میدونه که چی بر من گذشت . میدونم خیلی هاتون بهم میگید خیلی احمقم که رفتیم خیلی خرم که چیزی نگفتم ولی من حرمت نگه داشتم من نجابت کردم . من پشتم به خدایی گرم بود که همیشه هوامو داره . به خدایی که میدونم عدالتش نقص نداره . خلاصه مادرشوشو خودش با من آشتی کرد ولی این دل من دیگه باهاش صاف نمیشه ! یکی از عیب های بزرگ من همین کینه ایی بودنمه . که خدا کنه از بین بره . نمیبخشمش به خداااااااااااااااااااااااااااااا. درست دو روز بعد از اون دعوای شدید و حال و روز خراب من رفتیم خونه مامی اینا که من بخاطر مامان با بابا دعوای شدیدی کردم در این حد که داشتم از خونشون میرفتم که بابا نزاشت ! البته نه با مهر و عطوفت با خشم و فریاد . باورم نمیشد بابایی جلوی ایمان اینطوری کنه . اونجا هم شکستم خرد شدم ولی کسی نفهمید ! صدای خرد شدن منو هیچ کس نشنید ! اشک ها بود که توی این مدت ریختم و آه ها بود که از ته دلم بر می اومد . خیلی داغون شدم !!!!!!!!!!!!!! حالا مادرشوشو شده همون مادرشوشوی مهربون قبل و بابا هم شده همون بابای مهربون قبل ! ولی این دل شکسته منو کی ترمیم میکنه ؟ کی دوای این روح خسته من میشه ؟ کی ؟ برای من همه چیز مثل قبل نیست ! نامزدی پسرخاله شوشو هم رفتیم . به من که نزاشتن خوش بگذره ! یه جورایی جرقه دعوا از همون جا شروع شد . من خیلی خسته بودم با این حال همش وسط داشتم میرق*صیدم .هروقت با مادرشوشو صحبت کردم روشو کرد اونطرف . دلخور بودم بازم هیچی نگفتم . بعد نمیدونم کی ( همه اون فامیلای ...... )گفتن چرا ملیحه اینقدر ناراحت بود ؟ که همین اینا رو هم حلال نمیکنم . اخه بیشعورها اگه من ناراحت بودم همش میر*قصیدم ؟ عروسی پسرخاله خودمم رفتیم ولی اصلا خوش نگذشت . توی این مدت هیچی شادم نکرد ! هیچی منو از این حال و روز بیرون نیاورد ! هنوزم یه وقتایی که تنهام میرم توی فکر و تا ایمان صدام نکنه به خودم نمیام ! فقط توی این روزای عزیز به دعاهای خیرتون سر سفره افطار و سحرتون محتاجم . محتاج که میگم به معنای واقعی محتاج دعای خیرتونم . فراموشم نکنین . راستی جمعه هم سفره افطاری دارم . پارسال سر همین سفره من حاجتمو گرفتم .با اینکه نرفته بودم . برای خدا نوشت : خدایا تنهام نزار . عشقولانه نوشت : قدر بدان که نعمت ستاره بودن تقدسی دلپذیر دارد ستاره من ....
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 11:8 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |