تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

شرمنده ام که با پست قبلیم ناراحتتون کردم . باور کنین توی شوک بودم . اصلا انگار توی این دنیا نبودم . خیلی بهم ریخته بودم . کلی با شوشوی بیچاره دعوا کردم . کلی بحث کردم باهاش . وضعیت روحیم داغون بود . الان بهتر شدم . خوشحالم از داشتن دوستهایی مثل شما و به  خودم میبالم که توی این شرایط تنهام نزاشتین چه با کامنت های محبت امیزتون و چه با  مس مس های قشنگتون .

از هفته و روزایی که گذشت بگم بهتون . چهارشنبه رفتیم مراسم هفتم همون جوون . کلی گریه کردیم و با حالی  زار برگشتیم . مامی و ناناز میخواستن با زن دایی اینا برن هم*دان . همشون شب اومدن خونه ما . فیلم عروسی ما رو دیدن . یکمی حال و روزمون بهتر شد با دیدن فیلم عروسی ! ناهار هم خونه ما بودن و بعد از ناهار مسافرهای ما هم رفتن . من موندم و تنهایی ! شوشو هم رفته بود که تا یه جایی برسونتشون . من هم نرفتم چون دیگه ماشین جا نداشت . شوشو زنگ زد گفت من رفتم شو*ش دنبال همون چیزی که میخواستی ولی پیداش نکردم . اینجا نداره ازش . خلاصه منم با تنهاییم سر میکردم که شوشو اومد اولش باهاش یکمی بحث کردم ! دیدم مثل اینکه من خیلی بد شدم . به همه چیز گیر میدم . با شوشو دیگه خوب نیستم . و .....

شوشو کلی باهام حرف زد . قانعم کرد  که من بعضی از کارام اشتباهه . بهم گفت درسته کسی رو از دست بدیم بعدش زندگی رو برای دیگران جهنم کنیم ؟ دیدم راست میگه شوشو . دیدم دارم مثل همون موقعی میشم که آقا جونم رفت . مثل همون موقع افسرده شده بودم .دیدم دارم زندگیم رو تلخ میکنم . دیدم  دارم بیمار میشم . و ....

این کارا هیچ فایده ایی نداره !

دیگه شوشو نمازشو خوند و رفتیم بیرون یکمی بگردیم که مادرشوشو اینا رو دیدیم و اونا هم باهامون اومدن . خواهرشوشو مریض بود ! سرما خورده بود . شب که دیگه برگشتیم خونه ساعت نردیکای 1.30 بود شام خوردیم و خوابیدیم . جمعه هم ناهار خونه دخی عموی شوشو دعوت داشتیم که تا بیدار بشیم و دوش بگیریم و من حاضر بشم و شیرین بردارم براشون و کادو بردارم ساعت شد 12 . تازه کادوشون رو که یه شیرینی خوری پایه دار بود رو توی ماشین کادو کردم . رفتیم خوش گذشت . شام هم به زور نگهمون داشت . خونشون رو عوض کرده بودن . خیلی خونشون خوشگل بود . دیشبم نزدیکای 12 بود که برگشتیم و تا اومدیم بخوابیم بعد کلی عشقولانگی های بامزه ساعت شد 1 .

قراره با شوشو بریم برای من یه چیزی بخره که من عاشقشم .حالا وقتی خریدیم میگم که چیه . باید برم خرید کنم یه مانتو میخوام یه کیف و کیف پول چون کیفم رو زدن !

پس فردا نامزدی پسرخاله شوشو دعوت داریم . آخر این ماه هم عروسی پسرخاله خودم دعوتیم .خاله شوشو از اص*فها*ن اومده با دختراش احتمالا باید یه مهمونی بگیریم که هم خاله های شوشو رو دعوت کنیم هم دایی شوشو و مادربزرگا .

نمیدونم چرا اسم مهمونی که میاد تنم میلرزه . البته به قول شوشو تا باشه ازاین مهمونی های شادی باشه . ولی منه بیچاره پدرم درمیاد .

باید برم موهام رو رنگ کنم اگه بشه و موهام دیگه رنگ بگیره . چون موهام رو مشکی کرده بودم باید کلی صبر میکردم . اصلا هم دوست ندارم با دکوپاژ موهام رو از رنگ مشکی تغییر بدم . حالا میرم ببینم ارایشگرم چی میگه .

برای خدا نوشت : خدایا دوباره که منو از خودت دور کردی . چرا این همه ازم دور شدی ؟ میخوام مثل قبلا حست کنم . نزدیکه نزدیک . میخوام با حضور تو نفس بکشم . منو دریاب .

عشقولانه نوشت : کوتاهترین فاصله را که فرار میکنی تا بلندترین زمان خشک میشوم . کجا صفر میشود نگاه ما که پشت بی قراری اش هم آب میشوم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:45 توسط ملیحه |

این چند روزه که نبودم حسابی درگیر بودیم . همه درگیر شده بودیم . اون هفته که ناناز خونه ما بود . پنج شنبه هم زهرا دوست دوران دبیرستانم اومد خونمون .ناهار موند و بعد از ظهر بردیم که برسونیمش . رسوندیمش . با ناناز و شوشو داشتیم میرفتیم خونه مامی اینا وقتی رسیدیم دیدم مامی میگه داداش زن عموم فوت کرده ! کپ کرده بودم . باورم نمیشد . خیلی جوون بود . یه پسر 27 ساله سکته قلبی و مغزی باهم کرده بود ! کلی دلم برای زن عموم سوخت . من که خونه هیچکدومشون نمیرفتم با شوشو هماهنگ کردیم که بریم برای مراسمشون . جمعه صبح با مامی اینا رفتیم خونمون لباسامونو عوض کردیم رفتیم . قادر به گفتنش نیستم که خیلی بده خدا نصیب هیچکی نکنه . زن عموم رو به دیوانگیه . همین یه برادر رو بیشتر نداشتن چندتا خواهر با یه برادر . این زن عموی من خیلی به مادرش وابسته بود وقتیکه مادرش مرد افسردگی مزمن گرفت در حدیکه دختر عموم که تازه به دنیا اومده بود رو گذاشت بیرون از خونه ! وقتی عموم میفهمه کلی دنبال بچه میگردن و پیداش میکنن . کلا تا الان با قرص اعصاب سرپا بود . حالا که این یه دونه برادرش مرده خدا میدونه چی به سرش میاد . توی همین دو روز دو تا ورق قرص اعصاب رو تموم کرده بود . زجه هایی که میزدن دلم هرکسی رو به درد می اورد . خیلی بده . خیلی . کسی نبود که گریه نکنه . دیروز مثلا نامزدی پسر خواهرش بوده . کلی لباس خریده بود برای این مراسم . شبش از خونه عموم اینا میره خونه اون یکی خواهرش که صبح با پسر اون بره ارایشگاه و بعدش بره آتلیه . صبح که زن عموم زنگ میزنه به خواهرش که بیدارش کنن دیرش نشه میبینن هرچی صداش میکنن جواب نمیده . از اون طرف هم اون یکی خواهرش عروس رو برده بوده ارایشگاه برای اصلاح و اینا . خلاصه زنگ میزنن به همه خواهرها که بیان . و وقتیکه میرسن دیگه واویلا ...... .

جمعه رفتیم برای مراسم تشییع . یه جوون 27 ساله فکر میکنم خیلی زود بود برای رفتن زیر خروارها خاک . برای مردن خیلی جوون بود . پسر شوخ طبعی بود اونقدر که وقتی باهاش بودی کلی روحیه ات عوض میشد . ظاهر زیبایی هم داشت . همه توی یه شوکیم . ناگهانی ! رفتنش برای همه غیرقابل تحمل بود . توی مراسم تشییع اونقدر گریه کردیم که من تا دیروزم سردرد شدید داشتم .غیرقابل باور بود . وقتی جنازه روی زمین بود خواهرها دورش حلقه زدن یکی کل میکشید یکی نقل میریخت یکی دست میزد یکی گریه میکرد ... دخترخواهرهاش همه زجه میزدن کسی نبود که اونجا اروم باشه .

خیلی زود زندگی برای این جوون به  آخر رسید .

برای مراسم ختم همسن جوون زن دایی بابایی و دختراش اومدن تهران .مرضیه رو که یادتون هست الان کنار من نشسته . همونایی که عید کلی باهاشون خوش گذروندیم . فعلا اینجان .

خبر خاص دیگه ایی نیست . شرمنده که سر نمیزدم بهتون نبودم . این روزا سرحال نیستم . هروقت بهتر بشم به همه سر میزنم . کلی دلم براتون تنگ شده  . نه از لحاظ روحی تو موقعیت خوبیم و نه از لحاظ اعصابی !  ریختم به هم شدیدا . شرمنده همه هستم .

راستی دوشنبه هم نامزدی پسرخاله شوشو دعوتیم .

برای خدا نوشت : خدایا توی همه ککارات یه حکمتی هست . نمیدونم حکمتت برای بردن این جوون و داغدار شدن این خواهرها چی بود ولی هرچی که بوده حتما صلاحی درش بوده . خدایا صبرشون بده . بهمون یاد بده که راضی باشیم به رضای تو .

عشقولانه نوشت : تو را عاشقانه میبو*سم تا با گرمی نفس هایم به لبانت جان دوباره دهم و با گرمی نفس هایت جانی دوباره بگیرم .دوستت دارم با همه هستی خود ای همه هستی من .دوستت دارم و هزاران بار خواهم گفت که      من دوستت دارم !

 

دوشنبه نوشت :برام دعا کنین ممنونم .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:40 توسط ملیحه |

خوب مثل اینکه وبلاگستان خیلی سوت و کور شده بابا مثلا تابستونه و میگن توی تابستون همه سرشون خلوت میشه نمیدونم چرا همه یه جورایی کم کاری میکنن اینجا من جمله خودم !

الان که دارم این پست رو مینویسم ناناز هم کنارم نشسته و دستش زیر چونشه و خیره شده به این مانیتوره ! گفتم که بخندین بابا شوخی کردم خیره نشده فقط یکمی زل زده .

چهارشنبه که رفتم خونه اولش زودی یه قورمه سبزی گذاشتم تپل چون میخواستم قرار شام رو به فردا شب موکول کنم .بعد هم ناهار خوردم و به دلیل اع*تیاد شدید به این فیلم پریزن بریک یکمی از اون رو نگاه کردم . بعدشم خونه رو مرتب کردم و رفتم یه دوش گرفتم . دیدم شوشو اومد خونه با کلی دندون درد وای اونقدر حالش بد بود که اصلا قابل توصیف نیست . دیگه  یکمی دارو دادم به شوشو خورد و شام خوردیم و خوابیدیم . پنجشنبه صبح زود شوشو رفته بود وقت دکتر گرفته بود که بریم دندونپزشکی ( ببینین که دیگه چقدر درد داشت بیچاره که خودش رفته بود وقت گرفته بود ) منم رفتم که مثلا ازمایش خون بدم برای گواهینامه ام . خلاصه سرتون رو درد نیارم که از ساعت 8 اونجا بودم توی ازمایشگاهه تا 10 ازمایش که نگرفتن هیچی کلی هم اونجا دعوا شد . اینم نتیجه رفتن به یه ازمایشگاه دولتی بود . دکتره هم به شوشو انتی بیوتیک داده بود و هیچ دردی از شوشو دوا نکرده بود . سر راهمون برگشتنه من رفتم ازمایشگاهی که همیشه میرم و ازمایش دادم و 5 دقیقه ایی هم جواب گرفتم و رفتییم شوشو منو رسوند و رفت پیش دوستش ولی به 10 دقیقه نکشید که برگشت اصلا حال نداشت . دیگه یکمی استراحت کردیم شوشو که ناهار خورد دیگه بیهوش شد منم به همون دلیل اعت*یاد نشستم پای پریزن بریک تا خود 7 که شوشو بیدار شد . یکمی حالش بهتر شده بود رفت خونه مامان بزرگش اینا . منم اصلا حوصله نداشتم نرفتم باهاش. رفتم سراغ آشپزی و کیک درستیدم . دخی عموی شوشو زنگید که ملی جان خونه ایین ما شب نشینی بیاییم اونجا ؟ گفتم بیایین غافل از حال شوشو که اومد دیدم حالش وخیمه از درد ! با کلی مسکن اروم شد . دختر عموی شوشو هم با شوشوش ساعت یک و نیم اینا بود که رفتن دیگه .

جمعه هم که نامزدونگ دعوت داشتیم ولی نمیخواستیم بریم چون حال شوشو خوب نبود . قرار بود مامی اینا بیان خونه ما ناهارش . من که بیدار شدم اول غذاهامو درست کردم بعدش شوشو گفت نه ما هم بریم نامزدی .دیگه تند تند همه چیو اماده کردمو و رفتم یه دوش گرفتم دیدم مامی اینا رسیدن . ناناز هم اومد موهامو سشوار کشید و بعد از نماز و ناهار رفتیم . بد نبود ولی اونجوری هم نبود که خیلی خوش بگذره . بعدشم اونجا من نشستم پشت رل و کلی از خود هنرنمایی نشون دادیم .

حال شوشو خیلی بد بود دیشب . مامی اینا که رفتن ( البته ناناز مونده خونه ما ) شوشو تب کرد در حد افریقا . هول شده بودم نمیدونستم چکار کنم بالاخره با پاشویه کردن تبش پایین اومد . ولی حالش بد بود . امروز وقت دکتر گرفتم ببرمش .

*دیروز زنگ زدم به دکتر دندونپزشک خودم میگم برای شوهرم وقت میخوام ! میگه چی ؟ میگم شوهرم مریه دندونش درد میکنه ! میگه کی ؟ میگم شوهرم دکی جون ! هنوز نمیدونه من ازدواج کردم . احتمالا منو با یکی دیگه از فامیلا اشتباه گرفته . اخه ما خاندانی پیش ایشون میریم دکتر . حالا خدا کنه زیاد کار دندون شوشو اذیتش نکنه .

*محدودیت در نوشتن داشتم میدونید که !

پ.ن : ردپای خدا رو توی زندگیم حس میکنم . ممنونم خدا .

عشقولانه نوشت : شوشو جونم کلی دلم غصه داره وقتی مریضی و بیحال .

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:30 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com