من رو حرف تو حساب کرده بودم و همه عشقا رو جواب کرده بودم و از همه قشنگی های زندگی تنها تو رو انتخاب کرده بودم جمعه نامزدی دختر داییم دعوت داریم . ولی زیاد میلی به رفتن ندارم . کلا من زیاد اهل رفت و امد با فامیلای مامانم نیستم . زیاد باهاشون نمیجوشم . یه جورین . ولی نمیشه که نرفت میریم . این دختر داییم چند سالی ازم بزرگتره . شاید باورتون نشه تا حالا به چند شکل مختلف براش جشن گرفتن خوب یعنی چی ؟ زن داییم که خیلی دوست داشت دخترش شوهر کنه ! توی ماه دیگه هم نامزدی پسرخاله شوشو دعوت داریم . البته هنوز کارت دریافت نکردیم ولی طبق اخرین اخبار توی ماه دیگه است . عروس هم میگن از من کوچولوتره ! آخی نازی . قراره لباسش رو هم از انگ*ل*یس بیارن براش ! امیدوارم همگی این جوونا خوشبخت بشن . شوشو میگفت ملی تو خیلی زود شوهر کردی ها ! رکورد داری . گفتم نه بابا این عروس جدیده زده رو دست من . از منم کوچیکتره . بالاخره یکی پیدا شد که از من کوچیکتر باشه . خبری نیست این روزا . فقط یکشنبه دوباره ماشین شوشو رو خوابوندن . میخواستیم بریم مسافرت که نشد . منم رفتم و مشغول خونه تکونی قبل از ماه رمضون شدم . کلی کار کردم خسته شده بیدم . شوشو هم کمک کرد در حد ابسیلون . بدجنس . فیلم شمس*ال*عماره رو دیدن تبلیغ میکنه ؟ اون پسره که تازه داماده همکار منه . اونقدر بامزه است که نگو . کلی باهاش میخندیم تو شرکت . یه پسر داره جیگرررررررررر. امروز میخوام کیک درست کنم . شب هم شام قراره بریم بیرون . حالا تا ببینیم شب چی میشه ! مادرشوشو برامون سبزی پلو گرفته بود پاک کرده و خرد کرده بود بسته بندی هم کرده بود داد بهمون . بنده خدا همیشه همین جوریه . حتی گوشت هم که برامون میخره چرخ میکنه بسته بندی کرده تحویلمون میده . دستش درد نکنه مادرشوشوی مهلبون . خوب چیه چیزی ندارم که بنویسم . همینا بود . خدا جون ممنونم که هوامونو داری . خیلی خوبه که من خدایی مثل تو دارم . خیلی خوبه که همیشه در آغوش مهربونی هات جا دارم . خدا جونم ممنونتمممممممممممممممممممممممممممممممممممم . عشقولانه نوشت : ای شوشوی بدجنسم دوست دارم زیاد عزیزم . نمیخواستم دلتو بشکنم دیشب . اگه مهتاب بشی به من بتابی منم رخت سیامو در میارم اگه بارون بشی نم نم بباری منم یادم میره که شوره زارم ! *اگه بتونم امروز دوباره یه پست دیگه میزارم اینکه خیلی بی مزه شد .
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:50 توسط ملیحه
|

خوب الوعده وفا . امروز اومدم تا یکمی بتعریفم . اول در جواب دوستی که به نام ناناز منو خطاب قرار داده بود باید بگم خانومی اگه فکر میکنی که من با تغییر چهره به خاطر منافع خودم همه چیز رو زیر پا گذاشتم و بعدها دچار مشکل میشم یا اینکه فکر میکنی من گولت زدم اجباری نیست که بیای اینجا . میتونی خیلی راحت پست های منو نخونی . در مورد دوست دیگه ایی که گفته بود ایمان بهت ترحم کرد یا اینکه عاشقت شد باید بگم که مطمئنا عاشق شد چون هیچکس نمیتونه با ترحم با کس دیگه ایی زندگی کنه میتونه ؟ تو این مدت تغییرات بسیوری کردم من جمله که اول یه لایه از زیر موهام رو پلاتینه کردم که عالی شد بعد یکمی موهامو کوتاه کردم . و بعدش در یک اقدامبسیور جالبناک موهامو سیبلی کوتاه کردم . میخواستم رنگ کنم که ارایشگرم گفت نمیشه فعلا یکمی باید صبر کنی . منم گفتم چششششششششششششم . ( اینکه گفتم ارایشگرم ، چون دیگه نمیرم پیش مامی ارایشگاه . برای اینکه من از قبل با مامی هماهنگ کردم که برای عروسی دخی عمه شوشو برم پیشش موهامو شینیون کنه ولی اون روز دیدم بابا میگه من ماشین رو لازم دارم و مامی هم میگه منم میخوام برم خونه خاله اینا با بابایی ! من از تعجب شاخ در اوردم . مونده بودم چکار کنم . حالا فک کنین که من روز قبلش مام یعروس داشت باید کارای عروسش رو انجام میدادم و مامی باهام برای فرداش هماهنگ کرد . روز عروسی من سرخوش زنگ زدم بهش میگم کی بیام اونطوری جوابمو میده . منم یه ادم بد اخلاقی ام . اولا که باهاشون قهر کردم . دوما که دیگه نمیرم پیش مامی کارامو انجام بدم . دعوام نکنین چون به خودم خیلی حق میدم اولا که منو خیلی پیش ایمان کوچیک کردن . میتونستن یکم یصبر کنن بعد به کاراشون برسن ولی نکردن . دوما چرا به من نگفتن برنامشون چیه ؟ باور کنین من تا ساعت 3.30 بعد از ظهر در به در دنبال ارایشگاه بودم ! اخرشم رفتم پیش ارایشگر عروسیم . که کارش محشره واقعا ) فردا قراره شادونه دوستمو میگم بیاد خونمون من موهاشو هایلایت کنم . بعدشم بریم استخرررررررررررررر کلی حالی به هولی . اون چند روز تعطیلی هم رفتیم اصفهون نصف جهون .اصلا هم به من خوش نگذشت . مادرشوشو اینا هم باهامون اومدن بماند که خواهرشوشو چقدر با شوشو دعواش شد و بی تربیت فحش داد . فکر نکرد که جلوی من خیلی زشته . بعدشم یاد گرفته هرجا میریم هی به من میگه شماها جلوی جمع رفتارتون بده چرا باهم بحث میکنین ؟ تو خونه قربون صدقه هم میرید اینجا اینجورین ! منم بهم برخورد دفعه چندمی بود که میگفت گفتم من چکار کردم ببخشید ؟ همچین بد گفتم که دیگه هیچی نگفت . میدونین توقع دارن مثلا یه بحثی پیش اومده همه دارن شرکت میکنن من باید موافق شوشو باشم حتی اگه نظرم نباشه . و شوشو هم چون لجبازه دست از موضعش برنمیداره اونا میخوان من با اینکه نظرم با شوشو یکی نیست بگم چشم و این یعنی برای من خفقان محض . شوشو میدونه اخلاق منو . ولی اونا فک میکنن من میخوام مخالفشون باشم .من هیچ وقت جلوی جمع با شوشو بد حرف نمیزنم اونم همینطور یعنی تا جایی که بتونیم به هم احترام میزاریم . ولی شوشو هروقت میریم اصفهان منو تنها میزاره میره پیش دوستاش . من بهش حق میدم ولی دوست ندارم نادیده گرفته بشم .بیچاره اونجا میدونم هیچ کاری هم نمیکنن ها چون من اکثرشون رو میشناسم و اونا هم ادمای فوق العاده خوبی هستن ولی اونجا حس غریبی میکنم . همین باعث میشه من همیشه اصفهان از دست شوشو ناراحت باشم . ایندفعه شوشو فک کرد چون با مامانش اینا بودیم من میتونم تنهایی رو تحمل کنم ولی اونا برای خودشون صحبت میکردن و من باز تنها میموندم . با شوشو اتمام حجت کردم که دیگه با خونواده ات نمیام مسافرت . یه بارم توی دوران نامزدی رفتیم باهاشون کوفتم شد شدید . ( آیکون دهن کجیییییییییییییی شدید .) یه چیز دیگه مگه میشه زن و شوهر توی زندگی خودشون دعوا نکنن ؟ مگه میشه همیشه شادی باشه ؟ اگه غم نباشه که شادی معنی نمیشه . میشه ؟ من و ایمان هم مثل هر زن و شوهر دیگه ایی توی زندگی قهر میکنیم دعوا میکنیم اشتی میکنیم ظرف مدت کمتر از یک ساعت . ولی یه وقتایی که دیگه خیلی بد مثلا قهریم تا دوساعت حرف نمیزنیم با هم. زندگی یعنی همین قهر و اشتی ها . یعنی همین لبخند ها و اشک ها . یعنی همین در کنار هم بودن ها . چرا میخواییم با توقع بیجا زندگی هامونو خراب کنیم ؟ شوشو خبر داد که میسیز الف موجر محترممنون گفته امسال هم بشینین که مستاجرهای خوبی بودین برام . بزنین اون کف قشنگه رو برای ما مستاجرهای محترم . و من طی بیانیه ایی بلندبالا به شوشو اعلام کردم که باید خونه رو تغییر دکوراسیون بدیم شدید . بازم بزنین اون کف قشنگه رو برای من با این بیانیه ام که اشک شوشو رو درمیاره . بی خیالشون بابا چقدر من غر زدم خودمونیم هااااااااااااااا . دیگه چیزی ندارم که بگم . برای خدا نوشت : خدا جون کمکم میکنی ؟ عشقولانه نوشت : جان جان درد و بلات بخوره تو سرم عشقم ! اینو که میخونم و میخونی عاچقت میشم میدونستی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 14:9 توسط ملیحه
|

نبودنم این روزا نه بخاطر مشکله و نه بخاطر اتفاقات خاص فقط چون دارن شرکتمون رو یکمی تغییر میدن چند روزی رو نمیاییم شرکت . همین . از همتونم ممنونم که نگرانم بودین . واقعا خوشحالم که دوستای گلی مثل شماها دارم . توی هفته های گذشته رفتیم عروسی . عروسی دخی عمه شوشو بود . با اینکه کلی ازشون دلخور بودم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم چون اونا در همون حد هستن و بیشتر نمیشه ازشون توقع داشت ! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید ها افتضاح بود عجیب . به خدا من اصلا آدمی نیستم که بخوام از دیگران ایراد بگیرم ولی این عمه شوشو کارایی کرده که اون سرش نا پیداست . بزارین از عروسی خودمون بگم . برای بله برون که ما شام همه فامیلای شوشو رو دعوت کرده بودیم این عمه شوشو یه جوری نگاه میکرد . من به شوشو گفتم این عمه ات انگاری از خونه ما خوش نمیاد . پیش خودم فکر کردم که بابا ینا چه قصری دارن که داره اینجوری نگاه میکنه . در صورتیکه خونه بابایی اینا اصلا بد نیست در حد خودش . بعد نوبت شام که شد با اینکه7 مدل غذا بود جوری نگاه میکرد که من مونده بودم بیشتر از این چه باید میکردیم . بعد ها که رفتم خونشون دیدم یه خونه دارن ساده ! کلا خیلی ازتموم لحاظ ها از بقیه فامیلای شوشو اینا پایین ترن ! موقع جهاز دیدن من ما ماشین ظرفشویی رو نزاشتیم . حالا به دلایلی ! بعد رفتن نشستن پشت سر من با دخترش اینقدر گفتن که اره دیدن یه ماشین ظرفشویی نداشت . مراسم حنا بندونمون به بهترین نحو برگزار شد ولی هزاران حرف از اینا در اومد .... اصلا برام مهم نبود که این خانوم چی میگه ولی بعدن توی یکی از مراسم پاگشایی هامون به مامانم گفته بود من برای دخترم ماشین ظرفشویی ام میگیرم خیلی بده دختر جهازش نصفه باشه ! مامان منو میگی مونده بود این دیگه کیه بابا . دخترش تا سرویس ارکوپال منو دیده بود گفت منم از اینا خریدم وای حالا چکار کنم . بعد به خواهرشوهری گفته بود میخوام از اینا بخرم . ما نمیدونستیم کدوم حرفش رو باور کنیم . گفت منم میخوام از این قابلمه های چدنی تو بخرم که رفت خرید ! من مونده بودم چرا خودش رو با من مقایسه میکنه . عمو بزرگه شوشو یکی از کله گنده های شرکت ن*ف*ت*ه . اون باید میرفت خودش رو با دختر اون مقایسه میکرد نه من . اصلا این حرفای خاله زنکی برام مهم نبود . بماند که مادرشوشو اساسی حالشونو با نیش و کنایه گرفته بود . موقع تولد شوشو 5 نفر از خونواده اینا دعوت بودن . گفتن خبر میدیم که میاییم یا نه . بماند که خبر ندادن اون که هیچ یه زنگ هم نزدن عذرخواهی کنن اونم هیچ یه تبریک هم نگفتن هیچ . تازه منم دیدن به روی خودشون نیاوردن . من سر این مسائل از اینا ناراحت بودم ولی به روی خودم نیاوردم . کسی که اینجوری ادعا میکنه باید بهترین ها رو داشته باشه دیگه . ما رفتیم حنابندون حالا فک کنیم من یه لباسی پوشیدم که کلی پولش بود و واقعا حیف شد که اون شب پوشیدمش . رفتیم اونجا میبینیم که عروس ساعت 6 خونه است . کارش تموم شده بود ارایشگاه . مهمونا که نصفه نیمه اومدن . شام هم که توی حیاط ! و با یه مدل غذا و فقط سالاد و نوشابه سرو شد . ( حنا بندون من که اینا چپ چپ نگاه میکردن فقط 6 مدل غذا بود با 4 مدل دسر و ... ) . ساعت 12 فامیلای داماد اومدن . یه چیز افتضاحی . ما شب حنابندون به کسایی که طبق داشتن یه چیزایی یادگاری دادیم . توی این کیسه های زری دار دلار و نقل واز این چیزا گذاشته بودیم که عالی بود و تک اونا هم خواسته بودن همین کارو کنن با این تفاوت که توی کیسه ها پونصد تومنی گذاشته بودن ! بماند که داماد هیچ شادباشی به عروس نداد .یه لباسی دوخته بودم که عالی شده بود مادرشوشو اصلا دلش نمیخواست من اونو از تنم در بیارم . با این اوضاع حنابندون ترجیح دادم اونو برای این عروسی حیف نکنم . در نتیجه یه لباس ساده تر پوشیدم که اونم در نوع خودش تک بود . ارایشگاهم رفتم چون اولین عروسی توی فامیلای شوشو بود و بسی مشعوف بودم از اینکه خوچل شدم . خودمم ارایش کردم . سالن که کوچیک در حد یه خونه ! طوریکه سفره عقد رو همون لحظه بعد از اتمام عقد جمع کردن . شام فقط زرشک پلو با مرغ اونم توی دیس ! من توی فامیلای شوشو تا حالا هیچ مراسم عروسی و این شکلی نرفته بودم . فقط یه سالگرد بابابزرگ شوشو بود که عالی برگزار شد و یه ولیمه مامان بزرگش که اونم عالی بود . خیلی جا خورده بودم . از بقیه چیزا نمیخوام تعریف کنم که کلی وقت میگیره . هیچ کدوم از اینا برام مهم نبود به خدا قسم . ولی دلم میخواست همون وسط میرفتم عمه شوشو رو نگاه میکردم و بهش میگفتم تویی که همیشه دنبال سوژه تو بقیه ای حالا خود ت رو سو ژه کردی . تویی که همیشه بقیه رو مسخره میکنی هیچ نگاه به مراسم خودت کردی ؟ با تموم این حرفا براشون آرزوی خوشبختی از ته دل میکنم . فردا میام یه پست از این چند وقت میزارم . دلم برای همتون تنگ شده . تا جایی که تونستم براتون نظر گذاشتم . تا فردا .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:55 توسط ملیحه
|

چندتا از دوستای گلم خواسته بودن نحوه آشناییم با شوشو رو بگم . مدرسه میرفتم اون موقع ها هنوز . کلاس زبان و موسیقی و نقاشی، کلاسایی بودن که ازم جدا نمیشدن .دوستی داشتم به اسم زهرا که همیشه و همه جا همراهم بود . مثل دوقلوها بودیم . زهرا فقط توی کلاسای زبان باهام بود بقیه کلاسا رو نمی اومد . همیشه قبل از اینکه بریم کلاس زبان یه سر میرفتیم کتابخونه یا کافی نت ! اون روز هم با هم رفتیم کافی نت . مشغول بودیم که من بی منظور به یکی پی ام دادم . بعد از چند دقیقه چت کردن شماره داد ! دو روز بعدش بهش زنگ زدم . مغرور بود خیلی . صحبت کردیم . ( من خیلی مغرور و لجباز بودم و همیشه هم همه رو سرکار میزاشتم غافل از اینکه ... ) این صحبت های تلفنی ما ادامه پیدا کرد . من فقط یه عکس ازش دیدم . همین و اون هیچی ! چند ماهی گذشت بی اونکه همو ببینیم . یه روزی برای پیست آب*علی قرار گذاشتیم . ساعت 3 بعد از ظهر . من شناختمش ولی اوشون منو نشناخت . رفتیم ناهار بخوریم ! بردمش یه رستورانی که از گرونی توی اون منطقه معروف بود اون موقع الان رو نمیدونم چون خیلی وقته نرفتم ! یه ناهار ناقابل ! تا مدت ها سایه همو با تیر میزدیم . ازش متنفر بودم . اونم همینطور بود . همش سعی میکردیم همو ضایع کنیم . خنده ام میگرفت از خیلی از تفکراتش چون توی خونه ما از این چیزا نبود . مثلا ماه رمضون نیومد منو ببینه برای همین ما تا چند وقت همو ندیدیم . نمازش سر وقت بود . دیر نمیشد ! ولی من نه هر وقت شد میخوندم . و ..... آشنا شدیم با هم . دوران روحی مناسب نداشتم . بخاطر جو خونه ! مامی مدام مشغول خودش و دوستاش توی سالن بود . داداشی که همیشه با هم بودیم مشغول درس و کنکور . بابایی هم مهمون یهای شبانه خودش رو داشت و روزها هم که نبود . ناناز هم میدونین دیگه وصله به مامان . تنها بودم خیلی . تنهاییمو پر کرد . دوستم شد . با اینکه میدونستم خیلی از لحاظ فرهنگ فرق میکنیم ولی بهش وابسته شدم. مامان میدونست .مدت ها گذشت شد دوست صمیمی من . شد تنها کسی که توی همه شرایط باهام بود . دوسش داشتم . بعدها بزرگترین راز زندگیم رو بهش گفتم . کمکم کرد . راهنماییم کرد. اگه نبود شاید الان من توی ته جهنم خونه داشتم . از خودکشی نجاتم داد با حرفاش با مهربونی هاش . برای دیدنش لحظه شماری میکردم . مامان میزاشت برم پیشش . لحظه های خوشی رو توی شرکتش میگذروندیم . عاشق اون روزام ! وقتی از خونواده اش تعریف میکرد میدونستم راست میگه . همه محجبه بودن . ولی ما ! وقتی مهمونی داشتیمهمه قاطی بودن زندایی های بابام با همه روبوسی میکردن . ما با همه مردای فامیل دست میدادیم . و همه آزاد بودیم . وقتی بیرون میرفتیم با داداشی من شلوار کوتاه میپوشیدم . من موهامو مش میکردم. من همیشه ناخن هام لاک داشت . من همیشه در گشت و گذار بودم . من با داداشی و دوستاش خیلی بیرون میرفتیم . من خیلی شیطنت ها میکردم ! و ..... ولی اونا اینطور نبودن. تنها وجه مشترک من با اونا میتونست نماز خوندن و روزه گرفتنم باشه . اونقدر بهش وابسته شده بودم که طاقت دیدن هیچ خواستگاری رو نداشتم . دوست داشتم فقط اونو توی زندگیم ببینم . خیلی سخت جلوی همه وایستادم . یه روزی بهش گفتم بیا با هم ازدواج کنیم . قبول نکرد ! اصرار کردم ولی فایده ایی نداشت. سه روز غذا نخوردم . ولی فایده ایی نداشت ! دیدمش . باهام حرف زد . منم حرف خودم رو میزدم . ازدواج ! موقع برگشتن دفتر خاطراتم رو جا گذاشتم روی میز . زنگ زد بهم . کلی حرف زد و خیلی چیزایی رو که دوست داشتم بشنوم ازش شنیدم . توی تموم این مدت فکر میکرد من دوستش ندارم وفقط یه حس وابستگیه همین و بس ! غافل بود از اینکه من عاشق شدم . فرداش ساعت 7 صبح زنگ زد و ازم خواستگاری کرد . قرار شد یکمی صبر کنیم تا من و اون خونواده هامون راضی کنیم . توی همین روزا بود که داداشی فهمید ! باهاش رفت سر قرار . باهم حرف زدن . داداشی دوسش داشت . خواستگارای من زیاد شده بودن نه بخاطر خوشگلی چون من خوشگل نیستم . البته با نمکم . ولی بخاطر زبونی که داشتم اکثر اطافیانم عاشقم میشدن . جلوی همه وایستادم . بخاطرش از همه چیز محروم شدم . همه چیز حتی تلفن ! تنبیه شدم . حبس شدم . کتک خوردم ! ولی من عاشق بودم . عاشق ایمان . بالاخره بابا فقط راضی شد اجازه بدن بیان . مامانش و خواهرش اومدن . اونقدر به بابا اصرار کردیم که قبول کرد بره تحقیق ! بعد از تحقیق نظرش انگاری عوض شد تقریبا . اومدن خواستگاری ! بابا میخواست سنگ بندازه ولی من با قاطعیت اعلام کردم که فقط همین ! بابا میگفت باید 10 باری بیان و برن تا ببینم چی میشه ! نزاشتم . التماس کردم . قبول کردن به زور . خلاصه با هر ترفندی که میشد همه رو راضی کردم . من عاشق بودم . من عاشق هستم . و میخواهم عاشق بمان . عاشق ایمان . توی مراسمم هم بابام خیلی اذیتم کرد . خیلی برای یه دقیقه اشه . همه اذیتم کردن همه فامیل . عموهام زن عموهام ..... کم کم توی لباسام و رفتارام تغییر دادم . با هرلباسی توی جمع نمیاومدم . خلاصه یکمی مثلا مومن تر شدم . تا اینکه یه روزی دیگه تصمیم گرفته بودم چادر سرم کنم . اون روز قیافه همه دیدنی بود . حتی خونواده شوشو ! بابایی میخواست خفه ام کنه . هیچ کس باورش نمیشد . نوشتنش خیلی اسون بود ولی توی تموم اون 4 سال من طعم همه سختی ها رو چشیدم . و توی مدتیکه دنبال برنامه های عروسی بودیم دیگه همه سختی ها برام کاملا معنی شدن . منو تحریم کردن همه حتی مامانم ! فقط خدا کمکم کرد تا بتونم با همه سختی ها مقابله کنم . پ.ن : من عاشق شدم و با عشقم به خیلی چیزا رسیدم . ایمان جونم عاشقتم عزیزم. زیاد . و خدای خوبم از تو ممنونم که کسی رو سر راهم قرار دادی که منو به اوج انسانیت برد .
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:49 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |