چهارشنبه که رفتم خونه بدون استراحت مشغول کار شدم . تقریبا کارام تموم شده بود که شوشو اومد . یه دوش گرفتم و شام خوردیم و خوابیدیم اتفاق خاصی نیفتاد . 5 شنبه هم شوشو رفت شرکت . منم بیکار بودم یکمی خوابیدم بعدش یه دوش گرفتم و نشستم پای فیلم دیدن . نزدیکای ظهر بود که شوشو زنگید من ناهار نخوردم صبر کن تا باهم بخوریم . گفتم چشم . دیدم بیکارم یکمی توی فریزیر رو تمیز کردم . بعدشم یه قورمه سبزی درست کردم تپل . به شوشو گفتم زنگ بزن بابات اینا شام بیان اینجا . شوشو زنگید و اونا هم قبول کردن . بعد از نماز مشغول کار شدم . شوشو هم رفت شیر بخره تا برای مهمونا شیرموز درست کنیم . کاهو خرد کردم شستم و سالادمو درست کردم . شوشو اومد و مشغول درست کردن شیر موز شد نمیدونم سر چی چی یکمی خلقمون تنگ شد . شوشو داشت ظرفا رو میشست که من رفتم روی تخت یکمی گریه کردم . بعدش که به خودم اومدم هیچ دلیل برای گریه ام پیدا نکردم جز حالت های عصبی که مواقع اومدن خاله پری دچارش میشم . دیدم شوشو همه ظرفا رو شسته و شیرموز رو هم درست کرده ریخته توی پارچ و گذاشته توی یخچال تا خنک بشه . بعد که دید چشمای من قرمزه منو محکم بغلید و ماچماچیم کرد که چرا گریه کردی . منم گفتم نمیدونم ! شوشو که دراز کشید خوابش برد منم مشغول درست ماست و خیار بودم . میخواستم مخلوط کن رو جابجا کنم که درش افتاد و شوشو از خواب پرید . ولی ابزم خوابید بچم خیلی خسته بود انگاری . پدرشوشو زنگید که ما داریم میریم خونه عزیز یه سری بهش بزنی میاین شما هم ؟ گفتم من که نه ایمانم خوابیده . شما عزیز رو برای شام بیارین اینجا . بعد 5 مین مادرشوشو زنگید که عزیز رو بیاریم ؟ گفتم بله منم الان خودم زنگ میزنم بهشون . گفت باشه گفتم پس به اون یکی عزیز هم زنگ میزنم شما بی زحمت برید دنبال هر دوتاییشون . مادرشوشو گفت باشه . دیدم شوشو بیدار شده میگه خودم میرم دنبالشون . دیگه زنگید و رفت دنبالشون . منم زودی یکمی مرغ گذاشتم و فسنجونم اماده کردم و میوه هامو درست کردم و شیرموزا رو ریختم توی لیوان و تزئین کردم که خواهرشوشو اومد . بعدشم یکمی ارایش کردم و اماده شدم دیگه مهمونا اومدن . پذیرایی خوبی بود من که خودم راضی بودم . نزدیکای شام بود که ایمان گفت ملی کاشکی یکمی ژله هم درست میکردی . مادرشوشو که داشت با من میحرفید دعواش کرد گفت ولش کن دیگه خسته شده . گفتم نه الان درست میکنم . و چه ژله ایی شدالحق که خیلی خوشمزه بود . و مادرشوشو اینا کلی هی تعریف میکردن . جمعه هم ناهار و شام خونه مادرشوشو اینا بودیم و خاله پری ظهر قدم رنجه کردن . دستور تهیه ماست و خیار به روش ملی : من یکمی پیاز رنده میکنم با رنده درشت . چند حبه سیر با رنده ریز و خیار رو با رنده درشت رنده میکنم . یکمی نعنا اگه دوست داشتین میتونین پونه هم کمی خیلی کم بریزین . یکمی هم خامه برای شیرین شدن ماست اگه خامه دوست ندارین ماست خامه ایی . گردوهم ریز ریز میکنیم و میریزیم .برای تزئین هم از گل محمدی و نعنا و خامه و خیار استفاده میکنیم . خیلی خوشمزه میشه . اما در مورد ژله . اون روز من هندوانه برای مهمونا توی ظرف چیدم . دیدین وقتی هندوانه رو برش میزنین یکمی ته پوستش میمونه ؟ همون گوشت هندوانه که به پوستش میمونه رو با قاشق ازش جدا کنین ( میتونین از خود گوشت هندوانه هم استفاده کنین ) و لهش کنین به طوریکه بافت هاش ریز بشه . بعد توی یه ظرف دیگه پودر ژله (من توت فرنگی ریختم که خیلی خوب شد ) رو با آب جوش حل کنین و یک الی دو قاشق شکر بهش اضافه کنین تا شیرین بشه . بزارین یکمی خنک بشه و بعد هندوانه له شده رو بهش اضافه کنین و به جای آب سرد یخ بریزین توش .( من یخ ریختم که زودتر بگیره خودش رو . ظرف 7 دقیقه ژله کاملا آماده میشه ) و مخلوطش کنین متوجه میشین که موقع هم زدن ژله داره خودش رو میگیره . نکته : اگه برای درست کردن از هندوانه تخمه دار استفاده کنین خیلی خوشگل تر میشه چون همون تخمه های هندوانه تزئین خاصی به ژله میده . اینم از این . برای خدا نوشت : خدایا بنده تو بودن لیاقت میخواد که من این لیاقت رو دارم . ممنونم که تو به من لیاقتش رو دادی . عشقولانه نوشت : شوشو جونم عاچقتممممممممممممممممم به هزار شکل مختلف . فقط بیا و یه لطفی کن موقع تی وی دیدن این فرکانس صدای منو بشنو پلیز . پ.ن : دل شکسته رو دیدم خیلی به حال هوای من و شوشو نزدیک بود . خونواده من مثل نفس ! و شوشو اینا مومن نه مثل برادر خیلی شدیدتر ! بابایی من شدیدا سخت گیر و شوشو کاملا مغرور . وقتی که برای زندگیم داشتم تصمیم میگرفتم خیلی ها سعی کردن منصرفم کنن . ولی نشد . روزایی بود که شلوارام به قول بچه ها از استین سه ربی در اومده بود و بلند شده بود . دیگه برمودایی درکار نبود . روسری هام بلندتر شده بود و موهای رنگ و وارنگ مش شده ام تقریبا میرفت زیر روسری . استین های مانتوهام و همچنین قداشون بلندتر شدن . تا جاییکه یه روزی چادر سرم کردم و همه با تعجب دیدن منو ! و بابایی که هیچ وقت باور نکرد من عاشق شدم ! و شوشویی که بیشتر و بیشتر عاشقم میشد . و از عشق به جایی رسیدم که میباید میرسیدم . و خوشحالم !
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط ملیحه
|

سییییییییییییییلاملیکم خوبین خوشین سرحالین ؟ چه سوالی کردم الانه که هزاران هزارتا لنگه دمپایی و کفش و جارو و گوجه فرنگی و اینا بیاد بخوره تو سرم . فقط قربونتون خواستین گوجه موجه پرت کنین همون گوجه سبز پرت کنین که من عاچقشم . اومدم اینجا یه پستی گذاشتم در مورد انتخا**بات هرچی که تا حالا نشنیده بودم شنیدم از ادمایی که ادعای فهمشون میشه . یه بنده خدایی مثل اینکه دلش خیلی پر بود اومده بود سر من خالی کرد . منم فعلا اونو حذفیدمش تا بیام سر فرصت با کلی اطلاعات دیگه بنویسم که احترام به نظر دیگران یعنی چی ! من را*ی دادم و امیدوارم رای من واقعا سبز باشه . نه فقط به رنگ سبز به معنی سبز باشه . خوب دستور تهیه ژله دریایی رو خواسته بودین . جونم بگه براتون که ابتدا دو تا ژله ابی رو درست میکنین ( من چون ظرفم مستطیلی بود و نمیخواستم برش گردونم معمولی درست کردم اما اگه بخواین ژله رو برگردونین باید برعکس درست کنین اوکی ؟) بعد که کاملا ژله بسته شد یه لایه پنیر خامه ایی و یا بستنی میکشین روش میزارینش توی یخچال تا یکمی سفت بشه بعدش یه بسته بیسکوییت هرچی دارین فرقی نمیکنه ولی ساقه طلایی بهتره ( من پتی بور ریختم ) رو پودر میکنین کاملا باید پودر بشه و یکمیش رو برای تزیین برمیدارین و بقیه اش رو با 50 یا 60 گرم کره مخلوط میکنین و روی همون لایه بستنیه میکشین طوریکه همه جاشو بگیره ( اینا بعنوان شنهای کف دریا محسوب میشه هااااااااا ) بعدشم میزارین توی یخچال تا دوباره کاملا سفت بشه اگه سفت نشه همه بیسکوییت هاش بعد از ریختم دوباره ژله میاد بالا . حالا توی یه ظرف دیگه دو تا دیگه ژله ابی رو درست میکنیم و خیلی اروم میریزیم روی همون لایه بیسکوییه . یکم یکه خودش رو گرفت ماهی و بقیه چیزا رو توش جا میدیم . برای تزیین هم از بیسکوییت بعنوان ساحل استفاده میکنیم و پاستیل های مختلف . اینم از این . عکسهاش چون توی گوشی شوشوهه باید بریم خونه باباش اینا تا بریزه توی فلش و من بیارم بزارم توی وب پس یکمی معطلی داره عزیزان ببخشید . من توی درست کردن پودینگ مشکل دارم . پلیز هلپ می دیرزززززززززززززززز .پودینگم شل شد چراااااااااااااااااا ؟ برای مادرشوشو یه بلوز خوچل خریدم . و برای مامی هم یه بلوز خودش خوشش اومده همونو میگیرم براش . خودمم دو تخته قالیچه از این جیگمولیا کادو گرفتم . ( طبق قرارمون هرمناسبتی که باشه از این به بعد هر دوتاییمون یه چیزی میگیرم که برای زندگیمون استفاده کنیم . و وشوشو همین کارو کرد . ممنونم عزیزم که به قوانین زندگیمون احترام میزاری . ) این مابین خواهرشوشو و مادرشوشو نیز از قوانینمون طبعیت کردن خواهرشوشو یه چراغ خواب ناز که خودمون دوستش میداشتیم و برنامه برای خریدش داشتیم رو خرید و مادرشوشو یه سادویچ میکر . مامی اینا هم پول دادن همگی .بقیه هم برای شوشو لباس و ادکلن اورده بودن. وای که امروز 4شنبه اس و من میرم خونه باید کوزت بشم شدید . از این گردگیری متنفرم شدیددددددددددددد . به نظر شما چرا من نمیرم امتحان ایین نامه و رانندگیمو بدم ؟ خیلی تنبلم ایا ؟ دیشب حس شام درست کردن نداشتم به پیشنهاد شوشو املت خوردیم . ای حال داد ای پسبید . اونم املت هایی که سرآشپز ایمان شوشو درست میکنه . قربون دست و پنجه ات شوشو که خیلی خوچمزه بود عسیسم . فکر میکنین خیلی زوده من دلم نی نی بخواد ؟ چیه چرا میزنین خوووووووووووووووووووووووووووووو ؟ فقط در حد سوال بود . یه سوال داشتم کامپلیتلی زنونه است : کسی هست بین دوستام به من یه مشاوره بده ؟ من از اسفند سیکل ماهانه ام بهم خورده . یعنی از اسفند به اینور همش با پرو*ژس*ترون پری میاد . الانم باید 27 بشم که هیچ خبری از علایمش نیست . ازمایش و سونو هم دادم . چیزی نبود . نمیدونم چرا اینجوری شدم . به نظرتون این امپولا مشکل ساز نیست بعدا برام ؟ یعنی من هرماه باید امپول بزنم ؟ تازه دکترم قرص د*یا*ن هم بهم داده . چه فرقی بین ایر*انی و خارجیشه ؟ قیمت که 10 برابر فرقشونه . حالا میگین من مشکلم چیه به نظرتون ؟ این طبیعیه ؟ عادیه ؟ من چکا رکنم ؟ دکترمو عوض کنم ؟ پلیز هلپ می شدیدددددددددددد دارم یعنی داشتم پریزن بریک رو میدیم ک فهمیدم داداشی تا دی وی دی 10 رو بیشتر نیاورده واسم کلی قاط زدم اخه رسیده بود به جای حساس !!!!!!!!!!!!!!! حوصله ام سر رفته . دلم خرید میخواد شدید . اوضاع اقتصادی هم قاراچ میچه فعلا. برای خدا نوشت : خدا جون میدونی که خیلی چاکرتیم ؟ عشقولانه نوشت : شوشوییییییییییییییییییییییی مهربونم عاچق اون طرز بیدارکردنای صبحتم برای نماز خوندنم . تو میدونستی که من خیلی دوستت میدارم بی بی . عاچق وقتاییم که با همدیگه اهنگای ساسی رو نصفه نصفه میخونیم .
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:46 توسط ملیحه
|

این روزا همه جا سخن از چیزاییه که باب میل بعضی ها نیست ! اول بزارین از تولد بگم . چهارشنبه صبح که شوشو رفت من مشغول تهیه ژله دریایی شدم . بعدشم آماده شدم و رفتم خونه مامان بزرگم که مهمونی بود اونجا . بعد از ناهار هم با مامی رفتیم خیاطی لباسامو پرو کردم خوب شده بودن . بعد از اونم رفتیم من پیازچه خریدم و بستنی خوردیم و با ناناز اومدیم خونمون . سر راه یکمی خرید کردیم با ناناز که شوشو زنگید پس کجایی ؟ خلاصه رفتیم خریدا رو جابجا کردیم و دیدم بازم یه چیزایی توی لیستم کمه با ناناز دوباره راهی شدیم و خرید کردیم . اومدیم خونه و من سبزی پلو درست کردم و نمازمو خوندم و خریدا رو جابجا کردم . با ناناز نشستیم دلمه ها رو آماده کردیم . کلم ها رو خرد کردیم . سالاد شب رو هم درست کردیم و شام خوردیم . شوشو پای تی وی بود و ما هم توی آشپزخونه مشغول کار . دیگه من ظرفا رو جابجا کردم . شوشو هم رفت خوابید .با ناناز پودینگ رو آماده کردیم و ما هم خوابیدیم . صبح بعد از اینکه دوش گرفتم بازم مشغول کار شدم . شوشو هم بعد از صبحانه رفت شرکت . بهش گفتم که دوستام اینجان ناهار نیا خونه . با ناناز مشغول کار شدیم هرکی یه کاری میکرد . اولش بقیه ژله دریایی رو درست کردم . بعد ژله روی پودینگ رو آماده کردم ( اینم بگم که پودینگم خراب شد یکمی ) . مرغ رو درست کردم . مواد لازانیا رو پختم و سالادا رو آماده کردم . مواد کیک مرغ رو درست کردم و خلاصه هرچی خرده ریز بود رو انجام دادم . نزدیکای 12 بود که خواهرشوشو اومد برای کمک . مادر شوشو هم اومد که یکسری چیزا رو بده بهمون و بره . خواهرشوشو نشست مشغول تزیین الویه ها شد . منم مشغول تزیین بقیه چیزا . نانز هم مشغول بادکنکها . داداشی هم رسید . ناهار خوردیم و بازم من مشغول کار شدم . خواهرشوشو هم با ناناز رفتن مشغول خوشگل سازی شدن . دیگه اشپزخونه رو تمیز کردم و همه چیز رو مرتب کردم و مبلارو با داداشی جابجا کردیم . دستشویی رو شستم و نمازمو خوندم ومیوه ها و شیرینیها رو چیدم. مشغول خوشگل سازی بودم که مادرشوشو اینا اومدن با یکسری از غذاها . قورمه سبزی و فسنجون و برنج رو مادرشوشو زحمت کشید درست کرد . دیگه کم کم آماده شده بودیم و کارا هم تموم شده بود و ساعت 6.30 بود که داداشی رفت کیک رو از قنادی گرفت . حالا مونده بودیم چکار کنیم ؟! توی یخچال جا نبود ! کم کم مهمونامون رسیدن ولی شوشو لج کرده بود که خونه نمیام ! ( اخه هی صبحش میگفت من میدونم تو برام میخوای تولد بگیری ! ولی بیچاره فک میکرد فقط بابامامانامونن نمیدونست که چه خبره ) ! دیگه کلی اصرار کردم که بیا خونه . تا شوشو اومد ساعت نزدیکای 8 شده بود . وقتی شوشو اومد تو همه دست زدیم و تولدت مبارک رو خوندیم . یهویی همه بعد از روبوسی ریختن وسط و حالا نانای نانای ..... خلاصه همه چیز به نحو احسن برگزار شد . شوشو هم خیلی قشنگ جلوی همه از من تشکر کرد و ماچیدم. فردا ناهارش هم خونواده هامون خونمون بودن . بعد از ظهر همه رفتن برای را*ی دادن . من هم خسته بودم و کار داشتم نرفتم و هم اینکه اصلا نمیخواستم شرکت کنم .چون میدونستم چی میشه ! برای خدا نوشت : خدایا تو خودت به صلاح ما بیشتر آگاهی . برای همه چیز ممنونتم خدا راستی هنوز کادو برای مامی و مادرشوشو نخریدم وایییییییییییییییی . عشقولانه نوشت : تولدت مبارک بهترینم . امروز یعنی امشب ساعت ۱۰ خدا نیمه گمشده منو بهم بخشید تا بتونم همیشه حس خوشبختی رو با اون بچشم . من از با تو بودنم لذت میبرم عزیزم . دوستت دارم نه مثل شیرین که فرهادو . نه مثل لیلی که مجنون رو .فقط و فقط مثل ملی که ایمان رو . فقط مثل خودم دوستت دارم ایمانم . بهونه خوبی برای زندگی کردنم هستی مهربونم . ۲۸ سالگیت مبارک نفس من . روز زن رو به تمومی دوستای گلم تبریک میگم و همچنین به مادرای مهربون . امیدوارم هرکسی که آرزوی مادرشدن رو داره سال دیگه روز مادر رو هم بهش تبریک بگیم . و طعم خوب مادری رو بچشه . یادمون نره که نظر هرکسی قابل احترامه و ما حق توهین و یا تمسخر دیگران را نداریم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:48 توسط ملیحه
|

خوب قرار بود از برنامه ام برای تولد شوشو بگم .پس بریم سر اصل مطلب با اجازه بزرگترا . همه مهمونامونو دعوت کردم . به همه هم سپردم که سوتی ندین ها به شوشو نگین . میخوایم سوپرایز بشه بچم . آخی عزیزم الهی قیافه اش دیدن داره شوشو جونم . بعد هم در تدارک مواد مورد نیاز برای مراسم هستم . یه لیست تهیه کردم از همه اون چیزایی که لازم داریم . دیروز هم رفتم کیک شوشو رو سفارش دادم . · یه سوال داشتم من کیک رو باید ساعت 6 تحویل بگیرم . و به همه گفتم دیگه تا ساعت 7 خونمون جمع باشن که شوشو رو بکشونیم توی خونه . حالا سوالم اینه که همون موقع یعنی تا قبل از نیومدن شوشو کیک رو بزارم روی میز ؟ یا اینکه بعدا بزارم ؟ لوفطا کمک کنین همشیره هاااااااااااااااااااااااا . · دیروز رفته بودم قنادیه بعد رفتم از این شمع های تولد خریدم . اومدم خونه . هی فکر میکنم کجا قایمش کنم ؟ گذاشتمش زیر کابینت دیدم نه اینجا نمیشه . توی کابینت هم که نمیشد . هزارجارو امتحان کردم باورتون نمیشه .بعدش اگه گفتین گذاشتمش کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ توی کشوی لباس*ز*یر* های خودم . خوب چیه دیگه جا نداشتم که ! در مورد غذا هم تصمیم بر آن شد که چند مدل غذا درست کنیم ولی از همشون کم درست کنیم . غذاها عبارتند از : زرشک پلو با مرغ ، فسنجون ، قورمه سبزی ، دلمه مخلوط ، لازانیا، کیک مرغ ، الویه ، و کشک بادنجان . دسرها عبارتند از : ژله به شکل دریا ! دقیت کنین این ژله آکواریومی نیستا . و پودینگ . شایدهم یکمی ژله بستنی . سالادها عبارتند از : سالاد کاهو ، سالاد اندونزی کادو هم من قراره به شوشو سکه بدم . البته در تهیه این غذاها همگی کمک میکنن . مادرشوشو قورمه سبزی رو برام درست میکنه و الویه . مامی هم دلمه چون دلمه هاش حرف نداره . بنده هم با کمک ناناز و خواهرشوشو بقیه رو درست میکنیم . البته قراره من چهارشنبه یعنی فردا برم خونه مامی اینا چون مادربزرگم که طبقه بالای خونه مامی ایناست مهمونی داره . ناناز رو هم با خودم میارم خونمون . تا هم کمکم کنه و هم بادکنکا رو برام با خواهرشوشو و احتمالا پدرشوشو باد کنه ! الهی شوشو بیچاره من بهش گفتم پنجشنبه باید از صبح بری بیرون گفت باشه صبح میرم شرکت . گفتم ناهار خونه نیای ها دوستام اینجان ! گفت چشم ناهارمم توی شرکت میخورم بعدش چی ؟ گفتم هیچی برو خونه بابات اینا دوش بگیر ! میگه برای چی ؟ میگم آخه شب بابام اینا و بابات اینا میان اینجا شام ! میگه به چه مناسبت ؟ میگم ؟ واااااااااااااا مگه دلیل میخواد ؟؟؟؟؟؟؟؟ فقط خدا کنه همه چیز خوب پیش بره . *** : الان با شوشو قهریم شدید . دیشب تخت به دو قسمت تبدیل شد ! یعنی شوشو جاش رو عوض کرد و هردو تهنایی خوابیدیم . بعدشم از صبح هرچی بهش زنگ میزنم منو ریجکتم میکنه . شوشوی بداخلاق من ! این برای بار اوله که اینجوری شده که منو ریجکت میکنه . ناخود آگاه یاد اون موقع ها افتادم که تنها کارش توی دعوا ریجکت کردن و آف کردن گوشیش بود بچم . الهی .میدونین سر چی دعوامون شده ؟ سر این لپ *لپ جون ! نمیدونم چرا همه رو مثل خودش لپ*لپ* فرض میکنه . واقعا فکر میکنه سطح فکر و شعور مردم اینه ؟ خوشم اومد که دیشب دیگه از اون لبخندای ژکوندش خبری نبود چندش ! من اصلا طرف هیچکدومشون نیستم . قبلا هم گفتم که ر*ا*ی* ندادم تا حالا . ولی منطق دارم . شعور دارم . وقتی میاد به یه م*لت میگه که آی تو*رم زیر 20 شده بعد میفهمیم که مستر داره تاریخ امروز رو با تاریخ پارسال نشون میده خوب یعنی چی ؟ یعنی ببخشیدا معذرت میخوام از همگی یعنی نمفهمید من دارم چی میگم عیبی نداره بزار باورتون بشه چیزی گ*رو*ن* نیست . من نه با سیدم نه با ایشون و نه با هیچکس دیگه ! من فقط دلم میخواد همه با منطق بیان نظر بدن . ما توی تاریخ ان*ق*لا*بی * مون بعد از ر*ج*ا*یی * این ا.ن رو داریم که فس*اد* م*الی نداره . این تنها مزیتش نسبت به دیگرانه . چرا دیشب نتونست م.ر رو به تمسخر بگیره ؟ چرا هرچی م.ر میگفت میگفت بله شما درست میفرمایین ولی اینجوریه اونجوریه ..... چرا آخه ؟ م.ر اطلاعات خیلی خوبی داشت که اون قبلی ها نداشتن شایدم بخاطر این بود که نفر آخر بود و اطلاعاتش رو کامل کرده بود . آخرش که دید دیگه هیچ مدله اینو ضایع نکرده گفت شما کی مم*ل*ک*ت* رو اداره میکردین ؟ خوب بی ... ( هرچی خواستین بزارین ) برو تاریخو بخون . برو دیگه بعد میفهمی که اون اوایل اونقدر خر تو خر بود که فقط همین ن*ظا*می**ها میتونستن از پس آ*شو**ب ها بر بیان . بعد اومده میگه شما قد*رت اداره مم**لک**تی ندارین .چون شما توی س*ا*ست بودین ! خوب تو کی توی ادراه کردن گل سرسبد بودی که ما خبر نداریم ؟ تو هم که رشته ات چیز دیگه ایی بوده ! خوب م.ر از پسش بر اومد دیشب . حال کردم . بنده خدا سید ! بازم میگم من بیطرفم ها . نیاین بگین چرا اینو گفت یچرا اونو گفتی ؟ من از آزادی بیان میخوام استفاده کنم . اومده میگه بگم ؟ بگم ؟ بعدش پرونده یکی از موفق ترین ز*ن* های این آب** و خاک** رو در آورده میگه مدارک ایشون فلانن بهمانن . بعد رفته به اون ح*اجی میگه که شما بگو این خونه رو از کجا آوردی ؟ بابا اینا چه ربطی به ادراه مم**ل*کت* داره آخه ؟بگو برنامه ات برای بدبخت کردنمون توی سالهای بعد چیه ؟ ح*اجی که جوابی نداشت بده ! اگه داشت همون موقع تو روی خودش میگفت ! دیروز یه ژسره بهم میگه چقدر قیافه ات آشناس ! ا.ن هستین دیگه !از همونایی که از این سبزا بخش میکنه . خوب آخه من چی بگم بهش فقط چون محجبه ام حق داره هرکاری خواست بکنه ؟ شنیدین که مد شده میگن این محجبه ها از حامیان ا.ن هستن ؟ اینه حرمت اون سبزی که دستشه ؟ اینه طرفداری که سید برا خودش داره ؟ دیشب هی این م.ر بهش میگه برادر عزیزمون .... اونوقت اون میاد میگه چی ؟ این فهمشه شعورشه کاریش نمیشه کرد دیگه . با شوشو سر اینا دعوامون شد . برای خدا نوشت : خدایا خودت به صلاح مردم بیشتر از هرکسی واقفی . ماها رو به حال خودمون وامگذار. خودت کمک کن اونیکه اصلح تره به مردم کمک کنه . خدا هوای منم داری دیگه ؟ کمک کن که من بی کمک تو هیچم . عشقولانه نوشت : الهی من فدات بشم شوشوی بد اخلاق من ! خوب اینقدر لجبازی نکن دیگه حرص منم درمیاری . حواست باشه که من همه جوره میخوامت . خوب عاچقتم دیگه میدونی که عزیزم . الان نوشت : (۱۱.۴۰) با شوشو اشتی کردیم .
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:10 توسط ملیحه
|

هی تو فکر این بودم که پست بلند بالا بنویسم . حالا مینویسم تا ببینم چقدر طولانی میشه . چهارشنبه از شرکت که رفتم خونه ناهارمو خوردم و یکمی استراحت کردم بعدش دیدم خونه خیلی گردو خاک گرفته به همین دلیل مشغول امور کوزتینگ شدم و افتادم به جون خونه . همه جارو تمیز کردم . به شوشو زنگ زدم گفت بنگاهم .( شوشو میخواست ماشینش رو عوض کنه ) یکمی دراز کشیدم دیدم اینجوری نمیشه مشغول کتاب خوندن شدم . بعد یهویی یادم افتاد که ای وای شام نداریم زودی سبزی پلو درست کردم و وضو گرفتم و مشغول نماز شدم بعدشم یکمی تی وی دیدم و دفتر خاطراتم رو سیاه کردم تا اینکه بالاخره ساعت 10 بود که شوشو اومد خونه . از صدای ماشینش همیشه میفهمیدم که این شوشوهه الان اومده . ولی اون شب صدای ماشینش نیومد ! خلاصه فهمیدم جی جی جی جین بعله شوشوخان ماشین رو عوض کرده . هی هم به من اصرار کرد برو تو پارکینگ ببینش گفتم باشه فردا صبح میرم اصلن حالشو نداشتم . دیگه شوشو نمازشو خوند و شام خوردیم ومن رفتم خوابیدم و شوشو هم مشغول تی وی بود . دیگه 5 شنبه صبح بود که بیدار شدم دیدم ساعت 7 صبحه . دوباره خوابیدم ولی دیگه ساعت 8 بود و خوابم نمیبرد . ای حرص خوردم دیدن میخوای بیای سرکار هی صبحه و تو هم خوابت میاد ؟ اونوقت یه روز تعطیل که میخوای بخوابی خوابت نمیبره ! دیگه دیدم نمیشه یه دوش گرفتم و به مامی زنگ زدم . بعدشم با شوشو راهی خونه مامی اینا شدیم . میخواستیم بعد از ناهار برگردیم که ناناز اونقدر اصرار کرد که بمونیم و اشک ریخت ما هم مجبور شدیم بمونیم . بعد از ظهرش هم رفتیم سرخاک آقا جونم و توی راه برگشت داداشی زنگ زد به یکی از دوستاش که برای شام بریم بیرون . مامی هم زودی شام لوبیا پلو درستید و رفتیم بیرون . خوش گذشت . جالب بود اونجا من و دوست داداشی و بابایی و شوشو داشتیم یه بحث داغ سی یا سی میکردیم ، اونوقت شوشو و مامی و زن دوست داداشی و ناناز ساکت بودن . همه با تعجب به من و داداشی نگاه میکردن و شوشو یه بار دیگه تاکید کرد که مثل اینکه جای شما خواهر برادر اشتباه شده ! ( من همیشه خیلی از داداشی شر و شیطون تر بودم طوریکه بچه بودیم یه بار سر داداشی رو شکوندم چون اسباب بازیهامون جومع نمیکرد . یه بار نشوندمش و یه چنگ خیلی خوشکل از صورتش انداختم هنوزم جاش هست . همیشه باهاش دعوا میکردم و کتکش میزدم . البته اونم منو میزدا ول یمن گریه نمیکردم . همیشه سر جوجه های داداشی رو با چاقو میبریدم . داداشی میخوا لباس عوض کنه حتما باید بره یه جایی که کسی نباشه ولی من اینطوری نیست خیلی راحتم ! کلا من خصلت های پسرونه بیشتری دارم نسبت به داداشی . واسه همین همیشه شوشو میگه جای شما دوتا عوض شده !!!!!!!!!!) دیگه اخر شب که از بیرون برگشتیم من و شوشو راهی خونه شدیم و خوابیدیم . چیه ؟ منتظر چی هستی ؟ خوب خوابیدیم دیگه همین . صبح جمعه مادرشوشو زنگید که بیاین اینجا ناهار . داشتم آماده میشدم که مادرشوشو اینا زنگیدن که همه فامیل دارن میان اینجا ملی جان حواست باشه . این یعنی اینکه اگه میخوای ارایشت خاص باشه یا لباس مناسبتری بپوشی و یا غیره حواست باشه خدایی مادرشوشو از این لحاظا خیلی خوبه همیشه به من آمار میده که چی بپوشم تا از همه بهتر باشم . خلاصه رفتیم اونجا و هنوز مهموناشون نیومده بودن منم سبزی خوردن پاک کردم و کم کم دیگه مهموناشون اومدن . دیگه کمک مادرشوشو کردم و ناهار خوردیم و من و دخی عمه شوشو ظرفا رو شستیم .و نشستیم به حرفیدن . که تصمیم بر آن شد که شام بریم بیرون . دیگه کم کم وسیله های شام رو محیا کردن و رفتیم بریون . شوشو با پسر عمو و عموش رفته بودن باشگاه بی لی یارد . من با پدر شوشو اینا رفتم . شوشو هم اونجا بهمون محول شد . اصلا دوست نداشتم بریم چون یک عالمه لباس برای اتو کشی داشتم ولی بالاخره مجبورمون کردن دیگه . خوش گذشت بد نبود ! ول یمن اصلا یه چیزاییشو دوست نداشتم بگذریم کلا . حالا اخر شب شوشو اومده ماشین رو از توی پارک دربیاره که بریم زن عموی شوشو رو برسونیم خونشون و خودمونم بیاییم خونه میبینم که پشت ماشین به طرز ناشیانه ایی یه ماشین دیگه پارک شده و از جلو هم راه رو با یه زنجیر بستن و زنجیر رو قفل کردن حال فک کنین ساعت 10و نیمه . هرچی در اون خونهه که ماشین مال اونا بود رو میزنیم اونا درو باز نمیکنن . از اون طرفم رفتیم در خونه اون آقاهه میگیم بیا این قفل رو باز کن میگه کلیدش دست پسرمه و اونم نیست . حالا فک کنین دیگه ما تو یهمون حالت تا ساعت 11و نیم موندیم . بعدش دیدم همون اقاهه که گفت من کلیدش رو ندارم ! اومد قفل و باز کرد . اقای .... از اول هم کلید داشته و نیومده اونو باز کنه . اقای ... میگه پیاده رو مال منه . ملک منه . احمق ! ( جای اون نقطه چینا هرچی دوست داشتین بزارین ) دیشب توی پارک بحث مسافرت شد دخی عمه شوشو گفت بیاین با هم بریم . خیلی دلم میخواست که بریم ولی برای تعویض ماشین یه چیزی نزدیک 3 تومن پیاده شدیم و فکر نمیکنم انصاف باشه توی این موقعیت از شوشو توقع مسافرت داشته باشم . هنوز برای تولد شوشو و داداشی هیچ برنامه ای نریختم و هیچ کادویی هم نخریدم . به همون دلیل بلا ( تعویض ماشین ) هرچی پس انداز داشتم رفت . الان بسی فقیرم . چه کنم ؟ خودمم نمیدونم ! پ.ن : دیدن اون منا*ظره* قشنگ !!!!!!!!!رو ؟! من که کلا اهل طرفداری از هیچ کدومشون نبودم چرا که تا قبلش هم ر*ا*ی* ندادم . ولی این دیگه افتضاح بود . یعن یتوی این مدت نمیشد اون رموز رو برملا کرد فقط دم این شور ان*خا*با*تی** باید این چیزا رو میگفت ؟! کلی اون شب با شوشو بحث کردیم در موردشون ! پ.ن : خدا جون برای همه نعمتای بی دریغت ممنونم ازت خودت بهمون کمک کن. ممنونم که هوامونو داری خدای مهربونم . عشقولانه نوشت : عاشق اون نگاهتم میدونی که کدومو میگم ؟! ******************************************************************** بعدا نوشت : تولد شوشو جونم ۲۵ خرداده ولی چون وسط هفته میشه و نمیشه مهمونی بازی کرد من همین پنج شنبه براش تولد گرفتم . البته خودش خبر نداره ها . مهمونامونم کم و بیش از صبح دعوت کردم فقط مونده چند نفر که اونا هم گوشی هاشونو بر نمیدارن . میخوام سوپرایزش کنم عزیزمو . هرگونه راهنمایی در این زمینه پذیرافته میشود دوستان . موندم شام چی درست کنم ! حالا میام یه پست درست و حساب یاز همون پستای طولانی که خیلی دوست میدارین
براتون میزارم تا قبل از تولد .
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:17 توسط ملیحه
|

هفته پیش بود که خیلی اتفاقی با شوشو داشتیم صحبت میکدیم که حرف کشید به توقعاتمون از زندگی و غیره و همه اطرافیانمون . به شوشو گفتم همه چیزو بیشتراز اونی که فکر میکردم فهمید منو . گفتم که یه جاهایی چه حرفایی اذیتم میکنه . اون با تعجب نگام میکرد . میگفت یعنی این حرف اینقدر ارزش داره و از این حرفا گفتم برای شما مردا یه چیزایی اصلا مهم نیست برعکس ما خانومااااااااااااااااا . توی تیر عروسی داریم . عروسی دخی عمع شوشو . حالا موندم که ................ چیه ؟ نه بابا نمیخوام بگم چی بپوشم میخوام بگم کدومو بپوشم ؟ جمعه رفته بودیم خونه مادرشوشو اینا خواهرشوهری با شوشو دعواش شد . خیلی بده که این حرکت های زشت رو میکنه . بعدش کرده مثلا با شوشو . ولی با منم حرف نمیزد . من برخلاف همیشه که وقت دعوای اون و شوشو میرفتم باهاش صحبت میکردم ایندفعه نه رفتم پیشش و نه باهاش حرف زدم و نه به شوشو چیزی گفتم ! خودش باید میفهمید حرمت برادر بزرگتر رو نگه داره . با مادرشوهری و خواهرشوهری رفتیم 7 حوض همینجوری . شوشو مارو رسوند . دوباره دعواشون شد . توی راه هم من یه کلمه هم باهاش حرف نزدم . بعد که داشتیم برمیگشتیم خودش باهام اومده حرف میزنه . منم خیلی سرسنگین بودم . دیدم این روش خیلی بهتره . از این به بعد هم همین روش رو در پیش میگیریم . چیز خاصی ندارم که بگم . دیشب با شوشو یه فوتبال دیدم بازی مونث ها بود . خیلی قشنگ بازی میکردن ولی من واقعا از هیکل هاشون بدم اومد . زنی گفتن مردی گفتن . دقت کردین این چندتا پست اخیر هی شده حرف از خونواده شوشو ؟ بدم میاد دوست ندارم اینجا ازشون بنویسم . هلیا جون من قبلا سه تار میزدم عزیزم . اون قبل تر ها یه مشکلی داشتم با این معدم که یه مدتی بود حل شده بود . حالا دوباره منم و اون مشکل معده و حوصله نداشتن برای دکتر ! من زخم معده رو چند سالیه که دارم . برای سه شنبه وقت دکتر پوست گرفتم . قراره با مامی بریم . نمیدونم برم یا نه . اصلا حسش نیست . از طرفی هم هفته پیش که رفتم پیش دکترم جواب ازمایشامو نشونش بدم یه سری قرص به نام د*یا*ن داد بهم گفت این یکی دوتا جوشی که روی صورتته با اینا خوب میشه و پوستت هم با این قرصا بهتر میشه .... حالا نمیدونم واقعا اینجوریه ؟ این پست خالی از شور و هیجانمم بزارین به حساب همون معده دردم .واقعا حال ناخوشی دارم . راستی من صبحا ساعت ۹.۳۰ کارم شروع میشه و معمولا چون فعلا کار خاصی ندارم ساعت ۲ اینا میرم خونه . اگه میبینین جواباتونو توی اون ساعت نمیدم دلخور نشین دوست جونام .
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:9 توسط ملیحه
|

هی مینویسم و هی پاک میکنم . خودمم نمیدونم چرا ! پست قبلی رو پاک کردم چون همش انرژی منفی بهم القا میکرد .
نمیدونم برای شوشو چی بخرم انگاری چیزی برای گفتن ندارم . دیروز رفتم داروخونه نزدیک شرکت میگم یه ویتامینه بنا*ول میخوام لطفا هلو باشه . روی اتیکتی که بهش زدن رو نگاه میکنم نوشته ۶۵۰۰ . دلم به شدت کلاس میخواد نمیدونم چکار کنم . به بابایی میگم ساز منو بهم بدین میخوام برم کلاس بعدشم به آقای .... سفارش منو بکنین میخوام برم آموزشگاه اوشون . بابایی چیزی نمیگه ! نمیدونم بالاخره تکلیف اون ساز من چی میشه ؟! دلم به شدت کلاس نقاشی هامو میخواد . میشه تا جاییکه میتونین برام انرژی مثبت بفرستین ؟ ممنونم برای شماها نوشت : اگه اینجا از روابطم با خونواده شوشو چیزی نمینویسم دلیلش اینه که نمیخوام اگه یه وقتی ناراحتی هم پیش میاد ثبتش کنم . دوست ندارم انرژی های منفی بهم حس بدی رو انتقال بده. وقتی که بیش از اندازه روی یه مسئله حساس میشم دیگه از ذهنم خارج نمیشه . پس همیشه سعی میکنم اگه یه وقتی دلخوری از خونواده شوشو برام پیش میاد سریع توی دلم دفنش میکنم که توی ذهنم نمونه . چون در این صورت نمیتونم ببخشم و رابطه هامون به هم میخوره ! مثل همین هفته که رفتم خونه مامی اینا موهامو رنگ مردم چون عروسی دخی عمه شوشو نزدیکه منم میخواستم موهام از رنگ مشکی دربیاد مامی گفت باید کم کم روشنش کنی چون موهات دمیج میشه . منم موهام یکمی روشن تر کردم یعنی به حالت قهوه ایی سوخته در اومد . وقتی خواهرشوشو دید منو گفت وای ملی تو که دوباره موهاتو رنگ کردی اون جوری بهتر بود اون رنگه خیلی بهت بیشتر میاومد ! بعد رفته به مادرشوشو گفته اونم میگه مگه تو موهاتو رنگ کردی ملی ؟ میگم بعله ! وقتی دیده میگه خیلی بد شده خیلی بده ملی اینجوری ! و ....... به جای اینکه بگن مبارک باشه این حرفا رو میزنن . خیلی ناراحت شدم ولی چیزی نگفتم . بعدش سر سفره عصرونه میگن که ما اگه میدونستیم ایمان آش نمیخوره خودمون میخوردیم ! یعنی تو هم هیچ ! حالا مادرشوشو میدونه که شوشوی من آش نمیخوره و بخاطر من زنگ زده بود که بیاین آش درست کردم ولی نمیدونم چرا یهویی اونجوری گفت . شوشو متوجه ناراحتی من شد ! بعد نوبت پدرشوشوشده اومده یه نگاهی میندازه به پای من که لاک داره و تاسف میخوره ! نمیدونم به من چه که اونا اونطورین . بهمن چه که مادرشوشو سال به سال و عروسی به عروسی موهاشو رنگ میکنه و آرایش میکنه در صورتیکه مامی من هر هفته موهاشو رنگ میکنه اگه هفته ایی نباشه حداقل توی هر ماه موهاش یه رنگه . هیچ وقتم بدون آرایش نیست . شب که رفتیم خونه خودمون دیگه نتونستم تحمل کنم و گریه کردم خیلی زیاد . ایمان با صبوری به حرفام گوش داده میگه بهشون تذکر میدم که اونجوری حرف نزنن . اونوقت من میگم نه شوشو جون خونواده اتن ناراحت میشن ولشون کن ! زیاد پیش نمیاد که اینجوری بشه ولی اگه بشه هم من دوستندارم بهش فکر کنم چون میرزیم بهم .چون خیلی حساس شدم و زودرنج دوست ندارم به این مسائل فکر کنم. همین مسئله ایی که نوشتم اینجا الان چند روزه که فکرمو درگیر خودش کرده و اعصاب مصاب واسم نزاشته . برسونین اون انرژی های مثبتتون رو دوستان خواهشن . برای خدا نوشت :خداجونم بهم کمک کن . دوباره بهم مهربونی رو یاد بده نمیخوام این کینه لعنتی که توی دلمه جا خوش کنه میخوام جاشو بدم به مهربونی ها به خوبی ها . میخوام سرمو بزارم روی شونه هات خدا اجازه میدی ؟ برای شوشو نوشت : میدونی وقتی که لجبازی میکنی دیگه منطق برات معنی نداره ؟ ممنونم از اینکه وقتی از مامانت و یا خواهرت گله و شکایت میکنم ناراحت نمیشی . ممنونم که توی رابطه ماها فقط و فقط منطقت حکمرانه . ممنونم از حمایت هات عزیزم .
تولدش ۲۵ خرداده . تولد داداشی هم ۲۱ خرداده . اصلا دودل موندم بگم خونواده هامون بیان خونمون یا نه ؟ اصلا دوست ندارم شب تولد شوشو خسته باشم مهمونی گرفتن هم یعنی خستگی مفرط . 
میگم من ماه پیش خریدم ۴۵۰۰ . میگه اون خرید قبل بوده الان قیمت این شده !
نمیدونم چرا خانومه فکر کرد من گوشام مخملیه . گفتم خوب پس میرم همون داروخونهه میخرم که قیمت قبلی باهام حساب کنه
! حرصش گرفت و گفت فکر نمیکنم داشته باشه .
منم اومدم نزدیک خونمون رفتم داروخونه میبینم همون قیمت ۴۵۰۰ میده .خوشحال شدم از اینکه اونجا گوشام دراز نشد .
بوی رنگ و روغن . پالت هزاررنگ و مانتوی نقاشی شده . دلم یه باشگاه میخواد که برم تا خنکی هواش نوازشم کنه .
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 11:24 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |