تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

برام جالب بود وقتی که با همه  دلتنگی  باهاش که حرف میزدم انگاری تموم دنیا جمع میشدن برای شاد کردن من ! وقتی که از بدی های زندگیم براش میگفتم اونقدر آروم و صبور دلداریم میداد که همه غصه هام فراموشم میشد . وقتی که برای اولین بار بزرگترین راز زندگیمو بهش میگفتم و نالیدم از زندگی بارون می اومد چشمای منم بارونی شده بودن و یه بغض سنگین توی گلوم پا فشاری میکرد . وقتی واقعیتی رو بهش گفتم که فکر میکردم همیشه بخاطر این واقعیت ترکم میکنه با صلابت و سنگینی خودش ازم خواست که در موردش حرف نزنم . وقتی که با تموم افکار بچگونه خودم میخواستم یه جورایی اذیتش کنم لبخند کوچیکی میزد و تظاهر میکرد . و من غرق در خوشی های خودم میشدم . وقتی قدم  به قدم باهاش زیر درختای بلند راه میرفتم توی رویاهام گم میشدم و او بود که با لبخند فقط و فقط منو نظاره میکرد . فقط او بود که با لبخند به من فهموند سختی های زندگی در گذره . بهم فهموند که باید به زندگی لبخند زد . بهم فهموند نمیشه از  سختی ها فرار کرد باید باهاشون مدارا کرد باید همیشه مقاوم بود . و خیلی چیزای دیگه  ...

و هنوزم همون اوست که صبورانه کنار من تموم دلتنگی هامو التیام میبخشه و مرهمیه روی زخم های دلم . زخم هایی که از غریبه ها نیست از .... هنوزم اوست که شانه هایش تکیه گاه تموم خستگی ها و دلهره های منه . و آغوش گرمش مامن بغض های بی پایان من .... .

برای تمام مهربانی هایت صبوری هایت و همدردی هایت  بی نهایت سپاس  همسر عزیزم .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب بدجوری دلم گرفته بود هوای خنک بعد از ظهر منو یاد خیلی از چیزایی انداخت که نباید و شایدهم باید می انداخت . بیشتر از هرچیزی یاد آقا جونی که مونس  شبهای سر و ساکتم بود . یاد آقا جونی که توی همین بعد از ظهرهای خنک  کنار تختش میشستم و اصراری شیرین ازش میخواستم بریم توی حیاط . حیاطی که پر بود از درختای سبز و رنگی . دیرزو وقتی که مادرشوشو سبزی های باغچه اشونو برام آورد دقیق یاد همون لحظه ها افتادم .رو به خواهرشوشو و شوشو میگم بابابزرگ منم توی باغچه اش سبزی میکاشت ! و انگاری همه میخوان از یه چیزی فرار کنن که مسلما اون چیز یاد اقاجون من و گریه هامه بحث رو عوض میکنن . دلم برای خنکای باد پنجره ماشین تنگ شده .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

توی همین هفته بود که برای خواهرشوشو کیک پختم و بردیم خونشون البته با سالاد الویه و بقیه چیزا . گفتیم فقط میخواهیم یه سر بهتون بزنیم و بریم وقتی که مارو با دستای پر دیدن اونقدر خوشحال شدن که خوشحالیشون برام غیر قابل هضم بود ! با شوشو رفته بودیم . یه شب قبل از تولد خواهرشوشو که شب بعدش با همون کیکی که من پخته بودم یه تولد گرفتن . که فقط دخترای ساختمونشون بودن  واسه همین شوشو تنها موند خونه !

عکس کیک رو هم در اسرع وقت میزارم .

تولد خواهرشوشو اصلا بهم نچسبید چون شوشو جونم خونه تنها بود ساعت 11 بود که پدرشوشو منو برد خونمون و دیدم شوشو بی شام خوابیده تا صبح کابوس میدیدم . فعلا که هیچ خبری نیست . چرا اینجا اینقدر سوت و کور شده راستی ؟

پ.ن : از نوشته هام که خسته نمیشین ؟ نمیدونم میدونید یا نه دلتنگی درد عجیب بدیه . گاهی اونقدر  هوا هم برام کم میشه که قدرت نفس کشیدن رو هم ندارم !

پ.ن : یه وقتایی عجیب غریب یاد فداکاری های تو میافتم عزیزم . ببخش  که  برات من یه خورده کمم !

پ.ن برای خدا : خدایا بگم شکر کم نیست ؟ نمیدونم چی باید به زبون بیارم که از همه نعمت های تشکر کنم ! من بنده  تو ام . پس زبونم غاصره توی گفتن سپاست .

پ.ن : ......................

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:14 توسط ملیحه |


 

سال ها پرسيدم از خود کيستم؟

آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چيستم؟

ديدمش امروز و دانستم کنون

او به جز من ، من به جز او نيستم


 

 **************************************************************

سه شنبه شب بود که بسیار اتفاقی  تصمیم گرفتیم راهی جم*کران بشیم . با مادرو خواهرشوشو و مامی و ناناز هماهنگ کردیم و شب ساعت 7 راه افتادیم . همه چیز خوب بود الا یه چیز 1 اینکه مادرشوشو زمین خورد و هنوز همچنان حالش بد میباشد .

اونقدر اونجا قشنگ بود که واقعا زبان از گفتنش قاصره ( غاسره ؟ نمیدونم بابا ) . شب که نزدیکا ی ساعت 2 بود رسیدیم و شوشو سریع خوابید چون باید فرداش میرفت سرکار . مامی اینا هم صبحش خیلی زود رفتن و من اومدم شرکت . شوشو تماس گرفت که شب یکی از اقوام که بسی با ایشان در گرم گرفتن  ماهریم میخواهن منزل ما رو به قدوم مبارکشون مزین کنند .  و مابسی در خستگی غرولند کردیم در دلمان . چرا که با دینا خانومی گلمان هم قرار وبلاگی داشتیم . ختم کلوم چون توی شرکت کاری نداشتم و تعداد مگس ها هم اندک بود و همکارم میتونست اونا رو بپرونه من راهی خونه شدم و مگس پروندن رو به همکارم محول کردم . زود شامم رو درست کردم . کاهو خرد کردم . جارو برقی کشیدم . گردگیری نمودم و الباقی داستان که معرف حضورتان هست دیگه . یک کلام به امور کوزتی مشغول بودم . بعدشم که وقت دکتر ! داشتم .

هی چرا فکر بد میکنی ؟ به جون خودم که نه به جون شماها هم که نمیشه به جون این همکارم باید زودتر تکلیفم رو بایان مسئله روشن کنم دیگه .

خلاصه یه دوشم گرفتم و حالا بارون بود که می ا ومد . خدا رو شکر دیگه فک کنم امسال شعا*ر کم آبی به یه شعا*ر دیگه تبدیل میشه ! کم کم آماده شدم از خونه زدم بیرون . بعدشم که رفتم سر قرار با دینا خانومی گل و بسی مشعوف شدم از دیدنش . اونقدر که این دختر گله و خانوم . کلی مهربون بود . همین جا از دینا جونم تشکر میکنم برای وقتی که در اختیارم گذاشت . کلی بهم خوش گذشت دینا جون از بودن در کنارت لذت بردم . ساعت خوبی بود .

اومدم خونه و سالادم رو تزیین کردم . و منتظر شوشو اینا شدم . آق اسی مهمون جونمون هم کلی از دستپخت این جانب کوزت ملیحه کلی تعریف نمود و من از این بعد اسمم رو از کوزت ملیحه به سر آشپز ملیحه تغییر میدم . به جون سامان فقط واسه خاطر حرف آق اسی . نکنه یه وقت دلش بشکنه .

بعد اینکه آق اسی رفت شوشو که بهش خوش گذشته بود گفت فردا دختر عموم اینا رو دعوت کنیم . منم که شوهر ذلیل . گفتم چشششششششششششششششششششششم عزیزمممممممممممممممممممممممممممممممم .

دیگه جونم براتون بگه که 5 شنبه از صبح زود که بیدار شدم یعنی ساعت 9.30 مشغول آشپزی شدم . اول خورشت قورمه سبزی درست کردم . تا شب دقیقا شونصد و شصت و شیش بار بهش سر زدم تا خوب جا افتاد . خانومای محترم حواسشون باشه اگه بشه شونصد و شصت و هفت بار خورشتشون میسوزه . بعدشم فسنجون . مرغ و برنجم رو هم دم گذاشتم . کاهو رو هم شستم و بعد از ناهار یه چرتکی زدیم آی چسبید ای چسبید .بعد هم که بیدار شدیم با شوشو به سان کارد و پنیر صحبت نمودیم . و شوشو رو از خونه محترمانه بیرون کردیم . البته شوشو صبح هم بیرون رفته بودا اما برای خرید . شوشو که رفت منم مشغول درست کردن ژله شدم بعدش سالادم رو تزیین نمودم میوه ها رو شستم و اماده کردم . که خواهرشوشو رسید. با کمک خواهرشوشو میز شام رو چیدم البته بدون غذاهاش هاااااااااااا . بعدشم زرشکم رو آماده کردم . و لباسامو عوض کردم و منتظر مهمونا شدیم . شوشو هم اومدو یه دوش گرفت و مهمونا اومدن . بشی خو ش خوشانمون بود اون شب . یکی از این همسایه های از خدا بیخبرمان توی شب وف*ات جشن تولد گرفته بود اون هم از نوی درهمش ! وای بلا به دور مادر . یهو ساکت میشدن و یکباره صدای جیغ و هوراشون میرفت هوا . ما هم که یه وقت فکر نکنی گوش میدادیم ببینیم چه خبره ها اصلا . استغفرا...

خلاصه موقع شام از اونجایی که ما هنوز کولرمون رو درست نکردیم و هوا هم گرم بود و این واحد بغلیمون هم هنوز خالیه درب واحد رو باز گذاشتیم . و بسیور از شنیدن صداهای شاد مشعوف شدیم . دیگه همه کلا ریتمیک غذا میخوردن .و صدای خنده هامون سر به فلک گذاشته بود . موقع خوردن ژله ( از این ژله آکواریمی ها درستیده بودم ) شوشو به شوشوی دختر عموش میگفت آق --- از این تمساح ها بخور اینقدر خوشمزه اس . خواهر شوهری میگفت از این سنگاش نخوریدا دل درد میگیرید. منم میگفتم قوراغه اشم خوردنیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقتی به خودمون اومدیم اونقدر خندیدم که نگو . واقعا ما فکر اینو نکردیم که اگه یه وقتی کی از تو پله ها رد بشه و حرف ها ی مارو بشنوه چه فکری میکنه ؟! تمساح و سنگ و قورباغه !

جمعه صبح هم رفتیم خونه مامی اینا البته خواهرشوشو هم با ما اومد . و بعداز ناهار نیم ساعتی تمرین کردیم و داداشی رو دور از جونش تا سرحد مرگ رسوندیم بسکه حرصش دادیم . بعد از ظهر هم اومدیم خونه مادرششو اینا یکمی آش خوردیم . شوشو و خواهرشوشو و پدر شوشو یکمی فوتبال بازی کردن . و با مادرشوشو یکمی غیبت کردیم وبسیور مشعوف و خرسند شدیم از اینکه مادرشوشو جانمان جواب دندان شکنی به یه بنده خدایی که پشت سر من حرف زده بودن دادند . پر واضح که حرف مادرشوشو جانمان الهی درد و بلایش نازل شود بر سر دشمن ! مشت محکمی بود بر دهان اون بنده خدا.

پ.ن : واقعا ما بنده ها چرا هیچ وقت قانع نمیشیم ؟ خود من یه روزی بزرگتری آرزو و خواسته ام از خدا شوشوم بود . حالا چی ؟ هزار تا آرزوی دیگه پشت سر هم ردیف کردیم و خیلی راحت قبلی ها رو فراموش ! و اصلا هم به خودمون زحمت شکر گذاری رو نمیدیم . دلم میخواد داد بزنم خدای من شکرت برای همه چیز .

پ.ن : این روزا با قانون جذب خیلی حال میکنم .

پ.ن : من همچنان منتظر  وقوع حادثه ماهانه میباشم .

پ.ن : برای تولد خواهر شوشو به داداشی سپردم ادکلن بگیره بیاره برام . اگه بشه براش کیک درست میکنم و میبرم براش . ببینین چه عروس خوبی ام من .

پ.ن : شوشو جونم ممنونم از اینکه وقتی مهمون داریم کلی بهم کمک میکنی و نمیزاری خسته بشم . 6 ماهگیمون مبارک عزیزم . دلم یه بخل تنگ با بوی عطر ت*ن ات رو میخواد عزیزم . هیچ میدونستی وقتی لجبازی میکنی چقدر قیافه ات خواستنی میشه ؟

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:34 توسط ملیحه |

هفته پیش که نبودم توی خونه چتر زده بودم و در حالت استراحت بودم . دوباره این قلب من یکمی بازیش گرفته بود و مجبورم کرد تا یکمی هم بهش استراحت بدم .

این روزا هیچ خبر خاصی نیست . طبق معمول من و شوشو مثل مورچه های کارگر از صبح میایم بیرون از خونه تا شب . همش در حال کار کردن هستیم . شب هم که میریم خونه اونقدر خسته اییم که فقط یه چیزی بعنوان شام میخوریم و میخوابیم . کلاس درایوینگ من هم تمو شد و الان دنبال بقیه کاراشم تا برم واسه امتحان نهایی .

جمعه مامانی اینا مهمونی داشتند ما از 5 شنبه رفتیم اونجا البته بعد از فوتبال . شوشو دوباره دندونش درد گرفته بود که بابایی یکمی براش محلول نشاسته درست کرد و مامی هم بهش کپسول داد و بعد از شام یکمی بهتر شد .

نمیدونم این چه حکمتیه که وقتی شوشو مریض میشه یا ناراحته من از قلب درد به خودم میپیچم !

جمعه هم بعد از کمک کردن به مامی با شوشو و داداشی و ناناز رفتیم برای تمرین . نشستم پشت رل و یکبار هم خاموش نکردم ! و شوشو کلی کیف کرد . البته بنده خدا از ترسش نشست عقب پیش ناناز و داداشی  در جوار من نشست و همراهیم کرد . شوشو یه وقتایی استرس هم القا میکرد . در کل همه راضی بودن .من با پراید یاد گرفتم برونم ولی با ماشین شوشو یکمی غریبه بودم ولی خیلی حال داد ماشینش نرم بود انگاری .

این روزا به شدت منتظر همون واقعا ماهانه هستیم ولی انگاری تاخیر در وقوعش به وجود اومده . از اول هفته یه حال بدی دارم که نگو مدام دل پیچه و دل درد  با گلاب به روتون ! دیشب به شوشو میگم نکنه ما هم نیز بله ؟! شوشو میگه نه بابا تو خودت هنوز کوچمولویی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب کلی با شوشو به زبون اجن*بی ها صحبت کردیم . دیدن این شبکه تی وی پرشیا یه شو داره واسه خواننده ها . من دنبال اسم اون آهنگه ام که اون دختره خوندش قدیمی بود امید زد توی ذوقش .دختره یه لباس طوسی پوشیده بود . الان فهمیدین شما من چه آهنگی رو میگم ؟

مستند های شبکه بی بی *سی *پرشین رو نگاه میکنین ؟ دیشب واقعا حالم بد شد از زندگی این جور آدما !

دیروز مادر شوشو اینا خونه مادر بزرگ شوشو بودن . مامی اینا هم شب همه دوستاشون خونشون شام دعوت داشتن اونوقت من توی خونه ام تنها نشسته بودم و حوصله ام سر رفت از تنهایی ! اونقدر دلم گرفت . مدادم یاد خانومی بودم میخواستم هی بهش زنگ بزنم گفتم شاید شوشوش اومده باشه خونه و زشته الان میخواد به شوشو و زندگیش برسه .

گفتم که با خانومی حرف زدم ؟ همین روزا دنبال یه فرصت مناسبیم که همو ببینیم . برو بچز یونی  میخوان هماهنگ کنن که همو ببینیم . احتمالا قررارمون میشه برای سینما و به احتمال بیشتر و بیشتر خونه نفیسه اینا که میدونم کلی بهمون حال میده خونشون بسکه این دختر باحاله .

دیشب خواب دیدم با خواهر شوشو دعوام شده . خدا بخیر بگذرونه . 21 تولد خواهرشوشوهه . میخوام براش ادکلن بگیرم .

توی خرداد هم که تولد شوشو و داداشیه . خدا به دادم برسه . البته به داد جیبم .

دلم برای آقا جونم تنگ شده شدیددددددددددددددددددددددددددد . آقا جون دلم هواتو کرده . چرا دیگه نمیای به خوابم ؟

برای خدا نوشت : خدایا میخوام اینو یاد بگیرم که به هرچی که دارم خرسند و راضی باشم . کمکم کن .

عشقولانه نوشت :ممنونم از گرمای آغوشت . ممنونم از تموم محبتات . ممنونم از نگرانیت . با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته . همه رگ هام از حرارت نگات خون میگیره

**      میخوام آش رشته درست کنم اما نمیدونم میزان حبوباتش چه جوری باید باشه 1 میشه کمک کنین لطفا ؟!

چقدر پراکنده حرف زدم . امیدوارم شماها بتونین چیزی ازش سر در بیارین .

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:52 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com