X
تبلیغات
یک عاشقانه ی آرام

یک عاشقانه ی آرام

زندگی دو نفره من و همسریم

همین جوری !

من واقعا شرمنده شما دوستای گلم هستم که اینهمه نگران من شده بودید و بی نهایت از راهنمایی ها و نصیحت هاتون  ممنونم .

وا... هی میخواستم بیام یه چیزی بنویسم دیدم هیچ اتفاقی نیست که بخوام بنویسم . جز اینکه الان هم من و هم شوشوی عزیزتر از جانمان سرما خوردیم . نمیدونم دیگه این چه مدلشه که این سال جدید واسه من فقط سرما خوردگی به ارمغان آورده . از اول سال تا حالا هی سرما  میخورم .

خوب حالا که هیچ چیزی برای گفتن نداریم بزارین از شیرین کاری هام براتون تعریف کنم .

همون اوایل روزای زندگیمون بود که من بد جوری بهونه گیر بودم . یه روز که نه یه شب دراز کشیده بودم روی تخت شوشو اومد دید من ناراحتم کلی باهام حرف زد و خلاصه اونم همون جوری دراز کشید کنار من تا با من مثلا همدردی کنه و منو از اون حال وهوا بیاره بیرون ! منم یه آدم خیلی سیریشیم J (حالا منو با یه چهره خیلی خندون تصور کنین که روی کول شوشو سواره و هی داره حرف میزنه ) شوشو : ملی جونم بیا بریم یه چایی با هم بخوریم . من : نه عسیسم هنوز کتری جوش نیومده .

شوشو: بابا به خدا کتریه ترکید اونقدر جوشید من میدونم جوش اومده . بیا بریم . بیا از خر شیطون پایین ( یه وقت خدایی نکرده فکر بد نکنین ها من گفتم  روی کول شوشو سوار بودم ) من : نشم تا بنا گوش بازه و دارم شوشو رو قلقلک میدم . شوشو : ساکته سکت هیچی نمیگه دیگه ! من : عزیزم فکر نمیکنی یه بویی میاد ؟ شوشو : بی تربیت خودتی !!!!!!! من : نه به خدا داره بوی سوختنی میاد وای فکر کنم دسته کتری آب شد . حالا من و شوشو داری میدویم سمت آشپزخونه . نه که خونه هامون درندشته حالا میدوییدیم مگه به آشپزخونه میرسیدیم ؟! بالاخره بعد از تلاش های بسیار زیر گاز رو خاموش کردم و قوری چایساز ! رو که روی کتری گذاشته بودم رو برداشتم دیدم یکمی از دسته اون آب شده ! حالا من و شوشو رو روبروی هم تصور کنین جلوی سینک ظرفشویی و من قوریه توی دستم روی هوا  . من : وای ایمان دیدی این بود داشت آب میشد حیف شد ول ی خدا رو شکر انگار زیاد خراب نشده ! شوشو : فقط همونجوری داره نگام میکنه و منم بهش لبخند تحویل میدم . که یهویی قسمت شیشه ایی قوریه از بدنه پلاستیکیش جدا میشه و میافته توی سینک . شوشوبا اشاره به قوریه : آره واقعا خدا رو شکر چیزیش نشده !

این یه نمونه از شیرین کاری های من بود . اینقدر از این کارا کردم  میخواین یکی دیگه براتون تعریف کنم ؟

یه شبی که خیلی رمانتیکانه کنار هم  خوا*بیده بودیم و منتظر صبح بودیم من هرکاری میکردم دیدم خوابم نمیبره . شوشو هم اون شب نمیدونم دندونش مثل اینکه درد میکرد و من مدام میترسیدم که نکنه تب داشته باشه . حالا تصور کنین که شب ما هیچ نوری توی خونه نداریم چون معمولا چراغ های خواب رو هم خاموش میکنیم . بعد خیلی قشنگ من با اون ناخن های بلندم اومدم تا ببینم شوشو تب داره یا نه ! که یهویی دستم رفت توی چشم و دماغ شوشو ! حالا هم خودم ترسیده بودم و هم شوشو از خواب ناز هفت پادشاهش بیدار شده بود .... همچین با تعجب منو نگاه میکرد که نگو بیچاره انگار حس میکرد خواب دیده . میگفت اگه من نخوام بهم محبت کنی چکار باید بکنم ؟!

وای اونقدر خودم ریز ریز زیر پتو خندیدم که نگو . همین جوری شد که صبح شد دیگه .....

برای خدا نوشت : خدایا شکرت .

عشقولانه نوشت : بخاطر تموم حس های قشنگی که بهم میدی ممنونم ازت شوشوی خوبم . ممنونم از اینکه حتی وقتی یه روز خسته کننده رو گذروندی بازم وقتی میای خونه پرنشاط و شادی . ممنونم از اینکه هرکاری میکنی تا من خسته نباشم . ممنونم برای همه مهربونی هات عزیزم .

پ.ن : من خوبم . یعنی دیگه از اون حس و حال اومدم بیرون . فقط یکمی سرما خوردم .

پ.ن : اگه یکی از همین روزا دیدین یه خانوم ایر*انی پیدا شده که زده رو دست شوما*خر بدونین که اون منم . از امروز کلاسای شهریمون شروع میشه . خدا به خیر بگذرونه .

پ.ن : این قالبه خوبه ؟ راستی فردا تولد دو سالگی  وبلاگ منه . وبلاگ جونم تولدت مبارک .

 

امروز اضافه شد : به دعوت بهناز جونم به بازی قوانین روابط عاشقانه  توی این بازی شرکت میکنم :

قوانین من در روابط عاشقانه : اول یه توضیحی بدم  که من تا جاییکه میتونم به این اصول پایبندم و ترکشون نمیکنم .

۱) محدود نکردن دیگری  به عبارتی آزاد گذاشتن طرف مقابل : هیچ وقت شوشو رو محدود نمیکنم که اینجا برو اونجا نرو . و کارهایی از این قبیل

۲) چک نکردن دیگری و اعتماد کامل داشتن به هم : هیچ وقت تا حالا نشده  برم سراغ گوشی شوشو و یا بقیه وسایلش و اونا رو چک کنم .

۳) دروغ نگفتن : هیچ وقت به هم دروغ نمیگیم . تحت هیچ شرایطی . حتی اگه راست گفتن منجر به یه مشاجره هم بشه .

۴) دوست بودن قبل از همسر بودن : این برای من خیلی مهمه که قبل از اینکه همسرم باشه یا همسرش باشم مثل یه دوست برای هم میمونیم .

۵) نباید همه چیز رو به زبون حرف گفت خیلی چیزا رو میشه از روی احساس و حتی زبون چشمها فهمید . حتی غرور طرف مقابلت توی گفتن دوستت دارم .

۶) احترام  و کمک به همدیگه توی تموم مسایل اعم از مالی و .. حتی خونه داری ( البته شوشو در این مورد خونه داری اگه بهش بگی لج میکنه و دیگه کار نمیکنه ولی این روزا کهمن کلاس دراوینگ هستن شوشو همه چیز رو مرتب میکنه و به کارا سر و سامون میده .)

۷) اگه از چیزی خسته ایم و یا اینکه میخوایم بریم توی غار تنهایی هیچ وقت دل اون یکی رو نمیشکونیم . از طرف مقابل مهلت میخوایم .

 

و منم ۵ تا از دوستای خوبم رو  به این بازی دعوت میکنم  به خدا شرمنده بقیه عزیزام هستم ولی قانون اینه منم شانسی میگما به خدا : عسلی . دردونه . پرنده . غزل  و  رخی جون .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 12:59  توسط ملیحه   | 

تلخ شدم این روزا .

 

تلخ شدم این روزا . تلخ تلخ مثل طعم یک قهوه بی شکر توی هوای داغ تابستون که اصلا هم نمیچسبه . این روزا خیلی به هم ریخته ام . نمیدونم چرا . دوست دارم با همه لجبازی کنم . اگه الان یکی بگه روزه میگم نه شبه و حرفم رو با زور ثابت میکنم . این روزا دلم برای همه چیز تنگ میشه برای تموم روزای مدرسه  که با بچه ها بیایم بیرون از کلاس و بشینیم حرف بزنیم و بعد ببینیم که یکی داره از راز هایی میگه که هیچ وقت هیچ کس ازشون خبر نداشت . دوست دارم مثل همون موقع ها با مژده و زهرا و پریناز و بقیه بشینیم روی زمین خاکی بدمینتون مدرسه و حال کنیم که بچه های خاکی هستیم و قاه قاه بخندیم به سوتی هامون به تموم بچگی هامون به همه مسخره بازی هامون . این روزا عجیب دلم هوای  روزایی رو کرده که میرفتیم کتابخونه و مثلا درس میخوندیم برای کنکور ! درس که نه مدام یا میخوردیم یا دراز میکشیدیم روی چمن های فضای سبز . یا همش از داستان های عشقیمون میگفتیم  برای هم . و گاها به هم دلداری هم میدادیم . دلم برای تموم اون لحظه های پر تپش استرس زا تنگ شده که با شوق زنگ میزدم شرکت شوشو تا بتونم صداشو بشنوم . اون موقع ها هنوزم مدرسه میرفتم ! دلم برای تموم لحظه های قشنگ یواشکی ها تنگ شده . برای تموم اون دقایقی که با  استرس می رفتم به دیدن شوشو و بعد برای زهرا تموم داستان رو میگفتم .دلم برای اون قرارهای مرموز تنگ شده ! .....

دلم برای آقاجونمم تنگ شده . برای آقا جونی که هیچ وقت لحظه های بودنش رو یادم نمیره . هیچ وقت یادم نمیره که بعداز ظهرها توی حیاط سبز خونشون جمع میشدیم و بساط عصرونه حاضر بود . آقاجون برای هممون بستنی میخرید اونم بستنی قیفی چون من هرچی اونو لیس میزدم تموم نمیشد ! میرفت بیرون مغازه آقا فریدون سوپری محله یه جعبه از اون بستنی های قیفی خوشمزه میگرفت برای همه . بستنی هایی که هیچ وقت نمیتونم طعمش رو جای دیگه پیدا کنم . آقا جونی که هنوزم جای خالیش رو اون ته قلبم حس میکنم و زجر میکشم .

این روزا وقتی صدای بابایی رو از پشت گوشی میشنوم حس میکنم که چقدر دوسش دارم ولی ..... . این روزا با شنیدن صدای ناراحت و گرفته مامی  اشکهام جاری میشن . مامی که سنگ صبور هم بودیم و حالا برای اینکه من غصه نخورم چیزی بهم نمیگه ! این روزا با دیدن نانازم که غمگین شده رنج میکشم . این روزا برای داداشی هم ناراحتم که چرا...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این روزا تلخ تر از اونیم که شوشو بتونه درکم کنه . این روزا مدام مادرشوشو و یا خواهرشوشو جویای این هستن که بدونن من چرا اینطور شدم . چرا ملیحه به یکباره اینقدر ساکت و مغموم شده ؟ این روزا اونقدر تلخ شدم که خودم باور ندارم . درست مثل وقتیکه دفتر خاطراتم رو خوندم و اشکهام جاری شدن . این روزا عجیب دلم گرفته . از کی و از کجا و چرا شو خودمم نمیدونم ! ولی حس تنهایی خاصی دارم . شوشو هم میپرسه چرا اینجوری شدی ؟ در جوابش فقط یه لبخند ملیح م بس . و شاید گاهی هم یه توضیح که مگه چه جوری شدم ؟ این روزا بیشتر از اونچه که حرف بزنم میشنوم . فکر میکنم . توی فکرام غرق میشم . توی فکرام میخوابم . توی فکرام مادر میشم . توی فکرام میمیرم و هزارتا فکرای دیگه . اصلا شاید توی همین فکرها زندگی میکنم . این  روزا دلم یه جای دنج و خلوت میخواد که بشینم فکر کنم . گاه یهم گریه کنم . گریه  کنم تا وقتیکه سبک سبک بشم . گریه کنم شاید از درد قلبم کاسته بشه . این روزا من دلم همون اتاق تاریک خونه مامی اینا رو میخواد . این روزا دلم اون روزا رو میخواد ! این روزا دلم میخواد برم مشهد . این روزا بدجوری به اما رضا متوسل شدم تا شاید منو بطلبه بعد از بیست و یک سال و اندی .

این روزا به اون لحظه ایی فکر میکنم که تو زودتر از من رسیدی خونه و منو که میرسم خونه و از سرمای بیرون شاکی ام توی گرمای تنت غرق میکنی . بعد دعوتم میکنی به نشستن . یه چای گرم توی اون هوای بارونی و سرد . بعد یه بشقاب میوه . میوه های تازه و خوشرنگ . و بعد هم بستن چشمانم و یک ظرف هندوانه قرمز که این روزا عجیب دلم هوسش کرده بود . و درست توی همین لحظه هاست که دیگه نمیتونم از آغ**وشت دل بکنم و غرق بو*سه ات میکنم و اشک توی چشمای روشنم حلقه میزنه برای تموم مهربونی هایت !

این روزا فقط شاید پیدا کردن معلم قدیمی ام خوشحالم کرد و حین خوندن مطالبش اشک شوق از چشمانم سرازیر بشن .

برای خدا نوشت : خدایا بگیر دستم رو نزار بشکنم میدونم همه چیز رو میدونم ناشکری و ناشکری و ناشکری رو میدونم . به بزرگی خودت قسم میدونم قدرش رو ندونستم . میدونم . تو بم یه مهلت دیگه بده . بزار یکبار دیگه طعم خوبش رو حس کنم . خدایا تنهام نزار . من همون بنده محتاجتم . خدایا من اینجام همین پایین . دستام روبه بزرگی و بخشش تو بلند شدن . خدایا من حاضرم برام غیبت نزن .

برای شوشونوشت : برای همه مهربونی هات ممنونم عزیزم . میدونم از تموم این چیزایی که اینجا نوشتم تو هیچ خبری نداری ولی حس میکنی یکمی گرفته و اونو به حساب دلتنگی برای مامی اینا میزاری . میدونم که بهترین حس های دنیا رو داشتن تو برام به ارمغان آورد . میدونم که میدونی اندازه دوست داشتنم رو . نه یکبار نه دو بار و نه .... بلکه به تعداد نفس هام تو رو میخوام .

تو رو باد مثل گل نوازش کرد و بویید    با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید

این روزا من فقط دلم گرفته .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:11  توسط ملیحه   | 

قلب من بازیش گرفته !

سلام یه سلام بارونی خیس خیسه خیس 

وای که من عاچق این حال و هوای بارونی ام و توی بهار میمیرم برای بارون و حس بوی نم . از روزمرگی هام بگم براتون  ... مهمونی روز 5 شنبه رو یادتونه کنسل شد چون زن عموی شوشو در بیمارستان بسر میبرند والبته  من هم برای دیدادشان به بیمارستان شتافته ام ها  تاکنون 2 بار به دیدارشان نائل گشته اییم .

در پی یک تصمیم من و خواهرشوشو هر دو در یک کلاس درایوینگ ثبت نام کردیم البته اینم بگم که خواهرشوشو از من 3 سالی بزرگتر هستن . ( خوب بسه دیگه هی اینقدر نخندین باور کنین نشده بود تا حالا برم تصدیقمو بگیرم . ای وای نخندین دیگه ..... ) . خلاصه  توی یکی از همین روزایی که میرفتیم کلاس بود که سر یه مسئله واقعا بی معنی بین من و خواهرشوشو شکراب شد . قضیه از این قرار بود که مادرشوشو اینا خونه همسایه اشون اش پخته بودن . اون روز هم من خیلی حال مساعدی نداشتم چون هم سرما خوردگی داشتم و هم حساسیت این فصل که دیگه نورعلی نور بود . زود رفته بودم خونه وشوشو هم زود اومده بود خونه . من یکمی دراز کشیدم تا بهتر بشم برای کلاس . شوشو هم مشغول دیدن فوت*بال بود . زنگیدن بهمون که بیاین اینجا اش بخورید . ما هم یکمی زودتر آماده شدیم که بریم اونجا تا شوشو هم مارو ببره آموزشگاه برسونه . خواهرشوشو اینا که اول نبودن فقط پدرشووشو بود یکمی ما نشستیم و بعد پدرشوشو زنگید اونا از پایین اومدن بالا که یهو دیدم خواهرشوشو میگه بیا بریم پایین آش بخوریم ! گفتم من پایین نمیام .( دوست نداشتم با اون حالم برم ) دیدم یهویی ناراحت شد و رفت ظرف آش رو گذاشت روی اپن و رفت توی اتاقش دیدم رفتارش زشت بوده ولی گذاشتم به حساب بچگیش . برای فارغ التحصیل شدنش کادو خریده بودم . یه صندل اسپرت سفید خیلی خوچمل که با اون حال مریضم نشسته بودم با دقت کادوش کرده بودم . رفتم توی اتاقش و کادو رو دادم بهش و تبرک گفتم . گفت ممنون و میخواست قبول نکنه که از اتاقش اومدم بیرون . اونم اومد بیرون و یکمی آش خورد و حاضر شد تا بریم که شوشو گفت زود باش دیگه معطل تو شدیم بازم بهش برخورد و گفت با شما نمیام ! خودم میرم . بماند که با ما اومد .  کادو رو همون جوری گذاشت روی تخت و حتی از توی پلاستیکش هم درش نیاورد . اونقدر ناراحت شدم و از دست خودم عصبی بودم که اینطوری بهم توهین شده بود که نگو . خلاصه رفتی حتی یه کلمه هم سر کلاس باهاش حرف نزدم . خونه هم هیچ حرفی باهاش نزدم . موقع رفتن هم با همه خداحافظی کردم و بهش گفتم ببخشید مزاحمتون شدم ! گفت ممنون دستت درد نکنه برای کادو . گفتم خواهش میکنم و رفتم توی راهرو که دیدم بلند شده پشت سرمون داره میاد طبق عادت همیشگیش که میاد تا جلوی در خداحافظی کنه . ولی اصلا برنگشتم عقبو نگاه کنم همونجوری اومدم توی پله ها و رفتم پایین که دیدم شوشو هم داره میاد . شوشو گفت تقصیر تو بوده ناراحت شدم و تا خونه مشاجره داشتیم . ولی بعدش شوشو متوجه شد که من مقصر نبودم و اون داره از خونواده اش دفاع میکنه . اون شب اونقدر دلم گرفت که تا تونستم گریه کردم . و قلب درد شدیدی گرفتم که شوشو تا صبح مدام بیدار میشد و حال منو میپرسید . جواب محبت من این بود ؟ خلاصه دیگه شوشو هم کلی دلداریم داد . فرداش باید میرفتیم یه امتحان مقدماتی از تئوری ها میدادیم . که دیدم زنگ نزده و شوشو منو برد کلاس و بهم یاداوری کرد که میخوام از خواهرم امتیازت بیشتر باشه یادت نره .

توی آموزشگاه اوومد و خودش اشتی کرد !

پ.ن لازم الذکر : خواهرشوشو با اینکه از من بزرگتره  3 سال و خورده ایی ولی بعضی حرکت هاش بچگانه است . مثلا عاشق برنامه کودکه ! دختر فوق العاده مهربونیه ولی یه سری رفتاراش ادمو ازار میده . من یه دختر فوق العاده حساس و کینه ایی هستم این از بزرگترین معایب منه . همین یه حرکت باعث شد دیگه توی دلم هیچ مهری ازش به دل راه ندم . گرچه توی ظاهر بهش محبت میکنم ولی اصلا و ابدا توی دلم راهی نداره دیگه . یه مورد دیگه هم که ازش دیدم همون روزای اول عید بود که رفته بودیم خونه عموی شوشو مهمونی همه دور هم بودیم البته فقط خونواده ما و عموی شوشو بودن و مادرشوشو اینا . که بحث ماهی شد خواهرشوشو اومد بگه ایمان تو هم از وقتی زن گرفتی ماهی های ما میمیره که حرفش رو تا نصفه زد و بقیه اش رو قورت داد و سریع ماست مالیش کرد . من به روی خودم نیاوردم ولی موند تا بعدا سر فرصت بهش بگم که این حرفش یعنی چی ! من شخصا به این حرفا اعتقادی ندارم و اصلا خرافه پرست نیستم .

همون شبی که آشتی کرد من اومدم خونمون و اتفاقا دوست شوشو هم شام خونمون بود . تا رسیدم نمازم رو خوندم و شام رو اماده کردم و بعد از خوردن شام بود که دیدم حالم اصلا مساعد نیست . احساس خفگی میکردم موقع شام هم همینجوری شدم و واسه همین شام خیلی کم خوردم ولی بعد از شام دیگه نمیتونستم تحمل کنم ظرفا رو شستم رفتم توی دستشویی و اب یخ گرفتم روی پاهام شاید از گرمای تنم کاسته بشه . برای شوشو اینا چای آوردم ... دیگه نمیتونستم تحمل کنم قلبم داشت از جا کنده میشد .شوشو متوجه حال زار من شد منو برد کنار پنجره و کلی کتف هامو ماساژ داد برام چای نبات آورد .اما حالم بهتر که نمیشد هیچی بدترم میشدم ولی به شوشو میگفتم که نه بهترم . رفتم با کمک شوشو روی تخت خوابیدم و به شوشو گفتم بهترم شما برید به پیاده روی برسید . شوشو هم به این خیال که بهترم با دوستش رفت ولی هی زنگ میزد بهم بعد از 15 مین که اومد خونه دید من بهتر نیستم و ساعت 1 نیمه شب رفتیم بیمارستان قلب ! نوار قلب . نسخه . دارو . تجویز . نبض ........

تشخیص دکتر این بود که نباید عصبی بشم . !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلا که به خیر گذشته تا ببینیم چی میشه . من سابقه بیماری قلبی دارم ولی نه به این شدت!

دیروز ناهار خونه مامی اینا دعوت داشتیم با خونواده شوشو اینا . مامی  سنگ تموم گذاشته بود الهی قربون اون مهر و محبت مادرا بشم که از همه چیزشون برای بچه هاشو میگذرن . ناهار دلمه مخلوط ، زرشک پلو با مرغ ، پلو زعفرونی ، فسنجون و سالاد مکزیکی و فصل و بقیه مخلافاتش رو درست کرده بود .

دست گلت درد نکنه مامی مهربونم . خسته نباشی .

برای خدا نوشت : خدایا ازت ممنونم که بازم منو قبول کردی . ممنونم که به خواسته ام جامه عمل بخشیدی . خدایا ازت ممنونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم زیاد . خودت هوامونو داشته باش .

برای شوشو نوشت : از همه دلداری هات ممنونم عزیزم . ممنونم از اینکه با منطق رفتار میکنی و منو مجبور به هیچ کاری نمکنی حتی اگه اون کار باب میلت باشه . ممنونم از اینکه همیشه نظر من برای تو ارجحیت داره . ممنونم برای اینکه قبل از اینکه همسرم باشی دوست و همدمی  برام . برای همه مهربونی هات ممنونم . شانه هات مامن دلتنگی هایم هستند . شانه هایت را برایم  نگه دار .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:35  توسط ملیحه   | 

خاطرات پارسال و امسال ...

سلام

سلام به همه دوستای گلم به تموم مهربونایی که در نبودم به این جا سر میزدن و منو یادشون بود . سلام به بهار سلام به سال جدید سلام به 88 سلام به همه و همه

تا جاییکه تونستم به همه یه سر کوچولو زدم و از شرمندگیشون در اومدم . این برای فعلا بود تا بعدا حسابی از خجالت همه در بیام .

خوب از کجا بگم و از کی بگم ؟ از روزییکه حقوقامونو گرفتیم دیگه اینجا آفتابی نشدیم تا همین امروز که در خدمت شما عزیزان هستم . اون روز هرچی با دکترم تماس گرفتم نبودند . منم باید میرفتم برای اینکه ببینم مداوا جواب داده یا نه ! نگران بودم حسابی . فرداش که شوشو رفت شرکت منم مشغول امور کوزتی شدم و هرازگاهی هم زنگی به مطب دک یجون میزدم که بی نتیجه میموند . دیگه اونقدر مشغول کارای خونه بودم که نفهمیدم ساعت  3 بعد از ظهر شده  نمازمو خوندم و یه ناهار مختصری هم خوردم . دیگه کارای اشپزخونه تموم شده بود فقط مونده بود بوفه رو تمیز کنم و یه گردگیری حسابی انجام بدم و جارو کنم همه جا رو . بوفه رو که تمیز کردم دوباره به دکترم تلفن کردم و خدا رو شکر بهم وقت داد برای 1 ساعت دیگه اش . منم تندی کارم رو تموم کردم و یه دوش گرفتم و دویدم به مست مطب دکی جون که خدا رو شکر و الحمدلله مشکل برطرف شده بود البته من بازم نگران بودم چون دکی خانوم گفتن باید بری تست مامانی بدی !!!!!!!!!! وای منم که رنگ از رخسارم پریده بود منکر قضیه شدم و همراه با سوت زدن از مطب بیرون اومدم  . گفتم که بابایی اینا شام میخواستن بیان خونمون برام عیدی بیارن ؟ از ظهرش خورشت قیمه هم رو گذاشته بودم میخواستم برم دکتر زیرش رو خاموش کردم . چشمتون روز بد نبینه اونقدر خیابونا شلوغ بود که حد و حساب نداشت  من عاششششششششششق این شلوغی های دم عیدم . توی پیاده روها که اصلا نمیشد راه بری خلاصه که آمپولم رو یادم رفت از داروخانه بگیرم و رفتم به جاش یه روسری بری بری خریدم و بسی خوچحال به سمت خونه روونه شدم حالا ساعت چند بود 6 منم غذام حاضر نبود یکمی هم سر راه میوه خریدم و دیگه در این لحظه بود که وجدانم بیدار شده بود و با پتک میکوبید توی سرم که اگه غذاهات آماده نشن میخوای چکار کنی ؟ من بسی افسرده و نالان و مضطرب رفتم خونه هنوز لباسامو درنیاورده بودم که مرغمو رو درست کردم و زیر خورشت رو روشن نمودم و دیگه به کارام رسیدم شوشو هم اومد رفت یه دوشی بگیره و بیاد خلاصه مامی اینا اونقدر دیر اومدن که فقط رسیدن یه شام بخورن بماند که شوشو چقدر غر زد ( اینو گفتم محض اطلاع اون دسته از عزیزای دلم که میگن ما دوتا یه زوج خیلی خجسته ایم ) خلاصه دیگه اونا رفتن و ما هم خوابیدیم . فردا صبحش رو میخوام براتون توصیف کنم ببینید من چه میکنم با این شوشوی عزیزم :

روی تخت پر از کادوهای مامی ایناست همراه با خرده های کاغذ کادو . توی پذیرایی رختخوابها ولو هستن  توی اشپزخونه کتری روی گازه و شوشو منتظر صبحونه است و من خیلی خسته و نالان از خواب بیدار میشم . خیلی زود  صبحانه شوشو رو میدم و خودم صبحانه نمیخورم چون خیلی کار دارم . اول به آشپزخونه میرسم و تمیزش میکنم . من : عزیزم میشه کمک کنی این اشغالا رو ببری بیرون : شوشو در حال دیدن یک فیلم سینمایی کودکانه : هوووووووووووووووم ؟( البته بعد از یک ربع . چون موقع دیدن تی وی فرکانس صدای من دیر میرسه به شوشو ) باشه عزیزم چشمممممممممممممممممم . من : همین طوری هاج و واج نگاش میکنم چون اصلا نفهمید من چی گفتم ! میرم توی اتاق خواب . من : گلممممممممممممممم میشه یه لحظه بیایی و اینو برای من نگه داری ؟ بعد از چند دقیقه شوشو : بله چششششششششششششم . بعد از ربع ساعت من : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ ! شوشو با حالت دو : چی شد عزیزم ؟ من با حالت یک گودزیلای خشمگین : هیچی همون یه دونه ناخن آخریم هم شکست خوب شد ؟ شوشو که میدونه من از این قضیه فوق العاده ناراحت میشم با یه حالت مهربون و حاکی از ترس و بیم  میگه : خوب چرا منو صدا نمیکنی کمکت کنم ؟ چرا میخوای خودت تنهایی کاراتو بکنی ؟ اینجا منم باید کمکت کنم دیگه مگه نه ؟ و خیلی قشنگ ملافه روی تشک تخت رو درست میکنه و با عجله از جلوی چشمای خشمگین من محو میشه !و من باز همونطوری هاج و واج خودم تنهایی بقیه کارمو میکنم . میرم توی پذیرایی من : میشه یکمی این فرشو جابجا کنیم نه ؟ شوشو : ....... ایندفعه کلا فرکانس صدای من بهش نرسید چون اصلا جوابمو نداد .  کل کارام تموم شده بود فقط مونددوختن یکسری ملافه ها و آویز کردن یکسری لباس های شسته شده و مونده در ماشین . من : ایمان جونم میشه اون لباسا رو پهن کنی ؟ شوشو : چی ؟ باشه عزیزم . من : میدونم که تو کاری نمیکنی ولی برای دلخوشی خودمم بازم حرفامو تکرار میکنم . شوشو : فقط سکوت و خیره به تی وی !

لباسا رو اویز میکنم و ملافه ها رو میدوزم اولین بالش زیر دست شوشوهه . من : میشه اون بالشتو بدی ؟ شوشو : ..... مجبور میشم خودم بالشتو از زیر دستش در بیارم . ملافه اش رو میدوزم . میدمش به شوشو .... و این قضه تا سومین بالش ادامه داره !

بعد از صرف ناهار شوشو ابراز خستگی میکنه و میخواد بخوابه . منم همه کارام تموم شده و البته فیلم شوشو هم تموم شده ها . فقط مونده بود یه جارو برق یو طی و گردگیری . که شوشو قول داد اگه بزارم برای فردا هم گردگیری میکنه و هم طی میکشه . همونطوری که دراز کشیدیم برای خواب بصورت تفکیک شده دعوامون میشه و دیگه کلا تفکیک میشیم من توی پذیرایی و شوشو توی اتاق خواب . بالاخره اشتی میکنیم . منم جارو برقیمو میکشم ( اصولا من یه اخلاقی دارم تا همه کارام تموم نشه اروم و قرار ندارم و همش حرص میخورم . بین خودمون بمونه ها اینا نقشه بود برای اینکه من جارو کنم خونه رو !!!!!!!!) بعد از یه دوش مختصر رفتیم خونه مادرشوهری اینا که جناب عکاس که دوست پدرشوهری هستند بیان و سی دی عکسامون رو بدن و ما انتخاب کنیم . ( اون دفعه با داداشی نشد بریم ) خلاصه عکسا انتخاب شد با احتساب عکسایی که من انتخاب کردم باید  یه البوم 100 صفحه ایی میگرفتیم ! قرار شد بهمون خبر بدن که هزینه یه آلبوم ایتالیایی  با احتساب عکس های منتخب منتخب که جمعا نزدیک 100 تا میشد چقدر میشه ؟!!!!! اخر شبش هم یه سر با مادرشوهری و خواهرشوهری رفتیم 7 حوض و ما رفتیم خونمون . بازم دعوامون شد . بازم اشتی کردیم ! اما من دلخور بودم اونم بخاطر خستگی زیاد و زمزمه های مسافرت با قوم شوهر بود ! شنیدم یه زمزمه هایی از سوی مادرشوشو اینا میشد که بیاین با هم بریم مسافرت اصف**هان . منم چون خاطره خوشی از مسافرت باهاشون نداشتم واقعا دلهره گرفتم که اگه بریم امسالم مثل پارسال میشه و من همش باید حرص بخورم و ناراحت باشم . از طرفی هم دیدم مادرشوهری داره به شوشو میگه که فردا بعد از سال تحویل بیاین اینجا اونقت پس فردا برین خونه پدر زنت اینا . شوشو هم مخالفت میکرد که دیدم مادرشوهری دادی زد که رعشه بر اندام من افتاد . گفتم هیچ اشکالی نداره فردا شام میاییم اینجا و پس فردا میریم خونه مامی اینا . شوشو هم با اکراه قبول کرد . خلاصه  صبح روز عید رو بگم براتون که شوشو به قول هایی که داده بود وفا نکرد و فقط به امور خرید مایحتاج بسنده کرد و دوید توی حم*م . منم همه جا رو طی کشیدم  دستشویی رو شستم گردگیری نمودم و هفت سین رو چیدم ناهار رو اماده کردم و بعد رفتم حم*ام . بعدشم تندی ناهار خوردیم و من اماده شدم و شوشو سفره رو جمع کرد . و سال تحویل شد و ما هنوز محول نشده بودیم . یکمی از شوشو دلخور بودم که البته سر سال تحویل نبودم دیگه . بالاخره  سال جدید فرا رسید توی خونه خودمون دوتا و زیر یه سقف با هم . خدا رو شکر . به مامی اینا زنگ زدم و گفتم منتظز ما نباشن با همه حرف زدیم و بعدش به مادرشوشو اینا زنگ زدم با اینکه از دستشون دلخور بودم ولی بازم با این حال زنگ زدم و خیلی مهربون تبریک گفتم . با مادربزگای شوشو و خاله های شوشو و عمو بزرگه شوشو و عمو کوچیکه و مامان بزرگ منم زنگ زدیم .اماده شدیم و رفتیم خونه مادرشوهری اینا . شام اونجا بودیم  و برگشتیم .صبحش چنان دعوایی با شوشو کردیم که نگو و نپرس منم مدام اشکام می اومدن . دیگه دلخور از دست هم راهی خونه بابایی اینا شدیم . دعوا سر چیزای الکی ! منم توی راه همش توی ماشین گریه میکردم و هی صورتم سیاه میشد خدایی نکرده فکر نکنین که من میکاپ کرده بودم نه اصلا ولی هرچی بود تا اونجا تموم شد . خلاصه با شوشو از در صلح وارد شدیم و اشتی نمودیم . دیگه مهربون شدیم با هم .

·         یه توضیح بدم برای این رفتارای شوشو : کلا شوشو یه اخلاقی داره تا خودش نخواد کاری رو انجام نمیده . و خیلی هم لجبازه اگه بهش هم بگی بدتر لج میکنه و دیگه عمرا اون کارو انجام بده .من لجبازما چون میدیم اون لج میکنه منم لج میکردم . البته این اخلاقمو گذاشتم کنار ولی گاهی اوقات دیگه یه سری هم بهش میزنم !ولی کلا با اخلاق همدیگه کنار اومدیم . من خیلی زود عصبی میشم و شوشو خیل لجبازه این بدترین اخلاقای ماست که هر دو به اونا واقفیم و کوتاه میاییم .

توی عید مسافرت هم نرفتیم برای اینکه شوشو دید من دوست ندارم موندیم همین تهران و البته خیلی هم خوش گذشت با دختر دایی های بابایی که از هم**دان اومده بودن و داداشی و ناناز کلی خوش گذروندیم . البته من و شوشو 4 روز از هم دور بودیم چون مامی عروس داشت و من چون کار آرایش سالن مامی رو انجام میدم باید میرفتم اونجا . و شوشو تنها موند بیچاره . ولی خیلی خوچ گذشت فیلم اخراجی ها رو هم دیدیم . همه فامیلامون عاچچچچچچچچچچچق شوشوی من شدن !!!!!!!!!!!!!!

خلاصه شروع خوبی بود .

خیلی حرف زدم نه ؟ میدونم نزنین منو به خدا داشتم میترکیدم تازه نصف حرفام مونده که نگفتم هنوز .

برای خدا نوشت : خدای من شکرت که اینهمه خوبی و نعمت  رو به من عطا کردی . شکرت خدا .

برای شوشو نوشت : ممنونم از تموم لحظه های قشنگی که برام میسازی . ممنونم از تموم مدت یکه با بهونه های من کنار میایی و خم به ابرو نمیاری . ممنونم از اینکه همیشه و در هر حالی بهم کمک میکنی . ممنونم از اینکه داشته و نداشته هات رو با سخاوت بهم میبخشی . ممنونم عزیزم برای تموم خوبی هایی که بهم هدیه میکنی . برای تموم لحظه های عاشقیمون ازت ممنونم ایمان من .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:29  توسط ملیحه   |