تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

 

خوب میبینم که همه یه پستی از عید گذاشتن و دارن یواش یواش به این سال جدید خوشامد میگن . منم نمیخوام جا بمونم خوب . البته نمیدونم تا کی باید بیام شرکت ولی به هر حال فردا هم هستیم  در خدمتتون . البته صبح که فکر نمیکنم چون قراره با داداشی برم عکسای عروسیمونو ببینم و سفارش بدم . چیه خوب ؟ شوشو کار داره نمیتونه بیاد باهام .

توی سال 87 برام اتفاقای خوب و بدی افتاد. البته بیشتر اتفاقات خوب که من شاکر خدای بزرگمم برای تموم خوشی هایی که بهم بخشید .  مهمترین و بهترین اتفاق این سال هم برای من و شوشو هم خونه شدنمون بود . خونه ایی که با هزارتا عشق و امید و آرزو ساختیم . خونه ایی که سالها من اونو توی خیالم میساختمش . خونه ایی که هر روز زندگیم آرزوشو داشتم خونه ایی که پر از حس های ناب عاشقیه من و شوشوی مهربونمه .  و .....

و بدترین اتفاق این سال روز تحویل سال بود که دقیقا چند ساعت بعد از تحویل سال مادر یکی از دوستای عزیز و صمیمی دوران کوکیم فوت شد . خدایش بیامرزد هر آنکه را بمرد .

نمیخوام به بدترین و یا اتفاقای بد زندگیم توی این سال فکر کنم چراکه شاید همین بهونه خوبی برای بیرون کردن خاطرات بد از ذهنم باشه . امیدوارم بهترین ها برای همه دوستای عزیزم توی این سال باشه . امیدورام این سال با خوشی برای همه آغاز بشه و هیچ بدی برای کسی توی این سال رقم نخوره .

از این چند روز بگم که دکتر رفتم به دلایلی و الان تحت درمان هستم . نمیدونم چرا اینجوری شدم ! شدم سوژه خواهرشوشو که هی میگه نی نی داری . بابا یکی نیست بگه با چند روز تاخیر که من مامان نمیشم . مگه نه ؟!

دیروز خونه مامی  اینا بودیم یعنی از پریشب اونجا بودیم . دیگه دیروز با مامی رفتم سالنش و میخواستم موهامو رنگ عسلی با مش گندمی دربیارم . که نشد اونی که من میخواستم بنابراین موهامو دودی کردم و دیدم بازم شوشو دوست نداره و بعدش دیگه در یک حرکت بسییییییییییور سریع موهایمان به رنگ مشکی پرکلاغی در آوردیم . وای که چقده باحال شد این مشکیه . دیگه همیشه مشکی میکنم خیلی دوستش میدارم این رنگ موهامو .

هفت سین هم نچیدم هنوز . یعنی نمیدونم اصلا چه جوری بچینم . هیچ تصمیمی هم نگرفتم هنوز . هنوز نرفتیم ماهی اینا هم بخریم .

مامی اینا هم قراره انشاا... چهارشنبه برامون عیدی بیارند . مادرشوشو هم یه پارچه خیلی ناززززززززززززززززززز برای عیدی بهم داد که منم در یک حرکت بسیور تند دادمش به خیاطم تا برام کت و شلوار بدوزه . حالا عکسش رو میزارم براتون بعد از عید هااااااااااااااااا . فعلا دیگه هیچ عیدی دریافت ننموده ایم . تا ببینیم چه میشود .

مسافرت هم هنوز معلوم نیست کجا بریم .

 

دیگه فعلا برم . اگه تونستم یه پست دیگه هم  برای عید میزارم .

برای خدا نوشت : شکرت خدای من .

پ.ن : عاشق نگاهتم من نگاهی که هر کدومشون برای من یه دنیا خوشبختی میاره . ممنونم که با دل من راه میایی. برای همه چیز ممنونم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:27 توسط ملیحه |

خوب از مهمونی بگم : چهارشنبه نزدیکای ساعت 3.30 بود که شوشو زنگید گفت من نزدیک خونه مامانم اینا هستم . گفتم خوب برو اونجا بعد با خواهرشوهری بیا خونمون گفت باشه . دیگه منم کم کم کارامو کردم و جیم زدم از شرکت و رفتم خونه توی راه هم به شوشو زنگیدم من دارم میرم ها زود بیایین گفت باشه . رفتم خونه دیدم نه خیر این شوشو ی ما بیا نیست خودمو مشغول کردم و اتاقمون رو مرتب کردم و ÷ذیرایی رو هم مرتب کردم جارو برقی کشیدم مبلا رو جابجا کردم دقت کنید تنهایی جابجا کردم میز ناهارخوری رو یکمی تکون دادم و اونم جابجا کردم دیگه  داشتم تی میکشیدم که شوشو با خواهرش اومدن . گفتم الانم نمی اومدی ! دیگه گرد و خاکی کردیم که بیا و ببین ها البته شوشو هیچی نمیگفت و من فقط گرد و خاک میکردم به تنهایی !!!!!!!!!!! شوشو اومد و معذرت خواهی کرد و آشتی کردیم . دیگه شوشو مشغول گرد گیری شد . و منم یکمی از چیزایی که برای فردا شبش لازم داشتیم رو آماده کردم و شام هم درستیدم و همگی با هم خوردیم البته چند ساعت بعدش . نمازمو خوندم و دستشویی رو هم شستم .حالا خواهرشوهری گیر داده من میخوام فیلم عروسیتونو ببینم ! حالا دارن با شوشو فیلم رو میبینن هی هرکی میاد وسط مرد و زن رو مسخره میکنن و میخندن فرقی نمیکنه فامیل ما باشه یا فامیل خودشون . منم قاطی کردم که بیا و ببین دیگه حساب کار خودشون رو کردن که نباید  به مردم بخندن . و موقع شام هم یکبار دیگه گرد و خاک کردیم .

خواهرشوهری با یه حس دلسوزانه منو برده توی اتاق خواب و میگه ملی چیزی شده ؟ میگم مثلا چی ؟ میگه شماها با هم مشکل دارید ؟و  از این سوالا و حرفا ! منم با یه قیافه مغمومی گفتم میونی چیه خواهرشوهری شوشو منو میزنه !!!!!!!!!!!!!!!!!! فکر نمیکردم باور کنه داشتم میترکیدم از خنده اونم حالا بورش شده ما با هم مشکل داریم . اینو داشته باشین تا بقیه اشو بعدا بگم .

خلاصه اون شب شوشو رفت خوابید و منم یه نیم ساعت بعدش خوابیدم و خواهرشوهری هم همچنین . دیگه شوشو کلی بخلم کرد و معذرت خواهی نمود و ابراز پشیمونی کرد و من فهمیدم الان نادم شده از کارایی که کرده .

صبحش بعد از دوش گرفتم به کار مشغول شدم و صبحونه مختصری خوردم و شوشو اینا هم صبحونه خوردن و شوشو رفت بیرون برای بقیه خرد ها . منم خواهرشوهری رو خوشگل کردم چون قرار بود براش خواستگار بیاد . دیگه شوشو اومد دنبال خواهرشوهری و بردش خونشون و خردید ها رو هم برام آورد . منم مشغول درست کردن ژله آکواریومی شدم و یه ژله دیگه توی پوست نارنگی درستیدم که بسی خوشگل شده بود . سالاد هم درست کردم .( شب قبل که شوشو اینا داشتن فیلم عروسی میدیدن من داشتم کلم قرمز رو برای تزئین سالاد رشته ایی خورد میکردم که به حالت بسیور بدی دستم رو بریدم .و بقیه کار رو خواهرشوهری انجام داد .) بعد از تزیین سالاد ها ، سالاد الویه رو هم تزیین نمودم و همگی رو به داخل یخچال انتقال دادم . گفتم که وقت نکردم ناهار بخورم ؟ بعد از خوندن نماز به امور خوشگل سازی پرداختم و بعدشم میوه ها رو شستم و چیدم توی سه تا ظرفی که میخواستم بزارم روی میزها . بعدشم میز شام رو تا جایی که میشد چیدم که بسیوووووووووور بسیوووووووور خوچل شد ولی حیف که نشد عکس بگیرم چون مهمونا اومده بودن و نمیشد جلوی اونا عکس بگیرم . مادرشوهری که دیده بود بسیور تعریف نمود .

خلاصه پذیرایی به بهترین شکل انجام شد . مادربزگ شوشو یکیشون یه ظرف مستطیل شکل خیلی ناز برامون آورد کهمن عاچقش شدم . اون یکی هم پول داد . یکی از عموهای شوشو برامون یه قوری کریستال آورد و اون یکی هم  دو تا دیس کریستال . مادرشوهری اینا هم یه بخارپز . دست همگیشون درد نکنه .

شام هم بالاخره مرغ و ماهی شکم پر و فسنجون و قورمه سبزی و الویه  درست کردم به همراه ژله دونوع که گفتم . سالاد فصل و مخلوط و ماست و اسفناج و ترشی و شور مخلوط و .... .

وقتیکه میز رو چیدیم هیچ کدومشون باورشون نمیشد که من اینهمه هنرمند باشم و بتونم غذاها رو درست کنم . ( البته مادرشوهری توی پخت کمکم کردها )دیگه کف همه بریده بود . منم که هی دارم از خودم تعریف میکنم . آیکون از خجالت سرخ شده برام تصور کنید .

مهمونا نزدیک 12.30 یا 1 بود که رفتن . من دیگه داشتم میمردم از خستگی ولی با شوشو عزممون رو جزم کردیم و خونه رو تمیز کردیم و ساعت 3 خوابیدیم . البته من از خستگی خوابم نمبرد و تا صبح از کمر درد و دست درد ناله کردم . صبح هم با یه دوش حالم بهتر شد . ناهار هم مادرشوهری اینا اومدن خونمون و بعد از ظهر رفتند .

مادر شوهری توی اتاق خواب از من پرسید ملی چیزی شده ؟ تو ناراحتی ؟ انگاری یکمی غمگینی ؟ اگه چیزی شده بگوهااااااااااااا . وا یکه من داشتم میترکیدم از خنده مطمئن بودم خواهرشوهری به مامی اش گفته اینا مشکل دارن باهم اونم نگران شده . برای شوشو که تعریف کردم کلی با هم خندیدم .

پ.ن : خدایا ازت ممنونم برای همه چیز . خدایا من ازت دور شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن : عزیزم ممنونم که توی همه حالی هوامو داری و نمیزاری آب توی دلم تکون بخوره . خوشحالم  از داشتن  تو . 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:58 توسط ملیحه |

 

 

این چند روز تعطیلی رو اصلا حال نکردم چون یا همش مشغول کار بودم یا همش مهمونی بودیم . دوشنبه که خیلی زود رفتم خونه . مامی زنگ زد و گفت شام بیایین اینجا . که فردا صبح زود هم حلیم بخورید . حلیم نذری داشتن  و طبق عادت هرساله این حلیم صبح خیلی زود بین مردم پخش میشد . خلاصه دیگه تا شوشو اومد  من آماده شدم و شوشو یه دوشی گرفت و نماز خوند و رفتیم . فرداش بعد از ظهر با ناناز که به اصرار شوشو با ما اومده بود برگشتیم خونمون . به شوشو گفتم بره دنبال خواهرشوهری و هم اونو بیاره خونمون و هم حلیم نذری که عزیز جون داده بود رو بده به مامانش اینا . خلاصه که دیگه همگی نشستیم و به فیلم دیدن و اینا شام هم پیتزا درست کردم . چهارشنبه شوشو رفت شرکت ولی من خونه موندم . بعد از صبحانه خواهرشوشو رفت خونشون و من و ناناز حاضر شدیم تا مامی بیاد بریم خرید . رفتیم خرید برار ناناز و شب ساعت 7 بود برگشتیم خونه خسته و کوفته . شام هم کتلت درست کردم .

چند شب پیشا دیدم شوشو داره با یکی از دوستاش حرف میزنه . گفتم خوب چرا یه شب همشونو دعوت نمیکنی بیان اینجا به یتد ایام مجردی ؟ شوشو هم گفت حالا ببینم چی بشه . میدونستم بخاطر من نمیخواد دوستاشو دعوت کنه فکر میکرد من ناراحت میشم یا اینکه سختمه . به شوشو گفتم من با مامی اینا میرم خونشون تو هم بگو دوستات بیان اینجا پیشت . دیگه صبح که بیدار شدم براشون غذا درست کردم و به شوشو سپردم که حواست به غذاها باشه ها و شوشو ما رو رسوند و برگشت  خونه خودمون . منم به مامی کمک کردم و آشپزخونه رو تمیز کردیم و پرده ها رو هم شستیم و آویزون کردیم .

منم در یک حرکت بسییییییییوووووووووووور سریع موهامو به رنگ تیره در اوردم تا ببینیم برای عید چکککککارش کنیم !

دیگه صبح هم بابایی اینا میخواستن برن یه جایی سالگرد فوت یکی از اقوام منو رسوندن و رفتن . البته توی راه به شوشو زنگ زدم و گفتم دارم میام خونه . شبش هم مادرشوشو زنگید که بیایین اینجا شام . ما هم شال و کلاه کردیم و رفتیم اونجا . و همشون رو برای پنج شنبه دعوت کردیم خونمون برای شام .

·         یه چیزی بگم که خیلی جالبه ما هر دفعه به مادرشوشو اینا میگفتیم بیایین نمی اومدن  یعنی به دعوت ما جواب رد میدادن . ایندفعه بهشون گفتم  ما که هردفعه دعوتتون میکنیم شما نمیایین ولی ایندفعه رو بیایین وجدانن . مادرشوشو گفت ما که تا حالا دعوت رسمی نشده بودیم ! خیلی ناراحت شدم اول برای اینکه من به نوبه خودم ازشون خیلی محترمانه دعوت کرده بودم اگه ناراحتم هستن باید از پسرشون ناراحت باشن . دوم اینکه مگه نه اینکه خونه پسرشونه چه دعوت رسمیه باید بشه ؟ نمیدونم ولی به هرحال به مادرشوشو حق میدم و به خودمم حق میدم . به مادرشوشو چون از پسرش توقع بیشتری داره و به خودم چون شوشو هم با من موافقه که مامی ایناش زیادی به ما نه گفتن ! خلاصه که من پنجشنبه مهمون دارم .

حالا نمیدونم چی درست کنم برای شام ؟ ( مهمونا مون خونواده مادرشوشو اینا به همراه 2 تا مادربزرگای شوشو و عمو کوچیکه شوشو هستن ) .

اون چیزایی که تصمیم گرفتم درست کنم ایناست : زرشک پلو با مرغ . سبزی پلو با ماهی چون پدرشوشو خیلی دوست داره .( البته توی درست کردن این یکی یکمی دودلم چون نمیدونم چکار کنم که ماهی دسته ام خیلی خوشمزه بشه و بو نده ! پلیز کمک کنید خانومای خونه دار و با تجربه .) خورشت فسنجون . دلمه مخلوط .و کشک بادمجون . ژله آکواریومی . سالاد کاهو . البته اگه بتونم ماست و خیار مخصوص خودمم درست میکنم .

به نظرتون  خوبه ؟ زیاد نیست ؟ کم نیست ؟

اگه ممکنه یکی بهم کمک کنه بگه چه جوری باید اون ماهی خوشگلمو درست کنم ؟

پ.ن : حالا که به زندگیم نگاه میکنم میبینم بابایی به نظر راضی میاد . فکر میکنم هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرد  ایمان اینقدر خوب باشه . نمیدونم دلیل مخالفت اولش چی بود ولی حالا به نظر راضی میاد . نه تنها بابایی در شگفته بلکه همه اقوام من که دور از جون بابایی و همتون تنگ نظرن  در عجب و شگفتن از عشق منو شوشو به هم ! همیشه و در حالتی که این مسئله پیش میاد با حس خاصی به شوشو چشم میددوزم و برای تموم خوبی هاش با نگاه تشکر میکنم . و از خدابرای اینکه اینهمه خوشبختی رو نصیبم کرده تشکر میکنم .

میخوام فریاد بزنم که خوشبختم عزیزم . تو برای من بهترین بودی و هستی . من به این ایمان داشتم ولی کسی باور نداشت . خدا رو شکر که همه به این باور رسیدن که تو برای من بهترینی .

پ.ن برای یکسری از دوستام : دیدم بعضی از دوستا میان و از زندگی میگن من خودمم اولش اینجوری بودما یعنی نیمه خالی لیوان رو میدیدم . هرچی بدی بود توی زندگی من فقط اونارو میدیدم . واسه همینم همیشه مشکل داشتم .

اگه من اینجا دارم فریاد میزنم که خوشبختم به این معنی نیست که منم مشکل ندارم چرا بابا منم مشکل دارم همه مشکل دارن هرکسی به یه نحوی ولی مهم اینه که چه جوری بتونیم  اون مشکلاتمون رو مدیریت کنیم . اگه هر چیزی یه مدیریت درست داشته باشه  هیچ وقت اوضاع آدمو به هم نمیریزه . پس لطفا یکمی به خودتون بیایین چرا همش نالانین از زندگی ؟

نیمه پر لیوان زندگی قشنگ تر از نیمه خالی اونه . امتحانش کنید ضرر نداره .

برای ایمان نوشت : برای تموم لحظه های قشنگی که برام میسازی و همه خوشی ها ممنونم عزیزم . دوست دارمت مثل دانه ایی که خاک را .... !

 

امروز یعنی دوشنبه نوشت: طبق یک نظر سنجی فی ما بین من و شوشو قرار شد دو تا عمو های دیگه  شوشو رو هم دعوت کنیم . که جمعا مهمونای ما میشن ۱۵ نفر . حالا من از امشب  من اندازه ۱۵ نفر  استرس میگیرم . شوشو میگه نکنه ملی غذاها خوب نشه ! من اینجوری میشم میگم وا مگه تو تا حالا دیدی  غذای من بد بشه ؟ میگه نه ولی خوب چون  زیادن میگم . سختت نیست ملی ؟  میگم نننننننننننننننننننننننننننننننننچچچچچچچچچچچچچچچچچ عزیزم . سخت نیست .

حالا من موندم نکنه غذاهام بد بشه ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای وای حالا ۱۵ تا مهمون دارم با چند تا ماهی درسته که  مدام میگن ما رو خوب درست کن پلیز ززززززززززززززززززززززز .

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 11:23 توسط ملیحه |

 

 این روزا حسابی میرفتیم مهمونی البته هفته ایی یه جا . خونه خاله شوشو . دایی شوشو . عمه شوشو .و دیشب هم که پسر عموی  شوشو  .

 

خسته شدم از این مهمونی ها . خدا رو شکر که تموم شد دیگه .

هیچ خبری نیست که بخوام بگم . نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد . خیلی خسته ام . خوابم میاد . نمیدونم چرا توی این مدت ! اینجوری میشم . مریض حال و افسرده و خسته و البته نالان !!!!!!!!!!!!

بارون دیشب خیلی قشنگ بود .

دیشب با شوشو بد حرف زدم . بیچاره شوشو هم هیچی نگفت . از مهمونی که اومدیم رفتم یکمی توی بخلش . بعدش رفتم روی تخت دراز کشیدم . حال خوبی نداشتم . مثلا رفتم دکتر که بهتر بشم بدتر شدم ! توی خواب و بیداری بودم که شوشو با نگاه نگران اومدی بالای سرم . با یه لبخند بهش فهموندم که بهترم . خوابم برده بود که شوشو اومد روی تخت بخوابه . نمیدونم چرا با اون حال زارم که حتی توان تکون خوردن هم نداشتم  رفتم توی بخلش و شوشو با تعجب نگام کرد . ازش معذرت خواستم و نمیدونم چه جوری خوابم برد ... صبح هم شوشو نزاشت بیدار بشم و بدرقه اش کنم  عزیزم .

شوشو برام دی وی دی های لاست رو یکبار دیگه پیدا کرد  . داداشی هم دی وی های پریزن بریک رو پیدا کرد .

خیلی خوبه که اینجور مواقع یکی کوتاه میاد . شوشو میدونه که من توی این روزایی که مریض احوالم زیاد مساعد نیستم نرمال نیستم . تحملم میکنه . باهام کنار میاد .

دیشب وقتی کنارت نشسته بودم و تو آروم میخوندی ... شیشه رو پایین کشیدم و سرما صورت داغم رو نوازش کرد . من غرق در حس خوب داشتن تو شدم .

یه آهنگ از گل*پا پیدا کردم (از بابایی گرفتم سی دیشو ) دارم با این آهنگه هزاران هزار خاطره رو زنده میکنم . ....

بارها این کودک احساس من زیر باران های اشک من نشست  من تو را آسان نیاوردم بدست .

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود .....

.

.

بارها این دل به جرم عاشقی زیر سنگینی بار غم شکست من تو را آسان نیاوردم بدست .

دیروز این آهنگ رو برای شوشو مدام زمزمه میکردم .

شوشو دیروز یه چند مین رفت بیرون منم رفتم توی حمام قایم شدم که بترسونمش مثلا ( قبلا اینکارو کرده بودم ) اما ایندفعه دیگه نقشه ام عملی نشد و تیرم به سنگ خورد .

برای خدا نوشت : شکر همین و بس .

عشقولانه نوشت : شوشو جونم میدونی که برام همه کسی ؟ میدونی که برام هم نفسی ؟ جای امن بودنم همیشه آغوش گرم توهه .

برای همه چیز ممنونم عزیزم . برای نگاههای گرمت برای آغوش همیشه امنت برای مهربونی هات که بی دریغ بهم ارزونی میکنی . برای عشقی که بهم داری . برای تموم محبتات ممنونم عزیزم .

ممنونم از اینکه وقتی از خونواده ات انتقاد یا گلایه  مکنم با منطق باهام برخورد میکنی و  حمایتم میکنی . ممنونم از اینکه اینقدر برام ارزش و احترام قائلی . ممنونم عزیزم  از اینکه  تنهام نمیزاری . ممنونم عزیزم  ممنونم .

 پ.ن : هیچ کس بابایی و مامانی خود آدم نمیشه . من دوستون دارم بابایی و مامانی خوب و مهربونم . بابایی دوست دارم وقتیکه بوسه هایت رو روی پیشونی من میزاری . مامی جونم دوست دارم  وقتیکه منو توی آغوش گرم و مهربونت گم میکنی  و لبنخند پر از مهرت رو بهم میبخشی .

**********************************************************

بعدا نوشت : بابا من دچار همون مشکل دوره ایی خودمون شدم . گرفتین ؟ خدا رو شکر با شوشو مشکلی ندارم .

یه بعدا نوشت دیگه : با عرض شرمندگی  دوتا پست عکسهای خونه تا اطلاع ثانوی میره توی ثبت موقت ها  .

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 11:31 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com