( رسول* یونان )
اون روز شماره رو نگا کنین اون بالا . داره میگه که 90 روز گذشت . 90 روز از زوریکه من و ایمان یکی شدیم گذشت به همین سرعت . کی باور میکنه که این روزا به سرعت میگذرن ؟ انگار همین چند روز پیش بود که همش داشتم دعا دعا میکردم زودتر تکلیفمون روشن بشه . زودتر بریم خونه خودمون . .... و این یعنی لحظه ها در گذرن . و این یعنی اینکه من و ایمان الان کنار همیم . من و ایمان با همیم . پشتیبان همیم . تسکین دردهای همیم . بهونه زندگی برای همیم . و این یعنی من و ایمان مال همیم . و این یعنی که اگه ایمان یه شبی دیر کنه من از نگرانی هزار بار میمیرم . یعنی اگه ایمان مریض بشه من تا صبح و تا شبیش از غصه میمیرم و زنده میشم . یعنی اگه خم به ابروی عشقم بیاد طاقتم طاق میشه و میخوام آسمونو براش به زمین برسونم . یعنی اگه نارحتی اش رو ببینم حاضرم جونمو بدم تا خوشحال بشه . یعنی من بدون ایمان نمیتونم . یعنی ایمان بدون من نمیتونه .یعنی ایمان همین الان بزنگه به من و بگه 3 ماهه شدیم ملی ! و این یعنی ما عاشق همیم . و این یعنی عشق و شاید این همون خاصیته عشقه .... همین و بس . *: خدا در همین نزدیکی هاست اگه دقت کنیم میتونیم بفهمیم !
داشتم از این شهر می رفتم
صدایم کردی
جا ماندم
از کشتی ای که رفت و غرق شد
البته
این فقط می تواند یک قصه باشد
در این شهر دود و آهن
دریا کجا بود
که من بخواهم سوار کشتی شوم و
تو صدایم کنی
فقط می خواهم بگویم
تو نجاتم دادی
تا اسیرم کنی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:46 توسط ملیحه
|

سلام رسما الان دارم از خستگی میمرم و دیگه به جون شما نباشه به خودمم که نه به جون این همکارم که داره میره روی نرو من و بدجوری داره منو میکشه امروز دیگه حال ندارم برم عکسا رو جای دیگه لود کنم . پلیز بگید که چه سایتی فیل*ترینگ نیست تا من بتونم بالاخره عکسامو بزارم ؟
ای خداااااااااااااااااااااااااااا من مردم از دست این همکار نه چندان محترم ...من مردم از دست این فیل*ترینگ هااااااااااااااااااااا اخه چرا نه خداییش چرا آخه ؟ آخه چرا من ؟ چرا من که بعد از اینهمه تلاش بی وقفه عکس آوردم بزارم باید با این مصائب روبرو بشم . بیایین وجدانن همه کمک کنید تا این ملی آیکیو عکساشو بزاره .
گفتم همکار ؟ همکار نگو یه عدد خانوم خبیثه محترمه . وای که اگه دست خودم بود الان با این دو تا دستام خفه اش میکردم . باور کنین . دیگه قاطی کردم از دستش رسما دارم دیوونه میشم . این خانوم که ف صداش میکنیم ا ز این به بعد ( بلند یکصدا بگین ف .... آفرین بزنین اون کف قشنگه رو برای خودتون بچه ها جون ) ، بسی نا محترم هست چرا ؟ چون به دلایلی که الان عرض میکنم : اول اینکه اون اوایل که من اومدم این شرکت هی میدیم با اینکه من کارم رو خوب انجام میدم این رئیس جونمون هی گیر میده به من و کارام و از این چیزا . یه روز میگه چرا چایی خوردی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یه روز میگه ساعتت عقبه ؟ دیر اومدی !!!!!!!!!!!!! حالا به خدا من همیشه می اومدم پشت این در کوفتی اونقدر میشستم تا اینا بیان . بماند که یه ماهی به من گیر داد و دید نمیتونه آتویی ازم بگیره بی خیالم شد ! البته ناگفته نمونه کهمن هر حرفی که میزدم به این همکارم ف بعدا از زبون رئیس جون میشنیدم !!!!!!!!!!!! کم کم فهمیدم اینجا تریپ تریپه زیرآب زنیه خفن . فهمیدم نباید حرفامو به این ف بزنم . حالا همکارای دیگه ام که مرد هستن خیلی باحالن و امکان نداره که حرف از دهنشون بیاد بیرون تو کار زیر آب زنی هم نیستن . به هیچ وجه .خدایی ناکرده من به خانوما توهین نمیکنما ولی چه کنیم که این خانوم ف اینجوریه دیگه . خلاصه کم کم که یکمی بیشتر آشنا شدیم ف میگفت که اره شوشوم مدام میره ماموریت !!!!!!!! منم به حدی زیرک که ای بابا چه ماموریتیه که هیچ وقت خونه نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من که باورم نشد خلاصه به روابط نه چندان مشکوک رئیس جوووووون و ف پی بردیم و وقتی با دیگر همکارا به شور گذاشتیمش دیدم انگار فقط من نمیدونستم ! چه خنگ بودم من ! مثلا ما میخواستیم مرخصی بگیریم ریئس جون میگفت برید از ف بپرسید ! حالا روز اول به همه میگفت این ف اینجا حسابداره ها ! ما هنوزم در کفیم که اینا خودشونو میزنن به ببخشید نادونی یا فکر میکنن کلهم دیگر افراد ابله هستن . یه روزی این ف اومد پیش من و دوتا سه جلد ! ( بخندین یکمی ) دست من .ف : میشه برام با کامی دوتا کپی بگیری از اینا ؟ من : به لبخندی ژکوند بله چرا نمیشه ؟! چرا خودتون نمیگیری ؟ ف : گفتم شما زودتر میگیرین . من : الان میدم بهتون . ف میره میشینه پشت میز روبروی من . میزامون توی یه اتاقه . داره طبق معمول با تلفن حرف میزنه . من فوضولیم گل میکنه و صفحات سه جلد رو نگاه میکنم ای وای خدا بالاخره حس فوضولیم به نتیجه رسید . به هر حال به نتیجه دلخواهم رسیدم .
من : خانوم ف فک کنم اشتباهی آوردین ها ! ( مثلا میخواستم بگم که من فهمیدم خودتو سیاه کن ) . با حالت دو اومده ف : ببینم ؟ بعد از اینکه نگاه کرده رنگش سفید شده میگه ای بابا اشتباهی آوردم این مال برادر شوهرمه ! منم دقیقا به این آدم با این همه درجه نادونیت نگاه میکنم ! اگه مال برادرشوهرته پس اسم تو اینجا چکار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ف خیلی وقتا میره زیر آب منو میزنه . اصلا به طور کلی حسوده نسبت به هر زن دیگه ایی هم همینجوریه . ما یه همکار داشتیم خیلی خانوم خوبی بود مومن و با خدا . وقتی این ریئس با اون خانوم حرف میزد این ف میخواست بمیره . نمیدونم چراهاااااااااااا ؟
ولش کنیم بابا چقدر غیبت کردیماااااااااا وای وای .
دیشب خونه مادرشوشو اینا بودیم خوب بود . البته مهمونای دیگه ایی هم بودنا . ما تنها نبودیم .
یه چند وقتیه آهنگ جیگیلی رو یاد گرفتم شبا به شوشو آموزشش میدم حالا فک کنین که من توی بخل شوشو هی قر میدم و میخونم شوشو هم بیچاره یه حواسش به منه که چکککککککککککار میکنم یه حواسش به یادگرفتنشه عزیزم . بالاخره تونسته یه دو بیت ازش رو حفظ کنه حالا هی شبا با هم اونو میخونیم و تو بخل هم قر میدیم بیا و ببین . هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی اخماتو وا کن هی جیگیلی جیگیلی جیگیلی جیگیلی یه نگا به ما کن ......
دیشب میخواستم کیک بدرستم . به شوشو میگم شوشو جونم این فر وصله ؟ میگه نخیر عزیزم باید وصلش کنم . میگم خوب کی ؟ میگه هر وقت که بتونم . خودم میرم سراغ فر میبینم که جوجه گردوناش میچرخه چراغش روشن میشه و تایمرش هم کار میکنه ! به شوشو میگم اینکه وصله ! میگه عزیززززززززززززززززم . میخواستم توی مایکروفر درست کنم پشیمون شدم یه بار توی مایکروفر مامی اینا درستیدم اصلا پف نکرد خمیرم شد تازه ! به نظر شماها من چکککککککککککککککککار کنم ؟
آی من موندم تو کف این سریال لاست . این شوشو رو بیچاره کردم بسکه گفتم من میخوام این لاست رو ببینم بالاخره تونست برام پیداش کنه بیچاره . من فقط سیزن اولش رو رایت کردم گفتم بقیه اشم بعد از اینکه اینا رو دیدم میگم از دوستش بگیره رایت میکنم . حالا بگین چی شده ؟ ای وای خواهر یکی اومده و از سیزن دوم به بعد رو از دوست شوشوی من پیچونده !!!!!!!!!! ای هوار من چکار کنم ؟ شوشو کچل شده بسکه من هی شبا میپرسم چی شد پیداش کردین ؟ حالا موندیم در کف لاست !
فردا هم قراره با یکی از دوست جونیام بریم خرید کنیم . از شرق شروع میکنیم احتمالا به غرب میرسیم . خدا کنه توی همون پاساژ مورد نظر من همه چی پیدا کنیم چون اصلا و ابدا حال رفتن تا تن*دیس و می*لاد رو ندارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این مبلا همون مبل زشتایی که من نمیخواستمشون ها . نگید این ملی چه بی سلیقه است ها . میزنمتون به جون خودم . دردونه جون سعی میکنم عکسا رو از سایت دیگه ایی آپلود کنم تا تو هم بتونی ببینی عزیزم .
پ.ن : خدا جون شکرت که اینهمه خوبی دادی به بنده هات .
عشقولانه نوشت : ایمان جونی من عسیسم من میخوام تا ابد توی بخل تو باشم هیچ جایی بهتر از بخلت سراغ ندارم . به قول داداشی خوب گرم و نرمه ! دوست دارم نه یه دونه نه دو دونه نه هزار دونه ..... پس چند دونه ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 15:45 توسط ملیحه
|

سلامممممممممممممممممممممم
خوب از کجا بگم ؟ روز سه شنبه من مشکوک به سرما خوردگی شدم و تحویلش نگرفتم ولی دیگه روز چهارشنبه دیدم دیگه نه مثل اینکه باید پذیرای سرماخوردگی جون باشم * دوست جونیام زحمت کشیده بودن کادو برام اوردن که کادوی یکیشون خیل یخوچل بود . من عاچقششش شدم . یه ظرف خیلی ناز بود . اون یکی دوستمم سه تا جا شمعی برام اورد . دستشون درد نکنه . * برای ناهار هم کشک بادمجون و فسنجون و زرشک پلو با مرغ درست کردم . به همراه ژله و سالاد و ترشی و شور و ماست و دوغ . دوستام که رفتن منم ظرفا رو شستم . و جابجا کردم و خونه رو مرتب کردم شبش اونقدر حالم بد شده بود که نکگو . بازم جدا خوافیدیم و صبحش من بهتر شده بودم که زنگیدم به مامی اینا و اماده شدیم و رفتیم خونه مامی اینا و ناهار رو خوردیم و بعد از ناهار هم کلی با داداشی و ناناز و مامی و شوشو خندیدم . بابایی رفته بود ملاقات عمو کوچیکه بیمارستان . البته بعد از ناهار رفت . بعدش هم که اومدیم خونه و من یکمی جزوه های دانشگاهم رو خوندم اخه یه امتحان قراره بدم که خیلی برام مهمه . مجبورم حالا درسامو مرور کنم . شب هم که به دلایلی ما نتونسته بودیم جواب تلفن هامونو بدیم بابایی اینا و پدرشوشو اینا کلی نگران شدن که من یه جوری ماست مالیش کردم . دیگه شام خوردیم و یوسف پیامبر رو هم دیدیم و غیر * محرمانه رو هم دیدم و ایندفعه دیگه کنار هم خوافیدیم . دیگه خبری نیست . اون آقاهه یادتونه گفتم میخواییم مبلامونو عوض کنیم ؟ دیروز رفتیم پیشش البته داداش اون آقاهه بود یکمی باهاش گرد و خاک کردیم . خیلی بی ادب بود خوب ! بابایی گفت من خودم با داداشش حرف میزنم . ( اخه من و داداشی و شوشو رفتیم مغازه اون آقاهه ) برای خدا نوشت : خدا جونم میدونم تو یهرکار تو حکمتی هست . خداجونم برای ما بهترین رو بخواه میدونم که غیر از اینم نیست . شکرت خدای من برای همه داشته ها و نداشته هام . عشقولانه نوشت : ممنونم عزیزم که این چند روزه پرستار خوبی برام بودی . دوست دارم خیلی زیاد . بیشتر از دیروز ها و کمتر از فرداها . من عاچچچچچچچچچچچچچچچقتم شوشو جونم میدونستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه چند روزیه رفتم تو مود این آهنگه دیگه ازت بریدم دلمو نمیدم پررو شدی دختر دورتو خط کشیدم .... اخه شب عروسیمون یکمی با آهنگه رقصیدیم . خیلی به من فاز میده این آهنگه ... کاسه کوزتو جمع کن برو از این خونه امشب کاسه کوزتو جمع کن برو که به خون تو تشنه ام .....نگو که دوسم داری نگو که واست میمیرم تو هم گربه صفتی حالتو بد میگیرم ....
. و چشمتون روز بد نبینه که چه حالی شدم وای وای گلو درد شدید که نمیتونستم حتی یه لیوان آب بخورم . دیگه هر جوری بود خودمو رسوندم خونه و دیدم نمیشه فردا مهمون دارم باید خونه رو تمیز کنم و مجبور شدم به امور کوزتینگ بپردازم
. دیگه آخرای کارام بود که شوشو هم اومد دیدم وای که دندون اونم پیله کرده و لپش قلمبه شده . حالا با شوشو دعوا کردم که چرا اون دفعه نرفتی دندون پزشکی که ایندفعه اینجوری بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بیچاره شوشو هم هیچی نگفت . خلاصه بعد از شام شوشو نشست فیلم دید ومنم یکمی بادمجون ریختم توی سرخ کن و گذاشتم سرخ بشه و ژله آکواریومی رو درست کردم و سالاد فردامو آماده کردم
. حالا اصلا حال نداشتما ولی خوب نمیشد دیگه . آهان راستی یادم رفت بگم که فامیلای شوشو که فهمیدن من سرما خوردم گفتن ایندفعه نمیاییم . منم خدا رو شکر کردم تا حالا اینقدر از نیومدن مهمون به خونمون خوشحال نشده بودم نه اینکه دوسشون نداشته باشما نه ولی خیلی حالم بد بود . دوستامم زنگ زده بودن که ما حتما میاییم . خلاصه دیگه نزدیکای 12 بود که بادمجونا رو بسته بندی کردم و گذاشتم توی فریزر و رفتم روی تخت بخوابم و به شوشو هم گفتم امشبه رو جدا بخوابیم که تو سرما نخوری . حالا مگه خوابم میبرد یکمی چرت میزدم دوباره میپریدم رسما عین این معتادا شده بودم بدن درد شدید داشتم. با هر جون کندنی که بود خوابیدم . صبح که برای نماز شوشو بیدارم کرد دیگه نتونستیم بخوابیم . شوشو اومد یکمی پیشم دراز کشید و گفت برو یه دوش بگیر حالت بهتر میشه منم رفتم یه دوش گرفتم و حالم بهتر شد
. دیگه صبحونه شوشو رو دادم و مشغول به کار شدم . نزدیکای ساعت 10 بود که شوشو رفت و منم به امر خوشگل سازی مشغول شدم
دیگه کاری هم نداشتم میز ناهارم رو هم چیده بودم . غذاهام رو هم اماده کرده بودم و همه چیز اماده بود . شیرینی و تنقلاتم رو چیدم . میوه رو گذاشتم روی میز و دیدم نه خیر دوستام نیومدن
. نشستم یکمی لاست رو دیدم که شوشو زنگید من برات وقت دکتر بگیرم بیام دنبالت ببرمت دکتر ؟ گفتن نه الان دوستام میان و میمونن پشت در زشته .. خلاصه خودش رفته بود دکتر برای دندونش و دکتره گفته بود باید صبر کنی تا این پیله دندونت خوب بشه .دیگه دوستام اومدن و فیلم عروسیمونو دیدم و حرفیدیم و قرار گذاشتیم بریم خرید . حالا قراره همین روزا هماهنگ کنیم برای خرید رفتن . 
و دراز کشیدم که شوشو اومد بیچاره اینقدر به من اب میوه داد که من ترکیدم این چند روز . مادرشوهری هم چند کیلو لیمو شیرین و شلغم خریده بود برام و داده بود شوشو بیاره . مادر بزرگه شوشو هم مقداری بسته داده بود برام بیاره . دستشون درد نکنه .
چند بار هم تماس گرفتن و حالم رو پرسیدن .
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:19 توسط ملیحه
|

این روزها که میگذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم !
اما با من بگو که آیا
من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟
(قیصر امین پور )
********************************************************************
فکر میکنم دیگه وقتشه که از این حال و هوا بیام بیرون . اون چند روز توی اون هفته نمیدونم چم شده بود کهمدام بهونه میگرفتم برای خودمم غیر عادی بود ولی خدا رو شکر تموم شد دیگه ....
از اتفاقات جدید بگم که یکمی حال و هوامونو عوض کنه . توی این هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . من که مثل مورچه های کارگر از صبح میام شرکت و بسی نون حلال درمی اورم و شوشو هم مثل زنبورهای کارگر از صبح به دنبال غذا برای ملکه هستند .
پ.ن : نه جون من خودشیفتگی رو حال میکنین بیچاره شوشو شد زنبور کارگر من شدم زنبور ملکه !!!!!!!!!!!
نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه ولی روزی که مبل های منو آوردن من نشستم گریه کردم آخه اصلا اون مدلی که من از توی هزارتا کاتالوگ انتخاب کردم نبود نه مدل مبلا و نه حتی پارچه اش اصلا ربطی هم به هم نداشت که بگم شاید یکمی اینجوری خواسته بهترش کنه . دقیقا همون مدلی رو برام فرستاده بود که روزی که رفته بودیم انتخاب کنیم گفتن نمیخوام این شکلی باشه هاااااااااااااااا اون آقاهه مثلا مهربونم گفت اصلا نگران نباشین من متوجه شدم شما چی میخواین خانوم مشکل پسند !!!!!!!!!!!! ولی دقیقا برعکس شد . حالا بگذریم که من چی کشیدم و چقدر بخاطر این مبل ها غصه خوردم و چون وقتی برامون نمونده بود نتونستیم اون موقع پس بفرستیمشون . تا اینکه بابایی این چند روز پیش زنگ زده و به آقاهه گفته دخترم اون مبلا رو نمیخواد و میخواد عوضشون کنه .. اون آقاهه که مثلا آشنا هم بوده اولش هی گفته نه نمیشه و از این حرفا که بابایی باهاش حرف زده و گفته که میخوان همون مدلی رو انتخاب کرده بودن بیان ببرن اونارو هم پس میارن .... آقاهه هم گفته باشه بگو بیان تا ببینیم چی میخوان . و اینگونه ما بسیور بسیوووور مسرور شدیم که هورااااااااااا میتونیم به خواسته دلمان مبلمان رو عوض کنیم . البته اگه آقا مهربونه نزنه زیرش !
حالا بسیور بسیورررر نیازمند دعای خیر شما دوستان عزیزتر از جانمان هستیم .
خبر دیگه اینکه یکی از دوستای دانشکده که توی یه اکیپ بودیم زنگید و گفت برای 5 شنبه میخوام بیام خونتون منم زنگیدم و با بقیه بچه های اکیپ دانشکده هماهنگیدم که برای ناهار 5 شنبه منتظرتون هستم . حالا دست بر قضا فامیلای گرانقدر شوشوجونمون هم زنگیدند و برای 5 شنبه شام میخوان تشریف فرمایی کنند البته هنوز قطعی نگفتن ولی احتمال 80 درصد میان قرار تا امشب یا فردا خبر بدن . من موندم این وسط چککککککککار کنم ؟! اگه دوستان بیان که بساط قل*یون فراهمه و دوستان تا شب میمونن و از اونجاییکه توی فامیلای شوشو اینا قل*یون و این چیزا برای خانوما جیزه نمیدونم چکار کنم . اگه دوستام بیان دیگه به هیچ کاری نمیرسم حالا به احتمال غریب به یقین مهمونی دوستان رو به جمعه موکول میکنیم . تا ببینم چی میشه !!!!!!!!!!!!!!
اگه فامیلای شوشو بخوان بیان برای شام میخوام غذاهای زیر رو درست کنم :
زرشک پلو با مرغ ، خورشت فسنجان و پلوی زعفرونی ، خورشت قورمه سبزی ، احتمالا یک عدد ماهی بزرگ با سبزی پلو ، کشک و بادمجون ، و به احتمال قریب به یقین لازانیا . سالاد کاهو ، سالاد مکزیکی ، ژله آکواریومی و میوه ایی .
فکر میکنید بس باشه ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوب دیگه امروز هم باید بریم به دانشگاه یه سری به اساتید محترم و محترمه بزنیم و یادی از قدیما کنیم .
همین الان هم زن عموی بزرگ شوشو زنگ زد و خداحافظی کرد برای اینکه فردا میخوان برن سوریه .
همین الان رییس جون اومدند و یکسری لوازم برای شرکت خریدن همه با هم 6 هزار تومان !!!!!!!!!!! نزدیک 15 تیکه است مثل پارچ و لیوان و .....
دیگه چی بگم ؟
اوهوم شوشو یکمی سرما خورده عسیسم ولی خدا رو شکر الان بهتر شده . مممممممم دیگه ؟
یه چیزی بگم یکمی بخندین . چند شب پیشا که رفتم خونه بعد از انجام کارام دی وی دی رو روشن کردم که بقیه لاست رو ببینم ولی روی تی وی بود و تصویر از تی وی و صدا از دی وی دی بود از اون طرفم داشتم به شوشو زنگ میزدم . یه جایی توی این فیلمه لاک میگه پیس پیس و ... منو میگی هی اینورو نگاه کردم هی اونورو نگاه کردم دیدم نه خیر خبری نیست دیگه نزدیک بود سکته کنم که فهمیدم بعله دی وی روشنه و صدا از اونه خودم نشستم اونقدر به خودم خندیدم که نگو ....
پ.ن : خدا جون ازت ممنونم که بازم کمکم کردی تا از اون تنهایی و تاریکی بیام بیرون . ممنونتم خدا و شکرگذارت هستم همیشه .
عشقولانه نوشت : ایمانم عزیزم دوست دارم نه مثل لیلی که مجنون رو نه مثل شیرین که فرهاد رو فقط مثل ملی که ایمان رو فقط و فقط مثل خودم دوستت دارم نه هیچکس دیگه . ممنونم از اینکه بی دریغ مهربونی هاتو به روم روانه میکنی عزیزم . من با تو خوشم . خوش و خوشبخت . خوشبخت ترین زن دنیا . ایمان ممنونم ازت برای همه چیز .
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:54 توسط ملیحه
|

این روزا حس و حال نوشتن ندارم . نمیدونم تنبلی نیست ولی انگاری دیگه شور و حالی ندارم . شور و حال برای نوشتن ! حتی دیگه دفتر خاطراتم رو هم نمینویسم . ....
این روزا خیلی درگیرم . هفته پیش که داشتیم میرفتیم خونه مامی اینا دلم برای آقا جونیم خیلی تنگ شده بود بیچاره شوشو نزدیکای ساعت 6 بود که منو برد سر خاک آقا جون گلم و من نشستم ...گریه کردم ... خندیدم ... بلند شدم ... دوست نداشتم برم ولی باید میرفتیم . شوشوی گلم ممنونم ازت عزیزم . شوشو میگفت بزار فردا میبرمت ولی دید که من خیلی بیتابم و منو برد ولی گفت زود برگردیم . وقتی دید که من چه بی تاب شدم نزاشت زودی بلند شم و بریم . گفت بشین تا آروم بشی . و من تلخ گریه کردم . برای آقا جونی که دو سال پیش این موقع زنده بود و کمتر از 2 ماه دیگه به سومین سالگرد نبودنش کنار ما بین ما توی جمع ماها نمونده .... درست شنبه پیش بود که آیینه میز توالتم برگشت و هرچی که جلوی آیینه بود شکست . خدا رو شکر که ضرر مالی بود . توی همون لحظه با گریه به شوشو زنگ زدم و براش تعریف کردم . چه گذشت بر من ! یکشنبه پیش بود که شوشو نزدیکای ظهر زنگ زد و گفت ماشینش رو گرفتن و بردن پارکینگ ! * هنوزم نتونستیم ماشین رو از پارکینگ بیاریم بیرون با اینکه کلی آشنا داشتیم . ولی انگار نمیشد که بشه ! همین هفته کذایی گذشته بود که شب خونه مادرشوهری اینا جمع بودیم و دخی خاله شوشوکه باردا*ر بود هم بود از بچه حرف زدیم ... فرداش بود که فهمیدم دخی خاله شوشو نصفه شب حالش بد میشه و میبرنش بیمارستان . و بچه اش هفت ماهه به دنیا میاد ! کل هفته پیش این اتفاقا افتاد .... این روزا درگیر دیدن فیلم لاست شدیم . اون چیزی که توی این روزا بیشتر خودشو بهم نشون میده بهونه گیریهای منه . بهونه های الکی و بی پایه . گریه های بی اندازه ... اینا نمیدونم چیه . شوشو هم داره اذیت میشه عزیزم . از گریه کردنم رنج میبره میدونم . ولی انگاری کنترل اشکا دست خودم نیست . انگاری این اشکا دیگه توی چشمام جایی ندارن و مجبورن که بیان انگاری که من نباید جلوشونو بگیرم . این روزا خیلی عصبی شدم . خیلی به شوشو گیر میدم . خیلی ازش بهونه میگیرم . نمیدونم چه مرگم شده . خیلی زود از کوره در میرم و .... . این روزا خیلی حساس شدم خیلی زودرنج و خیلی بدخلق .چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابایی اینا دیروز خونمون بودن . دیروز بعد از ظهر رفتن . صبح عزیز جونم رو دیدم . داشت میرفت بیمارستان برای بستری عمو کوچیکه توی بخش اعصاب و روان ! یه روزی این عمو کوچیکه خوشترین بچه اونا بود ... اما حالا افسردگی پشت افسردگیه که گریبانگیرش میشه . برای خدا نوشت : خدایا میدونی که فقط تو رو دارم ؟ میدونی که چقدر بهت نیاز دارم ؟ میدونی که من بدون تو احساس پوچی میکنم؟ خدایا بهم کمک کن بهم صبر بده کمکم کن من میخوام از پس همه مشکلاتم بر بیام . من به تو نیاز دارم ای خدای مهربون . خدایا ببین من اینجام . این پایین نگاه کن بهم ببین چه غریبم اینجا . به دستام نگاه کن . ببین چه ملتمسانه ازت کمک میخوام . پس تنهام نزار .ممنونتم. برای ایمان نوشت : میدونم این روزا خیلی اذیتت میکنم . میدونم که تو هم خسته ایی میدونم که تو هم فکرت درگیر مشکلاتمونه ولی من .... ببخش عزیزم . ببخشم بهترینم .این روزا عجیب به گرمای تنت نیاز دارم . به حس وجودت به بودنت کنارم . به نگاه های گرم و صمیمی ات . ایمانم ببخش که بهونه گیر شدم . من با تو خوشبختم . خوشبخت خوشبخت عزیزم ... دوستت دارم تا بی نهایت ها . دلم به بودنت خوشه عزیزم پس باش تا خوش باشم .... . *********************************************************************** الان نوشت : به شوشو زنگ زدم همین الان . شوشو تونسته بالاخره ماشین رو بیاره بیرون از پارکینگ . خدایا شکرت شکررررررررررررررررررر
+
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 11:30 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |