شماره هایی که کنار اسامی نوشتم نشون دهنده جز ها میباشد :
۱) عسلی ۲) هستی جوجو (لیلا جون ) ۳) گل بانو ۴) ملیحه ( خودم ) ۵) آیین و آیینه ۶) محیا ۷) مریسام ۸)مریم ۹) پینه دوز ۱۰) پینه دوز ۱۱) رها ۱۲) یغما ۱۳)نفیسه ۱۴) هنگامه ۱۵) سیندخت ۱۶) رخی ۱۷) لوسی منگولا ۱۸)حاج خانوم ۱۹)شیما ۲۰)یک نفر ۲۱)ساره ۲۲)ساره ۲۳)عروس سیاهبخت ۲۴)دینا ۲۵) ملیحه ( خودم ) ۲۶)شهرزاد ۲۷) دردونه ۲۸) ملیحه کوکوژی ۲۹) مهربانو ۳۰) مریم ( مریم و محسن ) از تموم دوستای گلم ممنونم که توی این کار خیر شرکت کردن . امیدورام خدا صدای هممونو بشنوه و بهمون جواب بده امیدوارم بابایی ساره جون هم به زودی زود خوب بشه و برگرده خونه کنار خونواده ایی که اینهمه دوستش دارن . امیدوارم نه تنها بابایی ساره گل بلکه همه مریضا شفا بگیرن . از تموم اون دوستای گلم که شرمنده اشون شدم و نتونستم توی این ختم قران اسامی قشنگشون رو بنویسم معذرت میخوام . برای خدا نوشت : خداجونم بهمون نه نگو .... ما همه یکصدا داریم ازت میخواهیم که بهمون نه نگی . همه یکصدا کلمه به کلمه کتاب اسمونیت رو میخونیم تا بگیم که به امید و رحمت و بزرگی تو دلخوشیم بگیم که ازت میخواهیم که دل یه خونواده رو شاد کنی . بگیم که همه میدونیم تو امید نا امیدهایی . پش بی جوابمون نزار خدا . یا ارحم الرحمین . برای ایمان نوشت : عزیزم مشکل ممکنه همیشه پیش بیاد مهم اینه که ما خودمونو نبازیم . مهم اینه که ایمان و اعتقادمون سست نشه . ممنونم که همیشه ایمان تو راهنمای منه توی تموم مسیرهای زندگی .... میدونیم که خدا چقدر بزرگه نه . حتی بزرگتر از اونیه که مامان بزرگامون از توی قصه ها میگفتن . میدونیم عزیزم ؟مگه نه ؟ همیشه همراهتم . همیشه همراهم باش . میدونستی که چقدر زیاد دوستت دارم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 11:8 توسط ملیحه
|

میخواستم به روز بشم میخواستم آپ کنم که بگم به همه دوستای گلم که بدقول نیستم که تنبل نیستم ....
اما وقتی وبلاگ ساره (http://sareheh.persianblog.ir/) جونم رو خوندم دلمنیومد چیزی بنویسم جز اینکه بیایی همه برای سلامتی بابایی ساره دعا کنیم . من یه ختم قرآن گذاشتم توی وبلاگم . خیلی دلم میخواد که همه با هم این ختم قرآن رو انجام بدیم و از خدا بخواهیم که دل علی کوچولو رو شاد کنه . کیا حاضرن که به من توی این ختم قرآن کمک کنن ؟ پ.ن : امیدوارم شرمنده نشم !!!!!!!!!!!!!!!! اگه تونستین تا اخر امروز بهم بگین که کیا چه جزیی رو میخونن ؟ خدایا قسمت نمیدم چون میدونم خودت بهتر به احوالات ما آگاهی خودت بهتر صلاح ما رو میدونی . خدایا خودت رو سفیدمون کن . خودت اشکای زلال چشمای گریونمون رو ببین . ببین که چه بی ریا بهت التماس میکنیم و سلامتی بابای ساره رو ازت میخواهیم . خدایا نزار دست خالی از درگاهت بیاییم . -------------------------------------------------------------------------------------------------------- زندگی دونفره همچنان در گذره میگذره . خوب و خوش . آخر هفته خونه مامی اینا . دلم برای آقا جونم یه ذره شده بود بیچاره شوشو رو مجبور کردم ساعت ۶ بعد از ظهر منو ببیره سرخاک آقا جونم . گریه کردم خیلی تلخ ! صبح داشتم خونه رو مرتب میکردم تا بیام شرکت یهویی و خیلی اتفاقی آیینه میزتوالتم افتاد و هرچی جلوی میز بود خرد شد از گلدون گرفته تا مجسمه ها و لاک و رژلب ها و .... ترسیدم خیلی . زنگ زدم بهه شوشو و گریه کردم !!!!!!!!!!!!!! پ.ن : هنوزم یه وقتایی بچه میشم . خیلی . برای خدا نوشت : خدا صدای ساره رو میشنوی مگه نه ؟ عشقولانه نوشت : ممنونم که لحظه لحظه هامو از عطر خوشبختی پر میکنی عزیزم . برای مامی نوشت : مامی عزیزم تولدت مبارک تو بهترین مامان دنیایی . خیلی دوست دارم و خیلی دلم برات تنگ شده .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 10:29 توسط ملیحه
|

چقدر خوب که تو کنارمی چقدر خوبه که تکیه گاهی مثل تو دارم چقدر خوبه که سنگ صبور تموم لحظه های غربت و تنهاییم میشی چقدر خوبه وقتی که اشک توی چشمام حلقه میزنه تو با لبخندت بهم میفهمونی که طاقت دیدن اشکای منو نداری چقدر خوبه که لحظه لحظه هامو با حضورت پر میکنم چقدر خوبه که تموم خونه از عطر تو آکنده شده چقدر خوبه که تو همسفر من شدی برای همیشه چقدر خوبه که توی تموم شرایط منو درک میکنی چقدر خوبه که تو تموم بدیهای منو میبخشی و بزرگ منشی میکنی چقدر خوبه که بچگی هامو تحمل میکنی و دم نمیزنی حتی همراهیم میکنی مبادا من ناراحت بشم چقدر خوبه لحظه هایی که سرمو روی سینه مردونه ات میزارم و آرامش میگیرم چقدر خوبه کنارت آرمیدن و به نفس هات خیره شدن چقدر خوبه که نیمه شب بی اراده میبینم که توی آغ*و*ش گرم و مهربون تو جا گرفتم چقدر خوبه که نوازشگر گونه های من لب*های گرم تو باشه ........
چقدر خوبه های تو خیلی زیادن عزیزم من قادر به گفتن نیستم !
و چقدر خوبه که ما یادمون نرفته که چقدر عاشق همیم .چقدر خوبه که ما مال همیم .
پ.ن : اون یه هفته ایی که جواب کامنتی خوشگلتون رو نمیدادم نبودم . به دلایلی از گفتنش در اینجا عاجزم ولی بدونین که حالمون خوب بود و هیچ اتفاق بدی هم پیش نیومده بود .
پ.ن مهم : بابای یکی از دوستای مجازیمون مریضه خواهش میکنم براش دعا کنید بخواهین که خوب بشه .
برای خدا نوشت : خدایا من ناشکر نیستم ! خدای من شکرت . همین و بس .....
عشقولانه نوشت : ایمانم عزیزم تو برای من بهترینی . یادت باشه که هیچ وقت نباید از یادمون بره که برای بدست آوردن هم چقدر سختی کشیدیم . یادت باشه که نباید اجازه بدیم هیچی بین من و تو رو بهم بزنه . یادت میمونه که ما خیلی عاشق همیم نه ؟!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:56 توسط ملیحه
|

TODAY IS THE FIRST DAY OF THE REST OF MY LIFE !
این هفته خیلی کار کردم ولی نمیدونم چرا هیچی یادم نمیاد . .... نه بابا اونقدرها هم خنگ نیستم به خدا .... بزارین بگم . فردا شب یلدا شوشو از خونه مامی ایناش زنگید که ملی من همین جا شام میخورم و میام گفتم باشه اشکالی نداره خودمم دراز کشیدم .. دیدم ربع ساعت بعد شوشو اومد ولی شام نخورده بود میدونستم که هیچ وقت اینکار رو نمیکنه و بدون من هیچ جایی نمیمونه و شام نمیخوره عزیزم . اول که اومد یه سیب خیلی خوشگل قرمز که پشتش پنهون کرده بود رو داد به من . بعدش گفت چشماتو ببند منم بستم و تا گفت باز کردم دیدم وایییییییییییییییییییییییییییییییی فیلم عروسیمونو گرفته از خوشحالی پریدم بخلش و هی بو*س*ش* کردم عسیسم رو . دیگه تا شوشو نماز خوند من بازم دراز کشیدم و شوشو بعد نمازش شام رو آماده کرد و فیلم عروسیمونو هم دیدیم . وای اینقدر جالب بود که نگو . درست میرفتیم توی حس و حال همون لحظات من که واقعا دلم برای اون لحظه ها تنگ شده بود . * لازمه یه توضیح بدم که من این فیلمبردارمون رو کچلش کردم بنده خدا از دوستای پدرشوشو بود منم مدام میگفتم باید فیلممونو زود تحویل بدن ... اینم از مزیت های داشتن یه دوست خوب از جانب پدرشوشو . لازمه بگم دستشون درد نکنه . خیلی فیلممون قشنگ شده بود چند تایی هم کلیپ بود که دیگه اونا محشرش کرده بودن ... توی همین هفته بود درست یادم نیست چند شنبه ( من چون هر شب خاطراتم رو توی دفترم هم مینویسم همه رو با هم قاطی میکنم شما به بزرگی خودتون ببخشید ) رفتم برای تولد ناناز کادو بخرم براش یه کتونی ای*تا*لیایی خریدم خیلی خوچل بود قبلا میخواستم از همونا برای خودم بخرم ولی خیلی گرون بود و منم برای مسیر شرکت تا خونه فقط میخواستم دیدم نمی ارزه بنابراین یه مدل ساده ترش رو برای خودم خریدم اما ایندفعه آقاهه اونارو حراج کرده بود . بعدش هم طی بی جنبگی مون در پشت شیشه یک کتاب فروشی در همون پاساژ رفتیم داخل و برای خودمان کتابی خریداری نموده کردیم . من عاشق کتابای بار*بارا * د*ی انج*لس هستم رفتم و کتاب راز**هایی**درباره *مر*دان اش رو خریدم و همچنین یک گل سینه اسپرت بسایر ناز برای خودم . بعدشم به سمت خونه راهی شدم . چه بارونی هم می اومد اون شب . چهارشنبه شب هم که رفتم خونه بعد از تمیزکاری و انجام کلیه کارای خونه رفتم دوش گرفتم و دیدم شوشو اومده بعدشم شام و لالا . صبح پنجشنبه هم طبق توافقات قبلی فی مابین من و شوشو قرار بود پنج شنبه من خودم برم خونه مامی اینا و شوشو جمعه بیاد دنبالم . چون قرار بود پنج شنبه شب برن فر*ود*گاه دنبال مادربزرگش . صبح توی اوج خواب داداشی اس ام اس زده که ای وای ملی من برای ناناز کادو نخریدم میتونی یه کاریش کنی ؟ منم با همون چشمای خواب آلود اس ام اس زدم ولی اشتباهی برای خانومی فرستادم . که همین جا از خانومی معذرت میخوام و نهایت شرمندگی خودم رو اعلام میکنم . حالا مگه شوشو میذاشت من بخوابم بالاخره بیدارمون کرد و موهاشو کوتاه نمودم و رفتم دوش گرفتم و تا شوشو بیاد صبحونه رو آماده کردم و بعد از اندکی صبحونه راهی شدیم برای خرید کادوی تولد ناناز از طرف داداشی که یه تاپ بسیووووووووووووور ناز خریداری کردیم و محلول لنز داداشی رو هم خریدیم و شوشو منو رسوند و رفت ..... منم تا رسیدم رفتم آرایشگاه مامی و مشغول عملیات خوشگل سازی شدیم و موهایمون رو دوباره کوتاه نودیم . چند باره که هی میخوام موهامو کوتاه نکنم و بزارم بلند بشه که فر کنمش اما شوشو نمیزاره . بعدشم هم در یک عملیات بسیووور سریع و فوق فوری موهایمان را رنگ نموده و رفتیم خونه . البته هنوز رنگ روی موهام بود که رفتیم خونه و ناهار خوردیم و من داشتم جلوی میز توالت واسه خودم قر میدادم که شیطونیم گل کرد ببینم موهام چه رنگی شده ... چشمتون روز بد نبینه دیدن موهام همانا و جیغ بنفشم همانا .... که خیلی سریع موهامو شستم . پی نوشت لازم دارد : من قبلا که دخمل بودم موهامو چندین بار مش کرده بودم ولی تاحالا رنگ نکرده بودم چون رنگ موهام خیلی خوچل بود . * از خود مچکر میشویم .*برای روز پاتختی هم مش کردم ولی اینبار میخواستم رنگ روشن کنم موهامو که یه هویی جا خوردم . خلاصه بعد از سشوار کشیدن موهام مگه میتونستن منو از جلوی آینه بیارن این طرف .. دیگه نشسته بودم و هی خودمو نگاه میکردم .... بسی موهام خوچل شده بود که نگو . واسه خودم مردم . خیلی خوچل شده موهام مامی جونم دستت درد نکنه . هر کی دید گفت وای چه رنگ عسلی قشنگی چقدر بهت میاد ملی .... *** بسیور بسیور خودمان را تحویل میگیریم . قربان دو دست و پای بلورین خودمان بشویم . دیگه تولد هم خوش گذشت و شبش هم بابایی اینا رفتند ولیمه دوست بابایی که از *ح*ج برگشته بود و من و داداشی و ناناز کلی با هم رق*ص*ی*دیم و خوش گذروندیم . بابایی شب خونه نیومد و با مامی و داداشی تا ساعت 2 نیمه شب داشتیم میحرفیدیم . در این مابین هم با شوشو صحبتی میکردیم و از احوالاتش جویا میشدیم . فیلممون رو هم به مامی اینا نشون دادیم . صبح هم به بابایی نشون دادیم و دیگه شوشو اومد و ناهار خوردیم و من خوابیدم چون خیلی خوابم می اومد دیگه شوشو و داداشی دست به یکی کردن و منو بیدار کردن و یکمی ابروهامو هم رنگ کردم و بعد هم راهی شدیم به سمت خونمون . که من تندی آماده شدم و رفتیم خونه عزیز شوشو که تازه از *ح*ج برگشته بودند . همگی اونجا مهمون بودند . خوش گذشت مهمونی خوبی بود . دیگه رفتیم خونه و خوابیدیم . صبح هم شوشو رفت سرکار ولی من نرفتم چون باید میرفتیم تالار برای ولیمه مادربزرگ شوشو . یه دوش گرفتم و زودی حاضر شدم و رفتم تالار . اونجا هم خوش گذشت ولی تنها بدیش این بود که همه میخ من شده بودند . نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شاید بخاطر این بود که خیلی سریع رنگ موهامو عوض کردم . نمیدونم واا... بعد از تالار هم با خواهر شوشو رفتیم خونمون و من عملیات خوشگل سازی روش انجام دادم و شوشو اومد و نمازمون رو خوندیم و یکمی از فیلم عروسی رو به خواهرشوشو نشون دادیم تا بعدا سر فرصت بیاد و همشو ببینه . منم دچار یه سردرد عیب شده بودم در حدی که داشتم میمردم و نمیتونستم راه برم یه قرص خوردم و بازم راهی شدیم به سمت خونه مادربزرگ شوشو ..... اون شب هم خیلی خندیدم دایی شوشو خیلی آدم باحالیه با شوشو هم که یکی بشن دیگه هیچی ..... شب هم که خونه خودمونو خواب و لالا . دیشب هم خونه عمو بزرگه شوشو دعوت داشتیم یه مهمونی بود پاگشایی ما نبود . خوش گذشت . خیلی خندیدیم . الان هم که اینجا هستم د رخدمت شما دوستان عزیز . * امروز اولین روز ماه محرمه . روزه امروز خیلی ثواب داره . همچنین خوندن سوره واقعه رو فراموش نکنین . برای خدا نوشت : خدا جونم ممنونم از اینکه این لیاقت رو بهم دادی تا یه بار دیگه عزادار اما عزیزم باشم . خداجونم برای همه نعمتایی که بهمون دادی ممنونتیم و شکرگذارت . خدا جونم خوشبختیامونو ازمون نگیر . برای ایمان نوشت : باز هم یه مناسبت دیگه عزیزم میدونم که هر دوتایی مون تا آخر شب یادمون رفته بود درست ساعت 12 شب یادمون اومد که 7 آبانماه سالگرد عقدمون بود . دوستت دارم با بهونه و بی بهونه تو ای تنها بهونه من . برای عسلی و مینا نوشت : من منتظرتونم تا بیایین پیشم پس زودتر بیایین باشه ؟
+
نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:17 توسط ملیحه
|

تالاپ.
ماه بر بام خانه ام می افتد.
ادامه باران ها همیشه زیبا نیست
همین طور ادامه رویاها...
نیستی
و این شب سرد و غمگین
ادامه سرمه ای است
که تو به چشمانت کشیده ای...
*رسول*یونان*
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شب بود مامی چند بار زنگ زد و برای شب ازمون خواست که بریم پیششون اما نمیشد ... مادرشوشو اینا هم حتی نکردن یه زنگ بزنن بگن بیایین خونه ما تنها نمونین ... اما همون بهتر که تنها موندیم خونه خودمون شام خوردیم . رسیدم خونه دی وی دی رو روشن کردم صدای حزن انگیزی توی سالن پخش شد ... رفتم سراغ شام درست کردن ... داشتم غذا درست میکردم مادرشوشو زنگ زد که بیایین اینجا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از ایشان اصرار و از من انکار .! فکر نمیکردم شب یلدا اینطوری مهمون دعوت میکنن . بابایی زنگ زد و کلی عذر خواهی که ببخشید براتون شب یلدایی نیاوردیم خیلی دیر رسیدم اگرنه می اومدیم شب یلدایی تونو می آوردیم .... بغضه توی گلوم گیر کرده بود . گفتم ایرادی نداره بابایی . بابایی دلش غمگین بود توی صداش یه چیزی بود .. میدونستم دلش میخواد ما پیششون باشیم میدونستم دلش برام تنگ شده میدونستم دلم براشون تنگ شده میدونستم ته دلم خونه بابایی اینا رو میخواد میدونستم دلم اونجا رو میخواد تا با داداشی کلی شیطونی کنیم منتظر بابایی بشیم تا با دستای پر بیاد تا بود غذای مامی رو از توی اشپزخونه استشمام کنم تا بخندیم بر*قصیم شاد باشیم .. بابایی برامون فال حافظ بگیره ... موسیقی دلنوازی کنه ... اما نگفتم به بابایی که دلم چیا میخواد چون میدونستم دلش بیشتر میگیره من از روی دوست داشتن نگفتم بهشون و بابایی بخاطر غرور هیچی نگفت و ساکت موند !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مادرشوشو زنگ زد و گفت شب بیایین بریم خونه مادربزرگ شوشو . گفتم باشه اگه شوشو حال داشت بعد از شام میاییم . ....
شوشو هم در جریان گذاشتم . شوشو اومد و درست برخلاف انتظار من اومد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شام خوردیم حاضر شدیم اصلا حال مناسبی نداشتم . شب اصلا خوبی نبود . نه از فال حافظ خبری بود و نه از مهمون زیاد و نه از موسیقی دلنواز و نه از شب یلدا ... فقط و فقط یه شب معمولی توی ذهنم تداعی شد .... بغضم داشت میترکید .... به روی خودم نیاوردم . ... اومدیم خونه ناراحت بودم اما هیچی نگفتم ... لیوان شیر ایمان رو دادم دستش و رفتم مسواک شدم و خوابیدیم . ....
پ.ن : دلم شب یلداهایی رو میخواست که آقاجونم کنارمون بود برای هممون از قدیما میگفت مثل همیشه جای من کنارش و یا توی ب*غلش بود ... دلم سبزی پلوهای مامی رو خواست .... دلم اتاقی رو خواست که تا تونسته بودم تاریکش کرده بود اتاق دلتنگی هام . دلم برای همه چیز تنگ شد و گذشت و رفت .... الان دلتنگ هیچی نیستم جز قبر آقا جون .... کاش میتونستم بیام اونجا و کنار قبرت برات درد و دل کنم آقاجون . بگم که خیلی خسته ام بگم که خیلی دلتنگتم چرا دیگه نمیایی به خوابم ؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن : دلم این چند روزه خیلی گرفته دیشب کلی گریه کردم و ایمان ناراحت شد اما مثل همیشه جای من توی بخلش بود بلوزش خیس شد !!!!!!!!!!!!!!!!!! دارم از هوا استفاده میکنم و یه هوای ابری که پنجره های اتاقم داره به من نشونش میده با یه عالمه درخت که بدون برگهاشون از سرما میلرزن ... و صدای آروم شاد*مهر .....
برای خدا نوشت : خدا جونم پروردگارم من ناشکر نیستم به بزرگی خودت قسم که ناشکری نمیکنم ... ولی وقتی دستم از خوندن نماز کوتاه میشه دلم میگیره دلم مناجات با تو خدای بزرگم رو میخواد ..... . خداجونم خودت هوامونو داشته باش . شکرت خدا .
برای ایمان نوشت : عزیزم ممنونم که بهونه گیری هامو تحمل میکنی و دم نمیزنی ممنونم که آغ**وشت همیشه پذیرای منه ... ممنونم از اینکه شونه هات همیشه تکیه گاه اشکهای وقت و بی وقتمه . برای همه چیز ممنونم و معذرت میخوام ز اینکه شباتو خراب میکنم از اینکه مدام دلتنگم از اینکه اینهمه دوست دارم منو ببخش از اینکه اینهمه عاشقتم منو ببخش از اینکه ناراحتت میکنم منو ببخش برای همه چیز منو ببخش عزیزم ..... .
+
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 12:4 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |