برف میبارد برف میبارد
در سکوت سینه ام کسی دانه اندوه میکارد . ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- خلاصه وار میگم چون زیاد سرحال نیستم . از دیروز دچار یک سردرد عجیب شدم که هنوزم دست از سرم برنداشته و قسمتهای پشت سرم داره از شدت درد میترکه تا حالا دچار این نوعش نشده بودم . صبح هم که برای نماز بیدار شدیم دیدم که بعله پس بگو که چرا دیشب اونطوری بودم و کلی افسرده میبودم !!!!!!!!!!!!!! سه شنبه توی اون هوای سرد زمستونی رفتم سمت خونه قرار بود با خواهرشوشو بریم برای خرید لباس که زنگ نزد و منم خواستم خودم تنهایی برم . وقتی زنگیدم خونشون مادرشوهری گفت شام بیاین اینجا اولش قبول نکردم ولی با اصرارهی زیاد مادرشوهری قبول کردم و رفتم . نماز که خوندیم میخواستیم با پدرشوشو بریم بیرون که ایشان دچار لرز شدند و از رفتن منصرف گشتند . خواهرشوهری هم سردش بود نیومد . من و مادرشوهری رفتیم به سمت مراکز خرید . برفی می اومد که نگو خلاصه با هر جون کندنی که بود خودمون رو رسوندیم اونجا ولی با قیمتایی روبرو شدیم که دپرس گشتیم . تا اینکه بالاخره یک مغازه ایی یافتیم که البسه ای داشت که من عاچچچچچچچقشون شدم و رفتیم اونجا و من دو دست لباس خوچل خریداری نمودم و سفارش هم دادم برام از یکی از لباسهاشون بیاره و راهی خونه شدیم ولی مسیر 10 دقیقه ایی رو شاید بگم که 45 دقیقه توی راه بودیم . شبی بود واسه خودش . وقتی رسیدیم خونه ساعت 9.30 بود و شوشو جونم هنوز نیومده بود . ساعت میگذشت ولی شوشو جونم هنوز نیومده بود ............. بالاخره ساعت 12 شوشو اومد . خیلی خوب شد که اون شب رفتم خونهمادرشوشو اینا چون اگه خونه خودمون بودم باید تا اون ساعت شب تنها میموندم . بعد از صرف شام هم رفتیم خونه خودمون که توی راه دو تا خانوم رو سوار کریدم و رسوندیم یکی از خانوما گفت خدا خیرتون بده قبل از شما یه آقای جوونی دو تا دختر رو سوار کرد ولی ما رو سوار نکرد . !!!!!!!!! نمیدونم اون آقای جوون انصاف نداشت ببینه این دوتا خانوم ساعت 12.30 یا 1 نیمه شب توی اون سرما نیاز به کمک دارند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خریدا رو بردیم بالا و جابجا کردیم و خوابیدیم . صبح هم که بیدار شدم بعد از یه دوش حسابی خورشت قورمه سبزیمو گذاشتم و اماده شدم تا مامی اینا اومدن و داداشی موند خونه ما چون روزه بود و نمی خواست بیاد مهمونی ( مهمونی ناهار افتاد برای شب ولی مادرشوشو اینا نیومدند .) منم خورشت رو گذاشتم به امید اون و رفتیم مهمونی . خوش گذشت . برگشتیم . منم شام اماده کردم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد بابایی اینا هم شب خونهما بودند . شب توی گوشی شوشو یه چیزی دیدم که بخاطرش مثل دیوونه ها عصبی شدم . بیچاره شوشو جونم صبح که برام توضیح داد فکر کردم همین افکار پوچ باعث خیلی از اختلافات میشه !!!!!!!!!!!! پ.ن : اون چیزی که توی گوشی شوشو دیدم هیچ ربطی به اینکه من بهش مشکوک بشم و اینا نداشت . دیگه شوشو رفت نون تازه خرید و صبحونه خوردیم و ناهار اماده کردم . و مژده ای دوستان که ماشین لباسشوییمان نصب شد و ما از رخت شستن بازداشته شدیم . اماده شدیم و رفتیم مهمونی و خوش گذشت . اخرای مهمونی دیگه بچه ها جوگیر شدن و بلند شدن به زدن و رق*ص*یدن و بسی روحیه مان عوض شد . اومدیم خونه و خوابیدیم . دیروز صبح هم بعد از یه دوش من مشغول جارو کشیدن شدم و زحمت شست لباسها رو به ماشین لباسشویی محترمه محول کردم و ناهار اماده کردم چون ساعت 11 بیدار شدیم و صبحونه نخوردیم . بعد از ناهار هم با شوشو یکمی فیلم دیدم و شوشو یکمی خوابید و من یکمی چرت زدم و لباسهای اتویی رو اتو کشیدم . خدا بیامرزه پدر اون کسی که اتو پرس رو اختراع کرد آی راحت شدم دو سوته لباسا اتو میشه .... بعدش زنگیدیم و رفتیم خونه پسر عمه شوشو که با اصرار برای شام نگهمون داشتند و دخی عمه های شوشو هم اومدند و بسی خوش گذشت و ساعت 12.30 بود که اومدیم خونه و ساعت 1 هم خوابیدیم . این هم از شرح ماوقع . دلم گرفته از اینکه نمیتونم پیش مامی اینا باشم برای شب یلدا . *پ.ن : درست پارسال یه همچین شبی یعنی شب یلدا بله برون من و شوشوی عزیزم بود . *پ.ن : مامی برای سالگرد عقدمون یه سرویس سینی سیلور خیلی خوچل برامون خرید . من از این مدل توی جهیزیه ام نداشتم ولی از مدلای دیگه داشتم . دستش درد نکنه مامی عزیزم . ( سالگرد عقد ما به عبارتی شب عید غدیر و به عبارتی 7/10/86 بود . ) برای خدا نوشت : خدا جونم ممنونم از اینکه همه مدله هوامونو داری . عشقولانه نوشت : ایمانم عزیزم نفس هام برای تو من بخاطر تو نفس میکشم به بهونه تو . به بهونه زنده ماندنم نفس بکش عزیزم . برای شما نوشت : نمیدونم چرا اینا رو مینویسم فقط اینو میدونم که برای دلم مینویسم . ولی دوست ندارم حتی یک نفر از سر اجبار بهم سر بزنه و برام کامنت بزاره . من اینجا مینویسم چون میخوام خاطراتم یه جایی ثبت بشه . همین و بس !
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:8 توسط ملیحه
|

نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام و به جای او راه می روم غذا می خورم می خوابم و ... چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی! *رسول یونان * -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- بدون مقدمه مهمونی ما کنسل شد چون عمه کوچیکه شوشو همون دیروز زنگ زدند و ما رو برای چهارشنبه ناهار پاگشا دعوت نمودند . دختر عمه بزرگه شوشو در یک عملیات کاملا سکرت به خواستگار محترمه جواب آری داده و در عملیات فوق فوری ! جشنی مختصر برپا نموده و نامزد و عقد کردند ! مادر بزرگ شوشو انشاا.. تا هفته دیگه از زیارت خانه خدا بر میگردند و به همین مناسبت یک جشن هم برای ایشان تدارک دیده شده است که دیشب که خونه مادرشوشو اینا دعوت داشتیم نشستیم با خواهرشوشو کارتهایش را نوشتیم و مادرشوشو برایمان یک لباس خوچل خریده بودند که بسی ذوق کردیم . اگه امروز بشه قراره با خواهرشوهری بریم من لباس بخرم برای مهمونی های آتی . احتمالا برای چهارشنبه باید یک کت و شلوار بسیوووووووور سنگین بپوشیم چون اکثریت فامیل در این مهمانی حضور دارند و برای 5 شنبه شب هم لباسی که مادرشوشو زحمت خریدنش راکشیده است میپوشیم . گرچه این مهمانی بسیور بسیور رسمی تر میباشد . حال ما مانده ایم که چرا هیچ یک از اقوام و بستگان خویش برای پاگشا نمودنمان اقدام نمیکنند . گرچه بنده هم نمیروم ولی بسیار جالب است که کسی هم چیزی نمیگوید !!!!!!!!!!!! دنبال این هستم که تعدادی از کتب استاد رسول یونان را خریداری نموده و سطح شعرمان را بالا ببریم . *دلمان بسی از کار خون است . خیلی دلم میخواست درست مثل قدیما که کار نمیکردم صبح با حوصله از خواب بیدا بشم راستی صبح به مبلغی که دنبالش بودیم رسیدیم . و این یعنی خدا خیلی هوامونو داره . خدا جون متشکریم زیااااااااااااااااااااااد . چرا ساعتا اینقدر دیر میگذرن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی پراکنده گفتم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن عشقولانه : لذت با تو بودن رو با هیچ چیز عوض نخواهم کرد معشوق من .
و ما ضایع گشتیم .
این جشن د رحالی برگزار شد که کمپلت فامیلا بودند جز 7 نفر !!!!!!!!!!!!!!!! و آن 7 نفر عبارت بودند از من و شوشو ، دختر عموی شوشو و شوشویش ، پسر عمه کوچیه شوشو و خانومش و اون یکی پسر عمه کوچیکه شوشو که مجرده !!!!!!!!!!!!!! و این مسئله بسی شگفتی همه را تحریک نمود و باعث سیل عظیمی از حرف و حدیث گشت .
گرچه ما در مسافرت به سر میبرده و حاضر به کنسلینگ سفر برای این جشن نبودیم اما دل ان دسته از جوانان که در ته*ران به سر میبردند سوخته بوده است !!!!!!!!!!!
که کارمان سبکتر شده است و پولمان بیشتر در جیب میماند .![]()
![]()
یه دوش بگیرم صبحونه بخورم . بشینم پای تی وی ( این مال مجردیاست حالا اگه بیکار بودم باید به کارای خونه رسیدگی میکردم ) بعدشم ناهار و بعدشم خواب بعد از ظظهر و عصر هم کلاس و شب هم کنار کانون گرم خونواده .....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:59 توسط ملیحه
|

بینم آنجا کنار بخاری
سایه قامتی سست و لرزان سایه بازوانی که گویی زندگی را رها کرده آسان ************************************************************************ بعد از چند روز غیبت یه سلام بلند بالا به کمپلت دوستان گرام . در پی سوالات مکرر شما بنا بر جویا شدن احوالات این بنده حقیر بزاری تعریف کنم چه خبر بید این چند روزه .... سه شنبه صبح کله سحر یعنی ساعت 6 صبح رفتیم دنبال دختر عموی شوشو و شوهرش تا با هم بریم شما*ل . ... توی راه اونقدره با دختر عموی شوشو حرف زدیم که اصلا نفهمیدیم چه جوری رسیدیم شما*ل فقط وقتی بیرون رو نگاه کردیم دیدم ای دل غافل بله محمود*آبادیم . خلاصه رفتیم به سمت ویلا ( دوستای گرام اصلا فکر نکنین که ویلامون توی محمود* آباده هاااااااااااااااا نه ابدا اگه اینطور بود که من میمردم هم نمیرفتم بسکه از اونجا دل چرکینم !) رفتیم توی ویلا و دیدم ای وای چه سرده با اینکه کارگره از قبل اومده بود وسایل گرمایی رو روشن نموده بود اما باز هم سرد بود هنوز . دیدیم اینجوری فایده نداره رفتیم توی بالکن و بساط صبحونه رو پهن کردیم . و صبحونه ایی خوردیم بس مفصل . ( گرسنه ام شد ! ) کتلتی زدیم تو رگ که نگو ونپرس ... خلاصه بعد از یکمی آفتاب گرفتن توی اون هوا با شوشوهای محترممان صحبت از ذهن کند آقایون توی یاداوری تاریخ ها و مراسم های مهم زندگانی بود . شوشوجونم گفت که من همیشه یادم هست ولی نمیشه که برای هر مناسبتی یه کادو خرید چه کاریه ؟ .... منو دختر عموی شوشو ( اسمش راحیله )هم داشتیم توجیهش میکردیم البته شوشوی راحیل هم با ایمان هم دستی میکرد ... ایمان گفت من هیچ وقت اینجور چیزا از یادم نمیره . منم گفتم الکی میگی و بالاخره قرار شد شوشو بهمون ثابت کنه که یادش نمیره . دیدم رفت پایین و اومد بالا هی هم میخنده ... که دیدم جی جی جین یه پاکت سفید رنگ داد به من !!!!!!!!!!!!! بله شوشو جونمان برای ماهگرد یک عدد سکه به ما هدیه دادند و من فقط تونستم بگم که ممنونم عزیزم . و بسی شاد گشتیم در آن لحظه . با راحیل برای ناهار کباب لقمه ایی درست کردیم و خوردیم و بعد از ناهار اونقدر خسته بودیم که هرکی یه گوشه ایی خوابش برد . البته شوشو جونم داشت فو*ت*بال میدید هااااااااااااااااااااااااااا .شام هم با آقایون محترم بود که چون توی اشپزی هیچ گونه استعدادی نداشتند بهمون املت دادند !!!!!!!!!!!!!!!! ولی خداییش املیت هایی که شوشوجون درست میکنه حرف نداره .من و راحیل هم برای فردا ناهارمون قورمه سبزی درست کردیم . بسی خرسند و شاد بعد از کلی صحبت رفتیم خوابیدیم . صبح هم بعد از یه دوش صبحونه ایی بس مفصل نوش جان کردیم و راهی بازار شدیم برای خرید یکسری مایحتاج که بعد از خرید مفصلمان راهی دریا شدیم ... لب ساحل نشستیم و تا تونستیم خندیدم و گل یا پوچ بازی کردیم .( دارید دیگه تفریحات سالم رو .........................) در راه برگشت هم یه فروشگاهی بود که رفتیم اونجا اما هیچ چیز نخریدیم جز دوتا لباس بچگانه برای فرزندان آینده !!!!!!!!!!!! بعد از جابجا کردن خرید ها و خوردن ناهار و خوندن نماز باز کمی استراحت نموده و راهی گردش شدیم .. نمیدونم چرا همش آخر گردشای ما به خرید ختم میشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ! خلاصه من که چزیزی نخریدم جز یه دستمال مخصوص آرایش ولی برای شوشو جانمان یک بلوز خریدیم که فراووووون دوستش میداریم و کلی شوشویمان را زیباتر مینماید . و یه شلوار ورزشی برای شوشو جون ... شب هم که برگشتیم ویلا و باز شام با آقایون بود آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآما از زیرش در رفتند و ما هم سبزی پلو با ماهی درست نموده و نوش جان کردیم . اونجا تقسیم کار بود راحیل غذا درست میکرد من ظرف میشستم ... اون شب اونقدر خسته بودم که به ایمان گفتم ظرفا رو تو بشور اونم قربونش برم متوجه شد من اصلا حال ظرف شستن ندارم همه ظرفا رو شست .منم درگیر وجدان درد شده بودم که راحیل گفت بیا دراز بکش و خودتو بزن به خواب و نگاشون نکن تا درد وجدانت خوب بشه یکمی .دراز کشیدن همانا و منو راحیل توی بخل هم خوابیدن همانا ساعت 12.30 بود که بیدار شدم و دوباره خوابیدم که راحیل برای نماز بیدارم کرد حالا مگه میزاشتن این راحیل و ایمان من بخوابم منم خسته اونا هم میگفتن نه پاشید بریم بیرون صبحونه بخوریم . منم در یک حرکت انتحاری آماده شدم و رفتیم لب ساحل یه جایی که مرز خطر بود از روی سنگا به زور رد شدیم و نشستیم به صبحونه خوردن که خیلی هم حال داد جای همتون خالی . بعدش به علت ناشی بودن سایرین بنده قل*یو*نی چاق نموده و کلی دوستان را شاد نموده و بسیارررررررررررررررر حالشو بردیم .اومدیم ویلا و شوشوی راحیل جوجه ایی خوشمزه برامون درست کرد بعد از ناهار هم میخواستیم بریم نم*ک آبر*ود که هوا یهویی بارونی شد و مارو از رفتن منصرف کرد ... ولی ما هم کم نیاوردیم و رفتیم سا*حل دوباره ولی هوا اونقدر بد شد که نمیتونستیم از ماشین پیاده بشیم ولی خیلی حال داد بهمون .بعدش هم برگشتیم و دوباره بساط چای رو اماده کردیم و چای خوردیم . راحیل اینا گفتن میخوایم بخوابیم و ما هم تصمیم گرفتیم بریم بیرون با شوشو . رفتیم و کلی خوش گذشت و حالشو بردیم و برگشتیم . راحیل اونشب حالش خیلی بد شد و من همه کارا رو انجان دادم برای شام ماکارانی درست کردم . برای ناهار فردا توی راه الویه درست کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم . بعدشم که خسته شده بودم یه چای با شوشو و شوشوی راحیل خوردم و رفتم بخوابم . راحیل اونشب تا صبح حالش بد بود . صبح هم بعد از یه دوش گرفتن ( بماند که شوشو به زور منو بیدار کرد ) برای برگشتن به ته*ران آماده شدیم و چند تا عکس انداختیم و اومدیم سر راه توی یه فروشگاه یچند تا سوغاتی برای ناناز و خواهرشوشو خریدیم و یه آلبوم بسیار خوچل برای خودمان و یک سینی خشنگ برای خودمان و اومدیم ......نزدیکای آب*علی بودیم که پسر عمه شوشو زنگ زد و گفت ما دیدیمتون و داریم میریم مو*شا ( یه منطقه بسیار قشنگه ) بیاین اونجا ماهم فرمون رو کج کردیم به سمت اونجا و رفتیم و کلی خوشگذروندیم و آش خوردیم و برگشتیم توی راه برگشت هم نزدیک بود تصادف کنیم دیگه خسته خسته شده بودیم . رسیدیم راحیل و شوشو یش رو رسوندیم و اومدیم خونمون و من یکمی به کارام رسیدم و دراز کشیدم و بعد از دیدن فیلم ح*ضرت یو**سف خوابیدیم . .............. *برای خدا نوشت : خدایا ازت ممنونم . شکر و سپاس برای اینهمه نعمتی که به من دادی خدای بزرگ من . پ.ن : خیلی حرف زدم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن عشقولانه : ایمانم عزیزم ممنونم که بعضی وقتا توی اوج خستگی هات بازم بچه بازی های منو درک میکنی و دم نمیزنی . از این با هم بودنا با هم یکی شدنا با هم عاشق بودنا مون لذت میبرم . دوستت دارم تو ای عاشقانه ترین نیاز عاشقانه من . پ.ن : کلی دلم برای مامی اینا تنگ شده . هفته دیگه به احتمال زیاد برای ناناز تولد میگیرن مامی اینا . بعدا نوشت : * با شوشو تصمیم گرفتیم خونواده هامونو دعوت کنیم . به احتمال فراوون روز چهارشنبه برای ناهار دعوتشون میکنیم . حالا همه همسایه ها کمک کنن که من مهمون دارم . میخوام اگه بشه برای ناهار زرشک پلو با مرغ / قورمه سبزی / کشک و بادنجان / سالاد فصل / سالاد ذرت / ژله میوه ایی /شاید هم ماهی با سبزی پلو و همچنین مرصع پلو درست کنم . حالا هرگون پیشنهادی پذیرفته میشود شدید به کمکتان نیازمندیم . **** دیشب عمو وسطی شوشو زنگیدن خونمون و برای شب جمعه ما رو پا گشا دعوت کردند. بسی خوچحالیم و فراوووووووووووووووووون نگرانیم چون نمیدانیم چه باید بپوشیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 16:4 توسط ملیحه
|

چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام
از همه دوستای گلم معذرت میخوام که اول هفته رو این جوری شروع کردم . باور کنید مقصر من نیستم . من نمیدونم چرا باید یه همچین کامنتی دریافت کنم ؟ من اصلا هیچوقت یه همچین قصدی نداشتم . باور کنید .
از حرفای قشنگ همتون هم ممنونم .
چهارشنبه شب خونه پدرشوشو اینا دعوت داشتیم . قراربود عکاسه عکسامونو بیاره خونه پدرشوشو اینا چون از دوستای پدرشوشو بود عکسای مارو خیلی زودتر از اونی که تصورش رو میکردیم آماده کرده بود . از شرکت که بیرون رفتم توی راه یادم افتاد وسیله های خوشگل سازیمو برای خواهرشوشو یادم رفته بیارم چون فرداش میخواست براش خواستگار بیاد و باید خوشگل سازی روش انجام میدادیم . به خواهرشوشو زنگ زدم دیدم هر دومون توی ایستگاه بی ار تی هستیم ... خلاصه تا خونه کلی خندیدیم
. شب هم عکسا به دستمون رسید و برخلاف تصور من که فکر میکردم عکسای توی آتلیه خیلی بد شدن ، فوق العاده شده بودن
و من کلی با خواهرشوشو ذوقیدیم البته من دیگه ذوق مرگ شده بودم . حالا باید از توی اون عکسا اننتخاب کنیم برای آلبومون . ... بعدشم که شام خوردیم و به امر خوشگل سازی خواهرشوشو پرداختیم و شوشو کلی اذیت کرد و خندوندمون .
رفتیم خونه ... سر یه مسئله ایی من و شوشو خیلی از دست بابایی ناراحت بودیم هنوزم هستیم
. شوشو هم هی بهونه می آورد که من نمیام خونه بابا اینا ... بالاخره لجبازی هرجفتمون کار دستمون داد و اولین مشاجره زناشویی بالا گرفت و دعوامون شد
. من رفتم توی اتاق خواب و درو بستم و گریه کردم
خیلی حالا نه بخاطر اینکه خونه بابام اینا نمیریم واسه یه حرفی که خیلی بی مورد هم بود .. توی اون لحظه یاد همه چیز می افتادم ... حالا یاد بابا بزرگم افتاده بودم مگه گریه ام بند می اومد ؟ شوشو هم نمی اومد توی اتاق وقتی لج کنیم همین میشه دیگه ... هر جفتمونم لجباز و یه دنده البته من خیلی وقتا کوتاه میام ها ولی این دفعه دوست داشتم شوشو بیاد پیشم . از موقعی که مزدوج شدیم شوشو همش میاد پیش من منم فک کنم پررو شدم یکمی
! دیدم اینجوری نمیشه رفتم توی آشپزخونه که یکمی آب بخورم شاید آرومتر بشم یهو لیوانه از دستم افتاد و واقعا به معنی واقعی پودر شد شوشو هم از جاش پرید عصبی شد و اومد منو بخل کرد از توی آشپزخونه گذاشتم بیرون درست مثل این عروسک پلاستیک ها ایفای نقش میکردم
. بعد از اینکه شوشو اونا رو جمع کرد بازم جرو بحث کردیم شوشو که نمیتونست جلوی خودشو بگیره یه وقتایی میخندید عزیزم نمیتونست خیلی جدی باشه اون لحظه . دیگه جرو بحث منم گریه نمیکردم دیگه تا اینکه دیدم شوشو شال و کلاه کرد که بره بیرون ساعت چند؟ 11 شب .
منم نشسته بودم دیدم شوشو داره میره باز اشکام جاری شدن ... شوشو هم درگیر احساسات و عواطف شد و اومد منو بخلم کرد و گذاشتم وسط حال منم حالا هی توی بخلش گریه میکردم
....
خولاصه جریان اولین مشاجره زناشویی به این ترتیب بود . نمیگم که امیدورام که دیگه تکرار نشه چون میدونم ممکنه یه وقتایی هر دومون خسته باشیم و از هم دلخور بشیم ... ولی امیدوارم همیشه همه مشاجرات نه من بلکه همه عزیزام به این ترتیب ختم بشن ...
الهی امین مادر ....
5شنبه هم بعد از اینکه شوشو رفت شرکت خاله بزرگه اومد دیدن من . منم وقت دکتر داشتم و باید میرفتم آآآآآآآآآآآآآما اونگده با خاله حرفیدیم که دکترم پرید
دیگه خاله که رفت منم در یک حرکت انتحاری حاضر شدم و رفتم خرید کنم که صد البته خرید هم کردم و خیلی خوجحال رفتم خونه مامی اینا .( شب قبلش بعد از اون مشاجرا شوشو گفت هرجا که بخوای بری منم باهات میام و هیچ وقتم تنهات نمیزارم ... مهم تویی برام نه حرف بابایی ات . ... منم دلم نمیخواست شوشومو کوچیک کنم واسه همین گذاشتم به اختیار خودش که دیدم مامی از صبح به شوشو زنگیده که بیایین هااااااااااااااااااااااااااااااااااااا )
یه ماکارانی توپپپپپپپپپپپپپ خوردم و بعدشم با مامی اونقده حرفیدیم که نگو بعدشم بابایی اومد دنبالمون و رفتیم سرخاک آقاجونم و برگشتیم . زنگ زدم به شوشو گفت توی راهم ول یاونقدر ترافیکه که شاید برگردم .. ناراحت شدم ولی گفتم اگه تونستی بیا ... بابایی که حرفای مارو شنید گفت حتما میخواد بهونه بیاره که نمیاد !!!!!!!!!!!!!!!!! منم اینجوری شده بودم دیگه ....
یهو دیدم صدای زنگ بابایی اینا اومد . و بابایی داشت سلاملیک میکرد صدای شوشو رو که شنیدم توی دلم هزار دفعه به داشتنش افتخار کردم و خدارو شکر کردم که شوشویی اینچنین بهم داده ... بابا که اومد توی خونه بدون اینکه نگاهی کنم به اطرافم رفتم پیشواز شوشو و متوجه شدم بابایی از حرفی که زده بود پشیمون شده بود ..... ولی من هیچ کلامی نگفتم تا خود بابایی متوجه بشه !
دیگه شبش هم شوشو و داداشی و احسان رفتن بیلیارد و من و ناناز هم با مامی کلی حرفیدیم . شب هم خوابیدیم و صبح هم بعد از صرف صبحونه راهی شدیم خونمون . منم سریع خورشت قیمه و قورمه سبزی مو درست کردم که تا شب درست و حسابی جا بیفته چون بعد از ظهر مهمون داشتیم از فامیلای شوشو اینا می اومدن خونمون دیدن من منم سریع شامم رو درست کردم که دیگه کاری نداشته باشم . مهمونا اومدن و رفتم و شب هم داداشی و خواهرشوشو خونمون بودن برای شام که کلی از دست پخت اینجانب تعریف فرموده و منو کلی ذوق مرگیدن . بعد از شام هم شوشو خواهرشوشو رو رسوند خونشون و برگشت و کلی با هم حرفیدیم یعنی من و شوشو و داداشی ... و اینکه شوشوی بیچاره من مریض شدن دوباره ایندفعه سرماخوردگی شدیدی گرفته که نگو ... هر وقت شوشو مریض میشه غصه خوردن منم شروع میشه .. چون دکتر بیا نیست این شوشوی من .
قراره برای شب براش سوپ درست کنم .
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 12:44 توسط ملیحه
|

چیه ؟ اصلا دوست ندارم سلام کنم .
اول از همه به دوستای گلم بگم که قرار بود عکس خودم و شوشو رو بزارم که دوستان منصرفم کردن . دوم باید به دوستی که توی نظرات گفته بود من میخوام عکسای خونمو بزرام که بقیه ببینن و اونایی که این چیزا رو ندارن ناراحت بشن و من میخوام خودمو به رخ بقیه بکشم و ... از این حرفا دوست عزیزم من که هنوز هیچ عکسی نزاشتم پس تو از کجا میدونی که خونه من آنچنانه که بقیه حسرت بخورن یا اینکه دل کسی بشکنه ؟ من به خودم هیچ وقت اجازه اینکار رو نمیدم که خدایی ناکرده بخوام خودمو به رخ کسی بکشم . من هیچ کسی نیستم هیچ چیزی ام ندارم نه پولی نه ثروتی دوست عزیزم اگه میخوای بدونی . هیچ وقتم نخواستم داشته هامو به رخ کسی بکشم . هر کسی به هر اندازه ایی که داره باید شکرگزار معبود خودش باشه چه کم و چه زیاد . من توی امر خریدن جهیزیه ام هم به این امر معتقد بودم و شاید هیچکس باور نکنه که اگه مجبور نبودم و مجبورم نمیکردن پول جهیزیه ام رو با یه عروس دیگه قسمت میکردم ..... . فعلا حوصله به روز شدن رو ندارم . از گذاشتن عکسا هم تا اطلاع ثانوی و وقتی که این دوست عزیزم متقاعد بشه منصرف میشم . میدونم که خیلی هم بدقولم .
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:24 توسط ملیحه
|

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تورو داشته باشم به هرچی میخوام میرسم -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- اند احوالات این یکی دو روز ملی خانوم بگم براتون که چون مادر شوشو و خواهرشوشو رفتن شمال و پدر شوشو تنها مونده بودن بنده ایشون رو به صرف شام دعوت کردم خونمون . دیشب با سرعت تموم رفتم خونه و بدلیل اینکه روزه بودم سریع اول یه شیرینی خوردم و بعدش میخواستم شروع کنم غذا درست کنم گفتم بزار اول موادشو آماده کنم بعد درستش کنم . حالا اومدم پیازشو خورد کردم رفتم سراغ رب گوجه فرنگی . حالا مگه میتونم در رب رو باز کنم وای که چه مصیبتی بود هرکاری میکردم باز نمیشد . زنگ زدم به شوشو ببینم کی میاد که در رب رو باز کنه ( دارید دیگه من چه سرخوشم ؟) دیدم نخیر شوشو هم گوشیشو جواب نمیده ! ای بابا حالا چکار کنم ؟ باید خودم یه کاری میکردم ! از هر روشی که بگین من برای باز کردن این در استفاده کردم اما نشد که نشد دیگه آخراش خسته شده بودم نشسته بودم روش !!!!!!!!!!!!!! . ( حالا همچین جدی هم نگیریداااااا ) بالاخره مثل دراکولا افتادم به جون در رب گوجه فرنگی و بازش کردم . و بسی خودمون رو خرسند کردیم . و از خوشحالی غش و ضعف کردم ..... . اینجوری که نه یکی باید اون وسط میومد به من آب قند میداد . خلاصه شام رو که آماده کردم خریدامو جابجا کردم . برای اینکه ثابت کنم عروس نمونه ایی هستم زنگ زدم به مادرشوشو اینا و برای فردا شب یعنی امشب که از راه میرسند و خسته اند دعوتشون کردم و گفتم شماها خسته این از راه میرسین من شام درست میکنم بیایین اینجا هرکاری کردم قبول نکردن بیان ..... . نمازمو خوندم و منتظر پدرشوشو شدم تا اینکه اومد . و اندک پذیرایی کردم. شوشو که اومد شام رو خوردیم و پذیرایی مفصلی بجا آوردیم و پدر شوشو رفت . الان دو شبه که شوشو بازیش گرفته ... من دارم ظرف میشورم میاد از پشت سرم میخواد غافلگیرم کنه ! مگه میزاره به کارام برسم ؟ دنبال بازی میکنیم !!!!!!!!!!!!!!! فک کنین که توی یه آپارتمان چه جوری باید دنبال هم بدوییم ( از مصدر دویدن ) که صدای پاهامون بلند نشه .! همینه که میگن جوونا نباید زود ازدواج کنن دیگه آخه دوتا جوون 21 و 27 ساله دنبال هم میدوون ( از مصدر دویدن بازم ) ؟ حالا اگه 4 نفر ببینن میگن اینا چه سبک سرن ( با فتحه ) ! ولی ما که پیش کسی از این بازیا نمیکنیم که .... بگذریم . چند وقت پیشا که رفته بودیم خونه مامی اینا شوشو رفت بیرون توی حیاط یه هوایی عوض کنه و بیاد منم زود رفتم پشت در وایستادم تا اومد چنان پخش ( با کسره بخونید لطفا ) که بیچاره از ترس پرید هوا .........حالا نخند کی بخند . تا تونستم خندیدم . بابایی هم میگفت ملی تو هنوز دست از این کارا بر نداشتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم گفتم نه مزه زندگی به همین کاراست دیگه .... یه بار دیگه هم قبل از عروسیمون شوشو رو توی پارکینگشون چنان ترسوندم که هنوزم یادشه عزیزدلم . الان چند روزه که یه آهنگ از شادمهر پیدا کردم جدیده خودمو باهاش کشتم اونقدر که گوش دادمش . هوا رو دارین دیگه چقدر باحاله این بارون . امسال اولین سالیه که زمستون رو دوست دارم . بعد از ظهر میخوام برم یه جین بخرم . نمیخوام تا قائم برم .کسی جای دیگه ایی رو سراغ داره ؟ نمیخوام پاساژ فردوسی هم برم . جای دیگه ایی میشناسید ؟ * اگر کسی به من امداد برسونه و بگه چه جوری میتونم روی عکسم کد بزارم که کسی نتونه کپی کنه فردا عکس رو میزارم براتون . خوبه ؟ حالا به من امداد برسونید منتظر یاری سبزتان هستم عزیزان..... * مهربانو جون ممنونم که برای روزه های اول این ماه یادآوری کردی عزیزم . انشاا.. که همه مراسم شما هم به خوبی پیش میره . برای خدا نوشت : خداجونم ممنونم از نعمتای بیشماری که بهم دادی . ممنونم از اینکه آرزوهامو مال خودم کردی و به حقیقت تبدیلشون کردی . شکرت خدای من . خدا هوامونو داری دیگه ؟ عشقولانه نوشت : لذت با تو یکی شدن رو هیچ جوری نمیتونم ترسیم کنم .. لذت در کنار تو بودن . با تو بودن . تو رو خواستن.میدونستی که ؟ میبینی ایمان که روز به روز عشقمون بیشتر و بیشتر میشه ؟ من عاشق همین دیوونه بازیهاتم . دوست دارم عزیزم . چرا من نمیتونم صفحات شما ها رو باز کنم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:21 توسط ملیحه
|

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
به خدا من مقصر نیستم این کام÷وتر شوشو از قرار معلوم باید بمونه خونه مادرشوشو اینا .. ما هم بی وقفه در صدد خرید یه کامپیوترک یا همون لب تاپ برای خویشتن هستیم . برای اینکه دیگه زیادی شرمنده شما عزیزانم شدم برای وصل اینترنت موبایلمون هم اقدام نمودم که اگه بتونم عکسا رو از طریق موبایلم بزارم توی بلاگم .
تصمیم بر این بود که عکس خودم و شوشو رو برای چند دقیقه بزارم توی نت آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآما میهراسیم از بدجنسای موجود در دنیای مجازی ... بالاخره که من میزارم عکسمو ...
از مهمونی بگم براتون ... اول یه نکته ایی بگم براتون که اینجانب از این به بعد 5 شنبه ها رو یه هفته درمیون میام شرکت .
خوب چهارشنبه بعد از اینکه رفتم خونه به امور کوزتی پرداختم و کلی خونه رو از ساعت 4.30 یا 5 بود تا 6.30 تمیز کردم و در یک اقدام خیلی سریع پریدم برای یه دوش آب گرم . توی حمام بودم که شوشو اومد و من هنوز شام درست نکرده بودم حالا شوشو هر شب دیرتر می اومداااااااااا نمیدونم اون شب چرا اونقدر زود اومده بود خلاصه بعد از حمام زودی برای تهیه شام اقدام نمودم و سبزی پلویی جانانه پختیدم همراه با ماهی کنسرو شده البته ... قرار شد من نماز بخونم و شوشو وسایل شام رو آماده کنه ...یه لحظه بعد از نمازم رفتم توی آشپزخونه دیدم ای واااااااااااااااااااااااااااای که شوشو هر چی ظرف دم دستش بوده رو کثیف کرده چیزی بهش نگفتم که توی ذوقش نخوره خوب بیچاره میخواد تازه خونه داری یاد بگیره دیگه هههههههههههههههههههههههه !!!!!!!!!!
شوشو که هنوز یه رده هایی از عفونت توی بدنش بود بعد از خوردن آنتی بیوتیک ها سریع خوابش برد منم ظرفا رو شستم و کنار شوشو دراز کشیدم شوشو بازم یکمی تب کرد و منم پاشویش کردم و خوابید دیگه نزدیکای ساعت 2.30 بود که بیدار شدیم و یکمی حرفیدیم و دعوا کردیم و عشقولانه شدیم و باز خوابیدیم ... صبح 5 شنبه قرار بود مامی بیاد خونه ما تا بریم خونه مادربزرگ شوشو .. با صدای زنگ اف اف از خواب بیدار شدیم من که دیدم مامی هه زودی رفتم حمام و برگشتم صبحونه آماده کردم و برای مامی میوه آوردم . شوشو هم اومد و بدون مامی صبحونمونو خوردیم . بعدشم که من باید آماده میشدم دیگه شوشو اونقدر قر زد که من سرویسمو نزدیک بود یادم بره حالا نشستیم توی ماشین من دارم سرویسمو میندازم شوشو هم هی میپیچه .... یکی از سوراخای گوش من ( آخه گوش من سه تا سوراخ داره ) بسته شده بود و من داشتم تلاش میکردم که گوشواره امو بندازم نمیرفت یهو شوشو زد روی ترمز و گوشوارهه وارد گوشم شد!!!!!!!!! به همین راحتی .
مهمونی خوبی بود ولی خیلی سخت بود هرکی می اومد میگفت اوا شما عروس خانومین ؟ میگفتم بعله و معرفی نامه شروع میشد و.................... این قصه ادامه داشت . حالا ما شام خونه بابایی اینا دعوت داشتیم از یه طرفم مادربزرگ شوشو گیر داده بود که چون همه فامیل شام اینجا میمونن شماها هم باید بمونین ... بماند که من یه کاری کردم که شوشو ناراحت شد .... رفتیم با شوشو و مامی خونمون تا من لباسامو عوض کنم مامی گفت بری خونهمادربزرگ شوشو اون بنده خدا یه شب در سال یه همچین مهمونی داره ما میتونیم بازم همو ببینیم حالا اون پیرزنه ناراحت میشه ... به بابایی زنگیدم و ایشونم دقیقا همون حرفای مامی رو زد و ما هم بعد از اینکه من لباسامو عوض کردم و مامی رو رسوندیم رفتیم خونه مادربزرگ شوشو ... خیلی خوش گذشت .. ولی یه چیزی منو کلافه کرد که خونواده یکی از عمه های شوشو گیر داده بودن که تو لنز انداختی یا این رنگ چشمای خودته ... حالا بیا به اینا ثابت کن که رنگ چشمای خودمه ولی لنز طبی توی چشمامه .... خیلی بده که بعضی ها اینقدر دقت میکنن !!!!!!!!!!!!!!!
آخر شب هم که مهمونا رفتن خونه هاشون من و شوشو هم رفتیم از پسر عمه شوشو فلش مموریشو گرفتیم یه چندتایی از عکسامون توی اون بود سر راه هم شوشو برای من یه بستنی خرید لذیذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ . منم توی اون سرما داشتم یخ میزدم و بستنی میخوردم !!!!!!!!!!!!! حالا فک کنین دیگه بستنی با بخاری ماشین !
جمعه صبح هم که بیدار شدیم بعد از صرف صبحانه ایی نختصر شوشو رفت که ماشینو ببره کارواش منم یکمی دراز کشیدم ... اصلا هم نخوابیدم ... داشتم نماز میخوندم که شوشو اومد مادر شوشو هم زنگ زد که خداحافظی کنه دیروز با خواهرشوشو و خاله و شوهر خاله شوشو رفتن شمال . پدر شوشو هم اکنون در خانه به سر میبرند . ......
منم به دلیل اینکه هنوز ماشین لباسشوییمون وصل نیست رفتم توی حمام تا یه سری لباس بشورم رفتن من ساعت 1 توی حمام همانا و بیرون اومدنم ساعت 3 همانا ...
ما صبح زنگ زدیم به دوست شوشو ( بنده خدا خیلی به ما توی عروسی کمک کرد ) و برای شام دعوتش کردیم دوست شوشو هم که فکر کرده بود ما بازم کارش داریم بعد از ناهار سریع اومده خونه ما !!!!!!!!!!!!!!!! حالا کو تا شام ؟
منم بعد از پذیرایی یکمی خوابیدم و شوشو با دوستش رفتن بیرون و من شام درست کردم . شوشو اینا اومدن و نماز خوندیم و شام خوردیم و فیلم ده رقمی رو هم شوشو آورده بود دیدیم و دیگه دوست شوشو رفت . منم داشتم کانالا رو این ور و اونور میکردم که دیدم شبکه 4 یه تله فیلم گذاشته به اسم پریشانی ؟ نمیدونم یه چیزی توی همین مایه ها بود دیگه ... یکمی ترسناک بود مثلا ... حالا من داشتم میدیم شوشو هی میزد اون کانال من هر دوتا کنترلا گرفتم و نشستم دیدمش ... آخرش یه چیزایی گفت و تموم شد !!!!!!!!!!
منم داشتم هنوز نگاه میکردم ! شوشو گفت تموم شد !
یه چیزی در مورد همین فیلم ترسناکا بگم یه شبی که من دچار سندرم شده بودم شوشو گفت بیا برات یه فیلم بزارم حالشو ببریم . نشستیم به فیلم دیدن فیلم خون آشام ها بود مثلا ترسناک ! به وسطای فیلمه که رسیدیم شوشو گفت بیا ملی درش بیاریم اصلا به درد نمیخوره این چیه داریم نگاه میکنیم !!!!!!!!!!! منم با اصرار نه بزار ببینیم .
حالا جالبه من موقع دیدن فیلمه اصلا نمیترسما ولی بعدش واااااااااااااای از توی بخل شوشو تکون نمیخورم دیگه ....
خیلی حرف زدم . نه ؟
راستی احتمالا هفته دیگه با دختر عموی شوشو و شوشویش میریم شمال . ما هنوز ماه عسل نرفتیم ولی از قرا معلوم میخواهیم بریم کیش . حالا کی بریم خدا میدونه ؟! چون من دیگه مرخصی ندارم فعلا !
+
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 14:10 توسط ملیحه
|

۵شنبه صبح زودتر از شوشو بیدار میشم و یه دوش میگیرم . شوشو رو بیدار میکنم تا اونم یه دوش بگیره و سرحال بیاد زود صبحونه رو آماده میکنم . تخت رو مرتب میکنم و با شوشو صبحانه رو میخوریم . شوشو میگه ملی جونم زود باش .. منم تندی آماده میشم و با هم از خونه میاییم بیرون تا شرکت همش ابی گوش میدیم و حالشو میبریم گه گداری هم با هم یه چیزایی میگیم و میخندیم . من میام شرکت چون یه قرار مهم داریم امروز شوشو میره شرکتشون . بلافاصله که میرسم خانمه میگه که نتونسته بیاد و منم یه ضد حال اساسی میخورم . اعصابم خط خطی میشه .....
تا نزدیکای ساعت ۱۱.۳۰ یا ۱۲ بود که موندم شرکت و بعدش به سمت خونه عزیمت کردم . توی راه بودم که شوشو زنگ زد و گفت بگو مامی اینا بیان خونمون . منم با مامی هماهنگ کردم و رسیدم خونه اول لباسامو عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه اونجا رو تمیز کردم و بعدش نوبت اتاق خواب و پذیرایی بود اونجاها رو هم مرتب کردم یه جارو برقی حسابی یه طی عالی جوریکه خونه برق میزد یه گردگیری خوب هم کردم تا همه چیز مرتب باشه .. شوشو زنگ زد از خونه مادرشوشو اینا . گفتم یه چیزایی لازم داریم بیا برو خرید کن . تا شوشو بیاد( بدلیل اینکه هنوز ماشین لباسشوییمون وصل نشده جور لباس شستنو خودمون میکشیم ) یکمی لباس داشتیم شستم با اینکه شوشو شستن لباسا رو تقبل کرده بود اما من دیدم خسته است از شرکت میاد خودم شستم .شوشو اومد و لباسا رو روی بند لباس آویز کرد منم رفتم سراغ شام پختن که مگه شوشو گذاشت ؟ اونقدر اذیت کرد که منم مجبور شدم بفرستمش توی حموم تا به کارام برسم ... خریدا رو جابجا کردم و شام رو درست کردم مامی اینا زنگ زدن ...... بعد از پذیرایی مختصری از مامی اینا شوشو هم به کمکم شتافت و ......................... یکمی فیلم دیدم و میوه خوردیم و حرف زدیم و شام خوردیم. مامی بهم کمک کرد تا توی کمد رو مرتب کنم . بعدشم خوابیدیم . جمعه هم بعد از صبحونه شوشو رفت بیرون و اومد موهاشو کوتاه کردم ناهار درست کردم . ناهار خوردیم میوه خوردیم مامی و شوشو خوابیدن یکمی لباس اتو نکشیده داشتم اونارو اتو کردم خونه رو مرتب کردم دراز کشیدنم همانا و خوابیدنم همانا تا ساعت ۵ . بیدار شدیم شوشو برامون چای آورد . یه دوش گرفتم و حاضر شدم برای مهمونی شب ... بابایی هم اومد خونمون مثل همیشه یه ضد حال اساسی زد بهمون روسریمو گم کردم با شوشو تند حرف میزنم بیچاره شوشو جونم روسریمو پیدا میکنه و راه افتادیم . توی ماشین شوشو کنارم دستام یخ کرده از حرف بابایی عصبانیم چرا همیشه تموم تلاششو میکنه که منو زجر بده ؟ فقط بخاطر اینکه انتخابم با اون یکی نیست ؟ فقط چون من نمیخوام زور بگم ؟ .......... با شوشو تند حرف میزنم... دستمو میگیره و باهام حرف میزنه تا آروم بشم . میرسیم ....................... مهمونی خوبی بود . خیلی عمه بزرگه شوشو زحمت کشیده بود . ساعت نزدیکای ۹.۴۰ راه می افتیم سمت خونه بابایی اینا میرن و من یه نفس راحت میکشم . ساعت ۹.۵۵ رسیدیم خونه شوشو فیلم حضرت یوسف رو میبینه منم کارامو که میکنم کنارش دراز میکشم .... شوشو برام هندووونه میاره .. میخوریم... وقت خوابه ... کنار شوشو دلم پر غمه .... از رفتارای بابایی و بقیه ..... من به کی باید بگم که شوشو تنها کسی بود که من میتونستم باهاش ازدواج کنم و خوشبخت بشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به خودم میگم واقعا اون خونه هم با اون رفتارا دلتنگی داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و هزارتا سوال از اینکه چرا اینجوری شدن همه توی مغزم خطور میکنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سرمو میزارم روس سینه شوشو و باهاش دردودل میکنم .. اشکامن که دارن آروم روی صورتم میلغزن ... شوشو میگه اگه گریه کنی دیگه نه من نه تو !!!!!!!!!!! با آستین لباسم مثل بچه ها اشکامو پاک میکنم ... به شوشو نگاه میکنم و با دیدن صورت معصوم و مهربون شوشو باز اشکام میان پایین تندتر از دفعه قبل .. شوشو محکم بخلم میکنه .... آرومم میکنه ... خوابم میبره ........... صبح که برای نماز بیدار شده سعی میکنه من بیدار نشم .. منم زبلتر از این حرفا زود بیدار میشم و براش ساندویچ درست میکنم و راهیش میکنم شوشو جونمو .................. ۵ شنبه این هفته یه مهمونی بزرگ سالانه توی خونه مادربزرگ شوشو دعوت داریم ..... خدا بخیر کند ...چشمهایی که شدیدا دنبال نو عروس خونواده میگردن ..... * چند روزه که یه رگی تو ی کمرم میگیره .. رگه سیاتیکمه که داره دیوونه ام میکنه .. شوشو اصرار داره برم دکتر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ================================================================ خیلی دممیخواد یه حرفایی رو به بابایی بزنم ... بابایی جونم بچه که بودم همیشه یادمه شبا باهامون بازی میکردی .. تا صورتمونو نمی*ب*و*س*یدی نمیخوابیدیم . یادمه بزرگتر که شدیم من عزیزدردونه ات بودم تا ناناز اومد اما بازم حست به من همون بود چون من دختر فرمانبرداری بودم و فقط حرفای تو رو گوش میدادم یادمه که دیگه از لحظه های شیرین کودکی ام خبری نبود ... دیگه بابایی شب بخیر هم به ما نمیگفت .... بزرگتر که شدم تو اونقدر سرگرم کارات بودی که نفهمیدی من کی درسم تموم شد ... اصلا نفهمیدی که من جای خالی تو رو با ایمان پر کردم ... هیچ وقت نخواستی بفهمی که نیاز ما فقط پول نیست ما به مهربونیهات نیاز داشتیم بابایی اما تو با پول سعی میکردی مارو خفه کنی ... همیشه حسرت یه بار در آ*غو*ش پدر بودن رو داشتم ... تا وقتی آقاجون زنده بود آ*غو*ش اون امن ترین جا بود برام اونکه مرد ایمان شد بهترین من .... تو هیچ وقت نفهمیدی بابایی ...همیشه سعی کردم پیش خودم ازت یه تصویری بسازم همونطور که دلم میخواست باشی ... اما این آخریا دیگه زدی به سیم آخر و تا جاییکه تونستی اذیتم کردی .. تا جاییکه تونستی زجرم دادی ... روحمو داغون کردی ... بابایی من از زندگیم راضی ام ... شوهر من حتما نباید مثل شما یه مدرک هنری داشته باشه من نمیخوام شوهرم فقط خودشو ببینه بابایی .... من از خودبرتربینی بدم میاد بابایی میفهمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه الان داره اثرات اون اذیتا مشخص میشه ...بابایی تو روح منو داغون کردی ... منو به همه چیز بی اعتمادم کردی ... یعنی واقعا حس یه پدر باید به فرزندش اینطوری باشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم ازت گرفته بابایی ... نمیتونم فراموش کنم ... نمیگم نمیبخشم .. من نباید ببخشم ... اونیکه باید ببخشه خداست ... من نمیتونم فراموش کنم ... اینم یکی از خصلت های مشترک من و شماست که نمیتونیم زود از یاد ببریم . یادته بابایی اون شب رو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اونقدر با روح و اعصابم بازی کردیم که روبه قبله شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادته توی اون هوا چه جوری منو به بیمارستان رسوندی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادته ؟ حتی توی بیمارستانم نیومدی من ومامی رفتیم ... همتون اونشب با من بد کردین همتون .... وقتی که تا فرداش توی این دنیا نبودم چقدر دلتون برام سوخت راستش رو بگید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من اون لحظه ها رو فراموش نمیکنم بابایی .... دو شب قبل از مراسممون یادته بابایی چه کردی با من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بودم و اشک و گریه و چشمای قرمز با یه عالمه مهمون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از یادم نمیره هیچ وقت .... سعی میکنم فراموش کنم .اما هر وقت به دست فراموشی میره خودت بابایی با یه زهر تازه زخم دلمو بدتر میکنی ..... ============================================================================== پ.ن : دلم نمیخواد کسی راجع به بابایی بد فکر کنه شاید من کارم اشتباهه یا رفتارام درست نیست . پ.ن : خداجونم شکرت خوای خوب و مهربونم شکرت که اینهمه بهم نعمتای خوب دادی و منو به تموم آرزوهام رسوندی . خدای مهربونم هیچ وقت تنهام نزار که من با تو به بهترین هام رسیدم . پ.ن عشقولانه : ایمانم عزیزم ممنونم که همیشه دلتنگی هامو بچگی هامو بهونه هامو تحمل میکنی و دم نمیزن ی.... ممنونم که توی هر شرایطی منو درکم میکنی . ممنونم که مثل کوه پشتمی و تنهام نمیزاری .... از اینکه اینجوری حمایتم میکنی خوشحالم .... دلم به بخل تنگ میخواد شوشوی مهربونم .
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 14:59 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |