صبح پاتختی با خستگی تموم با صدای تلفن بیدار شدیم شووش رسع رفت جواب تلفنو بده تا من بیدار نشم بعد از اینکه دوش گرفت هرکاری کردم صبحانه نخورد و رفت دنبال یه سری کارا که انجام بده ... بیچاره شوشوی عزیزم . منم از ساعت 9.30 صبح شروع کردم به کندن ناخن مصنوعی ها تا ساعت 12 ظهر که بالاخره کنده شدن اما به چه قیمتی اولا دستام توی آب جوش سوخت دوما دوتا از ناخنام بصورت افقی از وسط شکستن حالا من نشستم منتظرم ببینم این ناخنا کی می افتن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! بالاخره با هر جون کندنی که بود رفتم یه دوش گرفتم و دیدم مامی میگه ما داریم میاییم . زن دایی بابا هم اومد با مامی .. به اصرار شوشوجونمون مامی موهای منو مش کرد چون من زمینه موهای خودم زیتونی روشنه مش خیلی خوچل میشد چون قبلا هم انجام داده بودم ... شوشو هم غذا بدست رسید .اول با مامی اینا ناهارمونو خوردیم بعدش مامی موهای منو با اصرار مجدد شوشو کوتاه نمود و بعد رفتیم برای عملیات مش ... ظرف نیم ساعت موهای من روشن شد و به اون پایه دلخواهمون رسید ...توی این مدت شوشوجونم خوابش برده بود . خونمونم که درست مثل بازار شام شده بود وحشتناک بهم ریخته بود .خلاصه تا ساعت 4.30 بود که آماده آماده شده بودم (یه لباس یاسی رنگ فوق العاده خوشرنگ و خوشگل که برای یافتن مدلش هزارتا ژورنالو ورق زدم تا از توی سه تا ژورنال و سه تا لباس مدلشو سرهم کردم و یه آرایش یاسی ملیح ) و به اتفاق شوشو و بقیه رفتیم سمت خونه مادربزرگ شوشو که مراسم پاتختی هم اوننجا برگزار میشد . مراسم پاتختی هم به خوبی برگزار شد و بازهم صندوق ما بود که پر از سکه و پول شد . بعد از بدرقه مهمونا مامی اینا هم با آزانس میخواستن برن که دوست شوشو اونا رو تا یه جایی رسوند و بعدشم با آژانس رفتن. دیگه شام خوردیم و بابایی هی منو تحویل میگرفت به گونه ایی که همه انگشت به دهان بودند ..... بعد از شام هم مراسم کادو دادن ما بود که برای مامی سکه بردیم و برای بابایی یه ادکلن خوش بو و کلی گرووووووووووووووووووون . بابایی اینا هم به شوشو یه ست فیلیپس و یه تابلو هنری که نمیشه قیمت روش گذاشت ولی خوب مبلغش ۵۰۰ هزارتومن بود رو بهمون هدیه دادن . بعد از شام هم برگشتیم خونه خودمون و ......
حالا همه اومده بودن خونه مادربزرگ شوشو هرکی منو میدید اولش کلی نگاه میکرد و بعدشم میگفت مبارک باشه .. منم خجالتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت میکشیدم خوب !!!!!!!!! دیگه همه پسرا عزمشونو جزم کرده بودن که صندلی ها رو جمع کنن . حلا اون پسر عموی شوشو که گفتم همش چشم تو چشمیم و من کلا باهاش خیلی رودربایستی دارم ( اصولا پسر خوبیه و من مث داداشی براش احترام قایلم درست مث برادرشوشو میمونه ) دید من نشستم گفت پاشو ملی خانوم دیگه عروسی تموم شد نشستین که چی بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بیچاره هم بلند شدم یهو دیدم همه دعواش کردن بیچاره رو منم ناراحت شدم براش . اصولا این فامیلای شوشو روی رفتارا خیلی حساسن خدا نکنه یکی با اون یکی یکمی خوش و بش کنه ... منم بلند گفتم اصلا ایرادی نداره ایشونم ( اسمشو ) مث داداشی خودم میمونه و بعنوان یه بزرگتر حق داره . ووووووووووووووووی ملتو میگی خنده روی لباشون خشک شد ....
خلاصه نزاشتن من دست به سیا و سفید بزنم .. دیگه کم کم همه چیز جمع شد و عمو کوچیکه شوشو گفته بودم خیلی دوسش دارم همونی که تازه از آلمان اومده کلی باهاش خندیدیم و بنده خدا همه جارو جارو برقی کشید و ما هم بعدش اومدیم . البته قبلش مادربزرگ شوشو به من کلی نصیحت کرد که مراقب خودت باش . و منو بازم وادار به خجالتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خواهرشوشو رفت خونه مادربزرگ شوشو ( مامی مادرشوشو ) و ما مادرشوشو رو با کلی وسیله بردیم که برسونیم . بیچاره خیلی خسته شده بود ..... بعد از رسوندن مادرشوشو و جابجا کردن وسیله ها که شوشو و مادرشوشو به تنهایی انجام دادن و من تمام مدت تو ی ماشین نشسته بودم با شوشو رفتیم سمت خونه عشقمون .. سر راه به دلیل اینکه شام نداشتیم شوشو جون کبابی خرید و د رمنزل صرف نمودیم .... وای که چه لذتی داره با عشقت زیر یه سقف زندگی کنی .... آی حال میده ..
خدا رو شکر.
من بعد از تعویض لباسام رفتم سراغ تمیزکاری که متاسفانه به هیچ کاری نرسیدم و شوشو نزاشت من کار کنم .... فردا صبحش دیگه کلا مشغول کار شدم و شوشو هم رفت بیرون دنبال یه سری کارا ... منم تهنایی خونمونو تمیز کردم تا ظهر که شوشو دوباره با کباب اومد عسیسم تنوع هم نمیداد همش کباب میخرید .. ولی کلی حال داد بهمون ... ناهارو که خوردیم بازم من شروع کردم به تمیزکاری تا اااااااااااااااااااااااااااااااا غروب شوشو هم که بعد از ظهر دوباره رفت بیرون .. . یه سری هم به مکانیکی زده بود .... تا غروب که دیگه باید نماز میخوندم و برای رفتن خونه مامی اینا آماده میشدم دیگه کارام تموم شده بود . نمازمو خوندم .. لباسمو عوض کردم آرایش نمودیم و بعدش کلی انتظار تا چی شوشو بیاد .... حالا من رفتم پایین نشستم توی ماشین شوشو رفته بالا لباسشو عوض کنه دیدم نه خیر نیومده حدسشو زدم که رفته و نماز میخونه ..دستمو گذاشتم روی زنگ و دیدم بععععععععععععله شوشوی بیخیال داره نماز میخونه ساعت چند بود ؟ ۶.۳۰ و ما هنوز نرفته بودیم ... حالا کلی هم مهمون منتظر ما هستن .. بالاخره رفتیم خونه مامی اینا و اونا هم بعد از دودکردن اسفند و م*ا*چ و موچ کاری گذاشتن بشینیم حالا مگه زن عمو ها ول میکردن هی سوال و بازجویی و اینا اااااااااااااااااااااااااا .......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:14 توسط ملیحه
|

میرم سراغ خاطرات روز عروسی به این امید که انشاا.. امروز تموم بشه دیگه بریم سراغ زندگی روزمره خودمون ...
تا اونجا گفتم که توی آرایشگاه از خواهر و دخی خاله شوشو خداحافظی کردم و اونا رفتند و من موندم . نشستم و صورتمو یکمی بخور دادم بعدش یکمی ماسک گذاشتن روی صورتم و بعد از شستشو صورتمو خشک کردن . شب حنا بندان خیلی ابروهامو قشنگ برداشته بود از اونجایی که من خودمم یکمی از ابروهامو تیغ میزدم فکر نمیکردم برای روز عروسی تیغ بزنه دیگه اما اونم نامردی نکرد و تا جایی که تونسته بود این ابروهای بیچاره منو تیغ زده بود . که اینم جریانی داره واسه خودش .. گفته بودم ناخن ها هم برای خودش جریانی دان ؟ این ناخن های منو اونقد رسفت چسبونده بود که به هیچ وجهی قابل کندن نبود از طرفی من باید ناخن ها رو برای نماز میکندم تا بتونم وضوبگیرم اما هر کاری کردم یکی شون کنده نشد که نشد .. حالا انگشتمم کبود شده بود یکمی و درد میکرد خیلی زیاد .. آؤایشگره که دیدش یهو با خونسردی کامل کندش و منم یه جیغ بنفش زدم !!!!!! حالا خوبه بار***دار بود !!!!!!!!!!! خلاصه نشستم روی صندلی مخصوص عروس ها و آرآیشگره شروع کرد به آرایش من .. ازم پرسید دیشب چطور بود گفتم عالی چون خداییش خیلی خوب منو درست کرد . یه وقتایی هم برای خودش شعر میخوند و یه چیزی میگفت ... داشت روی دستش یه چیزایی میکشید بعدش اونا رو روی صورت من کار کرد یه کارایی میکرد عجیبببببببببببببببببببببببب غریبببببببببببببببببب واا... . آرایشم که تموم شد بلند شدم و خودمو توی آینه نگاه کردم وای انگاری که کلی عوض شده بودم یه قیافه ملیحی برام درست کرده بود که نگو خیلی ناز آرایشم کرد .. وقتی داشت سایه ها رو انتخاب میکرد من دستش سایه آبی سورمه ایی و توی این تن رنگ ها دیدم .. گفتم ای داد بیداد حالا چه جوری به این خانوم خوش اخلاق بگم که من بهم آبی نمیاد ... اما الحق والانصاف که خوب کارشو بلد بود . حالا مامی زنگ زد و گفت کت لباستو خیاطه آ»اده کرده بگو ایمان بیاد ببره منم هرچی توضیح میدادم که مامی اون نیست و کار داره مامی قبول نمیکرد .. بابایی زنگ زد و رسما اعصاب منو خورد کرد ( با عرض پوزش از دوستای گلم ) گفتم بابا با آژانس بفرستید نخواستم هیچکدومتون هیچ کاری برام بکنید ....
آرایشگرم گفت بلند شو لباستو بپوش .. با هزار مکافات لباسمو پوشیدم بسکه گنده بود گنده نه اینکه زشت باشه ها خیلی زیادی کار شده بود روش ... وقتی لباسمو پوشیدم همه گفتن وای چه لباست خوشگله ... منم بسی به حسن سلیقه خودم افتخار نمودم . نشستم تا موهامو درست کنن چون موهای من کوتاه و بسیار خت بود مجبور شدن پوستیژ تو ی موهام بکار ببرن ... بعد از این مرحله سخت و طاقت فرسا نوبت تاج و تور و اینا شد که دیگه حس کردم کله ام داره میترکه خلاصه از این مرحله هم جون سالم به در بردیم و زنده موندیم . نوبت ناخن هام شد .. اون دخمله که ناخن میزاشت خیلی مهلبون بود بهش گفتم دیشب چه عذابی کشیدم گفت امشب یکمی کمتر چسب میزنم و آرومتر میچسبونمشون . زنگ زدم به شوشو که بیا دنبالم زود باش ... حالا ساعت چند بود 1 من چند باید آماده میشدم ؟ 12 شوشو کجا بود توی راه ...بعد از اتمام کار ناخن هم که خیلی هم خوچل شده بودن نشستم تا شوشو بیاد که دیگه تا شوشو بیاد ساعت شده بود 2 .. شوشو اومد و من رفتم بیرون و شوشو جونمو یه م*ا*چ گنده کردم و با دستور فیمبردار اومدیم بیرون همه نگا میکردن خوب مگه چیه بابا مگه شما ها عروس ندیدین اولش اعصابم خورد میشد اما کم کم دیگه عادت کردم حالا قسمت جالبش اینجا بود که من تا ماشینو دیدم یه جیغ بنفش کشیدم و گلومو بغض گرفت آخه این چه ماشینیه که برامون درست کرده بود ... حالا شوشو تموم تلاششو میکرد که منو آروم کنه ... تنها چیز بدی که توی عروسیمون داشتیم همون ماشینه بود حالا قیافه منو توی اون حال دیدن جالب بود داغوووووووووووون ! بالاخره نشستیم تو یماشین و راه افتادیم ... این فیلمبرداره هم که هی مدام میگفت اینکارو بکنید اونکارو بکنید این شکلی اون شکلی ... وای خدا حالا فیلمبرداره توی ماشین پسر عموی شوشو ه منم با این پسر عموش فوق العاده چشم تو چشمیم هی هم این فیلمبرداره گیر داده که اینکارو بکنید ... خلاصه منم هی تو ماشی به ایمان میگفتم گشنمه بیچاره عسیسم تا رسیدیم توی باغ برای عکس تندی پسر عموشو فرستاد تا ناهار بگیره .. حالا توی باغ بساطی داشتیم ... لباس منو مگه میشد جمعش کنیم ؟ هزار تا مدل وایستادیم و این عکاسه شونصدتا عکس گرفت ازمون تا بالاخره گذاشت ناهار بخوریم منم تا سر حد مرگ ناهار خوردم و دوباره روز از نو ر*ق*ص تانگو ... و هزارتا ژست دیگه که من رسما داشتم میمردم ایمان که دیگه آخراش کم آورده بود و دنبال ما نمی اومد ... فیلمبرداره هم همش دنبال پشت صحنه بود فیلمی شده واسه خودش این فیلم عروسی ما فک کنم بیشتر شبیه کمدیه تا فیلم عروسی ... دیگه کم مونده بود عکاسه بگه برید توی اون استخره شنا کنید !!!!!!!!!!!!!! منم سردم شده بود حالا میلرزیدم گفتم بسه بریم دیگه نشستیم توی ماشین دوباره ماشینو که دیدم اعصابم ریخت بهم شوشو هم یهو بخاری ماشینو زد درست توی صورت من .. منم که مست گرما شده بودم حالیم نبود یهویی به خودم اومدم و گفتم ایمان بخاری رو خاموش کن آرایشم خراب شد ... شانس آوردیم زودی فهمیدم .. خونسردی رو حال میکنید ؟بعد از یک ساعت تموم تو یخیابونا گشتن بالاخره آتلیه رو پیدا کردیم حالا ساعت چند بود 5.30 ما مراسم عقدمون توی تالار 5 شروع میشد .. این دیگه نشون دهنده نهایت خونسردیه ما میباشد !!!!!!!!!!!!!!! من با اون لباسو کفشا میدویدم ایمان با خیال راحت می اومد و جواب تلفنا رو میداد که الان میایم و تا 2 مین دیگه اونجاییم و از این حرفا ... توی آتلیه حالم بد شده بود دیگه نشستم کف آتلیه قشنگ کف و وسط آتلیه حالا شوشو بدو بدو برام آب آورد ... بالاخره با هر جون کندنی که بود نزدیکای ساعت 6.30 کارمون تموم شد و رفتیم به سمت هتل ... منم سر درد عجیبی گرفته بودم و اعصابم خورد شده بود درست همه با هم زنگ میزدن به گوشی شوشو اونم در حال رانندگی این فیلمبردار و عکاسه و اینا هم توی ماشین ما بودن حالا خیرشون بده اگه اونا نبودن که من تا خود تالار گریه میکردم ... دیگه حوصله نداشتم که فیلمبرداره شروع کرد با شوشو شوخی کردن و شوشو هم که حال و احوال منو دید شروع کرد به مسخره بازی و کلی تا اونجا منو خندوندن ...بالاخره رسیدیم هتل واااااااااااااااااای سرد بود .... red carpet رو انداخته بودن دورشو پراز گلای سفید کرده بودن و مشعل و شمع بود فک کنم دور و برش چیده بودن ... خیلی خوچل شده بود با دستور فیلمبردار از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمته ورودی هتل که من بابایی رو دیدم براش دست تکون دادم و رفتیم بالا توی سالن مربوط به عقد .. سریع کت منو از تنم در آوردن و رفتیم بالا نشستیم توی جایگاه و به درخواست من سریع برام یه لیوان آب قند آوردن که شوشوی عزیزتر از جانمون نیم بیشترش رو خورد ... مراسم شروع شد سفره بالای سرمون قندها د رحال ساییدن و عموی بنده به صورت صوری خطبه رو خوند چون ما قبلا عقد کرده بودیم این مراسم فقط سوری بود البته عقد قبلی ما توی محضر بود و جز بزرگا کسی نبود . خلاصه کادو دادنا شروع شد ... پدر و مادر شوشو یه سرویس برلیان .. مامی و بابایی یه سرویس طلا و الباقی قصه هم همه سکه دادند داداشی ..ناناز .خواهرشوشو هم همه سکه دادند درست یه صندوق پر از سکه داشتیم ... وسطای کادو دادنا بود که فیلمبرداره اومد و گفت عروس خانوم یکمی بخن قیافه ات شده عین اینایی که میخوان گریه کنن .بعد از عکسای یادگاری عقد فیلمبردار رسما همه رو بیرون کرد و ما موندیم با فیلم و عکسای خصوصی که یهویی دیدیم شوشو جیم شد هرچی دنبالش گشتیم دیدیم بععععععععععله شوشو جونم رفته نماز بخونه .. بعد از اینکه شوشو اومد البته هر دو با هم سر سنگین بودیم عکس و فیلما مجبورمون کرد که باز هم همو ب*ب*و***س*یم که همین باعث شد بخندیم و دیگه دلخور نباشیم ... بعدشم نوبت عسل و اینا بود ... مثلا اومدیم حلقه دستمون کنیم شوشو حواسش نبود حلقه رو کرد دست راست من .. منم سریع گفتم این نیست اون یکی دستمه .. شئشئ هم تندی جاشو عوض کرد .. حالا میبینید که فیلم ما عروسی نیست کمدیه ؟ بعدشم رفتیم توی سالن مهمونا و یکی یکی با همه سلام و احوالپرسی و خوشامدگویی و آخرشم نشستیم سرجامون بالاخره فیلمبرداره رضایت داد . چه نشستنی زودی بلندمون کردن که چی حال بیا ق*ر بده .. منم بی جنبه هی ر*ق*ص*ی*د*م ... جناب شوشو هم همین طور اون وسطا شلوغ پلوغی شده بود واسه خودش که نگو این لباس منم که غوز بالاغوز دیگه شوشو یواش یواش رفت اون قسمت و من تهنا موندم برای پر کردن تنهاییم دوباره رفتم وسط و حالا بیا ق***ر ... به دستور فیلمبردار دور سالن چرخیدیم و ر**ق**صی**دیم که همین باعث شد چند تا از بچه هایی که پشت من بودن و کلی فسقلی بودن برن روی دامن لباسم و منو مجبور به کشیدن یه جیغ بنفش کردن ... که مادر شوشو به دادم رسید و بچه ها رو از روی دامن مبلند کرد .. اه اه من نمیدونم اونا اون وسط چکار میکردن ... خلاصه کلی ر*ق*ص*ی*د*ی*م* آقاهه یه آهنگ کردی گذاشت ( من از این حالت خوشم میاد که این اکستر ها هر آهنگی که دوست دارن میزارن .. بااینکه قبلش خیلی تاکید میکردم که اصلا از این آهنگا نزارن اما اون لحظه خیلی خوشم اوومد .درست مثل شب حنابندان.) منم شروع کردم با اون لباس کردی ر*ق*ص*ی*د*ن*** حالا یه جو با فتحه بخونید درست شده بود حلقه همه دور عروس پرو که چرا هر آهنگی که میزنن این بلده **ب*ر*ق*ص*ه* ؟ بعدشم که من به نفس نفس افتاده بودم یه آهنگ اسپانیایی و همکاری دخی عمه شوشو با من و یه **ر*ق*ص* اسپانیولی ..... دیگه آخرش بود .... خاله شوشو بود که مدام روی سرم دلار میریخت ...و منم خوچحال از خود در میکردم ....
دیگه شوشو اومد پیشم و من مثل خانومای خوب نشستم دیگه حالا نوبت کیک بود یه کیک گنده کرم لیمویی خیلی خوچل که خیلی هم خوشمزه بود البته من کم خوردم ازش .. با شوشو همه طبقات کیک رو بریدیم و یکمی دهن هم گذاشتیم و نشستیم .. همه هم می اومدن عکس بگیرن با من .. . دیگه نوبت عکی سرمجلسی بود که با دست مهمونا و آوردن خواهرشوشو همراه شد .. من و شوشو خودمون کف کردیم که چقده خوچل شده بود عکسمون .. واقعا عکاس و فیلمبردارمون زحمت کشیدن ..ممنونم ازشون . لیت ها رو هم دادن به من و شوشو که بدیم به مهمونا ....
*پون : لازمه بگم که زن عموهای من خیلی سعی کردن مراسم ما بهم بخوره ولی شکر خدا نتونستن و اون شب خیلی تو هم بودن
وقت چی بود حالا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شامممممممممممممممممممممم بعله !
رفتیم با دستور فیلمبردار سراغ میزار شام .... منم گشنه!!!!!!!!!!!!!!!!! از هرکدوم یکمی کشیدیم توی بشقاب و نوش جان نمودیم .. بعدشم رفتیم سر میز مخصوص خودمون . و نشستیم آی خوردیم تا ترکیدیم البته من ترکیدیم نه شوشو چون اون بیچاره زیاد شام نخورد . .... بعدشم بدرقه مهمونا و رفتن شوشو اومد دنبالم و از پله ها دقیقا مثل پرنسس ها با اون لباس اومدم پایین ( خودشیفتگی رو حال میکنین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) . بعدشم بعد از اینکه دوباره واسه بابایی دست تکون دادم نشستیم توی ماشین و راه افتادیم بعدشم ماشینا دنبالمون بودن و کلی شلوغ کاری کردیم تا رسیدیم خونه مادربزرگ شوشو چون اونجا بزرگ بود همه سالناشو صندلی چیده بودن و ارکستر هم مشغول زدن بود .. جلوی در هم که گوفسند بیچاره رو کشتن و حالا به من میگن بیا رد شو من میگم نه آخه گوسفنده تکون میخورد .. با هزار جون کندنی بود از بغل گوسفنده به سرعت باد گذشتیم و رفتم توی سالن جایگاه مخصوصی که برامون درست کرده بودن نشستیم حالا همه ریختن وسط و منم ناناحن که پس فامیلای من کوشن ؟ که یهوییدیدم سبا از اون وسطا داره میاد شوشو گفت حالا بخند اینم از فامیلات دلم براش سوخت غسیسم چقد حرص خورده بود از دستم ... دیگه حالا مگه اکستره ول میکرد .. 666 سه تا 6 داره ..... عروس دومادو....... هزارتا آهنگ خوند و منم اون وسط هی تراول شادباش میگرفتم حالی میداد که نگوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو .
دیگه نوبت خداحافظی و اینا بود .. بابایی اومد مادرشوشو یه قران داد به بابایی و چادر منو . بابایی بو**سی**دم و چادرمو سرم کرد . بغ*لش کردم و گریه سر دادم با تموم نامهربونی هاش دلم همیشه این آ*غ*و*شی رو میخواست که هیچ وقت برام جایی نداشت دلم برای بابایی مسلما تنگ میشد .. حالا مامی اومد و نوبت اون شد سرمو گذاشتم روی شونه اشو گریه ام بیداد کرد مامی که همیشه مامی خوبم بود اما این اواخر هوامو نداشت اصلا ... یاد اون شب کذایی افتادم که درست چند شب قبل از مراسم کارمو کشید به بیمارستان .. حال دیدم نانازه که اشکاش به پهنای صورتش سرازیرن ... همو ب*غ*ل کردیم و گریه کردیم و بهش گفتم بسه دیگه گریه نکن و اما داداشی سنگ دل من ..ب*غ*ل*م کرد و برای بار اول حس کردم که انگاری داداشی خیلی وقته یه مردی شده برای خودش ... دیگه از زیر قران رد شدیم هم من و هم ایمان و حالا عمو و زن عموها بودن که یکی یکی خداحافظی کردیم و رفتیم سمت ماشین . نشستیم توی ماشین و دیدی مای وای کلید شوشو نیست بعد از 5 مین پیدا شد و راه افتادیم بابایی اینا پشت سرمون بودن و بوق بوق میکردن ... تا رسیدیم خونه ما جلوی در ایمان هرکاری کرد بابایی اینا نیومدن بالا .. بابایی گفت مواظبش باش ایمان امانت دست تو .. شوشو هم گفت به روی چشمم امانت من بوده تا حالا دست شما بوده حالا دیگه مال خودم شده .. شوشوی بلبل زبون منو حال میکنین ؟خلاصه همه رفتن و من و شوشو هم بعد از 10 مین رفتیم بالا خونه خودمون اینبار هم با آسانسور رفتیم ... وقتی رفتیم توی خونه اولش یکمی ترسیدم پریدم ب*غ*ل شوشو و شوشو منو آرومم کرد .....
و بدین ترتیب من ملی کوچولو یه شبه احساس کردم بزرگ شدم خانوم شدم ... و اینگونه بود که من عروس شدم .
فرداش هم که پاتختی بود و مامی اومد خونه ما و موهای منو به خواهش شوشو مش کرد البته مشی که به الان موهای منو روبه بلوند برده چون هم خیلی زیاد بود و هم خیلی روشن که باعث شور و شعف شوشو جونم شد ... بعد از پاتختی هم که برگشتیم خونمون و زندگی دونفره ما بدینگونه آغاز شدددددددددددد...
* حالا بقیه ماجراهای از اون روز به بعد بمونه برای پست بعدی الان باید برم خونه مادرشوشو اینا شام اونجا دعوت داریم . گرچه بنده دچار اون سندروم شدم و به هبچوجهی حال مساعد ندارم ...
همین روزا باید با شوشو بریم برای یه خرید حسابی و جانانه زمستانی .. دلم برای خرید کردن تنگ شده .. خیل یوقته به خودم نمیرسیدم ....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:10 توسط ملیحه
|

سلاملیکم ....
زندگی مشترک خوبه خدا رو شکر راضی اییم ... فقط این حس دلتنگی عجیب منه که کلافه ام کرده .. استرسی که گاهی اوقات دچارش میشم نمیدونم چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیشب عمه بزرگه شوشو زنگ زدند خونمون و برای جمعه شب به مهمونی دعوتمون کردند ... هوراااااااااااااااااا میریم که خوش بگذرونیم ....
حال بریم سراغ بقیه داستان و خاطرات ...
شوشو جونم منو که دید کلی خوچحالی از خودش نشون داد عسیسم . بالاخره رفتیم و نشستیم توی ماشین هنوز زود بود که بریم تالار داشتیم همون جوری توی خیابون میچرخیدیم که بابایی زنگ زد و گفت ما یادمون رفته طبقا رو از خونتون بیاریم خودتون برید بیارید !!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخه باباجونم کجا دیدین که عروس و دوماد برن طبقاشونو بیارن ؟ وای داشتم میمردم از عصبانیت هیچکی توی هیچ کاری کمکم نکرد ( از اعضای خونواده خودم ) حالا هم که یه کار تموم شده رو بهشون محول کرده بودم اینجوری شده بود .. شوشو هم که حسابی قاطی کرد ... داشتم دق میکردم با شوشو دعوامون شد ....دیگه اشکم داشت درمیومد .... شوشو جونم که دید من حالم اینقدر گرفته است گفت عیبی نداره خودمون میریم میاریمشون ... خلاصه رفتیم خونمون من نشستم توی ماشین شوشو جونم رفت بالا تا طبقا رو بیاره پایین ... بعدش راه افتادیم به سمت خیابونا .... شوشو جونم باهام حرفید منم از دلش در آوردم و دوباره شارژ شدیم و خوچحال ....
* پ.ن : هیچوقت این رفتارای خونواده ام رو فراموش نمیکنم ... هیچ کمکی بهم نکردن .. من خیلی سعی کردم که بهشون بفهمونم که پول همه چیز نیست اما مامی و بابایی فکر میکردن که پولو که میدن دیگه مسئولیتی ندارند .. شاید هیچکس باورش نشه مادرشوشو همه خونه منو چید با کمک پدرشوشو و خواهرشوشو .. یه جاهایی هم خودم کمک میکردم اما بیشتر کارا رو اونا کردن که من ازشون ممنونم . مامی منم یه وقتایی یه کمکی میکرد در حد اندک ... نمیخوام اینجا گله گذاری کنم ازشون پس بیخیال..... زندگی روو بچسب !!!!!!
به ایمان که نگاه کردم دیدم ای وای کراواتش رو هنوز نبسه حال اون داره رانندگی میکنه من دارم کراواتش رو میبندم ... آخرش هم نشد هر دومون خسته شدیم رسیدیم جلوی در تالار که پدرشوشو رو دیدم و گفتم که کراوات ایمانو درست کنه براش من با اون ناخن ها نمیتونستم خوب . خلاصه بابایی اینا اومدن و طبقا از ماشین ما درآوردن و بردن نمیدونم کجا گذاشتن ... من و ایمان شوشو هم رفتیم که یه چرخ دیگه بزنیم ... بعد از اتمام چرخمون جلوی تالار یادم افتاد که ای وای دسته گلم ایمان !!!!!!!!!!!!!!!!! هر جفتمون با هم زدیم زیر خنده .. جالب بود داشتیم میرفتیم توی تالار ولی دسته گلمو هنوز نگرفته بودیم .. با خونسردی کامل با شوشو رفتیم دنبال دسته گل که خیلی خوشمل شده بود گلای رز کرم با برگای بزرگ سبز یه چیزی بود که من خیلی خوشم اومد و همونی شده بود که میخواستم . بعدش تازه یادمون افتاد که فیلم دوربینو نیاوردیم زنگ زدیم به دادشی که فیلمو بخره و بیاره ... رفتیم جلوی تالار و بعد از سلام و احوالپرسی با اونایی که جلوی تالار بودند رفتیم تو ... با آسانسور رفتیم بالا .. یکمی نشستیم توی یه اتاقی تا اسفند رو آماده کنند بعدش رفتیم تو..... ووووووووووووووووووی یه حالی میداد بعد از دود کردن اسفند برای همدیگه رفتیم و به همه خوشامد گفتیم و نشستیم سر جامون .... یه عالمه هم حرفای خوچمل با هم زدیم تا اینکه آقاهه شروع کرد به خوندن ما هم که بی جنبه ... اومدن بردنمون وسط که برق*ص*یم ... مگه من میشستم حالا .. هی م*ی*رق*ص*یدم انواع و اقسام ر*ق *صا
بعد از کلی ر*ق*ص*یدن شوشو جنمو ازمون دور کردن و بردنش توی قسمت براد *ران !!!!!!!!!!!!!!!!!! منم بی جنبه دوباره با خوندن آقاهه رفتم وسط .. اونگده ر*ق*ص*یدم که دیگه پاهام درد گرفته بود ....تقریبا با تموم مهمونا توی سالن به جز مسن تر ها با همه ر*ق*ص*یدم حالا شما فکرشو بکنید دیگه ..... اون وسط داشتم م*ی*ر*ق*ص*یدم که اعلام کردند شوشوی عزیزتر از جونمون داره میاد تو ی قسمت خواه* ر*ان!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خلاصه شوشو جونم اومد وسط هی باهم رق*ص*یدیم ... اونگده حال داد . آقاهه یه آه*نگ خوند منم که بی جنبه با این آهنگه می* ر*ق*ص*یدم شوشو جون انصراف داد و نشست منم بعد از اتمام آه*نگ رفتم نشستم پیش شوشو جونم ...دیگه مراسم حنا گذاشتن بود .... حنامون خیلی خوچل شده بود توی یه صندوق درستش کرده بودیم و پر از مروارید و گردو و بادوم و اینا کرده بودیمش .. حالا اگه این کامپیوترمون منتقل بشه به خونمون عکسشو میزارم براتون ...
یه اسکناس شوشو گذاشت کف دست من و با هم توش حنا گذاشتیم و من باید پرتش میکردم سمت مهمونا .... منم اونو پرتش کردم یه جایی که هیچ دختر دم بختی نبوددددددددددددددددد .. حال میکنید چه بدجنسم من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و اینگده توی دلمون به بدجنسی خودمان خندیدیم که نگوووووووووووو . بهدشم طبقا رو آوردن و گارسن اعلام کرد که میز شام آماده است ... اول عروس و داماد .. ماهم از فرط گشنگی زیاد دویدیم به سمت میز ... حالا باید طبق دستور فیلمبردار یه کمی از بعضی هاشون که من میگفتم میکشیدیم توی بشقابمون و امتحان میکردیم ... منم دلم هی از اون ژله خوشگلا میخواست دلم کرم کارامل میخواست به شووش گفتم از اونا هم میخوام با هزار زور و زحمت از اون ژله ها هم تست کردیم و ..... حالا وایستادیم اونجا یهو دیدیم شعر میخونن که باید همو ب*ب*و****سی**ن !!!!!!!!!!!!! آخه این مراسم چه ربطی به مراسم شام داشت من خودمم نفهمیدم حکایتش رو ..... شما ها هم زیاد تلاش نکنید متوجه نمیشید ... دیگه هیچی ما هم تابع دستورات جمع همو ب**و**س**یدیم و رفتیم نشستیم تا برامون شام آوردن .. شاممونم خوردیم و دیگه وقت رفتن بود شوشو جون رفت توی اون قسمت منم موندم همون قسمت خودمون مهمونا رو بدرقه کردم و تشکر نمودم و حالا نوبت خودمون بود که بریم . شوشو اومد دنبالمو بازم با آسانسور رفتیم پایین !!!!!!!!!! .
نشستیم توی ماشن و بعد از کمی معطلی راه افتادیم به سمت خونه ما یعنی خونه من و ایمان ما باید میرفتیم اونجا و عکسای تکی می انداخیتم که دیدم بععععععععله ماشین فامیلای شوشو هم پشت سرمون دارن میان .. به شوشو گفتم عیبی نداره بزار بیان چیزی نمیشه که ..... خلاصه مهمونا اومدن اونجا و یکمی نشستند و رفتن ما موندیم و عکاس .... بعد از انداختن عکسا هم عکاسمون رفت و ما باید میرفتیم خونه مامی اینا .... حالا ساعت چند بود 12 شب ! به شوشو جونم راهی شدیم به سمت خونه مامی اینا توی راه کلی با هم حرفیدیم و خوچحالی کردیم .. منم به ایمان شوشو یه جایزه دادم ... رسیدیم خونمون دیدم ای وای اینجا هم پر از مهمونه حالا اینجا هم همه شرو ع کردن به ر*ق*ص*ی*د***ن .... ما هم یکمی ر*ق***ص**ی**د**یم و نشستیم دیگه واقعا تحمل اون شلوغی رو نداشتم ... بابایی اینا هم رفته بودن ویلا به امر شادسازی بپردازند بعد از نیم ساعتی اونا هم رسیدند و من با اجازه بابایی گفتم چون صبح زود باید برم آرایشگاه و خونه خودمون نزدیکتره بریم خونه خودمون ..... دو تا از عموهای گرام هم به دنبالمون اومدن تا مثلا هم مارو همراهی کند و هم با خانواده های گرامشون به منزلشان تشریف ببرند ... دیگه کم کم از همگی خداحافظی نموده و باز هم اشکای مامی و ناناز بود که سرازیر میشد ...منم دلداریشون میدادم که بابا جون فردا شب باید گریه کنیم خلاصه راهی شدیم و توی راه کلی با شوشو جونمون عچق کردیم ... رسیدیم نزدیکای خونه که با عموها خداحافظی نموده و رفتیم خونمون ..... بعد از کلی عشقولانگی با یه عالمه خستگی خوابیدیم ... شوشو صبح زود بیدار شد و رفت دنبال گل برای ماشین عروس و بقیه کاراش .... منم باید آماده میشدم تا پدرشوشو بیاد دنبالم و ببرتم آرایشگاه ... نزدیکای ساعت 9 بود که پدر شوشو اومد با خواهرشوشو و یکی از دخی خاله های شوشو ... روانه شدیم به سمت آرایشگاه .. سر راه لباس عروس رو هم از خونه مادرشوشو اینا برداشتیم و رفتیم آرایشگاه خواهر و دخی خاله شوشو باهام رو**ب**و**س**ی کردند و رفتند .....
بقیه اش بمونه برای پست بعدی ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:10 توسط ملیحه
|

خوب تا کجا گفته بودم ؟
آهان تا صبح حنا بندان ... صبح بعد از اینکه از بابایی که توی رختخواب بود و مامی که برای شوشو چای آماده کرده بود خداحافظی کردیم رفتیم به سمت خیاطی و لباس منو گرفتیم بعدشم به سمت خونه شوشو اینا .. توی راه شوشو دستمو ول نمیکرد عزیزم همش باهام صحبت میکرد که مبادا من ناراحت باشم و غصه بخورم . توی راه بودیم که مادرشوشو زنگید کجایی ایمان ؟ ایمان هم گفت اومدم دنبال ملی چطور ؟ مادرشوشو گفت که حال پدرشوشو بد شده میخواد ببرتش دکتر .... وایییییییییییییییییییییییییییییی قلبم ریخت یهویی . شوشو بعد از اینکه با مادرشوشو صحبت کرد گفت که چیزی نیست . من رفتم خونه شوشو اینا و شوشو رفت دنبال گل برای مراسم فردا شب . خواهرشوشو هنوز صبحانه نخورده بود یه لقمه ایی پیشش خوردم اما اصلا اشتها نداشتم با اینکه دیشبش هم شام نخورده بودم .و منتظر مادرشوشو شدیم تا بیاد وقتی مادرشوشو اومد و ما از سلامت حال پدرشوشو با خبر شدیم سریع زنگ زدیم به دختر عموی شوشو تا بیاد برای درست کردن حنا بهمون کمک کنه .. من و مادرشوشو هم باید میرفتیم دنبال پرو لباس عروس من .. وای ایمان هم نبود که ببرتمون ... خلاصه بعد از یک ساعت کلنجار رفتن با انواع و اقسام آژانس ها به این نتیجه رسیدیم که خودمون باید بریم . حالا مونده بودیم با اون ترافیک که هیچ آژانسی مارو نبرد چه جوری بریم به پیشنهاد من با مادرشوشو رفتیم سوار اتویبوس و مترو شدیم و رفتیم مزون لباسمو پرو کردم بماند که چقدر اونجا معطل شدیم تا لباسمو آماده کنن یکسری دیگه هم خرید داشتیم برای درست کردن یادگاری های شب حنابندان که انجام دادیم و رفتیم سمت خونه .. حالا تصورش رو بکنید با یه جعبه گنده توی مترو و اتوبوس چه حالی داشتیم ما .. حالا تا اینجای ماجرا خوب بود توی اتوبوس که بودیم یهویی دیدیم ای وای یه آقایی به یه آقای دیگه میگه دستتو بنداز اونم میگه نمیخوام و دوست دارم و .............................. دعوا شد بزن بزن حالا نزن کی بزن حالا کتک نخور کی کتک بخور .... یه چیزی میگم یه چیزی مشنوید ها توی اتوبوسای بی آر تی که جای سوزن انداختن نیست بالاخره این دو نفرو به زحمت از هم جدا کردن . وسطای راه بودیم شوشو زنگ زد به من کجایین ؟ بیایین گلا رو خریدم ببینین .. گفتم توی اتوبوبس اونم با خنره همراهی ام کرد منم عصبانی شدم ..... رسیدیم خونه حالا ساعت چنده ؟ 12/30 من چند باید برم آرایشگاه ؟ 1 . تندی نمازمو خوندم مادرشوشو و پدرشوشو رفتن خونه مادربزرگ شوشو پیش خاله و اقوام شوشو اینا ... ( چقدر شوشو شوشو شد این یه بند ) من موندم و خواهر و دختر عموی شوشو اونا دوتا هم مشغول یه انقلاب عظیم بودند .. خلاصه من نمازمو خوندم و منتظر شوشو شدم تا بیاد دنبالم عسیسم اومد و منو برد آرایشگاه ... جلوی در آرایشگاه از هم خداحافظی کردیم و هرکی رفت سمت خودش . قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم شصت پام گیر کرد به ماشین و درد گرفت حالا مگه خوب میشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم توی آرایشگاه ... گفتن آماده شو برای ا پ * ی * ل * ا * س* ی *ون که البته قبلش چون گفته بودن کل ب*دن رو انجام نمیدن منم خودم شب قبلش انجام داده بودم گفتم خودم انجام دادم ولی اصلاح نکردم .. نشستم برای شیو صورت بعد از انجام شیو ماسک گذاشتن روی صورتم . رفتم که موهامو سشوار بکشن .. بعد از اتمام سشوار موهام ابروهامو یه صفایی دادند و رنگ و رو گرفتم و رفتم توی اتاق آرایش .. لباسمو که سبز صدری بود به آرایشگرم نشون دادم و نشستم ....تقریبا یه دو ساعتی طول کشید وقتی بلند شدم و خودمو توی آینه دیدم داشتم از خوچحالی میمردم ووووووووووووووی اینگده خوچلم کرده بود که نگو همه اومدن و منو دیدن و گفتم که خیلی عوض شدی ... حالا باید موهامو درست میکرد بعد از اینکه کلی موهای بیچاره منو کشید به این ور و اون ور و سرم ترکید از شدت درد بالاخره موهامم درست شد ... حالا نوبت ناخن بود ... یه ناخن برام گذاشت که داستانی داشتم من با این ناخن ها .... خیلی ساه بودن ناخن هام و من خیلی خوشم اومد .... بعد از اینکه لباسمو عوض کردم به شوشو جونم زنگیدم که بیا دنبالم یالا .... چند دقیقه ایی رو منتظر موندم تا شوشو جونم رسید .... اولش که منو دید فقط نگام کرد انگاری تغییراتم اونقدر محسوسو بود که شوشو جونمان اینگونه متعجب شده بود ......
بقیه اش بمونه برای پست بعدی ..
از زندگی مشترک راضی ام خدا رو شکر فقط یه شب در میون مراسم دل تنگی برای مامی اینا و اشک ریزون بنده رو داریم .... البته این مراسم یه شب در میون هست ... یه احساسا ترس هم توی وجودمه که یه وقتایی استرس عجیبی بهم القا میکنه .. نمیدونم همه وقتی متاهل میشن اینجورین ؟
ایمان شوشو هم خیلی هوامو داره و مدام لی لی به لالای من میزاره عسیسم ... قلبونش برم من
خداجون ممنونتم .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:20 توسط ملیحه
|

سلام به همه دوستای گل و مهربونم که من رو با محبتای خودتون شرمنده کردین .
بزارین سریع بنویسم تا دوباره مثل دیروز ضدحال نخوردم . در مورد عکس ها هم باید بگم که هنوز موفق به جابجایی کامپیوترشوشو جان به خونه خودمون نشدیم در اسرع وقت چشششششششششششششم عکس هم میزارم براتون .
چهارشنبه که من مثلا میخواستم زودتر برم خونه چون فراوووووون کار داشتم نشد که برم و از همیشه هم دیرتر رفتم توی راه بودم که مادرشوشو زنگ زد که کجایی عروس جان ؟ منم تندی خودم رو رسوندم خونشون . یکی از دخترخاله های شوشو هم اونجا بود خلاصه همگی با هم نشستیم و وسایل حنابندان رو آماده کردیم و بعد از خوردن شام خوابیدیم . پنج شنبه صبح زود هم من چندتا از لباسای شوشوجونمو اتو کردم و صبحانه خوردیم و راهی خونه ما شدیم تا وسیله های حنابندان رو که آماده کرده بودیم بزاریم اونجا و من و مادرشوشو هم از اونطرف بریم خونه ما یعنی خونه مامانم ایناااااااااااااااااااااااا ! . بعد از جابجایی وسیله ها به سمت خونه ما راهی شدیم توی راه کلی با مادرشوشو صحبتیدیم . مادرشوشو بلافاصله رفت سالن مامی که موهاشو رنگ کنه . منم با مصی دوست مامی رفتیم بیرون پیش دکتر من و مشاوره ایی انجام دادیم و اومدیم . کم کم داشتم احساسا میکردم که دارم سرما میخورم .... ناناز از مدرسه اومد تا منو دید زد زیر گریه حالا گریه نکن کی گریه بکن مامی هم همینطور وایییییییییییییییی منم گریه ام گرفته بود .. بعدش با ناناز رفتیم خونه و ناهار رو آماده کردیم تا مامی و مادرشوشو بیان ناهار بخورن و کلی هم خندیدیم البته عمه فاطمه هم بوداااااااااااااااااا واسه همین ما کلی خندیدیم . مامی اینا دوباره رفتن سالن و من و ناناز هم یکمی خونه رو جمع آوری کردیم که بابایی اومد به بابایی هم ناهار دادم چون شام مهمون داشتیم با کمک زن عمو داشتم شام درست میکردم . جونم براتون بگه که بابایی رفت و یه گوسفند خرید اینگده خوچل بود اون گوفسند بیچاره بابایی اینا کشتنش بیچاره رو . مادرشوشو هم بعد از اتمام کاراش رفت خونشون . واییییییییییییی منم سرما خورده بودم تب و لرز میکردم از طرفی هم بابایی به علت متشنج بودن اعصابش مدام به همه گیر میداد و دعوا میکرد !!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه پوست اون گوفسند بیچاره رو هم قلفتی کندن و ریز ریزش نمودند . مهمونامونم اومدن و بعد از صرف شام یکمی صحبتیدن و خوابیدیم . منم سعی میکردم توی اون چند روز کمتر با کسی هم صحبت بشم چون میدونستم تصمیم همه بر اینه که اعصاب منو خورد کنن واسه همین سعی میکردم که آرومتر باشم . جمعه صبح هم بعد از اینکه صبحانه خوردیم بابایی منو برد بیرون تا برای لباسم اون چیزایی رو که میخواستم بخرم که نتونستم و با مامی خودمون راهی شدیم چون بابایی میخواست بره بقیه کارای تالارو درست کنه . جونم براتون بگه این گشتن ما همانا تا ساعت یک ظهر که رفتیم خونه همانا ... منم داشتم توی تب شدید میسوختم حالا تصورش رو بکنید که همش سعی میکردم این بینی مو با پنبه بگیریم تا مماغم زخم نشه .... بعد از ناهار هم نشستم روی لباسم کار کردن حال مگه تموم میشددددددددددددددددد ؟ خسته شده بودم دیگه داشتم دیوونه میشدم غروب شده بودم و لباس منم هنوز پنج سانتش تموم نشده بود مامی گفت پاشو بریم خیاطی لباساتو پرو کن منم بعلت خستگی زیاد و تب و لرز شدید گفتم نمیام که با اصرار مامی رفتیم .ناگفته نمونه که قبلش با بابایی دعوام شد حسابی هم دلم شکست این زن عموهای .... منم که همش دنبال سوژه ان واسه دو به هم زنی . حالا شب هم ما یه عالمه مهمون داریم خدایا چکار کنم ؟ با مامی رفتیم خیاطی و خیاطم گفت چرا اینکارو میکنی ؟ بیارش تا من برات درستش کنم حالا فقط باید میرفتم و اون چیزی که خیاطم لازم داشت رو میگرفتم نزدیک بود از خوشحالی گریه کنم .. اومدیم سوار ماشین بابایی شدیم و رفتیم اول شیرینی برای فردا شب سفارش دادیم بعدش رفتیم مغازه اون آقاه وایییییییییییی نه بسته بود خدایا حالا چکار میکردم ؟ با هزار زور و زحمت تلفنش رو پیدا کردیم و زنگ زدیم بهش دیدیم از توی چندتا مغازه اونطرف تر اومد بیرون و ما خریدمونو کردیم و رفتیم . مامی به بابایی گفت برو برای ملیحه یه آمپول دگزامتازون بگیر تا یکمی بهتر بشه منم بغض توی گلوم بود داشتم میمردم از ناراحتی . بابایی رفت آمپول رو گرفت و رفتیم خونه لباسو برداشتیم و رفتیم خیاطی لباسمو با چیزایی که خریده بودم رو دادم به خیاطم و گفتم که فردا صبح ساعت 7 میام میگیرمش . گفت باشه . حالا دیگه خیالم راحت شده بود . مامی با دوستش کار داشت واسه همین سر راه بابایی و مامی از ماشین پیاده شدن و رفتم سمت خونه دوست مامی . ایمان جونم زنگید چون من حالم اصلا خوش نبود باهاش دعوا کردم سرع پشیمون شدم و دوباره بهش زنگیدم عزیزم اونگده باهام حرف زد تا من آروم شدم و دیگه گریه هم نکردم . مامی اینا اومدن و رفتیم خونه که دیدم بععععععععععععععله مهمونامون اومدن . منم رفتم توی اتاق دراز کشیدم عمه فاطمه اومد و آمپولمو زد منم چون دلم گرفته بود گریه کردم بیچاره عمه فاطمه فکر کرده بود که آمپول رو خیلی بد زده هی میگفت ملی جان عمه حالت خوبه منم گفتم آره عمه جون خوبم ... بعد از اینکه یکمی دراز کشیدم رفتم نماز خوندم و بعد از مدت های مدید یکمی آرایش کردم .... حالا دیگه همه مهمونا اومده بودن بابایی اومد و گفت میخوای ببرمت دکتر ؟گفتم نه .....بعد از خوردن شام همه ریختن وسط و به هم توی رقصیدن مهلت نمیدادن همه لبشون خندون بود بجز من دلم شکسته بود چرا بابایی که اینهمه دوستش داشتم این رفتارا رو میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه مهمونا اونقدر رقصیدن که دیگه نای راه رفتن نداشتن ... نیمه شب بود که همه رفتن و منم رفتم حمام تا یه دوش بگیرم و برای فردا آماده باشم .. . اومدم و خوابیدم حالا مگه خوابم میبرد ؟ نمیدونم کی خوابم برده بود که ساعت 4 بیدار شدم اونقدر این دست و اوندست کردم تا نمازم رو خوندم به شوشوجونم اس ام اس زدم کی میای دنبالم ؟ اونم گفت بعد از نمازم میام ... منم در همین حین خوابم برددددددددددددد .. که شوشو جونم زنگید من رسیدم آماده ایی ؟ گفتم نه بیا حالا تا یه ربع دیگه میریم .. شوشو اومد نشست توی حال و منم تندی رفتم یه دوش گرفتم و آماده شدم و بعد از اینکه از مامی خداحافظی کردم و از بابایی هم همینطور راهی شدیم ......
بقیه اش بمونه برای پست بعدی . از همگی معذرت میخوام که اینقدر دیر به روز شدم باور کنید نتونستم زودتر بیام .
برای خدا نوشت : خدا جونم ممنونم از اینکه همه آرزوهامو بهم بخشیدی از اینکه یه زندگی خوب و راحت و سالم و پاک بهم بخشیدی ممنونم و شکرگزارت هستم . خدا جونم بزار همیشه توی همه لحظه های زندگیم وجودت رو حس کنم میدونم که همین جوریه ...
عشقولانه نوشت : اینام جونم بالاخره ما هم همخونه شدیم . حالا دیگه دلشوره هیچی رو نداریم . میدونم که تو هم همون احساسای منو داری ... حالا میدونی که هر لحظه عشقم بهت بیشتر میشه ؟
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:1 توسط ملیحه
|

سلام
بابا چرا میزنید ؟به خد ا این ریاضی من اینقدر ضعیف نبودا نمیدونم چی شده که حالا دارم عروسی میکنم اینقدر ریخته بهم این ریاضیات من .. اصلا میدونید چیه بابا جون روز ۱۹ آبان عروسیه حالا برید خودتون حساب کنید ببینید که چند روز دیگه مونده ... من که دیگه این مغز معیوبم کار نمیکنه ... اینطوری بهتر شد نه ؟ حالا دیگه هر روز هی با انگشتام مشکل ندارم دیگه..... جونم واستون بگه که .... ر استی چطورید خوبین ؟ چه خبرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب نه دیگه ایندفعه جونم براتون بگه که هم اکنون با چند عطسه انتحاری موفمان آویزون شد و این دستمال کاغذی بیچاره مدام در حال مچاله شدن میباشد ... دیشب خونه مادرشوشو بودم بابا اینقدر خونشون سرده عینه سیبری میمونه نه که فک کنید من بدون پتو خوابیدما نه . من با یه لحاف اونم به شکل دولا خوابیدم .. اما از اونجایی که من به قول داداشی باید بشینم روی بخاری یا توی شومینه تا گرمم بشه تمام دیشب رو یخ زدم .. واین شکل الان من ناشی از همون یخ زدن دیشبه ... دوستای عزیز تر از جان اومدم خبر بدم که اینجانب از فردا به مدت یک هفته در مرخصی ازدواج به سر میبرم ... نه که دیگه این جوونا ازدواج نمیکنن و کلا بی خیاله زن و شوهر شدن .. این رئیس شرکت ما بنده خدا ذوق کرده یه هفته به من مرخصی داده اگه نمیداد خودم به زور ازش میگرفتم ... و همچنین از اونجایی که اقتصاد ج*ه* انی دچار رکود شده کم کم باید در این شرکت را نیز با گل ( با کسره بخوانید لطفا ) طراحی نموده و کلیه کارمندان را از کار بیکار بنماییم ... خوب از عروسی بگم که جناب فیلمبردار امر فرمودند عروس باید ساعت ۱ اماده باشد .. یکی نیست اون وسطا فکر نهار من بیچاره باشه ... در ضمن ماشین باید راس ساعت ۱۲ اماده باشه ... اتاق عقد رو هم یاسی طلایی انتخاب نمودیم . ... جمعه شب بسی مهمان داریم از نقاط مختلف . دایی های پدر گرام و خانواده هاشون .عموهی نه چندان گرام با خانواده های نه چندان بیشتر گرامشون .. دخترخاله و دختر عموهای پدر گرام . ... و کلیه اقوام و آشنایان به منزل ما دعوت هستند . از اوردن کودکان خود خودداری نفرمایید اجازه دهید کودکان دلبندتان بیایند و آنچنان که دلشان میخواد خانه ما را به ویرانه تبدیل کنند . دیگه چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هووووووووووم دخترخاله های شوهر عزیزتر از جانمونم دیشب از اصفهان رسیدند و هم اکنون د رخانه مادربزرگ شوشو مستقر میباشند . از تصمیمات اخیر اینجانب برای روز پاتختی موهایمان را کوتاه نموده .... و بسی شوشو رو غرق در خوشحالی مینماییم . حالا دعا کنید این رئیس شرکتمون بزاره من امروز زودتر برم چون فراوووووووووووووون کار دارم . حالا این یه هفته من نیستم تنهام نزاریدااااااااااااااااااااا . بیاین سر بزنید نظر بزارین برام .. عکس همه چیز رو هم بعد از عروسی میزارم براتون قول میدم . دعا یادتون نره . برای خدا نوشت : خدا جونم ممنون که اینهمه نعمت بهم دادی و منو در خوشی ها غرق کردی . امیدوارم بتونم بنده خوبی برات باشم و قدر دان عالی برای نعمت های فراوونت . پ.ن عشقولانه : ایمان شوشو دیگه چیزی نمونده تا با هم بریم زیر یه سقف از اینکه این روزا اینقدر خوشحالی منم خوشحالم عزیزم . دوست دارم فراووووووووووووووووون . ب*و*س یه عالمه با یه ب*غ*ل تنگ با بوی خوش عطر تنت . من رفتم که عروس بشم . انشاا... هفته دیگه اگه تونستم از خونه خودمون به روز میشم اگه نه که میره برای شنبه بعدی .. ************************************************************************ بعدا نوشتم : راستی سحربانو جون عروسی تون مبارک عزیزم . درست روز پاتختی ما عروسی سحربانو جون و آقا مهندسشونه ... مبارکااااااااااااااااااااااااااااااااااااا باشه عزیزم امیدوارم خوشبخت بشین با هم .
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 11:12 توسط ملیحه
|

سلام
از همه دوستای گلم معذرت میخوام که نگرانشون کردم ببخشید دوستای گلم . من مدیون مهربونی های شما عزیزام هستم . مینای عزیزم گلی عزیزم ببخشین که جواب اس ام اس هاتونو دیر میدادم یا اصلا نمیدادم من شرمنده شما خواهرای گلم هستم .
گلی جون عروسی داداشی خوش بگذره امیدوارم خوشبخت بشن . ممنون از دعوتت عزیزم میدونی که من این روزا سرم شلوغه نمیتونم بیام انشاا... مزاحمتون میشیم .
خانوم خونه یه تبریک جانانه برای اینکه مامی شدی عزیزم . ممنونم که نگرانم بودی . امیدوارم این دخمل ناز شما هم به سلامتی به این دنیا قدم بزاره . آقای خونه تبریک منو پذیرا باشید لطفا .
غزل جون ماهگردتون مبارک امیدوارم به زودی زود شما هم برید زیر یه سقف .
نوشا جونم اینقده ناناحن نباش خانوم خوشگله بابا تو دو روز دیگه میخوای بری خونه شوهر اون موقع مامانم اینا و از این حرفا نداریمااااااااااااااااااااااااا
هلی جونم ممنونم که نگرانم بودی . مهربانوی عزیزم ممنونم از راهنمایی ات . دردونه خانوم خونه جدید مبارک . و یه تشکر از همه دوستای گل و مهربونم . امیدوارم کسایی که اسمشون الان توی ذهنم نیست منو ببخشن .
یه درخواست دوستای گلی که برام کامنت میزارن آدرساشونم لطفن بزارن ممنون میشم بالاخره من باید از شرمندگی شون دربیام یا نه ؟
********************************************************************
حالا میرم سراغ خبرای عروسی : جی جی جین
سه شنبه بود با اینکه حالم اصلا خوب نبود و کمی تا قسمتی بیهوش بودم وقتی بابایی زنگ زد و گفت برید تخت رو بگیرید از جام پریدم و با اصرار از داداشی خواستم اول منو ببره تا خیاطی تا لباسمو بگیرم بعدشم سوار ماشینم کنه تا برم . خلاصه اون شب وقتی ایمان شوشو اومد دنبالم و منو برد خونمون دیدم مادرشوشو اکثر وسیله ها رو چیده و خیالم راحت شد یه نفس راحت کشیدم . با شوشو و دوستش رفتیم تخت رو خریدیم و قرار شد فردا شب بیارن خونمون . توی راه بودیم که یکی زنگید به شوشو و گفت برای نصب تلویزیون اومه و ما هم با سرعت باد رفتیم خونه تا رسیدیم دیدیم آقاهه رفته البته دوست شوشو زودتر از ما رفته بود خونه و آقاهه فقط زحمت کشیده بود تلویزینو تحویل داده بود حالا ما مونده بودی با یه عالمه سیم که هر چی نگاه میکردیم بیشتر میشد .. خلاصه با هر مشقتی بود تی وی رو هم نصب کردیم و خسته خسته بودیم رفتیم خونه شوشو اینا شام خوردیم و خوابیدیم .چهارشنبه هم که گذشت( تخت رو چهارشنبه آوردن و شوشو با دوستش نصبش کرد ... ). پنجشنبه رفتیم دنبال مامی و بقیه وسیله های منو آوردیم خونمون سر راه هم رفتیم دنبال ناناز . بعد از ناهار رفتیم خونمون و مشغول کار شدیم نزدیکای غروب بود که دیگه کارا تموم شد و ایمان شوشو همه جا رو تی کشید و فرشا رو پهن کردیم و بسی خوشحال شدیم که به به و چه چه خونمون خوشمل شد . رفتیم بیرون برای یکسری خریدای دیگه اول رفتیم نمایندگی دلونگی توی ۷ حوض که دیدم اتوی پرس فلر نداره رفتیم بیم اونم بسته بود . بعدش رفتیم یه سطل و جای دستمال کاغذی برای توی پذیرایی گرفتیم و یکی هم برای اتاق خواب . رفتیم کمی تا قسمتی مرغ و ماهی و گوشت و میوه و تخم مرغ و .... برای تزئین داخل یخچال گرفتیم و بعدش اونا رو بردیم خونمون و من و مامی و ناناز رفتیم خونه عمو اینا و شوشو و دوستش رفتن خونه خودشون که من به شوشو زنگیدم گفتم هر چی خریدیم بیار خونه عموم اینا تا من همین جا همه چی رو درست کنم فردا صبح ببریم خونمون .. خلاصه تا ساعت ۲ شب من داشتم مرغ و ماهی تزئین میکردم ... صبح شوشو اومد دنبالمون و رفتیم نون بخریم چون شوشو صبحانه نخورده بود هرچی گشتیم نون پیدا نکردیم بالاخره رفتیت نون فانتزی سر خیابونمون و نون خریدیم و همه وسیله ها رو به خونه منتقل کردیم و من داخل یخچال رو مرتب کردم که دیدم بابایی اومد خونمون ... استرس عجیبی گرفته بودم دلم میخواست گریه کنم نه به خاطر غم دوری ازشون به خاطر رفتارای بابایی !!!!!!!!!
بعد از رفتن بابایی و دوستش ایمان شوشو رفت یه دوش گرفت و رفت امین حضور که اتو رو بیاره خلاصه منم با سرعت باد همه کارا رو انجام دادم و رفتم حمام یه دوش گرفتم چون بعد از ظهرش مهمونا می اومدن ...
پ.ن : من از این رسمای بد بدم میاد یعنی که چی بریم ببینیم دختر فلانی چه جهیزیه ایی داشته .. چی داشته چی نداشته ... شاید یکی نداشته باشه به دخترش یه جهیزیه چشم گیر بده یعنی چی این کارا خوب ؟ البته خدا رو شکر من همه چی داشتم اما اصلا دوست نداشتم بقیه بیان و ببینن .... اونم به دلایلی ...
مهمونی برگزار شد . بماند که من چقدر حرص خوردم که این نوه خاله ی.... دست شکلاتی شو مالید روی فرش دستباف و همچنین دست آغشته به شیرینی شو مالید به رو تختی من .... و دختر خاله گرام فقط نگاه میکرد و هیچ زحمتی به خودش برای نگه داشتن بچه اش نمی داد .
شبش هم من و مامی و شوشو موندیم خونمون و شام پیتزا خوردیم . دیروز هم مهمونای شوشو اینا یعنی فامیلای اونا اومدن و خونه بنده رو دیدند و رفتند .ما هم بعد از مرتب کردن خونه با مامی و داداشی و ناناز رفتیم خونه .
امروز هم بنده در خدمت دوستای گرام هستم . لطفا برام دعا کنید . اینقده دلم میخواست این روزا مرخصی میگرفتم و خونه میخوابیدم یا به کارام میرسیدم ...
پ.ن: ایمان شوشو ممنونم برای کمک هات خسته نباشی عزیزم .
پ.ن: خدا جونم مممنونم که هوامو داری . ممنونم که دستمو گرفتی و بلندم کردی . ممنونم که نزاشتی زمین بخورم و دشمن شاد بشم . ممنونم که اینهمه بهم نعمت دادی ممنونم خدا اااااااااااااااااااااااااااااااااااا
کمتر از یه هفته دیگه به عروسی مونده .....
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:38 توسط ملیحه
|

میخوام بگم سلام ... میرم سراغ خبرا ... مبلا و میزا و گاز و یخچال و ماشین لباسشویی و ماکرویو و .... رو اوردن و نصب کردن . خبری نیست یعنی هست من حوصله نوشتنشو ندارم ! پریشب برای من یه شب خیلی بد بود شبی که من به معنی تمام بریدم شبی که هیچ وقت دلم نمیخواد تکرار بشه از تکرار مکرارات خسته ام ! شبی که با یاداوریش اشکام جاری میشن ... مثل الان . صفحه مونیتور داره میلرزه چرا تصویر اطرافم هی تار میشن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تصویر بیمارستان ... لباسهای سفید ... آمپول های مختلف .. دردهای شدید ... اشکهای بی صدام ... چشمای قرمزم ... دستای سردم ... دستگاه فشار خون .... هوای سرد و نا مطبوع بیمارستان توی اون ساعت شب ... بوی غلیظ دود سیگار بابایی ... فریاد های بابایی که آواری بود روی روح ضعیفم ... صورت رنگ پریده مامی ....التماسای من ... دادهای مامی ... نگاه نگران ناناز ... لرزیدن های پی در پی من ... چهره ناراحت اما بی تفاوت داداشی ... نگرانی هام ... دلواپسی ... تار شدن شکل همه جلوی چشمام ... بیهوش بودنم تا دیروز غروب ... صداهای مبهمی که به گوشم میرسید ... سرمایی که حس میکردم ... من زنده ام ؟ هنوز خون توی رگهام جاریه ؟ منم که قراره عروس بشم ؟ پ.ن : من نه خودکشی کردم و نه با شوشو دعوام شده . لطفا از این فکرا نکنید . پ.ن : من احساس خفگی میکنم . من دارم میلرزم . من هدفم رو گم کردم ؟ اشک از چشمای من جاریه .... پ.ن : من خیلی غمگینم ............................................................................. پ.ن : دلم آرامش میخواد . برای خدا : خدا جونم میدونم که با منی و تنهام نمیزاری میدونم که تو هوامو داری ... ممنونم ازت و شکرگزارت ههستم .. خدایا بازم به کمکت نیاز دارم حالا دیگه که همه چیز داره درست میشه نزار من به جنون برسم . کمکم کن . دستم رو بگیر بلندم کن نزار بیفتم زمین . خدایا ببین اشکام چه جوری دارن میان پایین ... خدایا میدونم که داری از اون بالا بالاها نگام میکنی پس به دادم برس و نزار بشکنم .. خدایای نمیخوام کم بیارم .. من میخوام محکم باشم میخوام همه بفهمن منو ..... پ.ن : ایمانم بزار یکمی تنها بمونم توی این ساعتهای اصلا حوصله ندارم دوست ندارم الکی بهت بگم که خوبم تا تو نگران نشی .. نه عزیزم اصلا هم خوب نیستم ... پس بزار با خودم و خدای خودم خلوت کنم ...اینقدر این روزا همه بهم فشار میارن و توی تگنا میزارنم که دیگه تاب و توان ندارم نمیتونم تحمل کنم .. تو دیگه مزید بر علت نشو خواهش میکنم ... من دلم نمیخواد زندگیم اینجوری باشه نمیخوام که هر چیزی که بقیه دارن منم داشته باشم .. دوست دارم که از همه بهتر باشم اما به چه قیمتی ؟ فکر نمیکردم زندگی این باشه ...................
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 11:56 توسط ملیحه
|

سلام
بابا به خدا سرم شلوغ بود اینقده کار روی سرم ریخته بود که نگو اصلا نمیتونستم یه خواب درست و حسابی کنم چه برسه به یه آپ با تموم خبرای قشنگ قشنگ ... حالا چرا میزنین ؟ بابا من تسلیمم ببخشید ... خوب از کجا بگم ؟ اون روزایی که به روز نمیشدم هیچ خبر خاصی نبودکه بیام بگم . چهارشنبه با اصرارهای مکرر شوشو رفتم خونشون و پنجشنبه رو هم مرخصی گرفتم . سر راه یادم افتاد که اوه اوه مادرشوشو سرماخوردن برای ایجاد یک جو خیلی خوب و خودشیرینی کردن رفتم و برای مادرشوشو آب میوه و .. خریدم رفتم خونشون خوشحال و شاد و خندون اما گونی شکرهایی که محض شیرین کردن خودمان برای مادرشوشو محیا کرده بودیم به دیوار اثابت کردند و ما کنف شدیم .. بابا یعنی اینکه مادرشوشو خونه نبود وقتی رفتم دیدم فقط پدرشوشو خونه است و داره فوتبال میبینه ... بعد از نیم ساعتی مادرشوشو اومد فهمیدم رفته بوده برامون لوستر بخره ... چون ما هر دو سر کاریم مادرشوشو مسئولیت همه کارا رو بر عهده گرفته .خدا خیرش بده بنده خدا رو . خلاصه مادرشوشو تا رسیدن تشکر فرمودند و .... من و ایمان شوشو بیدار بودیم ولی همه خواب بودند . داشتیم پچ پچ میکردیم !!!!!!!!!!! در مورد یه موضوعی ... بعدش به اتفاق نظر رسیدیم و نخود نخود هرکی رخت *خواب خود . صبح هم برای نماز خواب موندیم این بود نتیجه اون پچ پچ ها ... صبح هم رفتیم خونه عمو بزرگه شوشو دیدن زن عموش و بعد از اونجا هم رفتیم فرش هامو خریدیم ... و یکمی قلبمان در اثر شنیدن قیمت فرش ها ایستاد ولی به خیر گذشت بالاخره . بعدشم رفتیم یکی دوجا آتلیه دیدیم ولی از کاراشون خوشمان نیومد فقط یکی بود که ما خوشمون اومد ولی اون آقایی که باید بهمون نمونه کارای اصل رو نشون میداد نبود حالا قراره بریم ببینیم کاراشو .بعدشم رفتیم خونه و ناهار و نماز و یکمی استراحت و بعدش رفتیم امین حضور برای خرید باقی وسیله ها . بعد از گشتن های مکرر یخچال و گاز و ماشین لباسشویی و جارو برقی رو خریدیم حالا قراره امروز بیارنشون خونمون و وصلشون کنن . رفتیم خونه مادربزرگ شوشو و کارتهاشونو دادیم و یکمی نشستیم و حرفیدیم ... و یه عالمه از دست این عمو کوچیکه ایمان خندیدیم خیلی من دوستش دارم تازه اومده ایران و زنش و دخملش آ*لمانن . توی راه که داشتیم میرفتیم مامان مرتضی رو دیدم این مرتضی داستانی داره برای خودش حالا سر فرصت تعریف میکنم براتون فقط در این حد فعلا بدونین که صمیمی ترین دوست شوشو بود و من همیشه بهش میگفتم مرتضی عشقته نه ؟بعدشم نزدیکای ساعت ۸ بود که رفتیم نمایندگی دلونگی توی ۷ حوض برای خرید چایساز که خرید میسر نشد . رفتیم خونه و شام و نماز و لالا تا صبح . بعد از نماز صبح مگه ایمان شوشو میزاشت من بخوابم اونقده شیطونی کرد که بالاخره به دام افتاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صبح جمعه بعد از خوردن صبحونه هم رفتیم لوستر ها رو تحویل گرفتیم و لوستر اتاق خواب رو عوض کردیم و رفتیم من چند جفت کفش خریدم بعلاوه کفش عروسی .... بعدش مامی و ناناز و زن دایی اومدن اونجا توی همون پاساژه و مادرشوشو و شوشو رفتن و منم با مامی اینا رفتم اونا کفش و صندل خریدن و منم یه صندل خریدم دوباره و یه دمپایی خوشمل برای توی آشپزخونمون .بعدشم رفتیم که مامی و ناناز لباس خریدن و روسری و ... رفتیم خونه دایی اینا و با دخمل دایی های عزیزتر از جانومون تجدید خاطره کردیم و بابا زنگید که من میام دنبالتون و نزدیکای ساعت ۶ بود که ما میخواستیم بریم جلوی آسنسور پسردایی و خانومشو و نی نی شونو دیدیم و پسردایی جان ما رو تا مقصد رسوند و بابا رو دیدم و پسردایی بعد از احوالپرسی رفت خیلی توی راه از دستش خندیدیم .با بابایی و دوستش راهی خونه شدیم و کلی وی راه با بابایی صحبت کردم این روزا بابای حال درست و حسابی نداره همش بهونه میگیره و .... خلاصه رفتیم شام بیرون مهمون عروس خانوم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بله بنده همه رو مهمون کردم و بعد از شام خوردن هم رفتیم خونه و یکمی صحبت کردیم و میوه خوردیم و خوابیدیم . صبح شنبه هم که دیروز بود قرار بود مبلها رو ببرن خونمون که نشد . حالا قراره امروز اونا رو هم بیارن خونمون و بعد از ظهر بریم تختمون رو هم بگیریم . رفتیم و تموم مایحتاج یه زندگی رو خریدیم و بردیم خونه تموم حبوبات و مواد شوینده و ... رو بابایی تا یک سال برامون خرید . رفتیم خونه و زن عموهای نه چندان عزیزمون اومدن و یکمی حسودی از خودشون در کردند و حال مارا کمی تا قسمتی گرفتند و رفتند ... ما هم عین خیالمون نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .برای شام هم قراربود خاله بابا بیاد خونمون البته هم خاله و هم زن عموی بابایی میشه هااااااااااااااا معماهه فکر کنین !!!!!!!!!!!! خلاصه دیشب هم گذشت و ما الان د رحال حاضر در خدمت دوستان عزیزمونیم . و داریم در دل دعا میکنیم که این رئیس عزیزمان امروز هم یکمی مرخصی بدن بهمون تا بریم به چیدمان خونمون برسیم .. انشاا.. که دستور مرخصی صادر میشود .... پ.ن : خدا جونم ازت برای همه چیز ممنونم میدونم که تنهام نمیزاری و همیشه و همه جا باهامی ... شکرت خدایا . برای شوشو نوشت : شوشوی عزیزم دوست دارم و میدونم این روزا خیلی خسته میشی منم خسته میشم ولی همین روزاست که بعدها برامون خاطره میشن ... از اینکه باهامی و درکم میکنی و همیشه هوامو داری ممنونتم عزیزم ...... دیگه چیزی نمونده هااااااااااااااااااااااااا ۱۳روز تا عروسی و ۱۲ روز تا حنا بندان و ۱۱ روز تا مهمونی شب قبل از مراسم ....... واییییییییییییییییییییییییییییی استرسسسسسسسسسسسسسسس گرفتم مممممممممممممممممممممممممم من !!!!!!!!!!!!!!!! میدونستی که شدیدا عاششششششششششششششششقتم ایمان شوشو ؟ از همتون ممنونم که منو از یاد نمیبرین . از دعاهی خیر همتون هم ممنونم . ******************************************************************** بعدا نوشت : دیروز با ایمان شوشو لج و لجبازی بود هی گفت خدا کنه فردا بارون بیاد نتونی مبلاتو بیاری منم گفتم کولاکم بشه من اونارو میارم ... حالا که از پشت پنجره اتاقم دارم به بیرون نگاه میکنم میبینم که بارون داره میاد ... ولی من کم نمیارم و مبلا رو همین امروز انشاا.... میگم ببرن خونمون ...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 9:33 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |