تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

 سلام

من امروز اصلا حوصله ندارم اصلا حالم خوش نیست و کلی خوابم میاد خیلی هم خسته هستم و سر درد عجیب وحشتناکی دارم دوست ندارم بیام این روزا سرکار اصلا الان شرکت رو دوست ندارم ... دلم میخواد بخوابم ... دوست دارم با همه لج کنم . دلم میخواد ساز مخالف بزنم .. دوست داشتم الان همه خونمون چیده شده بود .. کاشکی الان روز قبل از مراسممون بود .....

اینهایی که دیدین یک دسته از غرهای من بود که مدام میگم نمیدوم چرا اینجوری شدم همش غر میزنم

....

بگذریم..

چهارشنبه رفتم خونه و قرار شد ۵ شنبه بریم امین حضور برای وسیله های بزرگ و برقی .. خلاصه جونم براتون بگه که کل امین حضور رو شاید بیشتر از ۴ دفعه بالا و پایین کردیم اخرش هم ساعت یک یا دو بود که برگشتیم خونه مادرشوشو البته من و ایمان و مامی بودیم ... بعد از ناهار خوردن با داداشی و ایمان شوشو و مامی و یکی از دوستای شوشو رفتیم برای خرید کت و شلوار .. چون همگی اونها میخواستن کت و شلوار بخرن همه با هم رفتیم .. بعد از ۲ یا ۳ ساعت بود که بالاخره کت و شلوارها خریداری شد و قرار شد شوشو شنبه برای تحویل گرفتن کت و شلوار هاشون بره یعنی امروز کت و شلوارهاشونو میارن البته فقط مال شوشو رو باید از شرکتشون سفارش مدادن تا برامون بیارن ولی مال داداشی و دوست شوشو اماده بود که ما به دلیل تنبلی فراوووووووووووون نگرفتیمشون .. و رفتیم به سمت بهارستان برای تحویل کارت های عروسی ... اونجا هم بعد از اینکه کارت های عروسی و حنابندان رو تحویل گرفتیم رفتیم خونه دوست بابایی برای دادن طرح تخت خواب ...

بعد از خونه دوست بابایی هم رفتیم دوست شوشو رو رسوندیم و همگی رفتیم خونه ما یعنی همون خونه بابایی اینا . شام رو خوردیم و یکمی هم صحبت کردیم و خوابیدیم .. صبحش هم من همه وسیله هامو جمع کردم و گذاشتیم توی ماشین ایمان شوشو و راهی شدیم به سمت خونمون .. اولش رفتیم دلاوران و طرح تختمون رو انتخاب کردیم بعدش هم رفتیم شوشو و داداشی کفش هاشونو خریدن بعد از اونم چون زن عموی بزرگ شوشو بیمارستان بود من و داداشی رفتیم خونه بابایی اینا و شوشو با مادرشوشو و بقیه رفت بیمارستان ... دیشب هم همه عموهی گرام اینجانب تشریف فرما شده بودن خونه ما و تا دیروقت اونجا بودن .. منم که خسته و کلی خوابم میومد داشتم میمردم .. دیشب کارت ها رو هم نوشتیم .

الانم من یک عدد ملی خسته خابالوی کم حوصله و دارای یک سر درد مزمن هستم که دارم کلی غر میزنم و دلم میخواد فقط برم خونه بخوابم ...

راستی امر خطیر نصب پرده ها به تعویق افتاده بود که انشاا... امروز نصاب برای این امر تشریف فرما میشوند ...

من خوابم میاددددددددددددددددددددددددددددددددددد و سرم درد میکنه ...کاشکی امروز میشد یکمی زودتر از شرکت برم ...

خیلی غر زدم نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:8 توسط ملیحه |

 سلام

نمیدونم چرا حس میکنم گلبول های نوشتنم کم شده انگاری هیچی به مخم نمیاد که بنویسم ... حالا چیکار کنم خدا میدونه ...

دیروز با مامی و مادرشوشو و خواهرشوشو رفتیم برای آرایشگاه ........................ به تعداد این نقطه هایی که گذاشتم گشتیم و گشتیم و گشتیم ... تا اینکه بالاخره یه آرایشگاه رو دیدم و پسندیدم و مورد قبول واقع شد .. حالا مونده فیلمبردار و عکاس البته برای من فیلمش زیاد مهم نیست من فقط میخوام عکسای خوبی داشته باشم ...

از آرایشگاه بگم که خانم ارایشگری که من انتخاب کردم باردار میباشند ولی اونگدره ماهه که نگو خوجمل و ناز و مامانی ...بعد از کلی حرف زدن فهمیدم کل بدن رو اپ ی ل ا سی و ن نمیکنن و فقط اون قسمتایی که از ل ب ا س بیرونه رو انجام میدن حالا زحمت اینکار میوفته گردن ناناز خودم که همون ابجی گلمه . برای مراسم حنابندان و پاتختی هم نرخ های جدایی داشت ولی د رکل من با اینکه زیاد اسمش رو نشنیده بودم کارشو پسندیدم . خلاصه اینم از ارایشگر ...

فردا هم انشاا.. پرده هامونو میارن برای نصب  ...

 

فعلا خبری نیست .. یه چیز بگم تعجب کنید من هنوز یخچال و ماشین لباسشویی و گاز نخریدم وقت نکردم برم بخرم ...

تازشم مبلام هنوز آماده نیستن و تختم رو هم هنوز انتخاب نکردم ...

دارید دیگه من چه عروس منظم و مرتبی ام ؟

دعا یادتون نره هاااااااااااااااااااااا از همه دوستای گلم معذرت میخوام شدید که بهشون سر نمیزنم بعدا قول میدم جبران کنم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 16:38 توسط ملیحه |

 سلام

تیتر رو دیدین ؟ ۲۶-  درسته ؟ بابا من این روزا هنگ کردم نمیتونم بفهمم که چند روز دیگه مونده یکمی ریاضیاتم ضعیف شده ... ولی فکر میکنم که ایندفعه دیگه درست شده باشه یعنی همون منفی بیست و شش درست باشه چون عروسی روز نوزدهمه ...

بگذریم دیروز اومدم شرکت البته بعد از ظهر یه پست هم گذاشتم اما یهو بلاگفا قاطی کرد ...

 شنبه از شرکت زود رفتم خونه مادرشوشو اینا و با مادر و خواهرشوشو رفتیم دنبال لباس عروس ... بعد از سه ساعت گشتن بالاخره یه لباس پیدا کردیم .اندازه هامو گرفت و قرار شد برای پرو زنگ بزنه و روز قبل از عروسی هم تحویل بده .

دیروز هم از صبح با مادر و خواهر شوشو رفتیم برای کارتهای عروسی و شب حنابندان . اینجا هم کارت ها رو انتخاب کردیم و من بعدش اومدم شرکت که تا نزدیکای ۳۰/۵ هم شرکت بودم بعدش ایمان شوشو اومد دنبالم و رفتیم خونشون و بعد خوندن نماز رختخوابابی ایمان شوشو رو بردیم خونمون و مادرشوشو چیدشون یکمی هم خونه رو مزتب کردیم و برگشتیم . این شبا واقعا حس میکنم توان کار کردن زیاد رو ندارم خیلی خسته میشم یه پام توی شرکت و یه پام توی خرید و یه پام توی خونه خودمون یعنی خونه  سابق و خونه خودم و ایمان و خونه مادر شوشو اینا ...

حالا اگه این روزا دیدین من شبیه یه هزارپا شدم اصلا تعجب نکنید !!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب بعد از اینکه از خونمون برگشتیم خیلی حالم بد شده بود خیلی سریع هم خوابیدم .....

برام دعا کنید دوستای گلم ...

اگه کم بهتون سر میزنم ببخشید تو رو خدا .. میدونم که درکم میکنید و این روزا تنهام نمیزارید ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:32 توسط ملیحه |

 

سلام

یه سلام خیلی هل هلی و عجولانه

اول برای تیتر این مطلب یه توضیح بدم عروسی قرار بود روز ۱۷ باشه که نشد یعنی اون تالار بهمون وقت نداد و گفت جا نداره و ما هم برای ۱۹ که شب تولد امام رضا میشه تالار رو گرفتیم . و مراسم حنا بندان هم شد ۱۸ یعنی دقیقا یه شب قبلش که من فکر میکنم کلی خسته بشم و از پا بیفتم چاره اییی نداشتیم هیچ تالاری اون زمان وقت نداشت ... اینم دلیل اینکه یه بار دیگه شد ۲۹-

پنج شنبه رفتم خونمون و دیدم داداشی و شوشو و دوستش همه جا رو تمیز کردن  تقریبا ... رفتیم خونه مادر شوشو اینا که ناهار بخوریم و پسرا برن که بازم بقیه جاها رو تمیز کنن . منم موندم پیش مادر شوشو چون قرار بود شب تفلدم باشه و مادرشوشو مهمون داشت موندم که کمکش کنم آخه خواهرشوشو هم رفته بود دانشگاه . خلاصه یکمی کار کردیم و مادرشوشو و پدرشوشو نشستن دوتایی بادکنک برام باد کردن و من مثل این بچه ترسوها گوشامو گرفته بودم و چشامم بسته بودم که مبادا ببینم بادکنکه بزرگ میشه ... خلاصه مامانم زنگ زد که ما داریم یکسری وسیله ها رو میاریم و پدر شوشو هم منو برد خونه خودمون یعنی خونه من و ایمان شوشو . خلاصه شب هم تولد برگزار با حضور خونواده من و من هدی بارون شدم شوشو. بهم یه ست ورساچه که من عاشقششش بودم البته طلای زرد بهم داد . ژدر شوشو برام یه ست کامل اتوی مو و انواع فر و یک سشوار خریده بود مادرشوشو برام یک دست پیراهن و کفش و همچنین خواهر شوشو هم همین طور یک دست پیراهن آبی خیلی ناز با کفشش خریده بودن برام . دوست شوشو یه گل خیلی بزرگ برام آورد و مامی و بابا و هر کدوم یه ایران چک ۵۰ تومنی و داداشی هم یه ملی کارت بهم هدیه داد .

جمعه هم با مادر و پدر شوشو رفتیم مولوی که فرشامونو بگیریم که نشد ولی اینه شمعدونمون که از قبل انتخاب کردیم رو گرفتیم و بردیم خونمون .

 بعد از ناهار هم با مادر و خواهر شوشو رفتیم خونمون و یکمی توی آشپزخونمونو چیدیم . امروز هم قرار بود برم لباس عروس انتخاب کنم که رئیس شرکتمون زنگ زد و گفت فردا بیا شرکت حالا که من اومدم میگه ملی اگه میخوای بری برو کاری نداریم و من به حالت انفجار در اومدم از عصبانیت ....

فعلا من برم تا فردا اگه اومدم شرکت بازم به روز میشم و توضیح میدم که امروز چه کردم

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:42 توسط ملیحه |

 سلا

صبح همگی بخیر و خوشی

دیدین چه خوش قولم ؟

امروز شوشو و داداشی و یکی از دوستای شوشو رفتن که خونه رو تمیز کنن دیشب هم با مامان کل چیزایی که بری آشپزخونه خریدیم رو یکجا کردیم و قراره همه وسیله ها امروز به خونمو منتقل بشن . بوفه هم آماده شده و اونم قراره امشب به خونمون منتقل بشه . امشب خونواده ما خونه مادرشوشو اینا دعوتند . به عبارت یاین مهمونی همون تولد اینجانب میباشد که از قرار معلوم ۱۶ روز از تولد من بیچاره گذشته ولی هنوز هیچ کادویی دریافت نشده .حالا ببینیم امشب چه کادوهایی میگیریم !!!!!!

منم صبح رفتم و سرویس طلامو انتخاب کردم . خوب چیه ؟ چون دایی شوشو جواهر فروشه گفته بودیم چند تا سرویس  خوشمل بیاره تا من ببینم منم صبح رفتم دیدم . هم ظریف بود هم ناز .اینم از این .

حالا قراره اگه خدا بخواد شنبه هم بریم چند جا آرایشگاه ببینیم .و بریم دنبال آتلیه . هنوز لباس عروس هم انتخاب نکردم .

دیگه فعلا چیزی نیست که بگم و یا بنویسم ...

 

پ.ن : خدایا برای تموم نعمت هایی که بهم دادی ازت ممنونم ... خدا جون سپاسگذارتم

پ.ن : ایمان شوشو دیگه چیزی نمونده که بریم زیر یه سقف بیست و نه روز دیگه عزیزم من و تو هم خونه میشیم .

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:55 توسط ملیحه |

 الان یه ملی داره با تموم شرمندگی به همه دوستای گلش سلام میکنه

سلام

فقط میتونم بگم ببخشید که اینقدر دیر اومدم و اینهمه تنبل شده بودم البته این دیرکرد من برای تنبلی نبودااااااااااا اصلا ..

فقط میتونم بگم که شرمنده اینهمه لطف و مهربونی های شما عزیزام هستم . هیچ وقت فکر نمیکردم که دوستای گلی مثل شماها داشته باشم ...

خوب از کجا تعریف کنم ؟از خبرای عروسی بگم ؟

 اوهووووووووم از اینکه هفته پیش رفتیم و یه خونه خوشملو قولنامه کردیم که بشه خونه من و شوشو در آینده ایی نه چندان دور ... خنمون زیاد بزرگ نیست البته کوچیک هم نیست حالا عکس همشو میزارم براتون . بعد از پیدا کردن خونه به دنبال تالار برای عروسی و حنا بندان بودیم تا اینکه امروز تالار هم پیدا کردیم اون هم جای که اصلا فکرشو نمیکردیم .خیلی عالی شد تالارمون . البته تالار حنابندان هم خوبه یعنی هم خوشکله و هم نوساز ...دیشب هم رفتیم آینه و شمعدون خریدیم من کلی پارچه برای لباسام خریدم و قراره برم بدم به خیاطمون تا هرچه سریعتر آمادشون کنه چند شب پیشا رفته بودم و مدلشونو داده بودم و گفته بودم که چه شکلی میخوام فقط خدا کنه خوشکل بشن لباسام ... دیشب چند تا لباس عروس هم دیدیم . و همچنین یه جایی رفتیم آرایشگاه که بد نبود قیمتش هم مناسب بود . حالا مادرشوشو میگه برم آرایشگره دختر عموی شوشو هم ببینم میگن عروسیش خیلی خوشمل شده بوده ....

 

 

از اینکه اینقدر تند تند مینویسم ببخشید فقط خواستم بیام و به روز کنم تا هم شرمنده شما عزیزام نباشم و هم اینکه خبرا رو بهتون بدم .. اگه خدا بخواد از فردا هر روز به روز میشم تا خاطرات و استرس های عروسیمو اینجا ثبت کنم .*

* مهربانو جون حالا دیگه دلخور نیستی عزیزم ؟

از همتون میخوام برام دعا کنید .

پ.ن : خداجونم صدامو میشنوی ؟ خداجونم نکنه برام غیبت بزنی من حاضرم اینجا این پایین دستامو ببین چه ملتمسانه ازت کمک میخوام ببین چه بارونی  از چشمام جاریه خدایا کمکم کن ...

پ.ن : ممنونم ازت مرد من ایمان شوشو ممنون از اینهمه کمک و درکت عزیزم . دوست دارم . عاششششششششقققققققققتم .

دعا یادتون نره

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:18 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com