تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

 

از دیروز نه چند روز میشه که این سر درد لعنتی بازم منو درگیر کرده ... از صبح خوبم اما ظهر به بعد که میشه میخوام سرمو محکم بکوبم به دیوار .. ممممم .. یا اینکه نه بکوبم به تیزی دیوار .. یا نا اصلا بهتره با یه چیزی بکوبم به سرم ... این بهتره نه ؟

 خبرای خاصی نیست ... از عروسی هم هنوز هیچ خبری نیست و ما همچنان د رخماری محض به سر میبریم و در کفیم ...

پ.ن : کلا شدم شبیه اینایی که آرزو به دل دارن و عقده ایی شدن .. نه ؟

میدونم که اگر خبری هم بشه من همش باید حرص بخورم ...پس سعی میکنم مثل خانومای خوب یکمی بی خیال باشم و اصلا به هیچ چیز فکر نکنم .مامی من کلا آدم خونسردیه اصلا تو کار حرص و جوش و غصه مصه نیست اما برعکسش من .. نمیدونید که چه حالی پیدا میکنم یه وقتایی بسکه حرص میخورم .مثلا یه نمونه بارزش موقع بله برون قرار بود ما همه مهمونا رو شام بدیم خونمون و من طی ۳ روز در تدارک شام و میز و میوه و بقیه وسیله های پذیرایی بودم . و باور کردنی نیست که اگه بگم توی اون ۳ روز لب به غدا نزدم و گاها خودمو با میوه و شیر و یا شیرینی سرپا نگه میداشتم و چون اون شب  شب یلدا هم بود ضیافت ما چند برار سخت تر میشد .. ما روز یلدا ( یعنی روز همون شب بله برون ) با مامان و ایمان رفتیم برای آزمایش وقتی که برگشتیم فکر کنم ساعت ۱ یا ۲ بود که برگشتیم خونه و خونه نگو مثل بازار شام شده بود البته بود .. خلاصه جونم واستون بگه که مامان رفت تا کمی استراحت بنماید و خوابید و من بیچاره در حال کار کردن بودم و درست تا  دو ساعت قبل از اومدن مهمونا هنوز میز میوه رو نچینده بودم و لباسم رو هم از خیاطی نگرفته بودم . با هر جون کندنی که بود بدو بدو رفتم برگایی رو که برای میز میوه سفارش داده بودم رو گرفتم و لباسم رو هم از خیاط گرفتم و اومدم خونه میز رو چیدم و به ساعت نگاه کردم و دیدم ای وای الانه که برسن و من هنوز آماده نیستم ... با تموم سرعتم رفتم و آماده شدم  در عرض یکربع ... و در تمام این مدت مامی مدام از این اتاق به اون اتاق میشد .. حالا بماند که بعد از ورود مهمونا من باید مثل خانوما میشستم و کار نمیکردم و با چشم و ابرو هی به داداشی و ناناز دستور میدادم که چکار کنن و یه لبخند که تصورش الان واسم خنده داره روی لبهام بود شدیدا مصنوعی Queenو کلی اضطراب از اینکه اگه آزمایش خونمون طبق گفته دکتره باشه چه کنم ... ( آخه اولش گفتن منو ایمان بهم نمیخوریم منم فرداش رفتم ازمایش دادم دیدن نه میخوریم ) یکی دیگه  اینه که میگم مامان من دیگه تو وسیله هام چی کم دارم که باید بخریم ؟ ... بعد از یکمی مکث میگه نمیدونم فکر نمیکنم چیزی مونده باشه .. بعد که خودم لیستم رو نگاه میکنم میبینم بععععععععععععععععله هنوزم هست چیزایی که من نخریدمشون و مامی هم فراموش کرده ... یا مثلا من همیشه با ایمان میرم خرید و مامان تا حالا ۲ بار برای خرید جهیزیه با من اومده ... و من از این که مجبورم مسئولیت مامی رو هم به دوش بکشم اذیت میشم ... دوس ندارم که ایمان و یا هر کس دیگه ایی فک کنه من تهنام ..  من نمیدونم شما ها همه با ماماناتون رفتین جهیزیه خریدین ؟ ... این خرید کردنا برای همه یه ذوق و شوقی داره یه وقتای موقع خرید میبینم که بعضی دخملا هستن که با ماماناشونن و به مامانه میگن این بهتره مامانه میگه نه این مارکش خوب نیس از این یکی بخر .. منم مثل ندیده ها نگاشون میکنم ... اما من باید خودم بفهمم که کدومشون بهتره کدومشون جنسش بهتر و خوبتر کار میکنه .. من چطولی باید از اینا سر دربیارم آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاشکی مامی منم به جای اینکه وقتش رو برای دوستا و آرایشگاه و سالنش خرج میکرد کمی هم با من بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: البته در این شکی نیست که مامی من فوق العاده مهربونه و من دوسش دارم . به من یکی خیلی اهمیت میداد وقتی هنوزم مجرد بودم اما از اون به بعد انگاری ایمان قراربود جای همه رو برام پر کنه ... مامی جونم موفق باشی عزیزم برای تموم زحمتات ممنونم و دستای گلت رو میبوسم ... اشکالی نداره تو با من نمیایی جهیزیه بخریم اما من قول میدم که با دخملم برم که یه وقتی احساس تهنایی نکنه دخملکم ...

چند روزی میشه که قراره بریم شوش و بقیه خرده ریزهامونو بخریم اما ایمانم وقت نمیکنه و منم تهنایی اصلا دوس ندارم برم یه جایی که خیلی شلوغه مثل شوششششششششششش ...

 ایمانم هر روز میاد دنبالم و منو میبره میرسونه گلم جون . هر روز هم از یه جایی رد میشیم که یه آقایی وایستاده داره بلال میفروشه البته بلال خام اگه بلال پخته بفروشه که به ۳ شماره بساطش جمع میشه .. از اونجاییکه منم عاششششششششششق بلالم هر روز به ایمان میگفتم من دلم بلال میخواد اون بیچاره هم تا میرفت بگیره میگفتم نمیخوام ... تا اینکه دیروز گلم جون طی یه عملیات انتحاری !!!!!!!!! رفت و برام بلال خرید .. دستش درد نکنه گلم ... و من هنوزم موفق به خوردن بلال ها نشدم ... شاید امشب پاتکی به بلال ها بزنیم و راهی شکممون کنیمشون .

اینجانب ملی چند روزه که خیلی جو درس خوندن دوباره گرفتتم و دارم با خودم کنار میام که برم درس بخونم .. د رراستای همین امر به ایمان دیروز گفتم برم کنکور شرکت کنم گلم خیلی با اشتیاق قبول کرد و گفت باشه برو حتما بخون وقتی دوست داری حالا امسال جا موندی از سال دیگه بخون ...و کلا حرفای امیدوارانه بهم گفت که من گفتم اگه شهرستانم قبول بشم چون حق مسکن تو عقدنامه با توه من میتونم بعد از یه ترم بیام تهران پیشت ... که دیدم ایمان قربونش برم با همون حالتی که من همیشه عاششششششششقققققققشم  دستاشو برد بالا و گفت نه نه نه نه نه !!!!!!!!!!! شهرستان نه من طاقت یه روز دوری تو رو ندارم چه برسه به یه ترم دانشگاه رو !!!!!!!!!!!!!! و من به این حالت در اومدم ...

ولی کلی ذوق مرگ شدم که گلم جونم بهم برای ادامه تحصیل قراره کمک کنه .. اون موقع ها که من هم کلاس زبان انگلیسی میرفتم هم فرانسه یه وقتایی امتحان داشتم و یا کنفرانس داشتم ایمان که اون زمان شوشو نشده بود هنوز   میگفت من با خط کش وایمیستم بالا سرت تا تو درس بخونی ... البته بعد ها که تو زنم شدی هااااااااااااا .. و الان هنوزم با اطمینان کامل میگه که دوست داره من درسمو ادامه بدم ...

و اما یه جو دیگه ایی که جدیدا منو دچار کرده یه کلاس ر*ق*ص*ه که نمیدونم کجا برم .. یه باشگاهی بود که قبلنا میرفتیم با بروبچز مربیش باحال بود فقط میخندیدیم ... این کلاس رو هم قراره با همون بروبچز بریم که بخندیم ...

پ.ن : در راستای تحول اساسی در روحیه بچه های متاهل قراره در این کلاس ها ثبت نام بشه ...

 ممممممممم امروز قراره اگه خدا بخواد بریم شوش و بقیه خریدا رو انجام بدیم البته فقط یکمی خرده ریزها مونده ...البته اگه شوشو ایمان وقت داشته باشن !!!!!!!!! انشاا... که وقت دارن .

دیشب هم قبل و بعد از اینکه مامان ساعت ۱۱ شب از مهمونی اومد خونه  با بابا کمی بحث و مشاجره با مامان داشتم که یکمی مربوط به خودشون میشد و کمی تا قسمتی هم مربوط به خودم میشد که دست آخر من با گریه خوابیدم و بابا که از توی حیاط اومد متوجه شد منم بلند شدم یه قرص خوردم و خوابیم .. فهمیدم که بابا قصد ناراحت کردن منو نداشته .. اما دوست دارم باور کنه که من دیگه بزرگ شدم .. نا سلامتی قراره بشم خانم یه خونه Queenو در آینده بسی دور مامان نی نی خوشملم

پ.ن : چرا بابام دوست نداره من بزرگ بشم آیا ؟

پ.ن : دیگه واقعا دوست ندارم تو یه شرایطی بمونم و اصلا دلم نمیخواد که یه چیزایی رو ببینم و یا تحمل کنم ... دوست دارم .... خونه خودمو دوست دارم ...

هوووووم ۵ شنبه هم انشاا.. آش نذری بنده پخته خواهد شد به یاری خدا . انشاا... که نذرمون قبول حق باشد .......( دارید دیگه چقدرخودمو تحویل گرفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ )

توی همین چند روز بدیلیل این حرص و جوشهای مدیدی که من میخورم دچار یه دردهای خفیفی و سوزشهای مکرری در ناحیه قلبمون شدیم .. قبلا نوار قلب گرفته بودم و باید میرفتم اکو اما نرفتم .. که دیشب با جدیت ایمان شوشو مواجه شدم برای پیگیری این امر که گویا نه چندان هم سر سری نیست ...

پریشبا هم به مادرشوشو زنگ زدم فرمودن که شعله زرد ( درست نوشتم آیا ؟ ) درست کردند و چون نذری هست بیا و برای مامانت اینا هم ببیر گفتم چشم با ایمان رفتیم خونشون البته تو ی راه یکمی با ایمان گرد و خاکی شدیم که چندان مهم نبود اااامممممممما وقتی رفتیم بالا ..  بازهم چیزی نشد ... اااااااااااااااممممممممما وقتیکه ایمان اومد منو برسونه دیگه حسابی دچار یه گرد و خاک شدیم که نگو و نپرس ... البته تا حدودی تقصیر من بود و تا حدودی هم تقصیر ایمان .. من  حالم خوب نبود به دلیل همون سر درد و قلب درد و جو متشنج خونه هم اینکه مادرشوشو یه چیزی گفت که من تا اعماق درونم نیز سوخت و.... و ایمان هم خسته بود و گشنه و این بود دلیل گرد و خاک ما .. که هنوز به ۳۰ دقیقه هم نرسیده بود که با همت هردومون گرد و خاک ها رو برطرف کردیم و پرچم سفید رنگ صلح رو بالا بردیم ....

 پ.ن: البته هنوز به مقصد نرسیده بودم که مادرشوشو زنگید و عذر خواهی کرد بنده خدا .. و من فک میکنم که مادرشوشو دیگه اون مادرشوشوی سابق نیست .... امیدوارم که اینطور باشد .. دل خوش میکنیم به این مساله .

پوکیدم بسکه حرف زدم ...

از همه عزیزایی که میان وب منو میخونن چه منو میشناسن و از دوستای مجازیم هستن و چه برای اولین باره که قدم رنجه فرمودند میخوام که برای دوتا از دوستای گلم حسابی دعا کنن اول مینای مهربونم که میخوام زودتر خدا دعاشو استجابت کنه و دوم گلی عزیزم که میخوام از خدا زودتر خواسته اش رو برآورده کنه .. امیدوارم که دفعه بعدی که به روز میشم هرجفت این دوستای خوبم به خواسته اشون رسیده باشن ... الهی آمین یا رب العالمین .

پ.ن : ایمانم ممنونم که عشق و مهربونی هاتو بی درغ بهم ابراز میکنی . ممنونم که به بچگی هام بی اعتنایی نمیکنی و با مهربونی بهونه هامو تحمل میکنی .. ممنونم از اینکه اینهمه بهم عشق میبخشی و همیشه تکیه گاه و پناهمی و تنهام نمیزاری ... برای همه خوبی هات ممنونم و سپاسگذار عشق . از خدا هم ممنونم که چون تویی به من داد ...

 با تموم یکدلی تو بخون برای من دو دلی هاتو ببخش بگذر از خطای من

پ.ن : درست۶روز دیگه تولد من و ۷ روز دیگه پنجمین سالگرد اشنایی من و ایمان جونمه . و من بسی منتظر کادو های خوشملم .....

 پ.ن : خدایا برای همه چیز ازت ممنونم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:25 توسط ملیحه |

یکشنبه

قرار بود بریم امین حضور و وسیله های برقیمون رو بخریم ولی مامان باز هم طبق معمول باید میرفت مهمونی و با ما نمی اومد ... عصبانی میشم با مامان بدقولم دعوامون میشه ... ایمان زنگ میزنه میگه بیا بریم خونه ما ... میاد جلوی شرکت دنبالم .. میرم توی ماشین میشینم و گریه میکنم زیاد ...داد میزنم سرش میگم هیچ کدومتون منو درک نمیکنید ... ایمان باهام حرف میزنه یکمی آروم میشم اما اشکام همینجوری میان .. برام مهم نیست مردم با تعجب نگاهم میکنن ایمان عصبانی میشه ... میدونم طاقت دیدن اشکای منو نداره ..دیگه گریه نمیکنم .. میریم جلوی ساختمونشون میگم من نمیام خونتون ایمان ... میگه بریم فعلا بالا بعد میبرمت خونتون میریم بالا مادرشوشو نمیزاره برم .. میمونم اونجا ایمان و خواهر شوشو دعواشون میشه ... بعد از ظهره دارم قران میخونم .. ایمان میگه ملی خانومم میای بریم بیرون ؟ میگم آره .. حاضر میشم میریم بیرون اولین باره که بعد از ازدواجمون داریم با هم پیاده راه میریم ...مممممممممم لذت بخشه ... هواخنکه ..میریم جایی که همیشه موقع دوستیهامون میرفتیم .. صندلیمونو اشغال کردن ..به ایمان میگم میای بریم اونجا روی اون سکو بشینیم ؟ با تعجب نگام میکنه و میگه آره بریم ..میشینیم .. حرف میزنیم خیلی زیاد یاد روزای خوش اون موقع ها می افتیم ..همیشه همین جوریم هر وقت با ایمانم حرف میزنم آروم میشم .. خیلی آروم .. حس رضایت دارم الان . حس خوشایند اینکه ایمان هیچوقت تنهام نمیزاره ... خوشحالم از اینکه همیشه بهترین ها رو برام میخواد ... میریم با هم خرید میکنیم و میریم خونه .. افطار میکنیم .. نماز میخونیم ... میخوابیم ... من کنار خواهر شوشو ... و این منو یاد روزای اول انداخت .. همه چیز جدا !!!!!!!!!! از این شونه به اون شونه میشم .. خوابم نمیبره .. فکر میکنم یعنی من اینقدر به ایمان وابسته شدم ؟ یا چون اینجا اتاق اونه خوابم نمیبره .. با همین فکرا میخوابم ... سحری مادرشوشو برامون زرشک پلو درست کرده میخوریم خیلی خوشمزه شده ... مسواک میزنیم و ..اذان میگن .. پدرشوشو میره مسجد و ما هم نمازمون رو میخونیم و میخوابیم ... اصلا متوجه نشدم که ایمانم کی رفت ...

دوشنبه

میام شرکت و کار .... زنگ میزنم به مامان میگه امشبم مهمونیه !!!!!!!!!! میگه میام جلوی شرکت تا بریم خرید کنیم ... به ایمان میگم و هماهنگ میکنیم ... میریم اما ایندفعه از مولوی سر در میاریم ... روتختی و بقیه چیزا رو میخریم ... ایمانم ما رو میرسونه و من ایندفعه مامانو همراهی میکنم و ایمانم رو تنها میفرستم خونشون .. مهمونی بدی نبود .. راستی چند تا لباسم میخرم ..

سه شنبه

با مامان و ناناز میایم اونا میرن خونه و منم میام شرکت .. اتفاق خاصی نیفتاد ... شب که میرم خونه هم همه چیز خیلی معمولی بود ..

چهارشنبه

ایمانم چند بار میاد جلوی شرکت میخواد مدارکم رو بگیره ... زنگ میزنه ملی میای پایین ؟ میگم وای ایمان نه دیگه خسته شدم میگه ۱ دقیقه بیا دیگه .. میرم پایین ایمانم برام گل آورده عزیزم .. خوشحالم ایمان ... با ایمان میریم بیرون بعد از شرکت و منو میرسونه عزیزم ... راستی فرش و ماشین لباسشویی و اجاق گازمون رو هم دیدیم .. خوشگل بودند باید با بابا بریم بخریم ....

پ.ن : خدا جونم برای همه چیز شکر برای داده ها که نعمت اند و نداده ها حکمت و گرفته هایت رحمت اند .

پ.ن : ممنونم ایمانم که درک کردی حال بدی داشتم ممنونم که همیشه همراهمی .. برای همه مهربونی هات ممنونم عزیزم . دوست دارم خیلی زیاد ممممم دلم یه بغل گرم میخواد عزیزم

پ.ن : خداجونم توی این ماه مبارک برای همه دوستای گلم بهترینهارو ازت میخوام برای گلی مهربونم که خیلی دوستش دارم .. برای میناجونم که همیشه کمکم میکنه .. برای مریم عزیزم ... نوشا و هستی جون کوچولی خودم .. برای دینای مهربونم .. و برای همه عزیزام .. برای سحربانو و مهربانو هم که قراره عروس بشن .. و اما صنوبر که دلش پیش دختر گلی گیر کرده !!!!!!!!!!!! و تموم اونایی که الان اسمشون توی ذهنم نیست ...

پ.ن : خدایا هیچ بنده ایی رو محتاج دیگری نکن .مخصوصا پدر و مادر رو محتاج فرزند !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:20 توسط ملیحه |

 ۴ روز پیش

توی ایستگاه مترو نشستم به اطرافم نگاه میکنم .. یه وقتایی هم به ساعت توی ایستگاه ... به تونل نگاه میکنم خبری از ترن نیست .. با انگشتام بازی میکنم . یه صدایی میپرسه ببخشید این خط به سمت ... میره ؟ سرمو بلند میکنم و با لبخند به خانمی که ازم سوال کرده میگم بله درسته ... میشینه کنارم و یه آدرسی رو ازم میپرسه میگه چه طوری باید برم اونجا راهنمایی اش میکنم ... میگه توی یه شرکت خدماتی کار میکنه الانم برای کار داره میره اونجا .. بی انصافها ۳ هزار تومنش هم خودشون بر میدارن ... دخترم دانشجوه باید خرجش رو در بیارم ... میگم خدا یه همیچین مادری رو برای فرزندش حفظ کنه ... داریم حرف میزنیم که صدای قطار حرفامون رو قطع میکنه ... سوار میشیم ... تا خود مقصدم به احساس این مادر برای به ثمر رسیدن دخترش فکر میکنم و اینکه چقدر با روحیه داشت میرفت سرکارش ...

خانمه ظاهری بسیار معمولی داشت لباسهای تمیز که نشون دهنده این بود که مطمئنا زن تمیز و خونه داریه ... قیافه جوونی داشت و کمی هم زیبا بود .. این مادر با چه احساس اینقدر با اراده برای فرزندانش زحمت میکشید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به خودم که نگاه کردم دیدم من خیلی ناشکرم !!!!!!!!!! لبخند تلخی زدم و به خودم گفتم اونقدر ناشکری نکن دختر خدا برای هر کسی چیزی رقم زده ...

 ۳ روز پیش

توی ایستگاه مترو نشستم بعد از ظهره خسته ام به اطرافم نگاه میکنم یه خانمی رو میبینم که میاد و یشینه چند صندلی اونطرف تر از من ... با لباس فرم آژانس ه و ا  پی ما یی ( یادمه که با سختی تو آزمون یکی از این آژانسا قبول شدم اما بخاطر ایمان نرفتم ) یه لبخندی روی لبم نقش بست . بعد از چند دقیقه که داشتم به جستجوی قطار تونل رو نگاه میکردم نگاهم روی همون خانوم متوقف شد خیلی الب یه چادر سرش کرده بود با یه حجاب خیلی قشنگ ... باز هم لبخند رو لبام اومد اما ایندفعه واقعا لبخند رضایت بود ... شاید از کاری که اون خانوم کرده بود من رضایت پیدا کرده بودم نیدونم به هر حال .... نگاهمو چرخوندم یه دختری رو اونطرفتر دیدم که چادر سرش کرده اما بعد ار چند لحظه با آرامش چادر رو از سرش بر میداره و موهاش رو مرتب میکنه و بعد از تا کردن چادر اونو توی کیفش میزاره ...

به خودم میگم چه جالبه اینهمه تفاوت بین آدما ... قدیم های خودم رو به یاد میارم که به هیچ وجه در قید و بند حجاب نبودم ... و از اینکه الان در قید و بند خیلی چیزها هستم راضیم .. توی دلم خدا رو شکر میکنم ...

پ.ن: من اصلا دوست ندارم به عقاید کسی بی احترامی کنم یا اینکه بگم کسی که چادر سرش میکنه فقط مسلومنه و با حجاب اصلا هم اینطور نیست ... اما ... یه دوست عزیز که توی نظرات برام کامنت گذاشته گفته که من یه آدمی هستم که با اطلاعات و افکار پوسیده و تحریف شده زندگی میکنم ... دوست عزیزم اولا خیلی دوست داشتم وبت رو یا حداقل ایمیلت رو میزاشتی تا متقاعدت کنم افکار ما پوسیده نیست .. دوما تو که میگی به عقاید دیگران احترام بزار چرا خودت به عقاید من احترام نزاشتی و اونا رو پوسیده تلقی کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۲ روز پیش

خیلی خسته بودم و داشتم میرفتم خونه بادهای شدیدی داشت میوزید توی اتوبوس بودم و بیرون رو نگاه میکردم ... تو دلم گفتم خدایا میشه یه کمی بارون رو روی سرم ما بنده ها بریزی ؟؟؟ از اتوبوس پیاده شدم حال خوشی نداشتم الکی عصبانی بودم .. راه میرفتم اما خیلی تند .. یه قطره رو صورتم افتاد ... تو دلم گفتم نه بابا یعنی این بارونه ؟ دومین فطره .... سومین قطره ... و چهارمین قطره بود که روی صورتم می اومد و من دلم میخواست داد بزنم که خدایا ممنونم ازت شکرت خدای بزرگ  من .

 توی ماشینم شیشه رو میکشم پایین قطره های بارون کم میشه اما خنکای باده که صورتمو نوازش میکنه .. میرسم خونه ( برای سحر که بیدار شدیم خیلی دلم گرفته بود از خدا یه چیزی خواستم اما روم نمیشد بیشتر روی خواسته ام اصرار کنم بعد از نماز هم خوابیدم .) مامانو میبینم که توی آشپزخونه داره برای شام قیمه درست میکنه ... به بابا هم سلام میکنم مامان صدام میکنه و میگه .... اشک توی چشمام جمع میشه و میرم توی اتاق و میگم خدایا تو اینقدر بزرگی و بخشنده و ما بنده ها اینهمه ناسپاس و ناشکر .... هنوز به افطار نرسیده دعام مستجاب شده بود ... دراز میکشم و تا افطار به همین قضیه فکر میکنم ...


تموم این قضایا شاید برای این بود که خدا به من بفهمونه که من هیچوقت تنها نیستم ... هیچ وقت نباید نا امید بشم و هیچ وقت از خدای خودم دور نشم ... نباید به بنده های خدا التماس کرد ( کاری که من ازش متنفرم ) هر چیزی که میخوایم باید از خودش بخواهیم .... همین و بس ... ۵ شنبه روز خیلی سختی رو داشتم ناراحت و عصبی بودم بیچاره ایمان خیلی اصرار کرد برم خونشون مادر و خواهر شوشو هم همینطور اما حال خوشی نداشتم ترجیح دادم برم خونه ... وقتی مامان این خبرو بهم داد یه حال عجیبی پیدا کردم ...

شاید توی این چند روز بریم بقیه خرید ها رو هم انجام بدیم ... هنوز رو تختی و وسیله های برقی و یه کمی از خرده ریزهای آشپزخونه مونده ... هوووووم توی این هفته هم احتمالا خونه عمو عباس اینا افطاری دعوت داریم .. مامان هم ۵ شنبه شب خونه جلسه دعا کمیل گرفته ....!!!!!!!!!!

پ.ن : خداجونم از اینکه بنده خوبی برات نیستم و ناشکر و ناسپاسم شرمنده ام و ازت معذرت میخوام کاش لیاقت اینو داشتم که یه بنده خوبی برات میشدم ... اینو مطمئن شدم که دیگه هیچ وقت هیچ جایی تنها نمیمونم .. شکرت خدا جونم ممنونتم

پ.ن عشقولانه : ایمانم ازت ممنونم که با عشقت خیلی چیزا بهم بخشیدی .ازت ممنونم که همیشه تکیه گاهمی و درکم میکنی از اینکه احساست رو خیلی راحت بهم میبخشی ممنونم از اینکه عشقت رو بی دریغ بهم ابراز میکنی ... از هدیه قشنگی هم که برام خریدی ممنونم عزیزم این بهترین هدیه ی عمرمه . دوست دارم عزیزم .

پ.ن : ایمان برام یه قرآن برام خریده . دستت درد نکنه گلم .

از همتون میخوام برام دعا کنید . ممنونم

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:24 توسط ملیحه |

سلام سلام دوست جونای خوب خودم

من خوبم یعنی بهترم ایمان هم خوبه هر دو در سلامتی کاملیم شماها چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اوضاع بر وفق مراد هست ؟

الان شما با یه ملی ذوق مرگ شده طرفید .... نه بابا خبری از عروسی نیست حالا ... خوب بزارین تعریف کنم چند شب پیشا در حال خوشکل سازی ناخن هام بودم که بابایی صدام کرد ملی بدو بیا ... دیدم یه برنامه ای توشبکه پ ی * دی * اف   *م * ا * ه * و * ا * ر * ه * داره پخش میشه یه کنسرت بود از یه گروه موسیقی سنتی که اجراشون عالی بود عالی منم که عاشق این کنسرتای سنتی ام میمیرم براشون ... خلاصه نشستیم با بابا تا آخرشو نگاه کردیم با اینکه باید میخوابیدم ( از ساعت خوابم گذشته بود ) نشستم و با دل و جون کنسرت رو دیدم کنسرت ملاقات با دوزخیان ... وای که چه اجرایی بود محشر .... خلاصه از اون شب در پی یافتن آثار این گروه بسی خودم رو خفه کردم تا اینکه امروز جی جی جین ***** یو هو پیداش کردم .... اسم این گروه گروه موسیقی مستان با سرپرستی همای هستش . همگی جوونن و موسیقی سنتی کار میکنن ....

پ.ن : از اونجایی که تو خونواده ما من و بابا و داداشی هرسه موسیقی کار کردیم و همگی عاشق موسیقی سنتی هستیم این برامون خیلی جالب بود ... اول از همه عاشق استاد شجریان و پسرشونم و بعد همای . البته موسیقی های دیگه رو هم دوست دارماااااااااااااااااااااااااااا

این هم دلیل ذوق مرگ بودن من !!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیشب ایمان اومد دنبالم و منو برد خونشون مادر شوشو کلی خوشحال شدند و بسی تحویلمان گرفتند همگی . مادرشوشو برامون قورمه سبزی درست کرده بود دستشون درد نکنه . ایمان گفت بریم بیرون که برام روسری بخره قرار شد بریم خونشون یکمی استراحت کنیم بعد بریم من که دیدم شوشو بیچاره خیلی خسته است بی خیال روسری شدم وایمان هم از رفتن پشیمون کردم.بعد از شام هم به مادرشوشو کمک کردم و ظرفها رو شستم بعدش که اومد توی هال دیدم ایمان خوابیده آخی بچم بسکه خسته بود همونجوری بعد از شام خوابش برده بود ... یکمی نشستم و نگاش کردم و بعدش با خواهر شوشو رفتیم توی اتاقش و چون من خیلی دلم گرفته بود و اعصاب نداشتم مادرشوشو کلی برام از خاطره هاش تعریف کرد البته من به هیچ وجهی اجازه نمیدم کسی بفهمه من ناراحتم یا مشکل دارم البته تا جاییکه بتونم .خلاصه صحبتای ما به درازا کشید و ساعت شد نزدیکای ۱۲ که همگی رفتیم برای امر خوشایند خوابیدن .. وای که من خوابیدن رو چقدر دوست دارم ...

واااااااااااااااا چرااینجوری نگاه میکنین به خدا امر خوابیدن رو دوست دارم تهنای تهناااااااااااااااااااااا باور کنید کلا من خیلی خابالو ام

ایمان هم کلی واسمون لاو ترکوند و عشقولانمون کرد . کلی تو بغلش اشکای کوچولو کوچولو ریختم که ایمان هم گفتی گریه نکن . بهش گفتم که خیلی سخت بود رفتنش . تنها مونده بودم خوب!!!!!!!!!!!!!

دیروز رئیس شرکت اعلام فرمودند که ساعات کاری توی ماه رمضان هیچ گونه تغییراتی نمیکند ..منم یهویی وا رفتم نه این غیر ممکنه از ساعت ۹ و ۱۰ بیای شرکت تا ساعت ۴و۵ که البته این هم به رئیس شرکت بستگی داره بسکه خودخواهن واسه کارای خودشون بچه ها رو نگه میدارن مثلا یه دفعه منو تا ساعت ۹ شب توی شرکت نگه داشتن و من بد و بیراه بود که توی دلم نثارش میکردم ....

به نظر شما این سخت نیست آیاااااااااااا که توی ماه رمضان ساعت کاریت هیچ تغییری نکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب چون اینجا هیچ کسی روزه نمیگیره واسه همین تغییرش نمیدن .. اینجا فقط من تهنایی روزه میگیرم و بقیه توی دلشون مسخره ام میکنن .....

اینم از وقایع الکی این روزا ...

توی نظرات پست قبلیم ایمان جون جونیم اومده نظر داده هاااااااااااااااااا ....


 دیروز توی شرکت داشتیم با چند تا از همکارا در مورد ایمان ( ایمان الهی ) صحبت میکردیم و من واقعا دلم برای بعضی هاشون سوخت که از ایمان هیچ ندارند و در قعر چاه نادانی افتادند ...

من نمیدونم چند تا از دوستای گلم که میان توی وبم و نظر میدن روزه میگیرن یا اصلا اهل نماز و عبادت هستند یا نه ... اما از همه اونایی که اهل عبادتن مخصوصا توی ماه رمضان که ضیافت الهی است میخوام که برام دعا کنن ... شاید هیچ سالی به اندازه امسال از اومدن ماه رمضان خوشحال نمیشدم ولی امسال یه شور و حال دیگه ایی داره عاشق اینم که برم مهمونی اونم مهمونی خدا ....

پ.ن : خداجونم ممنونم ازت که امسالم این لطف رو شامل حالم کردی و بهم توانایی دادی که روزه بگیرم .شکرت خدا .

پ.ن عشقولانه : ایمان از تو هم ممنونم که با عشقت خیلی چیزای دیگه رو به من دادی . میخوام که بهترین باشی بهترین من .

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:37 توسط ملیحه |

 

 

سعی میکنم خوددار باشم و گریه نکنم اما .... این گریه امونم رو بریده . حالم خیلی گرفته است و خیلی خیلی هم به تو نیاز دارم عزیزم . غمگینم ایمان غمگین غمگین ... کاش میشد چشمامو ببندم و ببینم که همه چیز تموم شده همه چیز حتی زندگی هم تموم !

از اینکه گریه کنم بدم میاد از اینکه اشکام با التماس روی گونه هام میلغزن بدم میاد از اینکه توی خونه با همه دعوام بشه بدم میاد از اینکه تنها موندم بدم میاد از اینکه کسی نیست تا سرم رو بزارم روی شونه هاش و آروم بشم بدم میاد از اینکه مجبور شدم اون شب اونقدر ستاره ها رو بشمارم تا خوابم ببره بدم میاد ... ستاره ها هم تموم شدن ولی من خوابم نبرده بود هنوز ....

دلم از اینجا گرفته دلم از این دنیا گرفته دلم از همه چیز گرفته ... کجای آقاجونم تا بیام پیشت و سرمو بزارم روی زانوت و تا میتونم گریه کنم کجایی آقاجونیم ؟ کجای این دنیا موندی که من بهت نمیرسم ؟؟

ملی کم آورده آقا جون دیگه بریده خسته شده از زمین و زمان بدش میاد دیگه دلش هیچی نمی خواد حتی لباس عروس حتی خونه خودشو حتی خونه ایمان رو .....حتی با هم بودناشون رو .. دیگه هیچی نمیخوام آقا جون ...

به خدا کم آوردم به خدا خسته شدم چرا با اینکه همه عزیزانم کنارم هستن بازم تنهام و کسی برام وقتی نداره ؟ چرا خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ....

این گوله های اشکامن که دارن با التماس خودشونو روی گونه هام میلغزونن ...

بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم عزیزم نیاز دارم تا بهم ثابت کنی که عشقمون زنده اس که ما زنده ایم که ما برای هم نفس میکشیم .. بهت نیاز دارم ایمان تا بهت بگم  از خستگی هام از اینکه حس میکنم تنها موندم نیاز دارم تا بهم بگی که تنها نیسم که بگی همیشه با منی و تنهام نمیزاری ...

 حس همیشه داشتنت یه حس گنگ ومبهمه

الانه که به شونه های مردونه ات نیاز دارم ایمان میخوام تو پیشم باشی برای تسکین دردام برای تسکین غم بزرگی که توی دلم خونه کرده برای قوت قلبم ...برای اینکه بفهمم ما من و تو هیچ وقت تنها نیستیم ....برای اینکه به همه ثابت کنم تو تنهام نمیزاری برای اینکه به همه بگم که من چون تویی دارم برای اینکه بهت ببالم برای اینکه تموم خلوت رو پر کنی ...

اما ............

نیستی در کنارم نیستی عزیزم ..... من پر از میل زوالم عشق من تو در چه حالی

ایمان یادته چقدر گریه کردم ؟ یادته چقدر سختی کشیدم ؟ یادته با همه جنگیدم ؟ یادته گفتم یا ایمان یا هیچکس دیگه ؟ یادته چی کشیدم ؟ یادته اون همه سختی ها ؟ یادته با همه مخالفت کردم ؟ یادته ؟ همه اینا رو یادته ؟ روزای سخت بی هم بودنمونو یادته ؟ .....

 ایمان نزار این حس منو محاصرم کنه نزار حالا که عشقمونو به همه ثابت کردیم تنها بمونم و تو تنهایی خودم بلرزم و بترسم و دم نزنم ... ایمانم کجایی الان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لحظه در لحظه عذابه لحظه های من بی تو  تجربه کردن مرگه زندگی کردن بی تو

این فکر لعنتی منو گرفتارم کرده عزیزم ... نمیخوام حتی یه لحظه هم بی تو بودن رو حس کنم . منو از این فکر نجات بده عزیزم ... بیا و بهم ثابت کن که همه این فکرا اشتباه محضه محض یه دروغه ایمان بیاو بگو که هنوزم عشقمون رنگ و بوی خدایی داره ...


دیشب خودمو توی آینه نگاه کردم و ولقعا موندم که این خودمم ؟ یعنی این یه هفته برای من  اینهمه زجر آور بود ؟ یعنی اون شب اینهمه روی من تاثیر گذاشته ؟ یعنی عمر ستاره ها اینقدر کوتاهه ؟ یعنی تنهایی اینهمه روی آدم تاثیر میزاره ؟ وای خدای من خسته ام کمکم کن ... قربونت برم خدا جونم تو با اینهمه مشغله ات بازهم برام وقت داری فقط تویی که همیشه برام وقت داشتی تویی که تنهام نمیزاری ... قربونت برم خداجونم خدای خوب و بزرگم .

دیشب که گفتی میخوای بریبا اینکه بهت نیاز داشتم گفتم برو ... شاید این دوری برای هر دومون لازم باشه بیشتر برای تو یا شایدم بیشتر برای خودم ! نمیدونم اما میدونم هر چی که بود تو رفتی صبح !!!!!!! باورم نمیشد که بری که بدون دیدن من بری که منو تو این حال تنهام بزاری و بری .. البته خودم خواستم که بری اما ... حقیقت این نبود ایمان نمیخواستم بری میخواستم تنها نمونم که موندم .... صبح  دیگه نتونستم تحمل کنم و به مینا زنگ زدم و کلی گریه کردم و درددل کردم مینا هم به همه حرفام گوش داد دلداریم داد .. اشکام دارن چه بی پروا پایین میان از هیچکسی هم واهمه ندارن ..مینا جونم حق خواهری رو ادا کردی عزیزم امیدوارم توی خوشی هات جبران کنم عزیزم واعا ممنونم گلم خواهر خوبم .

از اون موقع هم اشک که میریزه و امون منو بریده ...

 خوش بگذره بهت عزیزم ... امیدوارم آب و هوای  اونجا خوب باشه .. خوش باشی عزیزم همیشه .

راستی نهمین ماهگردمون مبارک عزیزم فردا با هم بودنمون ۹ ماهه میشه . یادت باشه !

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:17 توسط ملیحه |

 سلام

یکمی خسته ام ....راستی چرا من همیشه خسته ام ؟ این سوالی که همیشه از خودم میپرسم و هیچوقت جوابی براش پیدا نمیکنم !!!!!!!!!!!!!!

بگذریم ...

احوالات دوستانمان چطوره ؟ همگی خوبید ؟ اوضاع آنچنان هست که میخواهید ؟ من هم خوبم بدک نیستم بسی خاطرمان مکدر است ... کمی تا قسمتی هم دچار یک سر درد عجیب هستیم و اندکی هم خواب آلود !

پ.ن: این نوع نوشتن نمیدونم چیه که امروز جووش منو گرفته .. به هر حال هر وقت جووش منو بی خیال شد طبق روال قبلم مینویسم از همگی عذر میخوام .... من یکمی نرمال نیستم . میدونید که !

چند روز را بدون هیچ اتفاق دوست داشتنی گذراندیم و خستگی از پای درمان آورد . ....

پ.ن: فکر کنم جووش بی خیال من شد .. نوع نوشتن رو میگم ...

این روزا حس و حال عجیبی دارم خیلی کسل شدم و از تقریبا دارم از همه و همه دست میکشم . درست یادم نیست که کی بود اما همین چند وقت پیش بود که مادرشوشو اعلام کرد احتمال قریب به یقین عروسی بعد از ماه مبارک رمضان برگزار میشه و ما همگی افتادیم توی حول و ولای جهیزیه خریدن .

*دلیلش رو گفتم قبلا که چون خیلی بد پسندم باید سر فرصت و با آسودگی وسیله هامو انتخاب کنم چون دوست دارم بهترین ها رو انتخاب کرده باشم .

تا اینکه حال مادرشوشو بد شد و ایشان به یک عمل نه چندان راحت تن دادند و هم اکنون در سلامتی کامل هستند خدا رو شکر ... و من که اون روزها به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که حال مادرشوشو زود خوب بشه  و نه چیز دیگه ایی. حالا که حال مادر و پدر شوشو خوب شده و هردو سالم و سلامت هستند خبری از عروسی نیست و این یعنی چی من نمیدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

* همونطوری که میدونید اول پدرشوشو مریض شد و بعد مادر شوشو .... و حالا هردو سالم هستند شکر خدا

از اینکه خبری از عروسی نیست ناراحت نیستم از این ناراحتم که خونواده شوشو دارن با احساس من با اعصاب من بازی میکنن . شاید هم حق با اوناست اما من هم کمی حق دارم .

دیگه هیچ ذوقی برای خرید جهیزیه ام ندارم دیگه برام مهم نیست عروسی کی و کجا باشه دیگه برام مهم نیست که مادرشوشو و یا بقیه چی میگن ... فقط میدونم که خیلی خسته ام دلم میخواد تنها باشم و تنهایی فقط و فقط فکر کنم ...

پ.ن : خوشبختانه و یا متاسفانه خونواده شوشو از وضعیت مالی خوبی برخوردار هستند و اصلا نیازی به برنامه ریزی برای خرج عروسی ندارن و من بیشتر از این مسئله ناراحت میشم .. چون اونا فکر میکنن که عروسی یکمی دردسر داره و حاضر نیستن ....

* اصلا دوست ندارم چیزی در این رابطه بگم . بیخیال .....

چهاشنبه بود که بعد از اینکه رفتم خونه چنان حالم بد شد که هنوز لباسم رو عوض نکرده بودم بابا منو برد دکتر و تا حدود ساعت ۹ شب بود که داشتم با آمپول و سرم های مختلف  دست و پنجه نرم میکردم . با بابا راهی خونه شدیم و بعد از خوردن دولقمه شام به همراه کانون محترم و گرم خونواده راهی رختخواب شدیم چنان حالم بد بود که نتونستم تا ساعت ۲ یا ۳ شب بخوابم ... صبح یکمی بهتر شده بودم اما نمیخواستم بیام شرکت که رئیس محترممان تلفن کردند و اعلام کردند به حضور بنده نیاز دارند .

پ.ن : احساسا خفقان کردم توی اون لحظه و از تموم آدمای خودخواه به کرات متنفرشدم ... میدونستن که من حالم چندان خوب نیست اما باز هم درخواست کار داشتن ....

خلاصه راهی شرکت شدیم  و روز رو به اتمام رسوندیم . البته ناگفته نمونه که شوشوی عزیزم توی تموم این لحظاتی که من با مریضی تازه کشف شده سر در گریبان بودم مدام دلداریم میداد و قربون صدقم میرفت ...

پ.ن: وقتی وارد مطب دکتر خونوادگیمون شدم با خانم منشی که رو در رو شدم داشت از تعجب شاخ درمیاورد بنده خدا گفت خانم ... چقدر عوض شدی ؟ چقدر این محجبه بودن بهتون میاد اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اینقدر عوض بشی ... و در ادامه اون باز هم با تعجب دکترمان روبرو شدیم و ایشان مارا برای احترام به علایق شوشویمان تشویق نمودند و آرزوهای خوشی  برایمان کردند .

پنجشنبه با اینکه هنوز بهبودی کامل به سراغم نیومده بود بعد از شرکت با ایمان قرار گذاشتیم و شوشو جونم اومد دنبالم و رفتیم شوش برای خرید یکسری از وسایل مورد نیاز برای جهیزیه که شامل انواع خورده ریزها میشد .... بعد از ۴ ساعت خرید کردن وگشتن باز هم یکسری اقلام جا مونده بودن که بدلیل تاریکی هوا و دیروقت بودن در شوشو را جایز ندونستیم و با خستگی به خونه شوشو اینا رفتیم که با آغوش باز پذیرای ما شدند . خواهر شوشو در حال آماده شدن برای یک سفر دو روزه به همرا خاله بود ...

بعد از دوش گرفتن شوشو شام رو خوردیم و شوشو خوابید یعنی همگی خوابیدند من هم بالاجبار خوابیدم چون خیلی خسته بودم خوابم نمیبرد ... که شوشو بیدار شد و کمی با هم حرف زدیم و در آغوش گرم شوشو جا خوش کردیم و از خنکای هوا لذت بردیم ... کمی هم با شوشو گرد و خاک کردیم و بعد با روش فیثاغورس مشکل رو حل کردیم و من با دلخوری کوچیکی خوابیدم .... صبح هم بعد از بیدار شدن شوشو رفت دوش گرفت و من با مادر و پدر شوشو کله پاچه ایی برای صبحانه خوردیم و عزممون رو جزم کردیم که به خونه خویش برگریدم ... مادر شوشو اومد پایین و چیزهایی رو که خریده بودیم رو دید و تبریک گفت .

شوشو ی بیچاره از دست من آرامش نداره این روزا من خیلی بهونه گیر شدم و اذیتش میکنم . توی راه بودیک که یک گرد و خاک حسابی راه انداختم و نزدیکای خونه بودیم که شوشو بازهم از دلمون دراورد و چیزی شبیه آشتی شدیم . بعد از رسیدنمون هم شوشو وبابا و داداشی رفتن بیرون و من هم دوش گرفتم که دیدم عزیز زنگیده و کارم داره از قضا اون روز تولد عمو کوچیکه بوده ومهمونی داشتن حالا به کمک من نیاز پیدا کرده بودن ...

پ.ن: عمو کوچیکه نزدیکای ۳۶ یا ۳۷ سالشه دقیق نمیدونم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به کمک عزیز شتافتم و بعد هم ناهاری خوردیم و چرتکی زدیم .... تموم اون لحظه ها مثل این بود که من داشتم توی یه کوره آتیش میسوختم نمیدونم چرا ولی عذاب وجدان راحتم نمیزاشت چرا شوشو رو اذیت کرده بودم ؟ چرا اون حرف رو زده بودم حرفی که همیشه خودم ازش متنفر بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و به این نتیجه رسیدم که خستگی داره منو از پا درمیاره ... تو همین فکرا بودم که خوابم برد و ....

بعد از ظهر هم بعد از صرف میوه و چای با شوشو دوباره راهی خونشون شدم تا حداقل از مادرشوشو اطلاعاتی راجع به عروسی و احتمالاتش کشف کنم که متاسفانه چنان حالم گرفته بود و دلتنگ و نالان بودم که از سخن گفتن در این باره پشیمون شدم و اونو به یه زمان دیگه که حال مساعدتری داشته باشم محول کردم .

شب هم با دلخوری از زمین و زمان خوابیدم . دلم برای ایمان سوخت که مدام منو ناز میکرد تا دلتنگی نکنم و بخوابم و یا شاید هم دل ایمان برای من میسوخت که آنچنان ناز و نوازشم میکرد ...

پ.ن: فکر میکنم به یه دوگانگی توی همه چیز رسیدم ..... هووووووووووووووووم

......

شاید با مامان بعد از ظهر برای ملاقات مادر شوشو به خونشون بریم . هنوز معلوم نیست .

این هم از اتفاقات این چند روز !

پ.ن : توی اینکه ایمان رو دوست دارم هیچ شک و شبهه ایی نیست اما یه وقتایی فکر میکنم نمیتونم به تنهایی بار این همه سختی و مشکل رو به دوش بکشم ... لازمه به دوستای گلی که فکر میکردن ایمان بی مسئولیته بگم که  مشکل از منه ...چون هیچ وقت دلم نخواسته ایمان رو بعد از یه روز کاری سخت درگیر مسائل این چنینی کنم و ترجیح دادم خودم به تنهایی مشکلات زندگی دونفره مون رو حل کنم ... نمیدونم شاید هم تا الان اصلا موفق نبودم و شاید هم بودم اما دوست ندارم خستگی ایمان رو چند برابر کنم به خصوصو با مشکلی که الان برامون د رمورد کار شوشو پیش اومده ....همیشه دوست دارم یه باری از روی دوش بردارم تا اون هم زیاد خسته نشه ... اما الان که فکر میکنم میبینم که مثل اینکه خودم خیلی خسته شدم .... هوووووووووووووووم

پ.ن : تصمیم دارم با ایمان در مورد یکسری مسائل حرف بزنم دوست دارم یه وقتایی به ایمان از خودش گلایه کنم و میخوام که توی اون لحظه ها ایمان نقش یه دوست رو برام داشته باشم ... یعنی کاملا بی طرف و فقط و فقط  به حرفام گوش بده ... به نظر خواسته سختی باید باشه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن خدایی : نیدونم چه طوری شکرت کنم خدا اما برای حرفهای احمقانه دیروزم واقعا طلب عفو میکنم و میدونم که تو بزرگتر از من و مشکلاتم هستی من دلم به رحم و لطف تو خوشه ... پس تنهام نزار ...  و مثل همیشه هوامو داشته باش . من به داشتن خدایی با این همه قدرت افتخار میکنم .

پ.ن عشقولانه : ایمان ممنونم که همیشه این بهونه گیریهای منو تحمل میکنی و دم نمیزنی ممنونم که تو هم میخوای بار منو سبک کنی و نزاری من خسته بشم .ممنونم که غرولند های دیروز و پروروز و روزهای دیگرم رو تحمل میکنی ... من همیشه در آرزوی داشتن تو بودم . یادته ؟ پس حالا از خدا ممنونم و سپاسگذار

دلنوشت : همه شب شعله صفت رقص کنم تا که مدهوش شده از پا افتم

              چو مرا تنگ در آغوش کشد مست آن گرمی آغوش شوم ....

های ذهن من بیدار باش تا چند روز دیگه پیمان تو ۹ ماهه میشود . درست ۵ روز دیگه نهمین ماهگرد پیمان من و تو برای همیشه است یادته اون روز رو ؟

* دیروز در حال برگشت از خونه به شوشو گفتم یادته اولین باری رو که اومدی خونمون دنبالم و با هم اومدیم بیرون ؟ یادته گرمای دستامون رو توی دست هم ؟ و هزاران خاطره شیرین؟ ....... و شوشو گفت یادمه که اونروز خیلی برام سخت بود بیام خونتون و توی جوو خونتون اون روز گرفتار بودم !!!!!!!!!! و من فقط یه لبخند ملیح تحویل شوشو دادم .

پ.ن: یادم باشه یه رو زبیام و همه اینا رو تعریف کنم براتون ....

 درست یکماه دیگه به تولدم مونده .... من دارم بزرگ میشم یا پیر ؟ درگیرم هنوز با این افکاری که منو گریبانگیر کردن

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:5 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com