تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

سلام

یه سلام خیلی خسته به تموم دوستای گلم که تنهام نمیزارن .خوبین همگی ؟ منم خوبم بد نیستم ایمان هم خوبه ...

خوب بدون معطلی میرم سراغ اتفاقایی که افتاده اون روز مامان اینا با یکمی تاخیر اومدن و رفتیم بیمارستان و بعد از ساعت ملاقاتی هم با ایمان مامان اینا رو تا یه جایی رسوندیم و بعدشم با ایمان کلی دلخوریم شد سر آتلیه از قبل صحبتامونو کرده بودیم و قرار بود آتلیه Photographerو آرایشگاه Queenاز برترین هاش باشن با هر قیمتی اما ایمان اونروز گفت نه دختر خالم چون آتلیه دارن میریم پیش همونا منم اصلا دوست ندارم به اقوام ایمان اینا رو بندازیم اصلا و ابدا ....خلاصه رسیدیم خونه و چون هنوز پدرشوشو و خواهرشوشو نیومده بودند تنها بودیم و قهر ... ایمان یه بالش گذاشت که بخوابه من زودی بالشت رو ازش دزدیم و خوابیدم اون بیچاره هم اومد منت کشی و عشقولانه مون کرد کلی ... با اون حالی که من داشتم هرکسی منو میدید فکر میکرد مامان خودم بیمارستانه ... بعد از اومدن پدر و خواهرشوشو ایمان دوش گرفت و منم دوش گرفتم که با داد و بیدادهای خواهرشوشو مواجه شدیم .داشتم سرسام میگرفتم موبایل خواهرشوشو خراب شده بود و ایمان رو مقصر میدونست !!!!!!!!!!!! منم رفتم ایمان رو بوسش کردم و ازش خواستم تا بره و موبایل خواهرشوشو رو درست کنه بیچاره گلم ۲ بار رفت و اومد اما موبایله درست نشد که نشد به عبارت کامل موبایله داغون شده بود ... که صدای جیغها و گریه خواهرشوشو کل ساختونو برداشت ...به اصرار من باز ایمان با خواهر و پدرشوشو رفتند بیرون که موبایلو درست کنن و من توی خونه تنها موندم از رفتار خواهرشوشو منزجر شده بودم و داشتم از شدت ناراحتی میمردم ...بالاخره اومدن و خواهرشوشو فهمیده بود که هرچی ایمان گفته بود که موبایله اینطوری شده اونطوری شده درست بوده ولی بازم گریه و جیغ ها ادامه داشت تا وقت خواب ...not listening - New! بخاطر خواهرشوشو مجبور بودم کنارش بخوابم اما واقعا از رفتارای این دختر در تعجب بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه دو روز دیگه ایی که مادرشوشو بیمارستان بود هم گذشت لازم بذکر است که بگم نمیزاشتن کسی شبا پیش مادرشوشو بمونه خلاصه مادرشوشو رو سه شنبه آوردیم خونه .با ایمان زود رفتیم خونه و مادرشوشو رو دیدیم و من رفتم دوش گرفتم چون از اون روز به بعد بود که با خیل عظیم مهمونا مواجه میشدیم .ایمان بچم این روزا خیلی گرسنه اش میشد در عجب بودم که چه طوری دو دفعه ناهار میخوره و بازم گرسنه است ولی من یه بارم ناهار نخورده بودم زیاد گرسنه نبودم خلاصه اومد و یه ناهاری برای خودش با غرغر درست کرد و نشست به خوردن هی گفت ملی بیا من منتظر توام تا باهم ناهار بخوریم میدونستم بیشتر هم بخاط منه که نشسته ناهار بخوره اما چون مامان ایمان گفت الان مهمونا میان داشتم تند تند کارا رو میکردم که دیدم ایمان یه داد وحشتناک زد که مگه نمیگم ناهار بخور ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم از ترس زبونم بند اومد دیگه گلم خیلی عصبانی شده بود مادرشوشو اومدو گفت منو اینقدر حرص ندین و از این حرفا .... منم گریم گرفت تا حالا ایمان اینقدر بلند باهام حرف نزده بود ... یکمی گریه کردم البته یواشکی و بی صدا که دیدم گلم اومد توی آشپزخونه و کلی بوسم کرد که ببخشید من بخاط خودت میگم میدونستمم که راست میگه بخاطر خودم اون رفتار ازش سر زده بود ...بعدشم خودش ناهارمو داد بهم خوردم ....کلی عشقولانه با یه بغض سنگین توی گلوم ...

از همون روز بود که خیل عظیم مهمونا روانه شد و ما هر دقیقه پذیرای کلی عیادت کننده بودیم واقعا دیگه یه وقتایی برامون رمقی نمیموند خیلی خسته شده بودم ... همه فامیلای ایمان اینا از اینکه من اینهمه بهشون کمک میکردم داشتن از تعجب شاخ در میآوردن ...کلا همه تعجب کرده بودن ...

پنجشنبه بعد از ظهر هم من و ایمان رفتیم بیرون و یکمی خرید کردیم ....

دیروز قرار بود مامانم و عزیزجونم و ناناز بیان عیادت مادرشوشو که مامانم زنگید و گفت چون حال خانم بزرگ ( مادربزگ بابام !!!!!!!!!!!!!!!!!) بد شده دارن میرن اونجا و از اونجاییکه اونا توی یه شهر دیگه هستن و ما تهران پس به عبارتی مامانم اینا رفتن مسافرت و من که خیلی دلم براشون تنگولیده بود کلی غصه خوردم که نمیبینمشون .... البته بابایی نرفته و مامان و ناناز و عزیزجونم رفتن بابا و داداشی هم موندن تهران .دیروز کلا خیلی دلم گرفته بود یکمی هم این مریضی بهم فشار آورده بود و داشتم از دل درد و کمر درد میمردم .بابایی جونم زنگید و دیدم صداش گرفته است گفتم چی شده بابا گفت سرما خوردم منم دلم کلی برای بابای نازم سوخت گفتم فردا میام خونه و براتون سوپ درست میکنم ...سر شب بود که یکسری از مهمونا که تقریبا آخرین سری بودن رفتن و من با ایمان دعوام شد سر یه زنبور کوچولو ...

پ.ن: دارید دیگه ما سر چه چیزایی دعوامون میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم که دیگه دلم پر بود رفتم توی یکی از اتاق خوابا و کلی گریه کردم که شنیدم مادرشوشو به ایمان میگه اگه این بچه ( یعنی منو ) اذیت کنه ازش نمیگذره ...بسی شاخ درآوردیم ... مادرشوشو میگفت خدارو خوش نمیاد بیای یه هفته از مادرشوهرت پرستاری کنی خسته بشی بعدشم شوهرت اینجوری باهات رفتار کنه حالا بیچاره گلم کار بدی نکرده بودا فقط داشت مثل بچه ها لجبازی میکرد عزیزم ....

منم نزاشتم مادرشوشو بفهمه که گریه کردم ...ایمان بیچاره اومد و منو اینقده بوسم کرد که از دلم دربیاد اما من دلم غصه بود خیلی از دستش ناراحت بودم ....با خواهرشوشو رفتیم بیرون دوتایی که برای شام پیتزا بخریم یکمی طول کشید و با اصرار من عزیزم شام خورد . فیلم حضرت یوسف رو هم دیدیم و میخواستیم بریم بخوابیم که دیدم ایمان نمیخواد توی اتاقش بخوابه کلی عصبانی شدم. رفتم دستشویی و بعدش دیدم که بیچاره گلم اومده توی اتاقش خوابیده خوابیدیم و کلی باهم عشقولانه شدیم ... اولش من توی بغلش خیلی گریه کردم و ایمان کلی باهام حرف زد و گفت از من هیچ توقعی نداره من براش یه زن نمونه ام فقط یکمی حساسم و زود ناراحت میشم ...

اونقدر که خسته بودم نفهمیدم ایمان کی رفت شرکت با صدای موبایلم بیدار شدم  و یکسری از وسیله هامو جمع کردم و از مادرشوشو اینا خداحافظی کردم مادرشوشو وقت رفتن من کلی دعای خیر برام کرد گفتم هروقت بتونم دوباره میام خونتون برای کمک و مادرشوشو کلی دعا کرد بازم ...

و اومدم شرکت اینجا هم هیچ خبری نیست و فقط کار ....

پ.ن: خدایا شکرت برای تموم نعمتایی که بهم دادی

پ.ن. عشقولانه : ایمان جونم عشق من دوست دارم عزیزم و ممنونم که بهونه هامو تحمل میکنی و دم نمیزنی و تنهام نمیزاری .... از خدا بخاطر اینکه تورو بهم داد ممنونم ..

خدایا ازت ممنونم که ایمان رو بهم دادی ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:43 توسط ملیحه |

خدایا سلامتی هیچ کسی رو ازش نگیر ....

الهی و ربی از تو مدد میخوام  

 

خوب بزارین اول از همه تشکر کنم واسه این که منو توصیف کردن :

من ملی قدم ۱۶۰ وزنم ۴۱ کیلوگرم در حد لاغرم به گفته بابا و داداشی و ایمان جونم همانند ساکنین اتیوپی هستم از لاغری ... موهای زیتونی دارم به خدا توی آرایشگاه خدا رنگشون کردم هی نپرسید کجا رفتی آرایشگاه !!!!!!!!!!!!! چشمانی عسلی نه درشت و نه ریز پوستی تقریبا گندمگون که بانمکم کرده .....

پ.ن: دارید دیگه چقدر خودمو تحویل میگیرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

از روحیاتم هم که فکر کنم همتون با خبرید دیگه نه ههههههههههههههههههههههههههههه؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مادر شوشو جمعه توی بیمارستان بستری شد و روز شنبه که دیروز بود عمل شد ... حال خرابی داشتم گرچه دیشبش ایمان نزاشت بهم سخت بگذره و کلی باهام عشقولانه شد اما واقعا استرس عجیبی برای عمل مادرشوشو داشتم ...

توی این روزا خیلی چیزا فهمیدم ... با چشم خودم دیدم که مادر شوشو هرچند هم که مادرشوشو باشه برام یه مادره و من واقعا دوستش دارم ... فهمیدم که خیلی از مریضی مادرشوشو ناراحتم شاید بیشتر از خیلیای دیگه ... دیدم که مادرشوشو هم درست مثل مامانم میمونه ... دیدم که هیچوقت راضی به سختی کشیدن بقیه نیستم ... دیدم که چقدر حساس شدم و ... و فهمیدم که توی این روزا وجود خدا بیشتر از هر وقت دیگه ایی توی زندگیمون محسوسه و مشهود .

 جمعه ایمان اومد دنبام و اومدیم خونشون من بودم و ایمان و پدرشوشو ... شب گذشت ایمان نزاشت یه لحظه هم احساسا تنهایی و ناراحتی کنم ...

صبحش رفتیم بیمارستان و خدا میکنه که توی اون ساعات چی کشیدیم تا مادرشوشو رو از اتاق عمل آوردن بدجنسا نزاشتن بریم بالا ببینیمش گرچه مادرشوشو بی هوش بود و اصلا متوجه حضورمون نمیشد ولی دیدنش یه دلگرمی بود برای ما از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۳۰/۲ نزاشتن مادرشوشو رو ببینیم بالاخره ساعت ملاقات رسید و مارفتیم برای دیدن مادرشوشو ...وقتی که مادرشوشو رو با اون حال و رنگ و روی پریده دیدم حالم بد شد و واقعا دلم براش سوخت اصلا دوست نداشتم مادرشوشوی بیچاره ام رو با این حال ببینم ... بعد از چند دقیقه دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه دیدم جلوی بقیه زشته و بدو بدو رفتم توی محوطه و گریه هام به هق هق تبدیل شد تا ایمان رسید ....و آرومم کرد بیچاره جای اینکه من اونو دلداری بدم اون هوای منو داشت و به من دلداری میداد ...

پ.ن: قبل از اینکه بریم دیدن مادرشوشو با یه آقای داشتیم با  ایمان توی محوطه صحبت میکردیم .... وقتی من داشتم گریه میکردم آقاهه پرسید چی شد ؟ مگه ندیدیش ؟ گفتم چرا دیدمش .. ولی چه دیدنی نمیدونید چه حالی داره ... گفت حالا چه نسبتی داری باهاش ؟ گفتم مادرشوهرمه ....و آقاهه تقریبا شوکه شد گفت عروس برای مادر شوهرش گریه کنه خیلیه هااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!! و من بی توجه به حرفاش گریه میکردم ...

 خلاصه دیروز روز بدی بود برای هممون ...

پ.ن : خدایا مادرشوشو رو زودتر خوب کن من طاقت دیدنش رو توی اون حال ندارم خدایا سلامتی اش رو از تو میخوام ....

خبری دیگه ایی نیست از همتون ممنونم که به یادم بودین و برای مادرشوشو دعا کردین و یه تشکر ویژه از مینای عزیزم دارم که توی تموم این لحظه های سخت منو تنها نمیزاره و مدام دلگرمم میکنه امیدوارم مینا جون بتونم توی شادیهات و توی خوشی ها برات جبران کنم عزیزم ....

اگه میبینید خیلی تند نوشتم بخاطر اینه که عجله دارم باید برم بیمارستان مادرشوشو رو ببینم دعا کنید گریم نگیره و مادرشوشو هم حالش خوب باشه قراره مامانی جون خودم بیاد اینجا جلوی شرکت و ایمان هم بیاد دنبالمون تا بریم بیمارستان ملاقات مادرشوشوم ....

دیشب رو با کلی استرس و اضطراب و حال آشفته و ترس خوابیدم .....

اگه میبینید که جوابتون رو نمیدم توروخدا خرده نگیرید باور کنید که اصلا وقتی ندارم امیدوارم همین روزا از شرمندگی همتون دربیام دوست جونای خوبم

پ.ن: توقع ندارید که توی این وضعیت اسمایل بزارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: ایمان میدونم عزیزم این شرایط برای تو هم سخته اما این روزا بیشتر از هر زمانی بهت نیاز دارم ...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:55 توسط ملیحه |

 

میگن سلام سلامتی میاره پس سلام

از همتون ممنونم که منو از یاد نمیبرید .تو این مدت بهم ثابت شد که هنوزم هستند کسانی که بشه بهشون دل خوش کرد و بهشون نام دوست رو لقب داد . امیدوارم لایق همه مهربونی هاتون باشم .

تنها انگیزه من برای این پست فقط این بود که شما دوشتای گلم رو از نگرانی دربیارم .... هیچ خبر خاصی نیست .

خوب شروع میکنیم :

تو این مدت هیچ خبر خاصی نبود همگی فقط توی یه دلشوره غریب بودیم که مادر شوشو جواب آزمایشش چی میشه بالاخره دیروز بعد از مدتها سر دووندن ( از مصدر دویدن ) این دکترها جواب آزمایش رو دادند و قرار شد مادر شوشو به امید خدا روز شنبه بستری بشه ... دلم خیلی براش میسوزه خدا کنه حالش زودتر خوب بشه ... از همتون خواهش میکنم براش دعا کنید خالصانه ...

پ.ن : من هیچ وقت راضی نیستم هیچ کسی حتی دشمنم هم ناراحتی داشته باشه چه برسه به اینکه مریض باشه ... درسته که مادر شوشو با من خوب تا نکرد اما واقعا برای سلامتیش دعا میکنم و از ته دلم میخوام که سالم سالم برگرده خونه ....

قراره که خواهر شوشوی گرام برند بیمارستان با مادر شوشو و من مسئولیت خونه رو بر عهده بگیرم یعنی اینکه من خونه دار میشم برای چند روز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی خونه فقط من و ایمان و پدرشوشو میمونیم ! و من تنها دعایی که دارم سلامتی مادر شوشو مه .

پ.ن: خوب فکر کنم ثابت شد که من یه عروس خوبم نه ؟ گاها ٌ پاچه خوار ؟

توی این چند وقته خرید خاصی برای جهیزی نکردم فقط چند تا سرویس سبد برای آشپزخونه خریدم که فکر میکنم آلمانیه البته به خوب بودنش شک دارم گرچه قیمتش هم زیاد بود اما به عقیده من قیمت نشون دهنده جنس مرغوب نیست .... تکلیف مبلها هنوز معلوم نیست بابا میگه مبلها یک هفته ایی آماده میشن من بگم آمادشون کنن کجا میخوایم بزاریمشون ؟ بنده خدا راست میگه مگه توی یه خونه چقدر چیز جا میشه ؟تقریبا همه چیز گره خورده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!  چینی ها رو هم ایمان این هفته آورد خونمون و با مامان همشو چک کردیم خدا رو شکر مشکلی نداشتن .

پ.ن: من اصلا دوست ندارم یهو برم خرید کنم دوست دارم با صبر و حوصله باشه تا بتونم بهترینها رو انتخاب کنم ...

پ.ن: بسی خودمان را تحویل گرفتیم .. ویتامین خودخواهیمان کم شده بود اول صبحی .....

دیشب با بابا در مورد یخچال و گاز و ماشین لباسشویی و اینا داشتم صحبت میکردم .... قرار شد اونا رو هم شهریور بگیریم و بزاریم توی انبار همون بنده خدا فروشندهه بمونه چون طرف آشناست و میدونه ما جا نداریم . اگه خدا بخواد این ماه هم باز میریم شوش یکمی دیگه خرید داریم ....

فعلا همه چیز معلقه اصلا نمیدونم کی قراره عروسی باشه با حرفهایی که ایمان و خونوادش زدن قرار بود بعد از ماه مبارک عروسی برگزار بشه اما الان نمیدونم چی پیش میاد با این عمل مادرشوشو فعلا که هیچ چیزی مشخص نیست . یکمی سر در گمم میترسم یه وقتی به من بگن عروسیه که نتونم هیچ کاری بکنم یعنی آرایشگاه Queenو آتلیه  Photographerرو با عجله انتخاب کنم  منم روی این دو مورد خیلی حساسم ...

مامان خودم آرایشگره اما اصلا دوست ندارم اون بیچاره روز عروسی من خسته بشه گناه داره ...از دوستای گلم میخوام اگه آرایشگاه خوب میشناسن به من معرفی کنن تا برم نمونه کاراشون رو ببینم همچنین آتلیه ... البته قیمت مناسب باشه هااااااااااااااااااااااااااا بچه هااااااااااااااااااا اصلا دوست ندارم برم یک میلیون بدم برای یه شب و بعد از ۲ یا ۳ ساعت هم یک میلیون رو بشورم و بریزم توی دستشویی ...چون در اینصورته که به خودم و بقیه ظلم میکنم و حق یکسریها رو میخورم اصلا دوست ندارم این طوری باشه خیلی ها یه همچین مبلغی ندارن برای مریضشون خوج کنن حالا من برم بدم به آرایشگره بگم خانم بفرما منو آرایش کن ؟ اصلا انصاف نیست

 

این روزا خیلی کار دارم اصلا وقت نمیکنم یه استراحت کامل کنم یا همش دارم به مادر شوشو فکر میکنم یا به عروسی و خونه یا به مسائل شرکت Computer از خستگی دارم میمیرم

هفته دیگه احتمالا چند روزی رو میرم مرخصی بخاطر مادرشوشو بیچاره خواهر شوش که نمیتونه تنها همش بره بیمارستان شاید چندروزیش هم من برم

 

ایمان خیلی دلم برات تنگ شده In Loveدرسته که دیروز دیدمت اما هنوزم دلتنگتم ممنونم عزیزم که این روزا بهونه گیریهای منو تحمل میکنی و دم نمیزنی ممنونم که همیشه ازم حمایت میکنی و نمیزاری بهم سخت بگذره ... ممنونم از اینکه همیشه حمایتم میکنی و نمیزاری تنها بمونم .... و خوشحالم از اینکه تو هم مثل من دوست داری بریم خونه خودمون  

پ.ن :  من بهشون گفتم که یه کسی رو دارم که از همتون بزرگتره از همتون قدرتش بیشتره بهشون گفتم که همیشه حواست بهم هست و هوامو داری گفتم که هرچی بخوام بهم میدی با صلاحدید خودت بهشون گفتم که هیچ چیزی جز خوب بودن ازم نمیخوای گفتم که چقدر بخشنده ایی و بزرگ گفتم که گناه کسی رو بازگو نمکنی گفتم که رازداری گفتم که مهربونی و رئوف گفتم که .... گفتم و گفتم و ....

گفتم که تو خدای مهربونمی خدای بزرگمی ... خدایا شکرت برای همه چیز برای داشته و نداشته هام

 

 

 

داشتم بلاگ نوشا رو میخوندم دیدم همه توصیفش کردن خیلی جالب بود ... نوشا جون دیدی چه حسودم منم میخوام بدونم به نظر شما دوستام چه شکلی ام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو کامنتا منتظر شنیدنش هستم

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 9:31 توسط ملیحه |

سلام مممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبید همگی ؟ من و ایمان هم خوبیم . از تموم دوستای گلم ممنونم که منو فراموش نمیکنن و همیشه به یادم هستن . از تموم عزیزایی که نتونستم بهشون سر بزنم هم معذرت خواهی میکنم .

خوب از کجا بگم ؟ از کی بگم ؟ چه جوری بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه پیش با ایمان و مامان و ناناز رفتیم شوش که ملی خانم که اینجانب هستم کمی تا قسمتی خرید کنم . دارید دیگه یه گروهان آدم رفتیم واسه چهارتا بشقاب و کاسه . خلاصه کلی خرید کردم یعنی سرویس های توی آشپزخونم و توی بوفه تموم شد البته فقط ظروفش ها حالا حالاها کار داره این خونه فینگیلی ما . سر فرصت عکساشونو براتون میزارم میخواستم همین روزا بزارم دیدم وقتی توی خونمون چیده بشن دید بهتری دارن بخاط همین تا روز جهیزیه چیدن عکس تعطیله دوستان .

ناهار هم خونه ایمان اینا دعوت داشتیم که بعد از ناهار رفتیم دنبال زن عمو ش. و بردیمش خونمون .... توی راه ایمان یکمی با من سرسنگین بود از این زن عموی من خوشش نمیاد بیچاره ایمانم هیچی هم نگفت ها بچم خیلی خسته شده بود طفلی .. رسیدیم خونه و این برقا هم که سهمیه بندی شدن و ما هم اون ساعت از نعمت برق و کولر و .... بی بهره شده بودیم ... بیچاره ایمانم الهی ...

ایمان جونم رفت پیش داداشی و منم وسیله هارو با باباجونم نشون دادم و کلی تشکر کردم ازش واسه هزینه گزافی که پرداخته بود بیچاره این باباها تا خونشونیم باید خرج قر و فرمونو بدن وقتی هم که میخوایم بریم باید یه جور دیگه خرج کنن ...

اون شب بابا هم تولد دعوت داشت به تنهایی و هم با مامان اینا عروسی . تولد رو که با ایمان رفت و خیلی سریع عم برگشتند من هم مشغول امور کوزت گری بودم که بابا اینا برگشتن ... آهان یادم رفت بگم که زن عمو اینا ۱۵ دقیقه بیشتر نموندن و بلافاصلاصه برگشتن ! بابا رفته بود بیرون منم مشغول کار بودم یه لحظه حس کردم یه سایه ایی داره به من نگاه میکنه برگشتم داشتم سکته میکردم اگه گفتین چی بود ؟

.

.

.

ایمان بود بابا ... روح چیه ؟ اینقده دعواش کردم بچمو که نگو و نپرس مادر . ایمان هم از دلمون در آورد .منم به دستور آقا ایمان خورش قیمه درست کردم . مامان هم که رفته بود خودشو جیگولی کنه و برن عروسی اینقدر مشغول کار بودم که  نفهمیدم ساعت چنده بیچاره ایمانم همش داشت تنهایی تی وی میدید یا اینکه میومد پیش من منو اذیت میکرد .مامان هم که اومد دیدم وای عین عروسکا شده موهاشو سفید کرده بود خدا میدونه چقده خوشمل شده مامانی جونم .. اوونا رفتن عروسی و من و ایمان هم تنها شدیم ... خوش خوشانمون بود داداشی که هم که نمی اومد  خونه . خلاصه شام خوردیم و  سه در چهار رو دیدیم و عشقولانه شدیم و خوابیدیم و مردیم از گرما !!!!!!!!!!!!!!!!!!

فرداش هم ایمانی منو تا خونشون برد ولی یکمی دلخور شدیم از هم و من اومدم شرکت و ایمان هم رفت پیش دوستاش . خلاصه این دلخوری ما تبدیل شد به دلتنگی و بهونه گیریهای من و ادامه اش تا بعد از ظهر بود ... بعد از ظهر نزدیکای ساعت ۲ و ۳ بود که رسیدم خونه دیدم مامان میگه شام مهمون داریم حالا کیا بودن ؟ دایی های محترمه با خونواده های مکرمه .

اصلا حال و حوصله نداشتم  ولی خوب چه کنیم مهمون بودن دیگه خلاصه اون شب هم گذشت . بگذریم که زن دایی جون کلی مارو نگاه کرد و بهبه و چه چه راه انداختند که خوشمل شدم .

پ.ن : داشتین دیگه خواستم بگم خوشکلم

جمعه بعد از اینکه خبر فوت خسرو شکیبایی رو شنیدم تو بهت و شوک بودم اصلا باورم نمی شد .. خیلی بازیگر خوبی بود یه هنرمند کامل . من خیلی دوستش داشتم واقعا دوستش داشتم . خدایش بیامرزد .

دیگه اینکه مادر شوشو حالشون خوب نیست و قراره برن بیمارستان بیژاره مادر شوشوم قراره عمل کنه . دلم براش می سوزه بنده خدا . قرار شده که منم برم خونشون و کمکشون کنم .

پ.ن : خداجون زودتر خوبش کن مادر شوشومو میگم گناه داره . از همتون می خوام براش دعا کنید .

چند روز پیشا رفته بودم خونه ایمان اینا سفره داشتن بگم باورتوننمی شه برام خواستگار پیدا شده بود البته من خودم که نمیدونستم زهرا گفت ... کلی خندیدیم .بعد از سفره هم کلی به مادر شوشو کمک کردم بسکه دخمل خوبیم من !

پریروز هم تا ساعت ۹ شرکت بودم و خسته شده بودم رفتم خونه ایمان اینا آخه خونه ایمان اینا نزدیکتره . توی اتوبوس های بی آرتی ! بودم که فرنوش دوست دبیرستانیمو دیدم اون که منو نشناخت بعدش که گفتم بابا من ملی شیطونه ام باورش نمیشد ...تعجب کرده بود میگفت تو کجا و این قیافه کجا چقدر خانم شدی و چه قدر محجبه بودن بهت میاد ....

شب کلی با ایمان عشقولانه شدیم ..............................

قراره امروز با بابا برم مبل هامو انتخاب کنم تا بدیم آقاهه بسازه چون من یکمی بد سلیقه ام و باید روکش مبلها طبق رنگ پرده ها و یکسری چیزای دیگه باشه .

 یکی از این دوستای خوبم گفته بود که من خیلی می نویسم و بهتره برم درد و دلامو در گوش شوهرم بگم ... دوست خوب من مطمئن باش اگه لازم باشه حتما در گوش شوهرمم میگم اما این نوشته ها فقط واسه اینه که روزشمار زندگیمو که خودتم خوب در جریانش بودی حفظ کنم .

پ.ن : چون از این دوست اصلا توقع این حرف رو نداشتم اینجا گفتم که بخونه و بدونه و بفهمه .

راستی ۴ روز به ماهگرد با هم یکی شدنمون مونده ...

پ.ن عشقولانه : کاش در نیمه شبی دردآلود               سستی و مستی خوابی بودم ...

.

.

.

ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته

ای بیگانه با پیراهنم ای آشنا با سبزه زاران تنم ...

پ.ن. واسه خداجونم : خدای من برای تموم داشته ها و نداشته هایم ممنونم ازت . خدا جونم مادرشوشومو خوب کن گناه داره .ممنونم از لطف بیکرانت

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:44 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com