تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

 

 

 

انگاری مجبورم که سلام کنم البته اجباری در کار نیست خوب پس

س . ل . ا . م

وقتی میخوام یه پست جدید بزارم نمیدونم چرا باید از یه چیزی همش گله مند باشم ..بابا میگه آدمای ناسپاس همیشه گله مندند اما خدا جونم من که همیشه شکرگزارم من که همیشه راضی بودم به رضای خودت اما نمیدونم چرا گله مندم باز شاید چون همه چیز بر طبق میلم پیش نمیره شاید چون هنوزم درگیرم .... !         

امروز عید فطره و همه شاد و خوشحالن .... خونه عزیز ایمانم مهمونی بود و امروز همه ی فامیلشون ( فکر کنم ) اونجا بودن خدا خدا میکنم که بهش خوش بگذره عزیزم                       تو این چند وقت اتفاق خاصی نیا فتاد که بگم ....چند شب پیشا خونه مرتضی اینا دعوت داشتیم وقتی اونا رو کنار هم میدیدم دلم میگرفت نه اینکه بهشون حسادت کنم نه اصلا اما ما که از اونا زودتر ..... وقتی که الهام میگفت چه کارایی که نکرده که به مرتضی برسه یاد خودم می افتم و تموم بی قراریام ....                  

پ.ن. ۱ : بی خیال ...........................

پ.ن. ۲ : هیچوقت حاضر نیستم تموم روزا و لحظه ها حتی ثانیه هایی رو که واسه تو یا رسیدن به تو یا نمیدونم هرچیزی که به تو مربوطه رو با هیچیز عوض کنم عشقولکم .....

پ.ن. ۳ : دوست دارم بهترینم           

صبح خانم ----- زنگ زد خونمون و عید رو تبریک گفت اما فقط نمیخواست عید رو تبریک بگه میخواست بازم سیریش شه به ما و دوباره بیان خونمون که منو خواستگاری کنن .... نمیدونم اینا تو من چی دیدن که این همه کلید کردن به من ! وقتی گوشی رو بر داشتم اولش متوجه نشدم که خانم ؟ پشت خطه فکر کردم دوست مامانه و احوالپرسی گرمی کردم ...که خانم ؟ گفت عروس ما چطوره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و من کپ کردم ترسیدم به خودم گفتم مامان ایمان که خونه ما زنگ نمیزنه یعنی میخواد قرار مراسم رو بزاره ؟ پس چرا اینقدر صداش عوض شده ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و هزار تا سوال دیگه از خودم کردم  ( اینا همه توی شاید ۳۰ ثانیه طول کشید ) پرسیدم ببخشید شما ؟ که خانم ؟خودشو معرفی کرد و من دلم هری ریخت پایین   

گفتم گوشی رو نگه دارید الان مامانمو صدا میکنم ...........

پ.ن. ۴ : البته من اصلا از اون دخترای خجالتی نیستم که با شنیدن اسم خوتاستگار دست و پاشون میلرزه ...به قول ایمان من پررو تر از این حرفام ....          

خلاصه مامان اومد و من با ایما و اشاره فهموندم که خانم ؟ پشت خطه ! مامانم هم جا خورد فکرشم نمیکردیم که با چند دفعه جواب منفی شنیدن بازم بخوان بیان خواستگاری اما نکو اینا از ما پرروترن و میخوان روی مارو کم کنن ...مامان بعد از کلی حرف زدن با خانم ؟ قعط کرد و گفت ملی اینا بازم میخوان بیان چکار کنم ؟ گفتم مامان میگفتی نامزد کردم ...مامان گفت نمیگی یه وقتی از بابات بپرسن ؟ پاک عقل از سرت پریده ها دختر ..................................بعد از کلی بگو و مگو با مامان ، مامان گفت آخر هفته زنگ میزنن که بپرسن کی میتونن بیان           

حالا هنوز به بابا نگفتیم که اگه بگیم وا مصیبتا .....آخه اینا از آشناهای بابای من هستن .....آخه خدایا مگه من چه گناهی کردم که باید اینقدر سختی بکشم ....حالا نمیدونم چه جوری به ایمان بگم  اگه بگم عزیزم غقه میخوره ناراحت میشه ...اما آخرش چی باید بهش بگم .... خدایا چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت کمکم کن خدا جونم ......

وقتی گفت عروس ماچطوره با خودم گفتم وای خدای من یعنی تموم شد مامان ایمان زنگ زده که ....یعنی سختی تموم شد دیگه ...یعنی غصه تموم شد دیگه ؟ ........اما ................

پ.ن. ۵ : این اماها کار منو خراب میکنن !

ایمان جونم  وقتی زنگ زد که حالمو بپرسه نفهمید یا فهمید که من ناراحتم نمیدونم اما خدا کنه نفهمیده باشه ....وای خدایا چکار کنم نمیدونم ؟!  اگه بهش بگم بازم ناراحت میشه ، یا اینکه ...نمیخوام دیگه واسه اینکه بیان خواستگاری چیزی بگم آخه نمیخوام بزارمش تو منگنه و بهش فشار بیارم حالا خدا میدونه من چه عذابی دارم میکشم و چه جوری میخوام به ایمان بگم ....

 

گهی به خود نگرم و گویم از من زارتر کیست ؟

گهی به تو نگرم و گویم از تو بزرگوارتر کیست ؟

خدایا تو که اینقدر بزرگی بهم کمک کن خدایا فقط میتونم اسم تورو به زبون بیارم چون فقط تویی که میتونی بهم کمک کنی خدا جونم فقط میخوام کمکم کنی ...همین

پ.ن. عشقولانه : تورا عاشقانه میبوسم تا با گرمی نفسهایم به لبانت جانی دوباره بدهم و با گرمی نفسهایت جانی دوباره بگیرم  دوستت دارم با همه ی هستی خود ای همه ی هستی من ....          

کارم فقط این شده که بشینم و روزارو بشمارم تا روزی بشه که ایمان اینا میخوان بیان خونمون    

میدونم که اگه الان اینو بخونی بازم میگی وای ملی از دست تو که بازم ناراحتی اما گلم عزیزم من وقتی هم شادم کسی نیست که شادی منو ببینه و اونو باهاش شریک بشم  .....          

 

          ایمان بیا باهم یکاری کنیم که دیگه غصه اسیرمون نکنه خواهش میکنم تو که میدونی من هرکاری کردم تا بهت برسم بازم میکنم تو فقط بگو من چکار کنم عزیزم ؟ بیا و بهم کمک کن عزیزم  خیلی بهت نیاز دارم ایمان ................

پ.ن. : تو تموم کتابای فلسفه و منطق گشتم اما پیداش نکردم اون دلیلی رو که .............                       

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 17:28 توسط ملیحه |

دوباره شب که میشود پراز ستاره میشوم

دوباره واژه های خیس پراز ترانه میشوم

دوباره باد میبرد مرا به لانه ی فرشتگان

میان ابرهای بی کسی و لخته لخته آسمان

دوباره ماه میشوم دوباره باغ میشوم

مهتاب اگر نشد ، نشد خودم چراغ میشوم !

 

پ.ن. ۱ : کلی مطلب نوشتم که بازهم این آی کیوی بالی بنده کار دستم داد و همشو پروند   

پ.ن. ۲: از عشقم معذرت میخوام فقط همین ..میخوام که منو ببخشه ...روزای خوش ما با هم خیلی بیشتر از این حرفاست ...            

پ.ن. عشقولانه : دوست دارم بهترینم ...             

پ.ن. ۳ : ...

قدر بدان که ستاره بودن تقدسی دلپذیر دارد ستاره ی من ....                

خدایا شکرت واسه ی داشتنش ...             

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 1:7 توسط ملیحه |

 

خدایا تو این شبا وقتی که ۱۰۰ دفعه یا بیشتر میگم الغوث الغوث خلصنامن النار یا رب .... یه حسی بهم دست میده که تجربه اش نکرده بودم تا حالا خدایا یعنی این واقعا همون ملیحه ایی که هیچکار بدی نمیکرد یعنی همونه که .....خدایا نمیدونم با چه رویی اومدم به درگاهت و طلب استغفار میکنم نمیدونم واقعا قراره بخشیده بشم که اینقدر پافشاری میکنم یا اینکه همش خیالات خودمه یا به قول ایمان رویاست ؟!وقتی که گرمی اشکامو روی گونه هام حس میکنم وقتیکه گریه هام به هق هق تبدیل میشه وقتیکه همه با تعجب نگام میکنن از خودم بدم میاد یعنی من اینقدر گناهکارم ؟یعنی اینقدر گناهکارم که بنده های تو از دیدنم متعجب میشن ؟وقتیکه بعد از مدتها نماز شب خوندم و بازهم دستای نیازمو به پیش درگاهت دراز کردم ازت خواستم کمکم کنی ، وقتیکه مدام بهت گفتم العفو الهی العفو الهی العفو گریم گرفت .... یاد آخرین باری افتادم که نماز شب خوندم اون موقع اینقدر گناهکار نبودم ..وقتیکه سبکبال بودم و فارغ از هر گونه گناه !!!!!!!!!!!!  وقتیکه به سجده ات می افتم یاد پاک بودنم می افتم و به التماس می افتم که ای خدای بزرگ ببخش منو ....

خدای من ببخشم ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

.....

دلم خیلی گرفته ، اصلا واسم مهم نیست که اگه الان ایمان بود میگفت اه تو بازم گرفته ایی ؟ دیگه اینا واسم مهم نیست مهم چیزیه که من از دست دادمش و دیگه هم نمیتونم به دست بیارمش پاکی من نعمت بزرگی بود گه قدرش رو ندونستم و خیلی آسون از دست دادمش حالا هرچقدر به خدا اصرار کنم

، خدا شاید منو ببخشه اما ...

تو این شبا  واسه ایمان دعا میکنم دعا میکنم که خوشبخت بشه چه با من چه بی من ! مهم من نیستم تو زندگی اون مهم اینه که اون خوشبخت بشه .....

این چند شبه اونقدر سرم شلوغ بود که کلا یادم رفته بود زنده ام یا مرده .....

بابا پریشب اومد خونه ...دیشب مهمونی داشتیم( بماند که عموهای اینجانب که هرکدوم محترمتر از دیگری هستند چه بچههایی تحویل جامعه دادند و فقط دنبال آمار بنده هستند تا بتونن ذره چشم بگیرن ..اما کور خوندن نمیدونن که اینجانب آمارشونو بد مدله دارم ...) وقتی همه رفتن بابا بازم قاطی کرد و داد و بیداد تا وقتی که الف. داداش بنده تشریف آوردن و...داد و بیداد ها تموم شد !

پ.ن. : من بیچاره مجبور شدم چند دفعه غذا بخورم چون آقا ایمان فرمودند از من چندششون میشه ...

پ.ن. : روز به روز دارم لاغرتر میشم نحیف تر و مریض تر ..کاشکی ایمان میفهمید که درد من چیه و چرا اینقدر روز به روز لاغرتر میشم اما ایمان من هیچوقت درد منو نفهمیده ....

وقتی سحر بیدار شدیم داد و بیداد ها بازم ادامه داشت تا جائیکه من دیگه اشکم در اومده بود و دلم میخواست سرمو بکوبم توی دیوار کاش میشد ...سحری رو نخورده بلند شدم و بر گشتم به رختخواب و به آقا جونم فکر کردم که چقدر راحت  مرد ... با خودم گفتم یعنی میشه منم الان که تو رختخواب خوابیدم بمیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم از تنهایی خودم گرفت ، چشمامو بستم ، پتو رو کشیدم رو سرم تا تونستم گریه کردم ....بابام مامان داداشم خواهرم عشقم ..همه پیشم هستند و من بازم تنهام !

خدایا کمکم کن خواهش میکنم مممممممممممممم

صبح با سر و صدای بابا اینا بیدار شدم که داشتن بازم دعوا میکردن سر من  !!!!!!!!! خوابیدم ایمان زنگ زد و بیدار شدم ...

از صبح هم کلافه ام ایمان هم واسم وقتی نداره ...

.دلم گرفته چرا من مثل بقیه دخترا نمیتونم باشم ؟وقتیکه نفیسه میگه علی گفته بدون من نری خرید صبر کن خودم بیام و بعد با هم بریم ...یاد خودم می افتم که شب عید به خیال اینکه ایمان واسم وقت میزاره و میاد باهام خرید هیچ حرفی نزدم ...وقتیکه ایمان شب عید اشکم رو در حد هق هق درآورد و آخرشم گفت مامانم گفته برم خیار و اینجور چیزا بخرم ...وقتیکه بهم قول داد ماهیای قرمز شب عیدمو خودش بخره اما مامانش خرید ...وقتیکه تنهایی رفتم واسه خرید و به همه دروغ گفتم که با ایمان رفتم ، وقتیکه پشت ویترینا خیره میشدم به دخترایی که دوستاشون باهاشون بودن و بهشون تو انتخاب کمک میکردن .... بعد به خودم نگاه میکردم که نه تنها چیزی از اونا کم نداشتم بلکه شاید از خیلی از اونا بیشتر هم داشتم ...وقتیکه تنهایی میرفتم تو اتاق پرو و دلم هری میریخت پایین که نکنه الان این یارم یه کاری بکنه ...وقتیکه واسه خودم عیدی خریدم و به همه گفتم که ایمان خریده و پشت سر هم دروغ میگفتم ...وقتیکه زنگ میزدی و چرا دیر کردم و هنوزم توی پاساژا دارم میچرخم و نیومدم خونتون ناراحت میشدی و منم بیخیال خرید میشدم و می اومدم پیشت تا با تو باشم با تو که مرد رویاهام بودی با تویی که واسم وقت نداشتی تو ایمان، تویی که جونمم فدات کردم و....

پ.ن. : اما تو هیچوقت نفهمیدی و ....

وقتی میبینم که زهرا میگه با فرهنگ رفتیم فلان کافی شاپ و فلان پارک و فلان جا و .... یاد خودم می افتم که فقط یه دفعه با تو پامو گذاشتم تو کافی شاپ و واسه ی تموم عمرم پشیمون شدم ...

.....

از تموم اینا گذشتم ایمان با تموم این حرفا دوست دارم

اعصابم ریخته  بهم  ماه رمضان داره تموم میشه و کار تو هنوزم ...خدای من چه جوری باید بازم بابارو بپیچونم ؟ خدا جونم کمکم کن ...فقط همین !

نمیدونم چرا همیشه من باید دیگران رو درک کنم و حرف نزنم .....

دوست دارم ایمان حتی اگه دوستم نداشته باشی من همه ی زندگیمو فدات کردم حالا نوبت توئه ....

دوست دارم عزیزم مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عشق من باش تا همیشه عشقم از تو کم نمیشه ....

پ.ن. عشقولانه : عاشقتم عشق من ... مال من باش تا همیشه بهترینم ... دوست دارم با تموم وجودم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:45 توسط ملیحه |

خدایا تو این شبا وقتی که ۱۰۰ دفعه یا بیشتر میگم الغوث الغوث خلصنامن النار یا رب .... یه حسی بهم دست میده که تجربه اش نکرده بودم تا حالا خدایا یعنی این واقعا همون ملیحه ایی که هیچکار بدی نمیکرد یعنی همونه که .....خدایا نمیدونم با چه رویی اومدم به درگاهت و طلب استغفار میکنم نمیدونم واقعا قراره بخشیده بشم که اینقدر پافشاری میکنم یا اینکه همش خیالات خودمه یا به قول ایمان رویاست ؟!وقتی که گرمی اشکامو روی گونه هام حس میکنم وقتیکه گریه هام به هق هق تبدیل میشه وقتیکه همه با تعجب نگام میکنن از خودم بدم میاد یعنی من اینقدر گناهکارم ؟یعنی اینقدر گناهکارم که بنده های تو از دیدنم متعجب میشن ؟وقتیکه بعد از مدتها نماز شب خوندم و بازهم دستای نیازمو به پیش درگاهت دراز کردم ازت خواستم کمکم کنی ، وقتیکه مدام بهت گفتم العفو الهی العفو الهی العفو گریم گرفت .... یاد آخرین باری افتادم که نماز شب خوندم اون موقع اینقدر گناهکار نبودم ..وقتیکه سبکبال بودم و فارغ از هر گونه گناه !!!!!!!!!!!!  وقتیکه به سجده ات می افتم یاد پاک بودنم می افتم و به التماس می افتم که ای خدای بزرگ ببخش منو ....

خدای من ببخشم ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

.....

دلم خیلی گرفته ، اصلا واسم مهم نیست که اگه الان ایمان بود میگفت اه تو بازم گرفته ایی ؟ دیگه اینا واسم مهم نیست مهم چیزیه که من از دست دادمش و دیگه هم نمیتونم به دست بیارمش پاکی من نعمت بزرگی بود گه قدرش رو ندونستم و خیلی آسون از دست دادمش حالا هرچقدر به خدا اصرار کنم

، خدا شاید منو ببخشه اما ...

تو این شبا  واسه ایمان دعا میکنم دعا میکنم که خوشبخت بشه چه با من چه بی من ! مهم من نیستم تو زندگی اون مهم اینه که اون خوشبخت بشه .....

این چند شبه اونقدر سرم شلوغ بود که کلا یادم رفته بود زنده ام یا مرده .....

بابا پریشب اومد خونه ...دیشب مهمونی داشتیم( بماند که عموهای اینجانب که هرکدوم محترمتر از دیگری هستند چه بچههایی تحویل جامعه دادند و فقط دنبال آمار بنده هستند تا بتونن ذره چشم بگیرن ..اما کور خوندن نمیدونن که اینجانب آمارشونو بد مدله دارم ...) وقتی همه رفتن بابا بازم قاطی کرد و داد و بیداد تا وقتی که الف. داداش بنده تشریف آوردن و...داد و بیداد ها تموم شد !

پ.ن. : من بیچاره مجبور شدم چند دفعه غذا بخورم چون آقا ایمان فرمودند از من چندششون میشه ...

پ.ن. : روز به روز دارم لاغرتر میشم نحیف تر و مریض تر ..کاشکی ایمان میفهمید که درد من چیه و چرا اینقدر روز به روز لاغرتر میشم اما ایمان من هیچوقت درد منو نفهمیده ....

وقتی سحر بیدار شدیم داد و بیداد ها بازم ادامه داشت تا جائیکه من دیگه اشکم در اومده بود و دلم میخواست سرمو بکوبم توی دیوار کاش میشد ...سحری رو نخورده بلند شدم و بر گشتم به رختخواب و به آقا جونم فکر کردم که چقدر راحت  مرد ... با خودم گفتم یعنی میشه منم الان که تو رختخواب خوابیدم بمیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلم از تنهایی خودم گرفت ، چشمامو بستم ، پتو رو کشیدم رو سرم تا تونستم گریه کردم ....بابام مامان داداشم خواهرم عشقم ..همه پیشم هستند و من بازم تنهام !      

خدایا کمکم کن خواهش میکنم مممممممممممممم

صبح با سر و صدای بابا اینا بیدار شدم که داشتن بازم دعوا میکردن سر من  !!!!!!!!! خوابیدم ایمان زنگ زد و بیدار شدم ...

از صبح هم کلافه ام ایمان هم واسم وقتی نداره ...   

.دلم گرفته چرا من مثل بقیه دخترا نمیتونم باشم ؟وقتیکه نفیسه میگه علی گفته بدون من نری خرید صبر کن خودم بیام و بعد با هم بریم ...یاد خودم می افتم که شب عید به خیال اینکه ایمان واسم وقت میزاره و میاد باهام خرید هیچ حرفی نزدم ...وقتیکه ایمان شب عید اشکم رو در حد هق هق درآورد و آخرشم گفت مامانم گفته برم خیار و اینجور چیزا بخرم ...وقتیکه بهم قول داد ماهیای قرمز شب عیدمو خودش بخره اما مامانش خرید ...وقتیکه تنهایی رفتم واسه خرید و به همه دروغ گفتم که با ایمان رفتم ، وقتیکه پشت ویترینا خیره میشدم به دخترایی که دوستاشون باهاشون بودن و بهشون تو انتخاب کمک میکردن .... بعد به خودم نگاه میکردم که نه تنها چیزی از اونا کم نداشتم بلکه شاید از خیلی از اونا بیشتر هم داشتم ...وقتیکه تنهایی میرفتم تو اتاق پرو و دلم هری میریخت پایین که نکنه الان این یارم یه کاری بکنه ...وقتیکه واسه خودم عیدی خریدم و به همه گفتم که ایمان خریده و پشت سر هم دروغ میگفتم ...وقتیکه زنگ میزدی و چرا دیر کردم و هنوزم توی پاساژا دارم میچرخم و نیومدم خونتون ناراحت میشدی و منم بیخیال خرید میشدم و می اومدم پیشت تا با تو باشم با تو که مرد رویاهام بودی با تویی که واسم وقت نداشتی تو ایمان، تویی که جونمم فدات کردم و....

پ.ن. : اما تو هیچوقت نفهمیدی و .... 

وقتی میبینم که زهرا میگه با فرهنگ رفتیم فلان کافی شاپ و فلان پارک و فلان جا و .... یاد خودم می افتم که فقط یه دفعه با تو پامو گذاشتم تو کافی شاپ و واسه ی تموم عمرم پشیمون شدم ...

.....

از تموم اینا گذشتم ایمان با تموم این حرفا دوست دارم

اعصابم ریخته  بهم  ماه رمضان داره تموم میشه و کار تو هنوزم ...خدای من چه جوری باید بازم بابارو بپیچونم ؟ خدا جونم کمکم کن ...فقط همین !

نمیدونم چرا همیشه من باید دیگران رو درک کنم و حرف نزنم .....  

دوست دارم ایمان حتی اگه دوستم نداشته باشی من همه ی زندگیمو فدات کردم            حالا نوبت توئه ....

دوست دارم عزیزم مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عشق من باش تا همیشه عشقم از تو کم نمیشه ....

پ.ن. عشقولانه : عاشقتم عشق من ... مال من باش تا همیشه بهترینم ... دوست دارم با تموم وجودم

     

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:25 توسط ملیحه |

 سلام ممممممممممممممممممممممممم

وای که وقتی آپ نمیکنی چقدر سخته ....البته دیشب آپ کردم و تولدم رو تبریک گفتم  ولی خوب باید یه چیزایی رو تعریف کنم ...

اول اینکه اینجانب بدلیل تنبلی بیش از اندازه ی تابستون دیگه رمق بیدار شدن اول صبح رو ندارم و به همین دلیل کل کلاسای صبح این هفته ی دانشگاه رو از دست دادم ! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فقط دوم بود که ساعت ۱۰ رفتم دانشگاه و بر و بچز رو ملاقات کردم که این دسته شامل خر خونهایی بدتر از خودم بودن : شادی ، مهناز ، زهرا ( همون دوست مثلا چندین و چند ساله ی بنده که همه مدله حق دوستی رو ادا کرده واسم .فقط کم مونده بکشتم ...) و غیره .... کلاس ترجمه ی بازرگانی داشتیم که استاد رامین نیومد و کلاس منتفی شد خیلی کیف کردیم البته من کلی الاف شدم چون حس این دوستای خرخون رو نداشتم حالا اگه نفیسه بود یه چیزی همش میخندیدیم ......ولی اینا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جالبتر از همه این بود که زهرا بازم با این دوست پسرش قهر کرده بود و کات شده بود ....تولد بنده رو هم یادش نبود !

مهم نیست ایمان جون خودم ان روز کلی بهم حال داد و هر چند دقیقه یکبار زنگ میزد و تولدمو تبریک میگفت .....الهی قربونش برم ....

  پ.ن. : گرچه الان از دستش ناناحنم ولی خوب منت کشیدنشم کلی واسه من لذت داره آخه عشقمه فداش بشم ....

امسال اولین سالی بود که بنده ی حقیر بی تولد و کادو موندم  خوب چون پدر گرام اینجانب تشریف ندارند فعلا و من بی کادو و تولد موندم ..البته من از بابا اینا کادو نمیخوام بنده خدا ها تو این ماه کلی پول خرج من کردن ....

  پ.ن. : من بعنوان پر خرج ترین بچه ی اونا شناخته شدم البته دادشم الف. و خواهرم م. هم کم خرج نیستن !

خوب کلی تو این چند روزه درد کشیدم چون دندونام هنوزم مشکل داشتن و دکتر عزیز بنده تشریف برده بودن دبی ! ولی امشب میاد و من فردا باید برم پیشش بنده خدا رو دیوونه کردم از بس که بهش زنگ زدم .....

آهان این یادم رفت که بگم با برادر نه چندان گرامم قهرم چون وقتی با ایمان رفتیم پیشش کاری کرد که...و یه جر و بحث مفصل کردم  خوب حقش بود ...

اینارو بی خیال عشق خودم ایمان رو بچسب که بازم مثل همیشه نمیخواست من ناناحن بشم ....

و کلی باهام حرفید  وای که تصادف کردیم و ........

باید برم بقیش بمونه واسه بعدا ....الانممنتظرم تا ایمان جونم بهم بزنگه آخه مثلا از دستش ناراحتم ... 

راستی این یادم رفت بگم که سوم مهر سالگرد دوستی من و ایمان جونم بود ......

اون موقع اصلا فکر نمیکردم که زنش بشم ولی الان زنشم .....

اینم کادوی من به عشقم بود البته کادوی اصلی مونده که بعد از ماه مبارک تقدیمش میکنم

 

 

 

 

الان میخوام برم سر خاک آقاجونم .....           خدایش بیامرزد هرآنکه را بمرد ......

مامانم هی صدا میکنه ..وای یییییییییییییییییییییییییییییی

خداجونم ممنونتم

ایمانم دوست دارم عزیزم عشق من بمون گلم

راستی دارم کتاب ونوس و مریخ رو میخونم خیلی مفیده

دوست دارم عزیزم ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:40 توسط ملیحه |

اول سلام ممممممممممممممممممممممممممممممم

چرا اینجوری نگاه میکنید ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خوب تولدم بود دیگه ولی هیچکدومتون یادم نبودین ! با همتون  قهرم .......

اینم کیکمه حالا دیگه ۲۱ شمع روشه میخوام تنهایی فوتشون کنم ...الحق که ایمان جونم امسالم واسم سنگ تموم گذاشت قربونش برم که اینقده به یادمه ....من الان ۳ روزم شده

الهی فدای ایمانم بشم که داره بهم محبت میکنه .....

حالا کی میخواد بگه که ما مال هم نیستیم ؟

تولدمو تبریک نمیگین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایمان جونم همین جوری تا صبح البته تا قبل از سحر فدات بشم عشق من ....

خدا جونم مواظب عشقم باش ...ایمانمو تا همیشه مال خودم کن ....مرسی خدا جونم   قربون خدای خوب و مهربوون خودم بشم که اینقده هوامونو داره ...خدایا مرسی یییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

تا بینهایت مرسی خدا

ایمان دوست دارم عشق من بمون تا همیشه عزیزم مممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:51 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com