تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

 

........

 چشمامو میبندم روی پنجه های پام راه میرم حس غریبی دارم دور خودم میچرخم ...میچرخم و میچرخم ..............................اینقدر میچرخم که سرم گیج میره میخندم  بازم میچرخم صدای خنده هام اتاق رو پر کرده درو بستم کسی نمیتونه بیاد تو کسی نمیتونه بیاد و خلوتمو بهم بزنه .........بازم میچرخم میچرخم و میخندم اینقدر میچرخم و میخندم که می افتم زمین و اشکامو پاک میکنم و اونقدر گریه میکنم که هق هق ام بالا میگیره .....صدای گریه هام با صدای فریدون فروغی قاطی میشه ...بلندتر گریه میکنم سرمو محکم میکنم تو بالش و هق هق میزنم صدام نمیره بیرون ...مثل همیشه صدام تو نطفه میمیره و من بازم گریه میکنم ...بالشم خیسه خیسه ...خیس از اشک حسرت من ..حسرت داشتن تو ...خاطراتمون میاد جلو چشمام ...نعشه ام از حضورت توی خاطرم ....گریه میکنم ...فقط گریه ... همه ی لحظه هام میاد جلو چشمام ...چشمام شرم دارن از تموم روزگار .....دستامو میگیرم جلو چشمام میلرزن ...صورتمو محکم میگیرم تو دستام و گریه میکنم .......هق هق ..هق هق ...چه مرتب و منظم  !  خاطرات گذشته خاطراتی که همیشه با منه خاطرات تلخ و شیرین ! خاطراتی که من و تو با هم ساختیمشون ..خاطرات با هم بودن ..با هم  ....با هم ....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ............... چقدر تنها شدم من ....بلند میشم و بازم میچرخم میچرخم اما ایندفعه دور گلایی که از زن دست فروش خریدیم گریه میکنم ... بازم پنجه های پام ...روی پنجه هام وایمیستم و میرقصم ...میخندم ...میچرخم ...گریه میکنم ...می افتم ...یاد روزای با تو بودن داره داغونم میکنه ...روزایی که با تموم تلخیشون واسه ی من شیرین ترین روزا بود ...میگذرم از همشون ....یک هفته ی دیگه به دنیای لعنتی پا میزارم ...گریه ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

به همه فحش میدم توی دلم گلای بالشم بازم آب میخوان آخه خیلی وقته بهشون آب ندادم بازم گریه میکنم .....به زمین و زمان نفرین میکنم کسی رو نمیخواد من و تو بهم برسیم ...گریه میکنم ..میشینم روی صندلی و به پایین زل میزنم ...خاله مهربونه ( همون مورچه ایی که همیشه به حرفام گوش میده ) از اونجا رد میشه...پاهامو میارم بالا و جمع میکنم توی سینم و بهش میگم به حرفام گوش بده اما خاله مهربونه بی تفاوت از اونجا رد میشه ...سرمو میزارم روی زانوهام و بازم گریه میکنم ..آروم تکون میخورم و به تو فکر میکنم به تموم لحظه ها به پیست آبعلی ..به رستوران ؟ .. به خیابونای ؟.. به  ؟.. به میدون ؟..به روزای زمستون..به خیابون شریعتی..به پیتزاهای ۲ نفره ..به لجبازیهای بچگونه ی خودم ..به دفتر ..به نگاهای تو ..به شب بارونی ..به روز بارونی ..به آقا جونم ..به مرگش ..به شمال رفتنای تو که همیشه عذابم میداد و میده ..به روزای سخت افسردگیم ..به تنها موندنام ..به گریه هام ..به مامان بزرگم و مرگش ..به مرگ مثلا ناگهانی بابا بزرگ تو و گریه هایی که اون روز کردم ..به تموم با تو بودنام ...به تموم سختی هام ..به بیمارستان رفتنم و تنها بودنم تو اون شرایط سخت ..به همه چیز ایمان دارم به همه فکر میکنم به یاد همه چیز افتادم جز خودم ! یاد همه رو زنده کردم جز خودم !

خیلی سخته ازت دل بکنم ایمانم من فقط تو رو میخوام به همه ثابت میکنم حس بدی بهم دست میده وقتی بهت دروغ میگم که به این آسونیا ....دل کندن سخته عزیزم مممممممممممممممممممممممممم

میخوام بمیرم ایمان جونم ممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

مرگ گگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ میخوام .

 

خدا جونم کمکم کن

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:2 توسط ملیحه |

 

Image and video hosting by TinyPic

 کاش چون آیینه روشن میشد 

 دلم ازنقش تو و خنده ی تو 

 صبحگاهان به تنم میلغزید 

 گرمی دست نوازنده ی تو .....

 

 

 

دستانت را دراز کردی 

چون جریانهای بی سرانجام

لبهایت با سلام بوسه

ویران گشتند روی لبهام ...

 

خدا جونم نا امیدم نکن خواهش میکنم ازت کمک میخوام مثل همیشه ..خدا جونم تنهامون نزار ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:38 توسط ملیحه |

 

چیه ؟ اصلا دلم نمیخواد درست سلام کنم ...چیه ؟ دوست دارم قهر باشم ....! به خودم مربوطه !

صبح با هزار مکافات از رختخواب گرام (که به قول داداشم الف. مثل جای گربه گرم و نرمه ) دل کندم و به حمام رجوع کردم بسکه کسل بودم  کلی فحش نثار خودم کردم که چرا اینقدر تنبل شدم ! اما کو گوش شنوا ؟ اصلا انگار نه انگار که تابستون داره تموم میشه و دوباره باید بریم پادگان ...

      پ.ن. جون خودم دانشگاه ما از کویتم آزادتره

بعد از کلی غر زدن بالاخره رفتم جلو آینه تا صورت ماهم رو ببینم ...خودم رو که دیدم ترسیدم نمیدونم چند دور دور خونه چرخیدم از ترس ....بالاخره بعد از اینکه به ترسم غلبه کردم رفتم جلو آینه تا کمی به قول امروزیا کرم ضد آفتاب بزنم ! که این کرم زدن بنده تقریبا ۲۰ دقیقه ایی طول میکشه !

        پ.ن. البته ناگفته نمونه که من با ۲ دیپلم آرایشگری ۲۰ دقیقه کارم طول میکشه خدا به داد اونایی برسه که دیپلم ندارن ....

بعد از کلی مکافات و جر و بحث با مامان و بانک رفتن و اینا عازم دانشگاه به اصطلاح پادگان شدم ! با نفیسه رفتیم بانک و .......................................

آخرش ثبت نام کردیم ! و بعدشم رفتیم هفت تیر ...

          پ.ن. آخیش مردم بسکه حرف زدم چه کاریه ؟ چرا از اول نگفتم که این همه دردسر کشیدم تا ثبت نام کنم ؟ ****************************************نتیجه : آی کیوی بنده زیر موزاییکه !

راستی کلی تو دانشگاه کیف کردم که یه ضرب همه ی درسامو پاس کردم ...! معدلم هم شده ۷۵/۱۸ قضیه ی همون تیتابه و خره و اینا بود ....

در حال حاضر مخم هنگ کرده و به معنی کامل شوت میزنه ....این چند وقته عجیب با مامان اینا دعوام میشه بخاطر ایمان ! نمیدونم اما فقط دلم میخواد زودتر تموم بشه خسته شدم ...درسته که خودمو زدم به کوچه علی چپ و تو بی خیالی محض سیر میکنم اما شلغم که نیستم دیگه ! حرصم میگیره وقتیکه نمیتونم جواب یکیو بدم ...بعد از افطار باز مامان بحث رو راه انداخت و همون مسئله ی قدیمی رو پیش کشید ...مامان اصلا اینجوری نبود نمیدونم چش شده چرا اینقدر به من و ایمان گیر میده ؟! منم سیمام چسبیدن به هم و قاطی کردم ...واسش خط و نشون کشیدم . گفتم که اصلا میرم کنکور میدم و میرم شهرستان تا از دست همتون راحت بشم ...واقعا هم تو همین فکرم . من ؟ ایمان ؟ نمیدونم ! تعبیر خوابم چیه ؟! واقعا اگه من ۲ سال پیش میرفتم شهرستان واسه درس خوندن چی میشد ؟ زندگیم الان به کجا ختم میشد ؟ سرنوشتم چی بود ؟ ...............اصلا دلم نمیخواد بهش فکر کنم چون مطمئنم که رفته بودم اونجا ایمانم رو از دست میدادم و ایمان هم همه ی دنیای من ! البته که بابام مخالف ۱۰۰ در صد بود ! ههههههههههههههههههههه ! مگه میشه دختر استاد ...؟ بره شهرستان درس بخونه ؟ مردم چی میگن ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر چی میکشم از دست این مردمه ....

          پ.ن. نپرس که چرا اینقدر راحت مینویسم از دردم چون میدونم ایمان جونم نمیاد وبم رو بخونه دیگه ! از پیشم نرفته اما میدونم که نمیاد .

ترس عجیبی تموم وجودم رو میلرزونه و یه صدای غریب فریادم میزنه ! .....

همه شب شعله صفت رقص کنم  تا که مدهوش شده از پا افتم ....چو مرا تنگ در آغوش کشد    مست آن گرمی آغوش شوم !

همیشه این شعر رو واسه ایمان میخونم آخه خیلی قشنگ احساسمو بیان میکنه نمیدونم که ایمان اینو میفهمه یا نه ! آرزومه که از توی تموم اون شعرایی که واسش نوشتم احساسم رو بفهمه و ببینه که چقدر دیوونش شدم ! دارم ناصر گوش میدم و دیوونه تر شدم ...میخوام تا صبح دیوونه ی دیوونه بشم !

آه این منم دختری که دلش در آرزوی تو میزند پروبال

دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال

***********

ای به روی من گسترده خویش  شادیم بخشیده از اندوه بیش

...

ای تشنج های لذت در تنم   ای خطوط پیکرت پیراهنم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات   خیره چشمانم به راه بوسه ات

 ....

ای تپشهای تن سوزان من   آتشی در سایه ی مژگان من

ای مرا با شور شعر آمیخته   این همه آتش به شعرم ریخته

...

عشق دگر نیست این خیرگی ست    چلچراغی در سکوت و تیرگی ست

عشق چون در سینه ام بیدار شد   از طلب پای تا سرم ایثار شد

آه میخواهم برخیزم زجای   همچو ابری اشک ریزم های های

......

***********

بیا ای مرد ای موجود خودخواه     بیا دمی بگشای درهای این قفس را ...

*********

تنم از حس دستهای تو داغ   گیسویم در تنفسهای تو رها   در دلم بود که دلدار تو باشم  وای بر من که ندانستم از اول  روزی آید که دل آزار تو باشم !

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد در کنار تو میماندم من تا ابد ترانه ی عشقم را در آفتاب عشق تو میخواندم...

 

 

 صدای تبله ی عشقی به پهنه دیوار....صدای لغزش شهوت میان چشم سیاه...

  صدای بوسه ی کوتاه وپیچش اندام....میان بازوی شب زنده دار خمار....

  نوازش لب بی تاب بوسه ای کم طاق...در چنگ وحشی مردی که می زند فریاد و

   التماس زنی به زیر پیکر عشق          نوای مرد غریبی میان چنگه تار

               حکایت از نبودن و بودن من وتوست......

                دلم گرفته ، بمان غم تو، لااقل این بار......

وبلاگ : تو به من تجاوز کردی .

 

 

 شب خوش ! التماس دعا

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 0:46 توسط ملیحه |

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:19 توسط ملیحه |

 سسسسسسسسسسسسسسسلام

بعد از چند وقت نبودن آپ کردن چه حالی میده مخصوصا که این همه لطف از دوستای مهربونت رو ببینی....

*پ.ن. کلی مطلب نوشته بودم که با یک اشاره ی انگشت نازنین روی دگمه ی × همش رفت مجبورم دوباره بنویسم  .....البته اینا همه ناشی از آی کیو بالای بنده اس .....

تو این مدت اتفاق خاصی پیش نیومد که بگم ...بزار فکر کنم ....نچ هیچی نبود ....یعنی قابل گفتن نیست...امیر بالاخره ازدواج کرد و من از شر یه خواستگار سمج کنه خلاص شدم .....و کلی کیف کردو و کبکم خروس خوند که این یکی رو هم دک کردیم .....البته به گوشم رسیده که فلانی قد علم کرده و کمر همت بسته که بیاد خواستگاری بنده ....بنده خدا خبر نداره که ما دل در گرو آقا ایمان داریم و به این آسونیا هم بی خیال نمیشیم و اینکه آقا ایمان گل بنده که از قرار معلوم شوهر آتی اینجانب میباشند در صدد مهیا کردن شرایط برای مراسم با شکوه خواستگاری میباشند قابل توجه بعضیاااااااااااااا که دارن از حسادت میترکن و بوی دماغ سوخته اشون همه جارو پر کرده ....... دیگه اینکه بالاخره  مچ این دختر خاله ی ساکتمون هم باز کردیم که ناگفته نمونه من دوسش دارم بیچاره آزارش به کسی نمیرسه .....البته خدا آخرش رو به خیر بگذرونه ... من اولین کسی هستم که دختر خاله ی مذکور رازش رو با بنده در میون گذاشتن .....پس خوش به سعادتم ....تا جاییکه تونستم کمکش کردم ...خدا کمکشون کنه .....حرف از دختر خاله شد بزار بگم که یکی از دختر خاله هی مزخرف من چه چیزا که نگفته پشت سرم ...! البته اینا همه از سر حسادتشه ....خدا کمکش کنه ...خدا به منم کمک کنه .....ایشون یعنی سپیده خانم فرمودند که ملیحه (من) دور از چشم خونوادم شوهر کردم و ......

که این حرف باعث شد که ما کلی بخندیم چون سپیده خیلی احمقانه حرف زده ......و اینکه من به سپیده خانم عرض ادبی کنم و بگم که دختر خاله ی عزیز من که بویی از نجابت نبردی من مثل تو نیستم که هررزو تو خونه ی فلانی پلاس باشم و با یکی فرار کنم ...من خونواده دارم مثل تو نیستم که پنهونی هزار تا کار بکنم و بعدشم رسوا بشم ....خودتم خوب میدونی که من خیلی چیزا رو دارم که بگم اما به خودم اجازه نمیدم که با تو که .....هم کلام بشم ....شما فعلا برو با همون آقا ...حالتو بکن بعد بیا پشت سر من حرف بزن ...خوشم اومد که همه ی فامیل زدن تو پوزت ......تو فعلا این گند آخریت رو پاک کن که بوش هممون رو خفه کرد ..... بیشتر از این مزاحمت نمیشم دختر خاله ی عزیزم و اینکه به خاله جون هم بگو به جای حرف زدن پشت سر مردو یکمی وقت بزاره واسه بچه هاش که اینطوری خراب نشن ....متاسفم خاله ی عزیزم که مجبوری ....

سپیده جون واست متاسفم که حتی به رشته ی من حسادت میکنی و گفتی قراره بری این رشته رو که ملیحه ادعاش میشه فشرده بخونی ...و البته دایی ....خوب حالتو گرفته و گفته تو عرضه داری همین رشته ی خودت رو بخون بعد برو سراغ رشته های دیگه ملیحه از اولشم مایع افتخار فامیل بوده ....و تو خیلی بد ضایع میشی ......

*پ.ن.رشته ی من آش دهن سوزی هم نیست اما از اونجاییکه من زبان انگلیسی و فرانسه رو با هم میخونم ایشون حسادت میکنند ....حتی وقتیکه من مدرک کامپیوتر رو گرفتم خواهر ایشون که الان صاحب بچه هستند از سر حسادت خون خاله ی بدبخت منو تو شیشه کردن که برن کلاس کامپیوتر ...یا وقتیکه من دوره ی نقاشی حرفه ای رو میگذروندم .......کلا فامیل با این خونواده بخاطر حسادت با من مشکل دارن .....

ببببببببببببییییییییییی خیالشونننننننننننننننننننننننننننننننننن

آهان راستی هفته ی پیش رفتم دندونپزشکی و یه صفایی به این دندونای بیچاره دادم البته خراب نبودن واسه صافکاری رفتم ..... که کلی خرج رو دست بابا و  مامان گذاشتم ....حالا باید تا هفته ی دیگه صبر کنم تا دندونام درست بشه ......

خب دیگه چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*پ.ن. کلی حرف زدم تازه دنبال بحث جدید هم میگردم .....ای ول به این چونه ....

بزار چندتا مطلب قشنگ واسه عشقم بنویسم ......

**********هر چه میگردم نمی یابم تورا .....مثل اینکه یکنفر الفبای تورا از من ربوده است .....

*پ.ن. به جون خودم هرکی بخواد اینکارو بکنه خودم با این دستام خفش میکنم آخه ایمان مال منه و بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس !

راستی راحله جون لطف کرده و از ماه عسل واسه ی ایمان من سوغاتی آورده که من همین جا ازش تشکر میکنم .....امیدوارم بتونم تلافی کنم ....

 

 

 

 

 

راستی روزه های همتون قبول باشه ...مارو هم  از دعای خیرتو بی نصیب نزارید .....دیگه برم بخوابم که واسه ی سحر خواب میمونم .......

ایمان جونم عشق من دوست دارم تا همیشه به قول یکی هوارتااااااااااااااااااااااااااا دوست دارم عزیز دلم .....عشق من باش بهترینم عاشقم باش نازنینم مال من باش بی بهونه باورم کن عاشقونه خوب من باش هم زبونم ....دوست دارمممممممممممممممممممممممممممم عزیزمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

شب خوش !

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:12 توسط ملیحه |

خداوندا در این سکوت و تنهایی بار دیگر به تو پناه آورده ام تا پناهگاهم

 شوی، می دانم اگر رحمتی باشد

 از توست و اگر عشقی باشد باز هم از توست. ای بخشنده ترین و مهربان

 ترین، با تمام وجود می

پرستمت و عاشقانه نام مقدست را بر زبان می آورم. تویی که معنای

 واقعی عشقی...

 

 

برگرفته از وبلاگ عشق فقط خدا .....پسر باران

خوب که نگاه میکنم میبینم از خدا فاصله گرفتم چرا ما بنده ها اینقدر ناسپاسیم ؟ چرا انتظارات زیادی داریم ؟ خدا جونم من عاشقتم خدا جونم دوست دارم خدایا تو خوب مبدونی که من بهت محتاجم خدایا میدونی که اگه تنهام بزاری تو این دنیا و با این آدما از غصه و درد تنهایی میمیرو دق میکنم خدایا تو تنهام نزار تو باهام بمون تو کمکم کن خدایا نذار بیشتر از این تنها بشم خدایا کمکم کن بزار منم از الطافت بهره من بشم خدا جونم نزار این چشمه ی اشکام که بخاطر بزرگی تو به جوش اومده هیچوقت خاموش بشه ...خدا جونم دوست دارم ....خدای من خدای خوب و مهربونم تنهام نزار میدونم که تو بنده هاتو دوست داری و بهترین رو براشون میخوای ........

 

***************************************************************

برایم دعا کنید

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:20 توسط ملیحه |

 

 

 

خسته ام خسته  از این حرفای عاشقونه  خسته از این  قهرای بی بهونه

دیشب با مامان دعوام شد خیلی بد ...امروز آشتی کردم ....با ایمان هم دعوام شد آخه میخواد باز بلند شه با دوستاش بره شمال حالم گرفته خیلی داغونم ...حوصله ندارم یعنی اونقدر داغونم که اصلا دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم حتی عشقم حتی به رویاهام حتی به آینده ام ...یعنی آیندمون ...

نمیدونم چرا تو به من و آرامشم فکر نمیکنی ...چرا به احساسم فکر نمیکنی ؟ چرا اعصابم رو بهم میریزی ؟باورت میشه داغونم کردی ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی تویی که ادعای عاشقی میکنی میدونم که عاشقمی میدونم که دوستم داری.....

بخدا میدونم ایمان جون ......اما.....

تو که میدونی من دوست ندارم با دوستات بری توکه میدونی من به یه سری چیزا حساسم تو که همه ی اینی رو میدونی پس چرا بازم با من این کارا رو میکنی ؟؟ چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

 

دیگه خسته شدم .......................................................

امشب همه فهمیدن من یه مرگم شده حتی عمو رضا هم میگفت ملی چته ؟ سرحال نیستی ؟دیگه با مرضیه هم نمیخندیم اونم مثل من ناراحته .......

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم .......

کاش واسه ی یه لحظه احساس منو میفهمیدی کاش ششششششششششششششششششش

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم  بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم .....

مرضیه هم دلش گرفته نمیدونم بگم استاد قادری بده یا روزگار ....

 آخه مگه مرضیه از دنیا چی خواست ؟ چرا استاد قادری باهاش اینجوری کرد ؟ مگه نه اینکه مرضیه عاشقش شد ؟ مگه نه اینکه دوسش د اشت ؟

ایمان تو چرا فکر میکنی میتونی منو خر کنی فقط به صرف اینکه به من بگی کارای مغازه داره جور میشه فکر میکنی من خیالم راحت میشه ؟ دیگه غصه نمیخورم ؟چرا فکرمیکنی ...............؟ هان چرا ؟ امشب وقتی گفتی از شمال برگردم کارای مغازه رو هم روبه راه میکنم از خودم بدم اومد از خودم متنفرممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

یعنی من اینقدر خرم ؟نادونم ؟ احمقم ؟بخاطر همینه که دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم ....حتی عشق ! امروز خیلی گریه کردم ....و گریه و گریه  باز هم گریه ....اما اینا درد منو دوا نمیکنه ایمان ...  من ؟!

آه ای فلک آه ای آسمان تا کی ستم بر عاشقان بشنو تو فریاد مرا آه ای خدای مهربان 

عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس این آمدن این رفتنم رنج و غذابی بود و بس ........

 

خسته امممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

قصه گوی پیر شهرم        بگذر آرام از کنارم         در برم منشین برایم      قصه ی دیگر ندارم              قصه هایم مرده در من          دیگر از افسانه سیرم ........

 

 

 

واسه ایمانم دعا کنید واسه منم دعا کنید ممنونم .خدا جونم میسپارمش دست خودت مواظب عشقم باش خدای خوبم

متاسفم                

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:51 توسط ملیحه |

صد بار دگر هم اگر ازین شانه به آن شانه کنی ....

این شب صبح نمی شود ...

وقتی دلت گرفته باشد ....

 

 

 

نویسنده...........دختری الکلی

دلم واسه ایمان جونم تنگ شده ... من هنوز بیدارم آخه قراره زن دایی اینا بیان اینجا خونه ی ما هنوز نرسیدن  این لنزای لعنتی هم منو کلافه کردن  من دلم الان ایمان میخواد ایمان خودمو میخوام  اما ایمان جونم الان خوابیده آخه خیلی خسته شده بس که این چند روزه خونشون کار کرده چیزی نگو نکنه بیدار شه عزیزم بزار راحت بخوابه  ...امروز نرگس جون و ماهرخ جون دوستای مامان اومده بودن اینجا وای مگه میرفتن اینا بالاخره ساعت ۱۰ به زور رفتن  واسه فردا قرار بیرون و خرید گذاشتن بخدا اینا هم بیکارن  راستی یه دوست خوب پیدا کردم شاپرک ... البته ممس جونم هنوزم دوست خوبمه ...قابل توجه ممس خانم و البته آدم برفی مهربون که امیدوارم هیچوقت آب نشه آخه اونم دوست مهربون منه دوسشون دارم مممممممممممممممواسمون دعا کنید دوست جونای خودمممممممممممممم

ایمان گلم تو رو هم دوست دارمممممممممممممممممممممم عزیزمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

تو رو از همه ی دنیا بیشتر دوست دارم عزیز دلمممممممممممممممممممممممممممممممممم

فعلا شب خوش تا بعد ...

راستی چرا نظر نمیدین ؟ ؟؟ عیبی نداره من واسه نظر دادن نمینویسم همینکه دوستای خودم نظر میدن کافیه .....ممس نظر بده ظایع نشمممممممممممممممممممممممممم

ایمان

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:42 توسط ملیحه |

* من میخوام بنویسم اما نمیدونم چی واسه ی کی چرا اصلا چرا باید بنویسم ؟! یهنی واقعا ما آدما

اینقدر تنها شدیم که واسه فرار از تنهای ! یهنی واقعا ما آدما یمون به این دنیای مجازی رو میآریم ؟ یعنی واقعا دیگه همزبونی پیدا نمیکنیم تا درد دلمون رو بهش بگیم ؟ این حقه که با این دنیای مجازی اونقدر صمیمی بشیم که رازهامون رو بهش بگیم ؟ و این دنیای غیر واقعی هم هیچ کمکی بهمون نکنه و حتی شاید دردی به دردهامون هم اضافه کنه ......کاشکی دنیای مجازی میتونستی راه حلی واسه مشکل من پیدا کنی ...کاشکی میتونستی .....

--تو چت شده ملیحه ؟ چرا اینقدر گرفته ایی ؟ غصه ی چی رو میخوری ؟؟؟

*من ؟..................... و من در امتداد این حس روشن به اوج خویشتن  عشق شک کردم و......

--......

*نه ! نمیخوام بشنوم نمیخوام هیچی بشنوم هیچی هیچی .....باشه منم نمیگم اما ....!

چیزی نمیگویم مادا که بشکند بغضم تو هم چیزی نگو که حوصله ی هق هق ات را ندارم ......

--اما تو ....

*خیلی دوست داری بدونی نه ؟ باشه میگم همه چیزو بهت میگم فقط میخوام گوش بدی فقط گوش بده اصلا حوصله ی نصیحت شنیدن ندارم ...

--باشه قول میدم بشنوم و هیچی نگم ...

*   یادم نیست که یادت هست یا نه ! اما اگر یادت نیست یادم بیاور که یادت بیاورم هر آنچه را که از یاد برده ایی ....و من از این حس درونی رنج میبرم ...این همان ملیح است همانکه هرلحظه اش را با خنده سپری میکرد ؟ همانکه همه یاطرافیانش به دنبال او در هر مجلسی بودند ؟ همانکه همه عاشق خنده هایش بودند ؟ همانکه موفق ترین دختر بود ؟! ....دختر ...دختر ..دختر ...دختر ....دختر ...چه واژه ی پاکی چه با نجابت ! چقدر قیافه ات معصوم است .....

پس این چیست ؟ مستی ات حاصله چیست ؟ مست و خمار ؟ خمار چه هستی ؟ مست که هستی ؟ تکلیفت را میدانی ؟از کجا امده ایی ؟ به کجا خواهی رفت ؟ ....من ؟

من خواهم رفت هر انجا که نشانش عشق باشد هرانجا که معشوقم رابیابم هر انجا که در کنارم باشد هرانجا که او غم گسار من باشد ......

 دلتنگم .......

از من فاصله بگیر شاید مسری باشد ویروس دلتنگی هایم ....

دل من  بی گناه است ! قسم میخورم ....دل بیمار من به غیر از محبت گناهی ندارد ...........

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی اشکی ریزم  دل من ؟! عاشق است بیچاره ... ..............

تو ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من ! این سکوت مرا نا شنیده مگیر ...

من از ایمان به اوج ایمان رسیدم ...!

دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ....                                               روی دل بود بسوی آستانه ی تو  گشاید دل روح من به شور و غوغا  رو کند چو مرغ وحشی سو ی خانه ی تو

......

از کوچ آمده ایی و از کوچه میروی ...یعنی آنکه برای دیدنش همه ی پنجره ها را صبر کردم تو نبودی ؟؟؟؟؟

....... و من اینجا غریبم زندگی ...

میگویم از تو منتفرم و باز تو را چنگ میزنم زندگی ....خنده دار است همه ی اینها خنده دار است ...یک خنده ی مضحک ....مسخره است ......هاه هاههههههههههههههههههههههههههههه

میخواستم تصویر با تو بودنم را نقاشی کنم ...دیدم فاصله ی بین ما در ورق هم جا نمیشود .....! کمی نزدیکتر بیا میخواهم با تو بو دنم را حس کنم تو ای اندوه عاشقانه ی من .....

 چه عاشقانه میخوانمت تو  ای اندوه عاشقانه ی من !

راست است ... غرق در خون بود فرهاد افسانه ی شیرین خواندم و در خوابش کردم ......بیچاره فرهاد ...بیچاره شیرین ...بیچاره من ....و بیچاره همه ی من ...

 

 

 

دروغ میگفتی که برم از بی کسی دق میکنی

اشکات و باور ندارم ...بی خودی هق هق میکنی ...

دوست دارم ایمان جونم ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:9 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com