تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام

زندگی دو نفره من و شوشو

 سلام

ایمان اینا ارن خونشون رو درست میکنن البته خونشون درست بود خوب یکمی دارن تغییرش میدن ....تو این چند روزه دلم واسه ایمان جونم کلی تنگ شده ......

  آخی الهی  عشقم خسته شده از بس که کار کرده ...قربونش برم ......

دلم واسش تنگ شده خیلی .....ایمان جونم میخوام باهات حرف بزنم چون میدونم این جا نمیای اینجا واست مینویسم نکنه یوقتی  ناراحت بشی عزیزم .....دلم مخواست ......

هیچی ولش کن از گفتن ناگفته هام پشیمون شدم ....دلم واسه روزایی که پشت کنکور بودم تنگ شده این روزا دلم خیلی چیزا میخواد مثلا آغوش گرم تورو .... ....بوسه هاتو ... هرم نفساتو ...و خلاصه خیلی چیزای دیگه .....

چند شب پیش بود که مامان با دوستاش واسه شام قرار گذاشتن بریم رستوران .... اما من خریت کردم و گفتم من نمیام و......

شاید چند روز دیگه بریم شمال البته با دوستای مامان ..... 

اصلا حوصله ندارم .....  نمیدونم این چرت و پرتا چیه اینجا نوشتم ...اههههههههههههههههههههههههه

ایمان ....

جانم ....

من میخوام بیام اونجا ......

کجا ؟؟؟ --------------------------------میخوام بیام پیشت ...---------------نمیشه عزیزم ...-------------میدونم نمیشه و من درخواست بیجا دارم باز ...------------------اهههههههههههههههه-----------از دست این دل من ---------------------- نمیخوام ایمان بفهمه من ناناحنم !

فعلا من رفتم .......

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 19:9 توسط ملیحه |

من بعد از این همه مدت خیلی چیزا واسه گفتن دارم .......

خیلی وقته که دیگه دلنوشته هامو ننوشتم . فکر میکنم چند هفته پیش بود که طبق یکسری مسائل از شرکت اومدم بیرون و دیگه هم بر نگشتم ......یعنی استعفا دادم ! خب دیگه مشکل واسم پیش اومده بو و  هم گفت دیگه نرو شرکت ....! البته تو اون روزا خیلی حال روحیم بهم ریخته بود خیلی طوریکه داشتم دیوونه میشدم ....و خلاصه این از مسئله ی کار و دردهای روحی روانی اون موقع البته خیلی باهام حرف زد تا تونستم یکمی بهتر بشم و چند روزی هم طول کشید . دوباره من رفته بودم به سمت بیماری روحی و افسردگی و ترس از دست دادن .و بازهم شروع مشاجره های بین من و .....................ترس از اومدن خواستگاری که مطمئن بودم بابا همه مدله باهاش موافقه و غافل از دل منه که عاشقه .این از همه چیز بیشتر ازارم میداد تا اینکه بالاخره مامان و خواهر اومدن خونمون و.........وای خدای من که چه حالی شدم وقتی مامانش گفت همه ی مراسمها میمونه واسه بعداز ماه رمضان .......و من فرو پاشیدم اخه تقریبا مطمئن بودم که بابا اون خواستگارم رو قبول میکنه .....

خلاصه اون شب بعداز اینکه مامان از خونمون رفت ........بابا تا ساعت ۴ صبح با من و بقیه حرف زد و قبول کرد که برن تحقیق !......

چند روز پیش بود که بابا با عمو حسین و سیاوش رفتن تحقیق و خدارو شکر که همه از تعریف کرده بودن ...

خلاصه تو این مدت من از همه مدل غصه رو خوردم و .....واقعا لحظه های بدی رو گذروندم ...لحظه های که هیچوقت نمیتونم فراموش کنم خدا کنه من و همیشه عاشق هم بمونیم و این همه سختی رو فراموش نکنیم .....

خدا کمکمون کنه فقط همین تو تموم این مدت فهمیدم که اگه خدا جونم چیزی رو نخواد نمیشه ! و بهم ثابت شد که به زور از خدا جونم چیزی نخوام ...حالا هم همه چیزو سپردم دست خدا جونم و میدونم که کمکمونم میکنه .....قربون خدا برم که خیلی بزرگه ....

البته تو این مدت اتفاقای دیگه ای هم واسم افتاد که اینجا نگفتم ....راستی تو دانشگاه هم سر یه امتحان جزوه هامو به نام تقلب ازم گرفتن ولی من از اون بعنوان تقلب استفاده نکردم ولی استاد ذوالفقاریه دیگه ......به همه مشکوکه جز اقای احمدی !

من و نفیسه هم کلی غصه خوردیم ......

فعلا تا بعد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:10 توسط ملیحه |

سلام من اپ کردم بالاخره بعداز این همه مدت اومدم دلم واسه همتون تنگ شده بود

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:16 توسط ملیحه |

اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت

بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني

طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو

بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 18:0 توسط ملیحه |

2khali.blogfa.com : [],[]-->

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com