سلام به رفقای باحالم
بابا به خدا منو شرمنده کردین بسکه نظر ددادین ...
تورو خدا چوبکاریم نکنین من از پس این همه نظر آخه چه جوری بر بیام ؟؟؟![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:41 توسط ملیحه
|

سلام
من مریض شدم ...حالم خوب نیست ...دلم ایمان و میخواد اما ایمانم پیشم نیست....![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:29 توسط ملیحه
|

تو یه خورشید شکسته من زمین سرد و خسته بی حرارت وجودت توی بهت غم نشسته من دیوونهی عاشق به خیالم تو ... همه شب بیدار میموندم که تو با سحر بیایی من میخواستم توی رگهام معنی زندگی باشی به تن خسته ی عاشق نور آرزو بپاشی واسه تو فرقی نمیکرد بودن و نبودن من پای خستمو ندیدی لحظه ی تلخ شکستن تو هنوز تو آسمونی من زمینم که اسیرم من بازم در انتظارم که نفس از تو بگیرم تو غریبه من یه عاشق که برات دل نگرونه فاصله بین من و تو از زمین تا آسمونه روزای خوب گذشته کاشکی بر میگشت دوباره شبای سرد جدایی باز میشد پر از ستاره کاش می دیدم که نگاهت پر عشق مهربونه از لب تو میشنیدم غزلای عاشقونه تن من پر از شکایت دل من پر از حکایت من می خواستم با تو باشم برسم تا بی نهایت من میخوام با تو برسم تا آسمونا ایمان تنهام نذار که عجیب غریبم.... ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 13:56 توسط ملیحه
|

ایمان جونم دوست دارم عزیزم....
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:30 توسط ملیحه
|

خدا جون به ایمان کمک کن لطفا.....
واسه ی من و ایمان جونم دعا کنید....![]()
بیشتر واسه ایمان دعا کنید ....![]()
خدا جونم کمکش کن.....![]()
از همتون ممنونم ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:50 توسط ملیحه
|

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي و من در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم تو دريايي تريني،آبي و آرام و بي پايان و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم تو مثل آسمان مهربان و آبي و شفاف و من در آرزوي قطره هاي پاک بارانم نميدانم چه بايد کرد با اين روح آشفته به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم تو دنياي مني بي انتها و ساکت و سرشار و من در اين دنياي دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم تو مثل مرهمي بر بال بي جان کبوترها و من هم يک کبوتر تشنه ي باران درمانم بمان امشب کنار لحظه هاي بيقرار من ببين با تو چه رويائي ست رنگ شوق چشمانم شبي يک شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم تو فکر خواب گل هايي که يک شب باد ويران کرد و من خواب ترا ميبينم و لبخند پنهانم تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه ميگيرد و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم تو مي آيي و من گل ميدهم در سايه چشمت و بعد ار تو منم با غصه هاي قلب سوزانم تو مثل چشمه ي اشکي که از يک ابر ميبارد و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم شبست و نغمه ي مهتاب و مرغان سفر کرده و شايد يه مه کمرنگ از شعري که ميخوانم تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد که تو يک شب بگويي ، دوستم داري تو، ميدانم غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست و من امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايان
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:40 توسط ملیحه
|

مشتی ستاره را به آسمان تاریک تنهاییهایم تقدیم میکنم ....
تو هم بیا تا ماه آن شوی عزیزم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:48 توسط ملیحه
|

لبخندهایم را ذخیره کرده ام
نفس هایم را هم...
می دانی ؟
تو که نباشی
دیگر خریدار ندارد.....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:43 توسط ملیحه
|

چشم انتظار من باش
تنها تو یار من باش
ای آخرین امیدم
ای نازنین ترین یاد
چشم انتظار من باش
من زنده ام به یادت
ای مهربون عاشق
تنها به شوق دیدار
عاشق تر از همیشه
من دیدن انتظار است
چون سایه لحظه لحظه
تو بودی در کنارم
نامی دگر بجز تو
با قلبم آشنا نیست
یک لحظه خاطراتت
از خاطرم جدا نیست
در خاطرت نگه دار
عهدی که با تو بستم
من که غرور خودرا
در پای تو شکستم
ای تو همیشه با من
من با تو هستم
بی تاب و بیقرار
این قلب عاشق من
ای همنفس چه زیباست
با تو نفس کشیدن
عاشق تر از همیشه
به تو رسیدم
........................
...............
تقدیم به عشقم ایمان جون...دوست دارم عزیزم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:54 توسط ملیحه
|

سلام خدا جونم
خدای خوب و مهربونم خدا جونم میدونم همیشه مواظبمی ..میدونم دوستم داری ...میدونم تنهام نمیذاری...میدونم ...میدونم ...همه ی اینا رو میدونم خدا جونم .....
اما ...........
خدای مهربونم من یه خواهش دارم ...![]()
بگم خدا جون ؟! خدا جونم ازت میخوام به ایمانم کمک کنی کمکش کن تا .... خدای مهربونم کمکش کن ...
ممنونم خدا جونم که به حرفام گوش دادی ...
دوست دارم خدای خوبم ![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:4 توسط ملیحه
|

از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:13 توسط ملیحه
|

تو ای آواز شیرین امید هر سرانجام برای هر ترانه تو ای همیشه الهام دلیل هر سرودن تو هستی تو ای شکوه پرواز تو ای لطیف تر از یاس مثل کویرو بارون برهنه باش در احساس یگانه ناجی عشق تو هستی تو ای زلال جاری تو ای دریای آرام بذار غرق تو باشم بشورم خستگی هام میشه از تو پل زد به رویا میشه از تو شروع کرد باید با تو طلوع کرد میشه در تو گذر کرد باید با تو سفر کرد تو ای شوق رسیدن به فردا در امتداد افکارم من ازعشق تو سرشارم چه لبریزه همه ذرات من از حس عشقت تویی عشقم تو معبودم تویی بهشت نابودم خدایی کن که در محراب دل تنها تو هستی عشق من تنها تو هستی عشق من عشق من عشق من تنها تو هستی ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 10:49 توسط ملیحه
|

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایمان جونم فردا سنش اندازه ی این گلا میشه ....
چه خوب شد که بدنیا اومدی و چه خوب شد که همه ی دنیای من شدی ایمان جونم
دوست دارم عزیزم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:13 توسط ملیحه
|

عزیزم هدیه من برات یه دنیا زندگیم با بودنت درست مثل بهشته .... عزیزم دوست دارم تولدت مبارک ![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:9 توسط ملیحه
|

سلام
عزیزم حالش چطوره ؟ میدونم که خوب خوبی ... دلم برات تنگ شده ....
فردا تولد عشق منه تولد ایمان جونمه عزیزم تولدت مبارک ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:6 توسط ملیحه
|

تو پیدایی و دور و در خواب دست نیافتنی
چشم من میل به خواب دارد
باز میگردم سو بستر تنهایی خویش
و آرام در خیال تو
در امید وصال سوی تو می آیم در
خواب
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 12:26 توسط ملیحه
|

امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست در من نفسی نیست نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز را فردا بیا با ما که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما در این دنیا کسی چیزی نمی داند تا آیینه رفتم که بگیرم خبر از تو دیدم که در آن آیینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر میخورم اما در تو گم شده ام به من دسترسی نیست .....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:50 توسط ملیحه
|

ميان كوچه نفس هاي مرد مي لرزيد ميان خون و عرق هاي سرد مي لرزيد تمام كوچه پر از خاطرات پر غم اوست و پشت و خنجر بعد از نبرد مي لرزيد و باد سرد جدايي وزيد و فرصت مرگ صداي خش خش پاهاي مرد مي لرزيد سكوت محض رهايي ز قيد و بند نفس ميان پنجه و چنگال درد مي لرزيد و روبروي نگارش چه عاشقانه خميد قدي كه بين تابش خورشيد زرد ميلرزيد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:29 توسط ملیحه
|

نميدانم چرا رفتي ...
نميدانم چرا !!!
شايد خطا کردم و تو ...
بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي
نميدانم کجا؟! تا کي؟! براي چه؟!
ولي رفتي ... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:13 توسط ملیحه
|

امشب ببین که دست من عطر تورو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره
من باید به چه زبونی بگم ایمان و دوست دارم ؟
![]()
![]()
![]()
خدا جونم من ایمان و دوست دارم .....
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:48 توسط ملیحه
|

ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو
ببار و قطره قطره نم نمک آزاده تر شو
.....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 10:43 توسط ملیحه
|

منو رها کن از این فکر تنهایی ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 13:16 توسط ملیحه
|

عشق را در چشمان تو ديدم اما چه ساده و چه زود عاشق شدم بی پروا و بی هوس عشقی شوم بی انتها عاشق تو و تو عاشق ديگری عاشق چشمانت و تو عاشق چشمان ديگری عاشق نگاهت و تو دنبال نگاه ديگری معنای عشق را در نگاه تو ديدم و تو بی معنا عاشق من و چه بی احساس تو را چگونه بپرستم ببويم ببوسم و در آغوش بگيرم دستانت سرد است!!! گرمی عشق! کجاست؟ با چه اميدی با تو بگويم غم دل آ ه چه ساده و چه زود اما! نميدانستم ساده بودن سخت است
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 13:12 توسط ملیحه
|

'براي ديدنت لحظه شماري مي کنم.مي داني که دلم برايت تنگ است.اي کاش وقتي تو
را ببينم تمام دنيا و ادمهاي اطرافمان خشکشان بزند.اي کاش وقتي تو را ببينم از فرط شادي
يخ نزنم و بتوانم بگويم که چه قدر از ديدنت خوشحال شده ام.اي کاش بتوانم براي هميشه در
چشمانت زل بزنم .اي کاش بتوانم تو را در اغوش بکشم که دلم برايت سخت تنگ است.اي
کاش ديگر از رفتن حرف نزني و بماني.اي کاش براي هميشه با هم بمانيم
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:11 توسط ملیحه
|

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم
خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم
تقدیم به ایمان جونم که خیلی دوسش دارم ![]()
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:8 توسط ملیحه
|

من عاشقم ..... عاشق ستاره های صبح........ عاشق ابرهای سرگردان ............ عاشق روزهای بارانی............... عاشق هرچه نام توست بر آن ................. من عاشقتم ایمانم اینو باور کن خواهش میکنم ....
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 12:10 توسط ملیحه
|

روياهايم را كفن كن. هي زخم به واژه هاي بكرم بزن. هي دروغ بگو. هي ديگرانِ ناخوانا را چشم بدوز. خوانا ترين كاغذي كه ميتواني تا هميشه سياهش كني منم. سكوت، كلمه، پرواز، بيقراري باور كن؛ در حوصلهي من و پنجره و ستاره نيست بازهم صبــر كنيم
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:4 توسط ملیحه
|

بابا دمتون گرم .........................
![]()
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:15 توسط ملیحه
|

سلام
روز بخیر !
ایمان من بالاخره برگشت . دلم واسش یه ذره شده بود . البته ناگفته نمونه که ......
ایمان جونم دوست ترم اینقدر این ملی بیچاره رو اذیت نکن .
ملی بخدا عاشقته دوست داره .....
خودت که بهتر می دونی عزیزم![]()
![]()
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:13 توسط ملیحه
|

من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر و نسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهائی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه ی حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو،چشمه ی شوق
چشم تو،ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه ی جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
و این رو هم آقا هادی برام گذاشته ....ممنونم ![]()
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:4 توسط ملیحه
|

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند ......!!!!
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:1 توسط ملیحه
|

صدایت می کنم با اشکهایم نگار من بیا امشب به بالین نگاه سوگوارمن
ببین اینجا میان سایه های مبهم تردید تورا می خواند این آشفته قلب بی قرار من
تویی تنها که می فهمی خزان چشمهایم را به باران نگاهت سخت محتاجم بهار من
منم مجنون ترین لیلی که درآیینه حسرت خیال با توبودن زنده ام می داشت یار من
تمام هستی این واژه های مبهم وتنها فدای لحظه های غربت چشمت نگار من
تمتم حرفهایم ساکت وبی های وهوی امشب نشسته در نگاه اشکهای بی قرار من
نبض لحظه هایم جاری یک جرعه فریاد است فریاد از التهاب دردهای بی شمار من
به دیدارم نمی آیی،سراغ از من نمی گیری ببین این شعر بارانی است تنها یادگارمن
اینو یکی از دوستای عزیز وبلاگی برام بجا گذاشته ....دستت درد نکنه وحیده جون ....
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 11:46 توسط ملیحه
|

تو می آیی میدانم ...
یقین دارم که می آیی زمانیکه مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند ...تو می آیی پشیمان هم ....
دو دستت التماس آمیز می آید بسوی من ولی پر میشود از هیچ دستی دست گرمت را نمیگیرد .....صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه بفریادی مرا با نام می خواند و می گویی : که اینک من سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد... همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها چدایی ها بروی صورتم بشکن .....مرو ای مهربان که من دور از تو تنهایم ...
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی تابد ...لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند ...دگر ان سینه ی پر مهر سد سکندر نیست که سر بروی ان بگذاری و درد درون گویی...دو دست کوچکم با پنجه هایی گرم و لغزنده زلفهای تو به بازی نمیگیرد پریشانش نمی سازد هزاران باره هستی را به پای تو نمی بازد ......
و اکنون من چه خاموشم .........
تو می أیی زمانیکه نگاه گرم من دگر بروی تو نمی افتد هراسان هرکجا هر گوشه ایی برق نگاهت را نمی پاید مبادا بر نگاه دیگری افتد......
دو چشم من تو را دیگر نمی خواند بشوقی دلکش و شیرین وتو هر چند بار دیگری در چشمهایت جستجو باشد سراب آرزو باشد و لبهایت لبان گرم وتبدارت کتاب روشنی از عمری گفتگو باشد و عطر صدها هزاران بوسه ی شیرین دوباره روی ان لغزد ......محال است اینکه بتوانی بر ان چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و ارزو ریزی نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی به لبهایم کلام شوق بنشانی...محال است اینکه بتوانی دوباره قلب ارام مرا قلبی که افتاده است از کوبش بلرزانی برنجانی محال است اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی.....
تو می آیی یقین دارم که می آیی ولی......
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تقدیم به ایمان که همیشه منو می رنجونه ....!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 19:52 توسط ملیحه
|

سلام
من امروز بعد از چند روز تاخیر اومدم به وبلاگم سر بزنم . خسته ام خیلی . از صبح بیرون بودم یعنی سر کار بودم خیلی خسته شدم . نمی دونم چرا هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه شادم نمیکنه من این مدلی نبودم نمی دونم چرا حالا اینجوری شدم .
یواش یواش دارم از سایه ی خودمم میترسم.....دیروز واسم اتفاق بدی پیش اومد یعنی از پریشب...خوب بذارین تعریف کنم .....پریشب ساعت ۱:۳۰ نصفه شب گوشیم زنگ خورد منم خسته بودم قعطش کردم ....ولی گوشیم مدام زنگ میخورد ...بالاخره طرف ساعت ۲ بی خیال شد...
صبح گوشیمو نگاه کردم دیدم شماره ی یکی از دوستامه که خطشو فروخته بود.....؟؟ مشکل همین جا بود مزاحم تلفنی ....دوستم شماره ی منو یادش رفته بود پاک کنه و این اقای ...مزاحم من شده بود
خلاصه بابام رفت شکایت کرد و .......
من از دست دوستم ناراحت و عصبانی شدم..آخه اون مثلا دوست صمیمی من بود.....باید حواسشو جمع میکرد ..........
من با دوستم بحثم شد ولی ایمان همش از اون دفاع میکرد و می گفت اون تقصیری نداره .........؟؟؟!!!!
من از دیروز یه جوری شدم این روزا یه چیزایی که از ایمان توقع ندارم میبینم ......یواش یواش داره از خودم بدم میاد ...........
خیلی کم حوصله شدم .....
شما قضاوت کنین ...تقصیر دوستم بوده یا نه ؟ من میگم حالا که یادت رفته باشه عیبی نداره فقط نگو من نکردم مسولیتشو قبول کن ...اگه بد میگم بگین بد میگم ....! اونوقت ایمان میگه که تقصیر اون بیچاره چیه ؟ و این حرفش منو بدجوری عصبی میکنه یعنی یه جورایی از خودم بدم میاد . من در حق دوستم بدی که نکردم هیچ تا جاییکه تونستم بهش خوبی هم کردم ولی این بود آخر رفاقتش ! منو بندازه تو هچل .
ایمان دل منو شکونده.......ازش دلگیرم.......
یادتون نره قضاوت کنین می خوام بدونم من اشتباه میگم که دوستم مقصر بوده یا ایمان راست میگه ؟
ممنوم که نظرتونو میگید .....
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 19:26 توسط ملیحه
|

بی قراری ناتوانم می کند در کنار غربتی غمگین و تلخ درد را هم آشیانم می کند گونه هایم خیس شبنم می شوند آتشی از درد می سوزد مرا زیر باران شعله ورتر می شوم این تب شبگرد می سوزد دلم می زنم فریاد تا شاید کسی دردهای خفته ام باور کند نیست آرامش ولی باید که دل گونه ای تنهایی اش را سر کند
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:37 توسط ملیحه
|

در سرزمین من عاشق بودن جنایت است .در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب -روزی هزار بار سنگسار میشود.در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها...در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است.خدایا ! گناه مرا ببخش![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:36 توسط ملیحه
|

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:35 توسط ملیحه
|

داشتم به وبلاگا یه سری میزدم ولی هیچ کدوم از وبلاگایی که من یه جوری باهاشون آشنا بودم رو ندیدم !
داشتم میگفتم این بابای من مثل هیتلر میمونه .......بی خیال از خیرش گذشتیم نصفه شبی پشت سر بابامون داریم صفحه میچینیم ....![]()
ایمان الا اصفهانه داره حالشو میبره ...امروزم از اون روزایی بود که دوتایی می خواستیم بجنگیم ....جنگیدیم ! ولی ......
خدا رو شکر جنگمون مجروح نداشت .![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:58 توسط ملیحه
|

مثل ابرای زمستون دلم از گریه پره شیشه ی نازک دل منتظره تلنگره
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:12 توسط ملیحه
|

سلام من آپم
من و ایمان امروز حسابی زدیم به تیپ همدیگه و یه دعوای تاریخی کردیم یه دعوای عجیب غریب !
........آشتی کردیم بابا نترس .
وقتی دقیق فکر میکنم میبینم زندگی چیز مزخرفیه یه چیزی که شاید ارزش زنده موندن و نداشته باشه زندگی میکنیم ؟ قبول باشه زندگی میکنیم اما واسه چی ؟ واسه کی ؟ اصلا واسه چی هی زنده ایم ؟ نفس پشت نفس ! مثلا همین بابای خودم زندگی رو واسه خودش چی معنا میکنه ؟ ! ـ پول ؟ ـ هنرش ؟ ـ سازش ؟ ـ سیر و سلوک معنوی ؟ ـ خوندن اشعار شعرای مورد علاقه اش ؟ ـ .........
یا خیلی از این چیزا ی شبیه همینا .....تنها چیزی که بهش فکر نمی کنه خونوادشه ....ما ....؟ ....فقط پول ؟ ....
یکی نیست بگه بابا جون به خدا ما بغیر از پول به چیزای دیگه هم نیاز داریم ...ما ....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چند دقیقه دیگه میام ....فعلا بای ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:5 توسط ملیحه
|

آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید خدا خواست که دلتنگ بمیریم .....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:0 توسط ملیحه
|

دلم و شکست ...چی داره فکر میکنه واسه خودش ؟ من دارم از غصه دق میکنم
.............................
ایمان منو خورد کرد منو شکست منو داره زیر پاهاش له میکنه ....
خدا جونم کمکم کن خدا جونم تو که می دونی من تو دلم چیه ...تو که میدونی من بد اونو نمیخوام خدا جون خدای مهربونم کمکم کن بهت نیاز دارم خدا جونم تو که منو هیچوقت تنها نمیذاری حالا هم خودت کمکم کن ....![]()
آخه ایمان چرا اینجوری فکر میکنه ؟ مگه من چی گفتم بهش ؟ مگه من چکارش کردم ؟ مگه من بدش و میخوام ؟ خدایا آخه چرا من ؟ مگه من به کی بدی کردم ؟ آخه چقدر امتحانم میکنی ؟ چرا من باید تو این مخمصه گیر بیفتم ؟ .....
خدا جونم ببخش اگه تندی کردم خیلی حالم بده ....
خدا جون خودت کمکم کن .....![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:50 توسط ملیحه
|

ایمان الان زنگ زد ولی قعط کرد . در دسترسه الان
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:31 توسط ملیحه
|

من بیچاره هم که هرچی زنگ میزنم در دسترس نیست معلوم نیست با این دوستاش کجا داره خوش می گذرونه...
خودشم یه زنگ نمی زنه ! حالا تازه اگه زنگم بزنه طلبکار میشه ! میگه تو نباید حال منو میپر سیدی ؟ ؟ ؟ ....اگه بهشم بگم تو چرا زنگ نزدی میگه : گفتم تو خوابی زنگ نزدم . !
واقعا که ایمان .....
خودخواه.....
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:13 توسط ملیحه
|

سلام
خوبین ؟ چه خبرا ؟ من که اصلا خوب نیستم اعصابم ریخته بهم از دست این ایمان رفته مسافرت نمی گه یه زنگی بزنم به این ملی نگرانم نشه دختره گناه داره دلواپس منه .....همش فکر خودشه فکر دوستاشه فکر اینه که الان چه کار کنه که بهش خوش بگذره ...من هم به درک منو می خواد چکار بعدا اگه قلب من درد بگیره هی میگه چرا اینجوری شدی ؟ مگه نمی گم بهت فکر و خیال نکن ؟غصه نخور ؟ .....بعدشم کلی عصبانی میشه واسه ی من !
خیلی خودخواهی ایمان ......![]()
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:8 توسط ملیحه
|

از تو اگه هستی من رنجه و عذابه با تو اگه آرزو هام نقش روی آبه چوب خدا رو می خوری که صدا نداره کی میگه که چشمای خدا این روزا تو خوابه نرو و نرو و نرو به خدا میمیرم نرو ونرو و نرو که من از تو سیرم میگیره دامنتو اینهمه گریه های من میبینه اینهمه آزار تو رو خدای من نمیشه نمیشه بی تو بمونم غم تو غم تو بسته به جونم کی میشه یار برات همدم و غمخوار برات شمع شب تار برات جز من تنها من برات یار میشم همدم و غمخوار میشم شمع شب تار میشم در همه دنیا واسه ی ایمان خودم که آلان ازم دوره ...![]()
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:5 توسط ملیحه
|

سلام
من آپم .....
من تنها موندم آخه ایمان رفته مسافرت و منو تنها گذاشته ولی عیبی نداره مهم اینه که به اون خوش بگذره منو بی خیال ....![]()
خسته ام خسته از روز و شبم خسته از روزهای تکراری زندگی ام ...نمی دانم وقت این تحول عظیم در زندگی ام کی است ؟! من دیوانه وار در پی خوشبختی می دوم و هرچه گامهایم بلندتر می شوند او از من دورتر....و من همچنان در حال دویدن هستم.....تا به کی خود نمی دانم ......
دلم می خواد گریه کنم ......![]()
تنها موندن هم عالمی داره .....
تو آلان اونجایی ایمان پیش دوستات داری خوش می گذرونی و من اینجام تنها و خسته ....
می دونی یه وقتایی حس میکنم اگه ما تو همچین وقتایی تنها بمونیم پس به چه درد می خوریم ؟؟؟
عجیبه نه ؟ خیلی عجیبه که من در اوج با تو بودنم احساس تنهایی کنم ....
خسته شدم !![]()
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:51 توسط ملیحه
|

از من است این غم که بر جان من است دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه ی زنجیر نیست ......
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 22:43 توسط ملیحه
|

سلام
من اومدم . ایمان همین آلان زنگ زد . ایمان رفت مسافرت و من باز تنها شدم .....
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 13:10 توسط ملیحه
|

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 11:34 توسط ملیحه
|

|
با خانه گروه : |