تبليغاتX
یک عاشقانه ی ارام

یک عاشقانه ی ارام
عاشقانه هایم برای ایمانم


سلام به دوستای گل گلی خودم

خوبین همتون دیگه ؟ خوی اول بزار از مینای عزیزم شروع کنم که امیدوارم هرچه زودتر سرش خلوت بشه و بیاد و این فوتبال هم تموم شد و حالا مینا جونیم میتونه یه نفس راحت بکشه .

برای یغمای عزیزم دعا میکنم که زودتر به اونچه میخوادبرسه ...

برای فرزانه عزیزم آرزوی روشنی و موفقیت میکنم . و برای گلی جون و هستی و تموم اونایی که الان تو یادم نیست آرزوی خوشی دارم .

خوب من و ایمانم هم خوبیم الحمدا... . حال پدر شوشو هم رو به بهبودیه از همتون واسه دعاهای قشنگتون ممنونم .

بزارین بتعریفم . ۵ شنبه تا ساعت ۵ تو شرکت بودم و کار داشتم همه این روزو تعطیلن ولی ما رو بگو باید اضافه کاری هم وایستیم ! خلاصه با کلی خستگی روحی و روانی راهی خونه مادر شوشو شدم و رفتم یه حالی از پدر شوشو بپرسم . خدا رو شکر بهتر شده بود . قرار بود با ایمان بریم خونمون که ایمان چسبیده بود بع کامپیوترش و ولش نمیکرد Computer. من میکشیدمش مامانش کشیدش فایده نداشت که نداشت ول کن کامپیوتره نبود که نبود . منم کلی خسته بودم هم دلتنگ و هم خسته . کلی هم کلافه بودم آخه هوا خیلی گرم بود . بالاخره آقا ایمان چهره منو دید که روی تخت خوابم برده و خسته ام بی خیال کامپیوترش شد و آماده شد تا بریم . اولش مامانشو بردیم یکمی خرید کرد و رسوندیمش خونشون و بعدش رفتیم . اون  روز از اون روزایی بود که ایمان مسچت بود و من کلافه و نیازمند یه هم صحبت که براش درد و دل کنم . ازش خواستم به حرفام گوش بده ...... کلافه شده بودم ایمان میخواست منو شادم کنه و بخاطر همین هی شوخی میکرد ...منم وسط حرفام  یه چیزی گفتم که ایمان عصبانی شد و گفت میرسونمت خونتون و برمیگردم . منم از حرفی که زدم پشیمون شده بودم . گریم گرفت و تا خود خونمون گریستم ! ایمانم که دل دیدن اشک منو نداره بالاخره آشتی کرد و بی خیال حرف من شد .

رسیدیم خونه و کادوهای مامانو دادیم کلی خوشش اومد . کادوی عزیز رو هم دادیم .بعد از شام خوردن ایمان و بابا رفتن طبقه بالا که فوتبال ببینن ! منم نشستم با مامان رنگ تخت و دراور رو انتخاب کردم .بعدش هم با بقیه چکردم که خوبه یا نه .

از اونجائیکه ایمان جون بنده خیلی سحرخیزه جمعه صبح نذاشت من بخوابم و بلافاصله بعد از رفتن بابا اومد که منو بیدار کنه و موفق هم شد . کلی این ور و اون ور شدم اما نذاشت بخوابم منم بیدار شدم و اذیتش کردم . کلی با هم عشقولانه شدیم . ...... French Kissصبحانه رو با هم درست کردیم و همگی با مامان و ناناز خوردیم . داداشی هم که چون دیشبش مهمونی بود دیگه خونه نیومده بود ! اول ایمان و بعدش هم من رفتیم دوش گرفتیم و آماده شدیم که بریم خونه ایمان اینا عیادت پدر شوشو و بعدش هم مهمونی خونه دایی .عیادت پدر شوشو که تموم شد راهی خونه دایی شدیم چون قرار بود خونه ایمان اینا مهمون بیاد عزیزم مارو همراهی نکرد ......

اونجا کلی با مسی دختر دایییم صحبت کردم وبالاخره موفق شدم تا راضی بشه این اقای نه چندان محترم رو بی خیال بشه . البته این به خواست دایی و زن دایی بود که باهاش صحبت کنم .

... فرداش با مامان و زن دایی بعد از شرکت رفتم شوش واسه یکسری از وسیله های جهیزیه . کلی انتخابای قشنگ کردم و با ایمان قرار گذاشتم که با هم بریم ببینیم و بعد از تایید ایمان بریم و بخریم .

بعدش هم رفتیم پاساژ .... مامان کلی لباسای خوشمل خوشمل واسم خرید . دستت درد نکنه مامانی خانمم .

دیشبم ایمان جونم خسته بود و من کلی نگرانش شده بودم . عزیزم صبح که منو بیدار کرد خوب شده بود . مهربون مهربون .

پ.ن: خدایا واسه تموم داشته ها و نداشته هام شکرت .

پ.ن.عشقولانه : ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

                        خیره چشمانم به راه بوسه ات

                           ای اشنا با سبزه زاران تنم

                            ای خطوط پیکرم پیراهنت ....

عجیب دلتنگ آغوش گرم و مهربونتم عزیزم.

دیگه چیزی نمونده که نگفته باشم .

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 10:29 توسط ملیحه |


سلام

همه خوبین ؟ ما هم خوبیم شکر خدای متعال .

این چند وقته هیچ اتفاق خاص و جالبی نیفتاده که بخوام با آب و تاب تعریف کنم ....

روز سه شنبه بود فکر کنم که رفتم خونه ایمان اینا . میدونستم باباش یکمی دیسکش درد میکنه اما نمیدونستم حالش اینقدر بده .بنده خدا پدر شوشو ی من خوابیده بود تو رختخواب ...آخی انقدر دلم براش سوخت که نگو .ایمان که اومد موهاشو کوتاه کردم و رفت دوش گرفت عسیسم و اومد همه با هم بدون پدر شوشو شام میل کردیم یه قورمه سبزی جانانه جای همه خالی ! بعدشم رفتیم خونه مامان بزرگای شوشو .توی راه صدای ارکستر می اومد و منم هی دلم قیری ویری میرفت واسه عروسی . مامان شوشو گفت که هرچه زودتر واستون خونه میگیرم تا برید خونتون .  

پ.ن : وای چقدر خوبه که مامان شوشو مهربون باشه .

شب که برگشتیم یکمی با ایمان دلخوریم شد که قهر کردم و ایمان هم از شدت خستگی خوابش برده بود و نفهمید که من چم شده     البته حق با منه خوب منم یه وقتایی دلم میخواد ایمان تا صبح پیشم باشه     اما امان از این رسم و رسومات خونوادگی شون که یا من روشو کم میکنم یا این رسومات روی منو !

خلاصه که نماز صبحمونم قضا شد و ایمان رفت و منم بدون اینکه بدرقش کنم خوابیدم ! صبح که اومدم شرکت کلی باهاش حرفیدم اما ایمان نمیخواد قبول کنه یه وقتایی  حق با منه ! قبول میکنه ها ولی به من نمیگه حق با توهه شاید فکر میکنه من بی جنبه ام .    البته تقصیری هم نداره نمیدونم شاید چون تو ی یه خونواده مذهبی بزرگ شده اینجوریه .

دیشب رفتم خونمون که بابا اومد و کلی عصبانی بود باباجونیم مرتضی دوست داداشب رفته بود و یه مشت اراجیف تحویل بابا داده بود و اون بیچاره هم عصبانی شده بود .

پ.ن : نمیدونی چقدر از این آدمایی که حرمت هیچی حتی نون و نمک رو نگه نمیدارن متنفرم . آقا مرتضی وقتی به بابای خودت رحم نمیکنی توقع نداشته باش کسی بهت رحم کنه . ( خدایا تو الرحم الراحمینی )

خلاصه کلی با پدر گرام صحبت کردم و آرومش کردم که این آرامش تا چند دقیقه ای طول نکشید و یه مگس تلفنی ( مزاحم تلفنی ) دوباره ما رو برد سر جای اول !

پ.ن : لعنت به این مگس های تلفنی که حالا دیگه موبایلا رو هم اشغال کردن .تلفن ثابت کم بود ؟

آقای شوشو زنگ زد و گفت که چرا نمیزنگی و حالمونو نمیپرسی و .... یکمی صحبت کردیم که باز آقای شوشو تموم عصبانیتهای حاصله از دیگرانش رو سر من بیچاره خالی کرد . و منم که خودم داغون بودم قطع کردم و بعد از چند دقیقه زنگیدم که اعصابش آرومتر شده باشه که اصلا انگار نه انگار بازم عصبی بود . بی خیال ماجرا شدم و با ۱ اس ام اس آرومش کردم عسیسمو .

الانم که شرکتیم و مگس میپرونیم . قراره بعد از شرکت برم به پدرشوشو سر بزنم و از قرار معلوم مادر شوشو هم مریض شده . باید به ایشونم سر بزنم . دلم خیلی واسه مادر شوشو سوخت آخی بیچاره هی کار میکرد . میدونستم که مریض میشه هی گفتم بزارین من بیام کمکتون ها گفت نه تو میری سرکار نمیتونی .

شاید ایمان بیاد خونمون . راستی امشب تولد دوقلوها ( خواهرزاده ی یکی از دوستان قدیم ) دعوتیم که فکر نمیکنم بتونم برم آخه شوشو جونم میخواد بیاد خونمون .

هنوز کادوی روز زنمو نگرفتم آخه ایمان نتونست ۳ شنبه بیاد خونمو چون خیلی کار داشت و قراره کادوهای من و مامان رو امشب بیاره .!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه تشکر درست و حسابی از مینای عزیزم که تنهام نمیزاره و کمکم میکنه . مینا جونم ممنونتم عسیسم .امیدوارم به هرچی میخوای برسی دوست جون من

خوب دیگه خبری نیست !  از تموم دوستای خوبم که بهم سر میزنن ممنونم امیدوارم اگه کمکاری از من میبینن به بزرگی خودشون منو ببخشن . یکی از دوستا که به نام تنهعا برام کامنت گذاشته باید بگم که صفحشون باز نمیشه اگه ممکنه بیاد و دوباره ادرس وبش رو بده .

 چه کسی میداند که تو در پیله تنهای خود تنهایی و در حسرت یک روزنه در فردایی ؟

پیله ات را بگشای تو به اندازه پروانه شدن زیبایی .....

برای پدر شوشو دعا کنید دوستای خوبم . ممنونم

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 12:4 توسط ملیحه |


 

 

سلام

خوبید همگی ؟ ما هم خوبیم شکر خدای عزوجل که طاعتش موجب قرب است و بشکر اندرش مزید نعمت .....

ای ول به خودم هنوزم مخم کار میکنه بابا ادبیات!!!!!!!!!!!!!!!!! چه کنیم دیگه نه که تو مدرسه خرخون بودیم گلستان و بوستان حفظ میکردیم .....

خوب بگذریم . اول از همه بگم که ایمان جونیم ۵ شنبه رفته بود واکسن بزنه که حالش بد میشه و ....جینگولی جونم به من نگفت که ناراحت نشم . هیچ اتفاق خاصی نیفتاد . رفتم خونه دیدم احسان اومده خونمون و یکمی با هم حرفیدیم . بعد از شام هم ایمان گفت که فردا میاد خونمون و منم واسه خودم کلی حال کردم .

پ.ن.۱: قضیه همون تی تاب و ایناست ها ااااا..........

صبح کله سحر یعنی ساعت ۷:۳۰ ایمان جونم اس ام اس زد که ناهار میاد خونمون .اومد و بعدش هم خواهر شوهر گرام زنگ زدند و منو دعوت کردن و ما هم با جینگولی جون راهی شدیم به سمت خونشون . و یکمی رفتیم جاهای قدیمی که خاطرات با هم بودنامونو زنده کنیم .و من واسه اون روزا دلم یه ذره شده بود .به ایمان میگفتم یادته یواشکی اومدنا و رفتنا و با هم بودنا و چه لذتی داشتن اون روزا عاشقشونم ...یادمه اونموقع ها همش از اون روزا بدم می اومد و دوسشون نداشتم ولی الان که بهشون فکر میکنم میبینم چه روزای دوست داشتنی بودن ....

 قرار بود جمعه بریم بیرون ناهار اما ایمان اومد خونه ما و میخواستیم شام بریم بیرون که ایمانم گفت چون خیلی وقته نرفتم خونشون ممکنه مامانش ناراحت بشه و منم که تابع دستورات شوهر
( جون خودم ) رفتیم خونشون و سبزی پلو با ماهی خوردیم و خوابیدیم .آهان راستی ایمان جونم یه بلوز واسم خریده که کلی خوشگله تنم کردمش خیلی خوشش اومد عزیزم !

برای روز مادر هم واسه مامانم ظرف کریستال خریدیم و واسه مامان ایمان جونم قراره بریم مانتو بخریم . ایمان جونم گفت کادوی تو رو هم خریدم اما هرچی اصرار و خواهش و تمنا  که بگو چیه گفت فضولی موقوف عزیزم ! واسه عزیزامونم هنوز چیزی نخریدیم .البته زحمت خریدن کادوها گردن مادر شوهر گرامه دست شما درد نکنه مامان جون .

پ.ن.۲: اگه تشکر نمیکردم نمک نشناس میشدم.

دیگه اینکه بالاخره رفتم چشم پزشکی و لنزامو عوض کردم البته یه رنگی هم گرفتم که یه وقتایی مهمونی و عروسی ازشون استفاده کنم .از رنگ عسلی چشمام خسته شده بودم ! بابا که دیشب دید میگفت مثل بچه گربه ها شدی ملی ! نمیدونم وا... .

اولین باری که ایمان جونم واسم کادوی روز زن خرید درست ۴ سال پیش بود با هم رفتیم یه رینگ ساده ولی خیلی گرون رو برام خرید بعدش هم رفتیم و مانتو خریدیم . بعدش هم با هم رفتیم آقا بزرگ و ناهار خوردیم .اون سال من واسه مامانش یه گلدون قاجاری خریدم ...یادش بخیر .

ایمان نمیدونی که یه وقتایی چقدردلم وایه اون موقع ها تنگ میشه ! گرمای بیرون و خنکای کولر ...یه حس آرامش و امنیت ...سکوت شرکت تو ...و تماشای مردم از اون بالا با هم ....یه آغوش گرم و...با تو بودن ...با تو خواستن ... لذت چیزای تازه ... ناهار خوردنای تند تند ...خربزه خوردنا .... ناز کردنا ...قهر کردنا ... اشتی ها ... خندیدنا ...و خیلی چیزای دیگه که الان نمی تونم بگم عزیزم .

خیلی دلم براشون تنگ شده . دلم برای تو هم تتنگ شده عزیزم ممممممممممممممممممممممم

پ.ن.۳: خدا جونم نمیشه یه کاری کنی ما زودتر بریم خونه خودمون ؟ میدونم خیلی پرروام و همش یه توقعی ازت دارم . هروقت که خواسته امو اجابت میکنی یه چیز دیگه ازت میخوام ...خدایا خودت یه کاریش بکن ....

خدا جونم

خدایا

منم حاضرما یه وقتی برام غیبت نزنیا ..مرسی خدا جونم .

پ.ن.۴: عنوان مطلبی که گذاشتم از آقای میلاد تهرانیه . کتابای محشری داره از دفتر موفقیت باید بخرید .

پ.ن. عشقولانه : ایمان الان که نگاه میکنم میبینم عاشقونه دوست دارم عزیزم اونقدر که من تو رو دوست دارم هیچکس تو دنیا کسی رو دوست نداره عزیزم . با من بمون همیشه !

راستی مامان اینا با زن عمو ها و دوستاشون مثل هر سال رفتن گردش خوش به حالشون منم دلم گردش میخواد ددددددددددددددددددددددددددد

خوش بگذره بهتون مامانی جونم و بقیه !

میخوام برم اسم نانازو کلاس شنا بنویسم !

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 10:0 توسط ملیحه |


سلام

خوبین همگی ؟ منم خوبم ...ایمان جونمم خوبه ...

تو این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاده ...فقط من مثل آدمای دیوونه هر روز که میرم خونه کلی با همه دعوا میکنم ...از یه طرف حرفای مامان از یه طرف حرفای بابا ...از یه طرفم که به هرکدوم از دوستا زنگ میزنی تلفنتو بی جواب میزارن .

خدا جوابشونو بده .

من میخوام مثلا بشم یه ادم مثبت اندیش و روشن بین تا ببینیم دنیا بر وفق مرادمون میچرخه یا نه ! دیروز بعد از ۴ روز تاخیر در پرداخت حقوق بالاخره موفق شدیم حقوقمونو بگیریم و این خودش جای شکر داره . قرار بود دیروز برم چشم پزشکی و لنزامو عوض کنم که هیچ احدالناسی پیدا نشد منو همراهی کنه به داداشی زنگیدم گفت که شاگرد داره و نمیتونه کلاس تعلیم خط رو لغو کنه ! به آقای شوهر زنگیدم که بنده خدا شرکت بود و یه عالمه کار داشت عزیزم ! به زهرا زنگیدم و اونم طبق معمول خونشون بود و داشت تناول میکرد و استراحت !!!!!!!! یکی نیست بگه دختر پاشو یه جنب و جوشی کن یکم اندامت درست شه . نه مثل من که لاغر لاغرم به قول ایمان جونم اتیوپی ام نه به زهرا دوست گرام که کم نمیارند .

پ.ن.۱ : این داداشی نشد به من بگه بیا با هم بریم فلان جا و من نرم و لی جناب نه که استاد تشریف دارند به کلاسشون برمیخوره به شاگردها بگن کلاس تشکیل نمیشه !

دارید دیگه مثلا میخوام آدم مثبت اندیشی بشم ! آره جون خودم حتما با این طرز تفکر میشم !

خلاصه رفتم به چشم پزشکی هم منتفی شد و من دست از پا درازتر از شرکت اومدم خونه .اولش که کلی خسته بودم و مامان شروع کرد به غر زدن و منم کلافه شدم اول به مهناز گیر دادم و بعدش هم به مامان از اونجائیکه دیشب بابا رفته بود مهمونی کلی دعوامون شد .

به ایمان جونم که تلفن کردم و باهاش حرفیدم میگفت چقدر مهربون شدی ! از دستش دلخور بودم آخه میگفت تو به مامانم اینا زنگ نمیزنی ۱ منم تند تند بهشون زنگ میزنما ولی خوب دیگه که ! گفتم من از کی تا حالا نیومدم خونه شما ؟ از مسافرتمون به بعد شد یکی به من زنگ بزنه بگه بیا اینجا ؟اصلا بگه خوبی مردی زنده ایی ؟ البته اینا اصلا برای من مهم نیست خودمو ایمانو عشق است بی خیال بقیه ...ولی وقتی خواهرشوهر گرام میفرمایند که هرکسی به دیگری احترام گذاشت یعنی به خودش احترام میزاره پس باید در این مورد هم به این اصل پایبند باشند دیگه نه اینکه گله کنند ملی به ما زنگ ننمیزنه ..................خلاصه کلی قربون صدقش رفتم و قطع کردیم .بعد از شام هم که تلفن کرد متوجه شدم سر این مسئله دعواش شده البته تا الان که صبح شده از جزئیات مشاجره و طرفین ان مطلع نیستم .... 

 چند روز پیش داشتم تو ت  قویم رومیزیم تاریخا رو نگاه میکردم هرچی دنبال روز زن گشتم پیداش نکردم ولی روز مرد بود شانس نداریم که هر روزی که باید کادو بگیریم از صحنه روزگار و تقویم و غیره حذف میشه  ولی هر روزی که باید کادو بدیم دوبرابر میشه !!!!!!!!!!!!!!!

این چند روزه اینقدر دلم هوای ایمانمو کرده که مثل بچه های ۲ ساله هی بهونه میگیرم و دعوا میکنم . خیلی دلم هوای روزایی رو کرده که با ایمان قرار  داشتم و می اومد دنبالم میرفتیم بیرون حال و حول و شادی و بعضی وقتام دعوا مون میشد اما در کل روزای خوبی بودن روزایی که من همیشه دلم واسشون تنگ میشه ...روزایی که با ترس و دلهره با ایمان قدم ورمیداشتم  روزهای که پر از هیجان و ترس و تشویش و عشق بود       .... هنوزم روزامون پر از عشقه  و خدا کنه تا ابد همینجوری باشه ... حالا اون ترسه رفته جاشو داده به چیزای دیگه مثل یواشکی با هم بودنا یواشکی و یواشکی و یواشکی های زیاد دیگه ....

   

 

پ.ن۲ : تموم این لحظه ها رو دوست دارم  همشون رو ...

پ.ن۲: د... و ...س... ت... د ... ا... ر... م .... ایمان جونی جونی جونم ممممممممممممممممممممممممم    ایمان میگه من همیشه این جوریم

دیروز بالاخرا موفق شدم نفیسه رو پیدا کنم و باهاش برای امروز قرار بزارم که برم چشم پزشکی خدا کنه امروز بعد از ظهر تو شرکت کاری نداشته باشم و بتونم زودتر برم .

باید برم یه تل به دبی بزنم . یادم نره !

آخ جونمی جون فردا ۵ شنبه است و من چون تا ساعت ۲ بیشتر اینجا نیستم خیلی خوشحالم ..., و هم اینکه مجبور نیستیم روزای 5 شنبه مغنعه سرمون کنیم ...   

قراره جمعه با ایمان جونم بریم بیرون خدا کنه بتونیم بریم آخه با این کنتاکی که ایمان تو خونشون کرده و این دلخوری که من باهاشون پیدا کردم  فکر نمیکنم برم خونشون ! خدا به خیر کنه این مسئله رو ...

 

 

خدایش بیامرزد هر آنکه را بمرد ... نادر ابراهیمی که اسم وبلاگ من یکی از عناوین قشنگ او برای کتابش بود به رحمت ایزدی پیوست .... روحش شاد و یادش گرامی باد .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 10:29 توسط ملیحه |


سلام

قرار بود بیام و بگم تولد ایمان جونم چه خبر بود و چی شد و چی گذشت ...

اما امروز چون اصلا حال و حوصله درست و حسابی ندارم هیچی ازش نمیگم جز اینکه خیلی خوب بود اگه اقای پدرشوهر هم کمی لبخند به لبشون می اوردند ...تا الان حال و روز من اینجوری نباشه ...

اصلا بزارین بگم: ۴ شنبه که رفته بودم سالن مامان تا دستی به سر و روم بکشم خانم ف همکارم تلفن کرد و گفت فردا رو مرخصی واست رد کردیم اینم هدیه ما ... منم از اونجائیکه حالم اصلا مساعد نبود و کلی هم تو خونه کار داشتم کلی خوشحال شدم و تشکر کردم ...۵ شنبه صبح با مامان راهی شدیم واسه خرید . ...

ظهر هم امید اومد و باند نصب کرد و چند تایی از بادکنکا که مونده بودن رو باد کرد و ناهار خورد و رفت ...

 

پ.ن۱: امید برادر خونده ماست از بچگی من و داداشی و امید با هم بزرگ شدیم.

بعد از اینکه همه کارا رو انجان دادم البته به تنهایی رفتم و دوش گرفتم و بعدش هم ارایش کردم ولباسهامو عوض کردم . میوه ها رو هم چیدم روی میز و حالا همه چیز اماده بود تا مهمونا بیان البته ساعت دیگه کم کم نزدیک ۸ شده بود .که عمو عباس اینا اومدن و اول یکمی باهم رقصیدیم که خانواده گرام شوهر بنده تشریف فرما شدن و رسیدند .

پ.ن۲: وقتی ایمان رو دیدم اینقدر دلتنگش بودم که دلم میخواست میپریدم بغلش و حسابی بوسش میکردم اما نمیشد چون همه وایستاده بودن ....

بعد از اذان تولد رسما شروع شد منم که همش وسط بودم و قر میدادم و شادی میکردم ...شاید هیچکس باورش نشه داشتم از خوشحالی بال در میاوردم که امسال من و ایمان دیگه زن و شوهر شدیم و ما همیم و در کنار همیم ...ناگفته نمونه که اخر شب هم گریه کردم ...

کلی با هم رقصیدیم و خندیدیم و شادی کردیم ...بعد از مراسم مفصل شام که بنده لب به هیچی نزدم کیک رو اوردیم و بریدیم و فوت کردند و خوردیم و ....

بازم کلی سور و سات و شادی و خنده البته با کمی دلخوری هایی که بقیه برام ایجاد کردند .

بعدشم مراسم کادوها و عکس و یادگاری و این حرفا ....

ایمان اینا که خواستن برن دلم خیلی گرفت فکر میکردم عشقم دوست داره اون شب پیشم باشه اما رفت و منم کلی گریه کردم ...زن عموها موندن خونه ما و عموها رفتن ویلای عمو عباس اینا . ما هم تا ساعت ۵ صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم با زن عموها و مامان جونیم .

فردا ناهارش هم همه خونه ما بودن ...برخلاف انتظار من بازهم ایمان نیومد دنبالم که بریم بیرون و حداقل با هم روز قبل تولدش رو شاد باشیم ...

..............مهم نیست !

پ.ن.۳ : حال و روزم خرابه چون شب تولد پدرشوهرم نه تنها لبخند نزد بلکه انچنان ناراحت بود که  من تا حالا اینجوری ندیده بودمش ...البته ایمان میگه بخاطر مریضیشه که من اینطوری فکر نمیکنم ...حالا هم همه از من دلیل رفتار پدرشوهرم رو میپرسن ..بابا هم که دیشب بهم گفت کلا ریختم بهم و تا الان گریه کردم حتی تو شرکت ...

پدرشوهرم به هر دلیلی که ناراحت بود من ازش توقع نداشتم اونجوری باشه حداقل بخاطر من یکمی میخندید تا همه منو الان بازخواست نکنن...نمیدونم چرا من باید جوابگوی رفتار همه باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

تا حالا شده خیلی دلت بخواد یکی که خیلی هم دوسش داری بغلت کنه و تو هم های های بغلش گریه کنی ؟ من الان بیشتر از هر وقتی به ایمان نیاز دارم اما گلم پیشم نیست ...بغضه داره خفم میکنه و منم که هرچی گریه میکنم اشکام تموم نمیشه ....

پ.ن۴: خداجونم دلم خیلی گرفته خیلی خوش به حال اقای مسعود همکارم که میخواد هفته دیگه بیاد خونه ات خدا...

دلم هوای امامزاده صالح رو کرده کاش میتونستم برم ....

از همتون میخوام برام دعا کنین فقط دعا ممنونم !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 12:57 توسط ملیحه |


سلام

خوبین  ؟خوش گذشت ؟ اومدم که تعریف کنم ....

دوشنبه بعد از شرکت خسته و کوفته رفتم خونه ایمان اینا خسته بودم ولی سرمست از اینکه میخوام با شوهرجونم برم مسافرت اونم مسافرت تنهایی و اولین مسافرت دونفره ! وای که چقدر خوشحال شدم ....

سه شنبه ساعت ۴ صبح بیدار شدیم و بعد از خوندن نماز راهی شدیم میخواستیم بنزین بزنیم که همه جا شلوغ بود پشیمون شدیم وای وای چقدر شلوغ بودن خیابونا انگار که نه انگار ساعت ۴ صبحه ....

پ.ن. ۱:یکی نیست بگه خودتونم ۴ صبح رفتیدا اااااااااااااااااااا

خلاصه وسطای راه با عمه ی اقای شوهر و خانواده ی گرامشان همسفر شدیم ...

پ.ن.۲: مثلا مسافرت دونفره بود ....

تا اینکه بالاخره رسیدیم و تا مقصد هم اقای شوهر سنگ تموم گذاشت و کلی بهم حال داد ...وقتی رسیدیم فهمیدیم که چند لحظه ی پیش پنچر شدیم و حالا وایستا پنچرگیری کن و ......خلاصه بعد از نیم ساعتی حل شد ....

ناهار رفتیم خونه ی پسر عموی اقای شوهر و بنده خداها کلی دعوت به عمل اوردند ...بعد از ناهارم چرتکی زدیم به به به این چرتکایی که ضهرا میزدیم ..همش شور و عشق بود ....مسخره بازیای من که ایمان رو کلافه میکرد و نمیذاشتم بخوابه از همه باحالتر بود ....

خلاصه این چند روزی که اونجا بودیم کلا خوش بودیم و همش مهمونی بودیم .

البته اقای شوهر رو از مشاجره بی نصیب نذاشتم ...شب قبل از اینکه برگردیم هی بهونه گرفتم که بستنی میخوام . از قرار معلوم باید میرفتیم دختران خاله ی شوهر رو میدیدیم و من سر ناسازگاری گذاشتم که بستنی میخوام ..اقای شوهر گفت بعد از اینکه برگشتیم میخرم برات ...رفتیم و وقتی خواستیم برگردیم شب شده بود و چون جایی مهمونی دعوت داشتیم اقای شوهر گفتند که تورو میزارم اونجا و میرم میخرم  که جیغ من رفت هوا و چشمتون روز بد نبینه جیغ همانا و دعوای دونفره ی ما هم همانا ....بلایی سر این شوهر بیچاره اوردم که تا یکی دوساعتی تو خیابونا با ماشین رژه میرفت بیچاره ...البته اونم بی تقصیر نبودا هرچی خواست گفت تا دلمو شکست و تاکید کرد تا تهران هیچ حرفی باهاش نزنم ..منو میگی مردم  ...وقتی رسیدیم خونه ی میزبان من گریم گرفت و شروع کردم به گریه کردن  اقای شوهر به بهانه ی مرتب کردن صندوق عقب پیاده شد که اشکای منو نبینه ...

پ.ن.۳: مثلا میخواستیم زود به مهمونی برسیم ...خوب ایمانم اگه بستنی رو میخریدی که زودتر میرسیدیم ...

خلاصه اینقدر لفتش دادیم تا میزبان اومد جلوی در و منم تند تند اشکاموپاک کردم و صورتمو مرتب کردم ..ایمان گفت که ملی سرش درد میکنه نشسته تو ماشین بابلاخره مجبور شدیم بریم تو ....

انگار خدا با منه و سر شام همه به ایمان میگفتن ایمان جان چه زن نمونه ایی داری و خوش شانسی و از این حرفا که همش به نفع من تموم شد ...

ساعت ۱۲ بود که رفتیم بخوابیم صداش کردم و ازش پرسیدم حرفاش راست بوده یا نه که قسم خورد نه همش الکی بوده ...

پ.ن۴: طبق معمول برای در اوردن حرص من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه منم شروع کردم به گریه کردن و ایمانم هی اصرار که گریه نکن و ببخشید و از این حرفا ...من یه ساعتی گریه کردم و بالاخره ایمان از طریق قضیه ی فیثاغورس مشکلو حل کرد و من اشتی کردم و خوابیدیم .

صبح هم ساعت ۸ راه افتادیم به سمت تهران و توی راه کله پاچه ایی زدیم تو رگ و ضهر رسیدیم خونه ایمان اینا البته چون گلم بهم قول داده بود ببرتم خونمون زودی وسیله هاشو گذاشت و راه افتادیم سمت خونه ما ...البته مادر و خواهرشوهرم هم کلی از دست من دلگیر شدن که چرا .......

پ.ن۵:اصلا دلم نمیخواد از مشکلاتم با مادر و خواهر شوهرم اینجا حرفی بزنم ...

ایمان که ناهار و میوه و چای اش رو خورد راه افتاد و رفت خونه عموش اینا و ......

 

راستی ۵ شنبه واسه گلم تولد گرفتم خیلی سرم شلوغه دعا کنید همه چیز عالی باشه ....دیروز با داداشی کل قائم و تندیس و پاساژ کویتی ها فردوسی رو ۴ دفعه گشتیم تا تونستیم کادوهای ایمانمو بخریم ...البته تولد داداشی هم هستا ...

پ.ن.خدایی : خدا جونم واسه تموم داشته ها و نداشته هام ممنونتم ....ممنونم که بهترین نعمتاتو دادی به من و بهترین موقعیتارو نصیبم میکنی .....

 

پ.ن. عشقولانه : ایمانم دوست دارم فقط مثل خودم فقط مثل ملی که ایمان رو دوست داره ...

پ.ن.عشقولانه : عزیزم خیلی خوشحالم که امسال روز تولدت در کنارمی و در کنارتم و مال هم شدیم و اینجا باید بگیم خدایا شکرت هزاران مرتبه شکرت خدا جونم ..............

 

حالا تا بعد از تولد تا بیام بگم که چه خبرا بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 14:31 توسط ملیحه |


سلام

قرار بود بیام و تعریف کنم که چه خبر بود مهمونی ....

طبق پیش بینی های اینجانب اقای شوهر اومدن دنبال بنده و منو بردن دانشگاه تحقیقمو به استاد تحویل دادم و با اقای شوهر رفتیم خونشون .... بماند که اقای شوهر چقدر به بنده حال دادند و ظهر کلی حال کردیم ...

بعد از اینکه اماده شدیم همگی با هم رفتیم مهمونی . همگی بعد از تعویض لباسها و نماز خوندن رفتیم به سمت طبقه ی بالا که جایگاه مهمونا بود .... پذیرایی خوبی به عمل اوردن و کلی از بنده تعریف کردن که به به و چه چه ... وای که چقدر ملی جون شکل خارجی هاست و ...

پ.ن. ۱: البته فکر کنم منظورشون از خارجی غیر ادمیزاد بود ... بنده خدا ها

وقت شام ایمان جونم کلی برام سنگ تموم گذاشت و ....بعد از صرف شام هم با میوه پذیرایی شدیم و بحث شب نشینی و صحبتها بالا گرفته بود که یه نگاهی به ساعت انداختیم و دیدیم ای دل غافل نزدیکه ساعت یکه و عزممون رو جزم کردیم و بالاخره راه افتادیم که بیایم که خانواده ی اقای شوهر منو شرمنده کردن و کادویی بهم دادند ....

بالاخره رسیدیم خونه و بعد از تعویض لباسهامون خوابیدیم ....

البته من و اقای شوهر تا ساعت ۳ نصفه شب داشتیم پچ پچ میکردیم ...بالاخره خوابیدیم !    

جمعه هم همگی با هم رفتیم امازاده صالح و کلی سبک شدیم ... بعد که برگشتیم کلی گریه کردم که ایمان منو ببر خونمون من مامانمو میخوام ....

پ.ن. ۲: باور کنین که اولین بارم بود اینجوری واسه خونمون دلتنگ میشدم ...

دیروز که اومدم شرکت و غروب هم بعد از اتمام کار رفتم پاساژ قائم مغازه ی  داداشی که دوست دخملشم اونجا بود ...داشتیم از پاساژ می اومدیم بیرون که چشمم افتاد به خانمهای فاطی کماندو و رنگ از رخسارم رخت بربست و مثل ادمای یخ رده شدم ...

پ.ن. ۳: اخه بنده یک دفعه مهمون این خانمهای خیلی مهربون شدم...واسه همینه که کلا دیگه خجالت میکشم مزاحمشون بشم و تو زحمت بندازمشون !

خلاصه هر جوری بود از این ور و اون ور در رفتیم و راهی خونه شدیم ....

اقای شوهر دیشب تا ساعت ۹ شرکت بود اخی الهی بمیرم خیلی خسته شده بود عزیزم مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

و اما قضیه ی مسافرت بابا جونیم اجازه دادند که ما بریم مسافرت                        البته با قید این نکته که مواظب باشید جاده ها شلوغن ....

و ما هم انشاا... اگه خدا بخواد صبح سه شنبه عازم اصفهانیم ....

از سفر که برگشتم حتما براتون تعریف میکنم  داستان مسافرتمون رو .....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 11:27 توسط ملیحه |


سلام سلام سلام

 

خوبید دوستای من ؟ بابا به خدا من راضی به این همه نظرات نیستم به خدا شرمنده ام کردین ترکوندینم که این همه نظر دادین .....

البته من واسه دل خودم مینویسم نه نظرات دیگران ....

پ.ن ۱ : الان کم اوردم خواستم ضایع نشم ...

 

خوب بزارین بتعریفم ....

امشب خونه ی عمه ی اقای شوهر دعوت داریم و یک مهمونی رسمی که به افتخار من و ایمانه ...  منم از دیروز خودمو کشتم بسکه به خودم رسیدم ..اخه اینجا با بقیه ی جاها یکمی فرق میکنه ..این عمه ی اقای شوهر خیلی دقیق هستند و موشکافانه مسایل رو با فرزندان گرامشون بررسی میکنند !

خلاصه دیروز که تو شرکت کاری نداشتم بعد از پرینت گرفتن تحقیقم رفتم خونه ی اقای شوهر یکسری از وسیله هامو که لازم نداشتم بردم خونه . توی راه اونقدر خسته بودم که خوابم برده بود بیدار که شدم مدتها طول کشید تا بفهمم کجام و تشخیص موقعیت بدم .

پ.ن. ۲ : البته این ناشی از هوش سرشار بنده اس

رسیدم خونه و به مامان گفتم که یه دستی به سر و روم بکشه و اون بنده خدام سنگ تموم گذاشت ( اخه مامی جونم ارایشگره )

پ.ن. ۳: دیدین این بچه ... میخوان کلاس بزارن میگن مامانمون سالن داره ....................

بعدشم یه دوش تپل گرفتم و اومدم سراغ ناخن هام که دیگه خیلی زشت شده بودن فرنچ شون کردم و موهای مبارک رو سشوار کشیدم و یکمی به خودم رسیدم که اگه الانی بابا جونیم رسید نگه چرا این قیافه ایی شدی و رنگت پریده و از این حرفا ...

پ.ن. ۴ : یعنی اینکه چرا ارایش نداری ....این به زبون بابامه ها  

نمازمونم زدیم تو رگ و صحبت کوچیکم با خدا کردیم . رفتم سراغ شکمم که داشت صداهای عجیبی از خودش در می اورد یکمی ساندویچ الویه جاتون خالی خوردم تا شام اماده بشه ... دادشی هم اومدن خونه و کلی زدیم تو سر و کله ی هم ...از موقعی که من و ایمان رسما زن و شوهر شدیم داداشی خیلی مهربونتر شده ... چند تا از اشکالات نانازو گرفتم ( خواهر کوچولوم ) اخه فردا امتحان زبان داشت .

خلاصه شاممون خوردیم و به مامان گفتم یه جوری دم بابا رو ببین که بزاره ما بریم مسافرت ....

شما هم دعا کنید بزاره .....البته عید که گذاشت بریم شمال ولی الان نمیدونم چی میگه ..اگه نگه جاده ها شلوغن و .....خیلی شانس اوردیم .

راستی هوای دیشبو داشتین بارون حال کردین خدایا دستت درد نکنه چقدر تو مهربونی ...تا صبح کلی با این هوا رفتم تو رویا و حال کردم . صبح که واسه نماز بیدار شدم با داداشی یه سری به حیاط زدیم و حال کردیم .. بعد از نماز هم که خوابیدم و ساعت ۷ بیدار شدم و اماده شدم بیام شرکت . صبحونه ام یه تخم مرغ رسمی خوردم تا ظهر انرژی امو تامین کردم ... داشتم می اومدم سوار بی ار تی  بشم که بارون گرفت و منم از سرعتم کم کردم  تا یکمی خیس بشم .

.

.

ایمان زنگ زد و گفت که یکی از عمه هاش عمل کرده و الان باید بزنگم و حالشو بپرسم نزدیک بود یادم بره ها .....

خدا کنه اقای شوهر بیا دنبالم اخه یه عالمه وسیله دارم چه جوری اینارو با خودم ببرم توی مترو خدا میدونه صبح که نزذیک بود جونمو از دست بدم

پ.ن. ۵: بسکه این مترو خلوته و ....

خدا کنه امروز خانواده ی اقای شوهر اجازه بدن ما تنها بریم ...شاید بتونیم یکمی عشقولانه  در کنیم و

   

پ.ن ۶ : قدیما خونواده ی دختر گیر میدادن حالا واسه ما برعکسه   

 

شنبه ایشاا.. میام و میگم ک ه چه اتفتقاتی افتاد تو مهمونی بزارین امشب برم تا ببینم چه خبره ...

خدا به خیر کنه . برم بزنگم به عمه ی ایمان تا یادم نرفته ...

پ.ن. واسه خدا : خدا جونم عشق مارو هر روز بهم بیشترکن

پ.ن . عشقولانه : دوست دارم نه مثل لیلی که مجنون رو

                        دوست دارم نه مثل شیرین که فرها د رو

                        دوست دارم فقط مثل خودم که ایمان رو

                        و نه هیچ کس دیگه .....................

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 10:54 توسط ملیحه |


سلام سلام سلام

بالاخره موفق شدم با اقای شوهر برای ادامه ی وب نویسی به توافق برسم ...

البته نمیخوام دیگه چیزای ناامید کننده بنویسم یا اینکه شکایت کنم .. دوست دارم از اون حال و هوا بیام بیرون و یه وب تازه نفس داشته باشم ...برای اینکار اول از همه قالبم رو تغییر دادم .....

خوب بگذریم ممممممممممممممممممم

دیشب داشتم موفقیت میخوندم که چشمم خورد به چند تا مسئله ی جالب که بعدا با ذکر منبع حتما براتون میگم ...

الان که میبینی هیچی نمیتونم بگم واسه اینکه مخم کار نمیکنه ....

دیشب عزیز خانوم بنده میخورند زمین و صورت مبارکشون فکر میکنم خراشیده شده البته اینجور که مامان میگفت اخه یکی نیست به این عزیز ما بگه خانم جون شما با این سن و سالتون واسه چی کفش پاشنه بلند میپوشین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا خوب شد ؟ این کلاس و مد هم که همه ی ماها رو کشته ...

پ.ن ۱ : البته دور از جون شماها ....

بزارین از خونواده ی اقای شوهر بگم ....

مادر شوهر : قبلا فکر میکردم که واقعا با همه ی مادر شوهرهای روی زمین فرق میکنه اما جدیدا به اشتباهم پی بردم الته ناگفته نمونه که فوق العاده مهربونه و خونه دار اما به موقعش مادر شوهری میشه که نگو و نپرس .....  

پدر شوهر : اقایی بسیار ساکت و مهربون هستند و کلی هم با خدا ... فکر کنم خیلی منو دوستم دارند ...   

و اما اصل مطلب خواهر شوهر : دختر مهربونیه ولی بعضی وقتا سوالای خیلی ... ازم میپرسه ... بقیه اشو بی خیال نمیشه گفت ریسکش زیاده ..

پ.ن ۲: در کل دوسشون دارم

امروز باید برم دانشگاه ...فردا هم کلاس دارم یک کنفرانس خفن که الان ۲ یا ۳ هفته اس که دارم اماده اش میکنم       خسته شدم بسکه این کتابارو خوندم ....

فعلا برم اگه چیزی یادم اومد برمیگردم ...

 

     !

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 9:52 توسط ملیحه |


 

امشب میخوام با اقای شوهر راجع به ادامه دادن به وب نویسیم صحبت کنم .....

راستی از امروز بنده به یک خانم محجبه تبدیل شدم ...هنوز به اقای شوهر نگفتم قراره که بیاد دم دانشگاه دنبالم  ... فکر میکنم اگه منو اینجوری ببینه کلی خوشحال میشه ..البته الان نمیدونم چی میگه اما انشاا.. تو پستهای بعدی میگم بهتون ...

 

از خدای خوبم ممنونم و ازش کمک میخوام

فقط خدا کنه زود بیاد دنبالم  اخه اصلا حوصله اشو ندارم که وایستم جلو دانشگاه و به همه واسه محجبه

شدنم توضیح بدم  که چرا محجبه شدم ...     

اصلا نمیدونم عکس العمل مادر شوهرم و بقیه چیه به احتمال فراوون درشوهرم کلی دعام میکنه و منم از خجالت اب میشم .......

  

حالا تا پست بعدی منتظر میمونید ؟؟ یادم رفت بگم که کلی دوستای باحال و خوب یافتم از جمله نیوشای عزیزم و زهرا جون و بقیه .....

در اسرع وقت به پیوندام اضافشون میکنم ..........

ببینم کسی از ادم برفی خبری نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستی ایدم رفت از تموم دوستای خوبم که ازدواجمونو تبریک گفتن تشکر کنم

امشب قراره من برم پیش اقای شوهر        نمیدونم چرا اینقدر خوشحالم  جو گرفتم .......

 

 

این سیستم شرکت هم که دیوونه ام کرد بس که کند کار میکنه     

 

 

تا بعد درپناه حق

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 15:39 توسط ملیحه |